چراغ راهنمايی عاشق عصرها است. کلی تفريح میکند وقتی آفتاب مستقيم به چراغهايش میتابد و نمیگذارد رانندهها بفهمند بالاخره چه رنگی روشن است.
قديمیها کلمه که میساختند اعتدال را از ريشهی عدل گرفتند، عدل را کمی ساده انگاشتند.
«...دختران آنها را به راحتى شناسايى و دستگير مىکنند. بعضى از آنها که توانستهاند از خانههاى مردم چادرى تهيه کرده و سرقت کنند و يا به هر شکلى زير چادر رفتهاند در ايستگاههاى بازرسى توسط بانوان سپاه بازرسى مىشوند و چون موهاى خود را به صورت پسرانه زدهاند زود شناسايى مىشوند. آنها چون يک نيروى نظامى و عملياتى بودهاند همگى بايد موهاى خود را کوتاه مىکردند و کلاه آهنى بر سر مىگذاشتند. اين مانند مقررات يک ارتش، قانون بوده و بايد اجرا مىکردند...»
قسمتی از يادداشتهای عمادالدين باقی از عمليات مرصاد، جامعه شناسى جنگ، يادنامه جنگ، شرق
از کتاب رکوردهای گيتس 2005
درخت پر رو.
در ضمن نوشتهاند Methuselah شخصی بوده که به روايت انجيل 969 سال عمر داشته است.
کوشش کنيد در اينکه تلاش کنند مردم در اينکه گمان مبرند که پس از انقلاب ما حالا تا يک حدودهايی چه شده است.
واو
ما برای شما از همهکس و همهچيز بازجويی میکنيم. هيچ حقيقتی از چشم ما پنهان نمیماند، طرح پرسش و البته گرفتن پاسخ و اقرار لازم تخصص ماست. به ما اعتماد کنيد، اصولاً مهارت ما را هر جنبندهای تاييد میکند. نگران نباشيد، شما کار را به ما بسپاريد، ما قضيه را از بيخ و بن حل میکنيم؛ شما فقط ماشه را بچکانيد.
شرکت نکير و منکر و شرکا
آنجا که چراغها را خاموش کرده بودند و برف میباريد فکر کردم کاش آن صحنه تمام نشود، صحنهی زيبايی بود. راستی ديديد همه که بلند شدند سرپا تشويق کنند آن دختر کوچولو که نقش دختر به کما رفته را بازی میکرد از همه سريعتر خودش را از بالا به پشت صحنه رساند؟
«جوان که بودم خواستم بشنوم زندگی چه میگويد. چشم بر هم زدم ديدم پنجاه سال گذشته است، آخر هم نفهميدم چه میگويد.»
پنجرهها
پنجعلی شخصيت مشهوری است. اين اواخر فهميدم اسمش در اصل پنجهی علی است که خلاصه شده. پنجعلی کارگر خانه است و میآيد از صبح تا شب میشورد و میسابد و عصر میرود. نپرسيدهام ولی هفتاد سالی بايد داشته باشد، تا حال و احوالش را نپرسی صدايش درنمیآيد ولی آن وقت هم تا شرح حال تمام نوههايش را ندهد ساکت نمیشود. در مورد سياست هم هيچ ايدهای ندارد.
پنجعلی جزو آخرين سنگرهای تحجر در مقابل مدرنيته است. البته آدمی نيست که ده سال پيش شهر آمده باشد، به گفتهی خودش بيست سالگی اطراف تهران در معدنی کار میکرده است و از آن زمان شهرنشين محسوب میشود ولی با اين حال هنوز نمیتواند با آسانسور کار کند و يا در مورد تلفن فقط تکليفش با آن تلفنهای سياه عهدبوقی روشن است. آيفن را درک کرده است ولی از هنوز از به کار انداختن تلويزيون عاجز است. هيچ نمیفهمم اين همه سال چطور توانسته است زندگی کند، پنجعلی است ديگر.
شکلگيری هر نسل جديد نسل قبل را دچار اضطراب میکند.
کريستوفر بالس
تعصب؛ ناآگاهی و يکدندگی يا علاقه؟ تحجر يا بیتفاوت نبودن؟
خيابان دوازده فروردين دو کوچه مقابل هم ديديم. اسم يکی کوچهی بيژن بود و مقابلش بنبست منيژه.
هنوز میسوزم که آن يک ساعت خواب اضافهی صبح را با حماقت تمام از دست دادهام.
«در مورد مواجهه با بيمارى مرگبار حرفى هست به اين مفهوم که شما هرگز کاملاً برنمىگرديد. وقتى به مرگ محکوم شديد، به نحو عميقى دانش مربوط به فناپذير بودنتان را با خود مىبريد. شما به خورشيد يا به مرگ خودتان خيره نمىشويد. با اينکه چيزى از اين تجربههاى دردناک و دراماتيک به دست مىآوريد اما خود نيز از بين مىرويد. چيزى در شما هست که دائماً قوىتر و عميقتر مىشود و آن نامش زندگى است.»
سوزان سونتاگ، زن بودن يک کليشه است، شرق
تا عاقل پل را پيدا کند ديوانه از آب گذشته است.
ضربالمثل ترکيهای
پینوشت: طبق کامنتی که برای همين پست گذاشتهاند گويا اين ضربالمثل در اصل شعری فارسی بوده است و بعداً به ترکی رفته است. شايد هم برعکس، کسی چه میداند.
Supernova يک تراژدی کيهانی است.
فرهنگ به وکيل مدافع احتياج ندارد.
ژان پل سارتر
ببينيد آقا اگر گذشته را نفی کنيد در حقيقت اکنون خود را نفی کردهايد چون بالاخره آيندهای وجود دارد که اکنون شما گذشتهی آن باشد، البته اگر آينده را نيز نفی کنيد مسأله کمی بغرنجتر میشود ولی در حالت کلی دوران شکوفايی سفسطه را بعد از شامی لذيذ و البته کمی شراب کهنه نوشتهاند.
موجودات مفلوک و بدبخت شاخ و دم ندارند، حشراتی هستند در ظاهر مانند بقيه. بين آدمها میچرخند و از صبح تا شب تلاش میکنند به خود بيهوده ثابت کنند چيزی از ديگران کم ندارند ولی حتی اگر همه را گول بزنند خود میدانند چه موجود بيچارهای هستند. گاه پيش میآيد اين موجودات تريبونی پيدا میکنند تا حرف بزنند ولی چون بیمايه هستند سخنی برای گفتن پيدا نمیکنند و به جای آن شروع میکنند به لجنپراکنی و پارس کردن. يکی از اين موجودات را اخيراً کشف کردهام، اين يکی چنان در حماقت و بلاهت مرغوب است که فکر میکنم بايد بياندازندش در لولهی آزمايشگاه و بررسی کنند از کدام لجنزار به عمل آمده است.
اصولاً هيچوقت دعواهای وبلاگستان برايم هيچ مهم نيست ولی عصبانی میشوم وقتی میبينم چنين بیشعوری چطور توانسته است نازکدلی را برنجاند و همه فقط مثل بز نگاه میکنند. اگر تمام اين بساط يک شوخی است ديگر بدتر که در اين حالت حضرت والا را بايد فرستاد چند صد سال دورههای شعور اجتماعی بلکه ملتفت شود سخن گفتن و شوخی کردن نبايد کسی را برنجاند.
پینوشت: بابای عرفان میفرمايد اين مفلوک همان پاگنده (رحمة الله عليه) است که بيشتر به نظر میآيد مزاح فرمودهاند.
پینوشت: يکی اينکه من ابداً و اصلاً نگفتم و حتی يک لحظه احتمال ندادم نانا همان پاگنده باشد، به نظرم شوخی بابای عرفان بود. ديگر اينکه حق با امين است. گويا اين بيماری واگيردار بوده است و کمی تند رفتهام، البته چندان پشيمان نيستم.
در روزنامهی آسيا چند روز پيش (شايد هم ديروز) خبری نوشته بودند در مورد وبلاگهای فرانسه. فرانسه گويا آمار خودکشی بالايی دارد و به همين دليل روانشناسان نشستهاند و وبلاگهای جوانان را میخوانند٬ تلاش میکنند کسانی را که نياز به کمک دارند و يا احتمال میرود دست به خودکشی بزنند را شناسايی کرده و به فريادشان برسند. چيزی که برای من جالب بود ارزش جان انسان برايشان است. البته اين کشف جديدی نيست ولی وقتی چند روز قبل ديديد کسی را خاک کردند فقط به خاطر اينکه پول جراحی نداشت باز يکبار ديگر به رخ کشيده میشود که در چه خراب شدهای زندگی میکنيم.
هان حاجی آن تسبيح را دو تا يکی بگردان بلکه کار مملکت درست شود.
شايد آخر امسال خودم را بازنشسته کردم. میخواهم شعر بنويسم. تو هيچ میدانستی من استعداد شعر گفتن دارم؟ خودم هم تا دو روز پيش نمیدانستم. راستی ماهیها اين اواخر کجا رفته بودند که حالا برگشتهاند؟ تور پر از ماهی شده...
آن گشت و گذار بين کتابها و کاغذهای کتابخانه تجربهی جالبی بود. کارت تبريکی پيدا کردم که پدربزرگم سال 49 نوشته و چاپ کرده بوده برای تبريک سال نو و تسليت ماه محرم که آن سال همزمان شده بودند. البته از 49 بودنش چندان اطمينان ندارم، عددی بود زير امضا گير کرده. به هرحال فکر کردم شايد خواندنش خالی از لطف نباشد:
ماه محرم هاله از غم بر سنت ديرين آئين جم و رخسار زيبای گل و شبنم کشيده.
قلوب احرار تحت سيطرهی اسرار اين سرور اخيار دردناک و از رموز شهادت و اخلاص آسمانی او غمناک.
خلاف جوانمردی است در تقارن اين سور و سوگ به فرزند صالح اين رادمرد جانباز که سرها خاکسار کوی او و ديدهها در انتظار روی اوست تسليت گويم و به حضرت شما که از مواليان او میباشيد تبريک و تهنيت.
از خداوند متعال مسئلت میکنم که در سراسر سال جديد جنابعالی و خاندان جليلتان را از نعمت سلامتی و عافيت بهرمند سازد بمحمد و آله الابرار.
تبريز- عبدالجبار جباری
فروردين 1349
لحظهی آخر جلوی چشمانت زنده میشود و به نظرت میآيد اين فقط او نبود که میرفت، زندگيت نيز همراهش میرفته است و تو تماشاگر. آن وقت است که تو به بطری زل میزنی و بطری به تو تا قطره آخر.
به آدمهايی فکر میکنم که اين راه را پياده يا روی قاطر رفتهاند، به شبهايی که در کاروانسراها خوابيدهاند، به طلوع و غروبهايی که ديدهاند، آيا هربار مثل امروز من از طلوع خورشيد تعجب کردهاند؟
آدم حين سفر زمينی وقت زياد میآورد، مینشيند تصور میکند اگر راه بجای شش ساعت يک ماه قرار بود طول بکشد چقدر وقت زياد میآمد.
«اربابی به نوکری گفت عقب فرمان که میروی اگر چند دستور داده شد همه را با هم انجام بده، تا ارباب بيمار شده به دنبال طبيبش فرستاد که نوکر با افرادی چند بازگرديده. گفت اين طبيب و آن يکی داروفروش که ديدم طبابت بدون نسخه نمیشود و آن دگری تابوتکش که ناگزير جان از خوردن داروهايش به در نمیبردی و آن يکی قبرکن و نفر بعد تلقينخوان. چون ارباب به پرخاش برآمد گفت خودتون گفتين چند کارو با هم بکنم...»
قند و نمک، جعفر شهری،نشر معين
اگر خودنويس خود مینويسد پس من چهکارهام؟
در ميزگرد ديشب راديو آمريکا يکی زنگ زده بود و میگفت ما در پرچم بيست و دو الله اکبر داريم و امروزه الله اکبر را با تروريسم میشناسند ولی ما اين گونه نبوديم نماد تمدن ما همان شير و خورشيد بود و چه و چه. مسعود بهنود نيز که ميهمان برنامه بود به شوخی گفت در دنيای پر مهر و رأفت امروزی حتی شايد از بابت شمشير همان شير و خورشيد گمان تندروی حکومت ببرند.
کنجکاو شدم بدانم ريشه اين شير و خورشيد چيست و واقعاً چقدر نماد اين تمدن بوده است. از منافع خانه بودن دسترسی داشتن به کتابخانهی عظيمالشان جناب ابوی است. بعد از قدری پلکيدن بين کتابها کتابی از کسروی پيدا کردم به نام «تاريخچه شير و خورشيد» چاپ شده در سال 1323 توسط دفتر پرچم به بهای هشت ريال. خود کتاب عتيقهای است. کسروی در اين کتاب ابتدا مشهورترين افسانه در مورد نماد شير و خورشيد را نقل کرده است. میگويند شير نماد ارمنستان است و شاه عباس بعد از تصرف آنجا چنين نمادی را ساخته است که خورشيد همان ايران است که بر شير استيلا يافته است ولی طبق اسناد تاريخی شاه عباس هيچوقت به ارمنستان لشکرکشی نکرده است و فقط در جريان جنگ با عثمانی گروهی از آنان را به مازندران کوچانده است و در ضمن شير فقط نماد يکی دو از شاهان ارمنستان (به مانند بسياری از ملل ديگر) بوده است. کسروی در فصل بعد در مورد جايگاه شير و نيز خورشيد بطور منفرد در فرهنگ ايران تحقيقی ارايه کرده است. در فصلی ديگر از جانب مورخی موثق به نام «ابن عبري» داستان اصلی شکلگيری اين نماد را آورده است:
«غياثالدين کیخسرو پسر علاءالدين کیقباد که از پادشاهان سلجوقی آسيای کوچک و در سال 634 به جای پدر خود به تخت پادشاهی نشسته بود، دختر پادشاه گرجی را به زنی گرفت و چون گرجيان خوشرويند و آن دختر خوشروتر میبوده کیخسرو دل به او باخت و از سبکسری چنين خواست که پيکر او را بر روی سکههای سيمين (درهمها) بنگاراند. ولی اين کار مايهی آزردگی سخت مردم توانستی بود. زيرا گذشته از آنکه پيکرنگاری بر روی سکههای سيمين شيوهی شاهان اسلام نبودی و اين خود ناپاسداری شمرده شدی، نگاشتن پيکر زن يکباره با آيين اسلام ناسازگار میبود و جز دشمنی با آن دين بهشمار نرفتی.
از اين رو پيرامونيان کیخسرو به جلوگيری برخاستند. ولی چون کیخسرو سبکسرانه پافشاری مینمود، برخی از ايشان (گويا از ستارهشماران) چنين راه نمودند که پيکر شيری را نگاشته و روی آن رخسار همچون خورشيد آن زن را بنگارند که اگر کسانی به جستجو برخاستند و پرسشهايی رفت، گفته شود رويه طالع پادشاه است که هنگام زاييده شدن او خورشيد در برج اسد (شير) میبوده و همين کار را کردند و اين است آن شکل پديد آمد.»
متن بالا به کلام کسروی است و منظور از پيکر همان تصوير است و ستارهشماران هم احتمالاً منجمان. به گفته کسروی سند فوق معتبر است و حکايت حقيقی شکلگيری اين نماد است.
شير و خورشيد پس از اين توسط ديگر پادشاهان سلجوقی استفاده شد. مغولان و صفويان نيز بکار بردند تا در زمان قاجاريه که به تقليد از نشان دولتی اوپاييان دو نشان دولتی ساختند يکی شير و خورشيد و ديگری نشان ذوالفقار (اولی را فتحعلیشاه و دومی را محمدشاه) در همان زمان محمدشاه ذوالفقار را به دست شير دادند و تاجی بر سرش نگاشتند و شير و خورشيد امروزی شکل گرفت.
کسروی نکته جالب ديگری نيز نقل کرده است «چيزی که هست گويا برخی دولتيان میترسيدهاند که از سرپا ايستادن شير و شمشير به دست گرفتن آن گمان جنگجويی به دولت ايران رود، و آن را با حال ناتوانی دولت سازگار نمیديدهاند. از اين رو با سياست راه رفته بر روی نامههای وزارت خارجه و همچنان بر روی برخی سکهها شير را خوابيده و بیشمشير مینگاشتهاند. چنان که همين رفتار در وزارت خارجه تا پيش از زمان رضاشاه پهلوی نگه داشته شده بود و شيرها بر روی نامههای آن وزارت خوابيده و بیشمشير نگاشته میشد.»
بيستوجهی را بردند پيراستند، شد کره.
يک آنارشيست بود. به انگلستان مهاجرت کرد تا بتواند از راست سبقت بگيرد.
«...اگر درست فهميده باشم منظور تو روحی است متحولشونده که تکامل میيابد، به پختگی میرسد و به مراحل بالای قدرت دست پيدا میکند تا آنکه به ناتوانيش آگاه میشود؟ اين روح تو به الوهيت دست میيابد اما اين برای او يعنی بيچارگی و درماندگی و وقتی اين را میفهمد دستخوش نااميدی میشود. آيا اين همان انسان نيست؟ منظور تو انسان است... اين حتی فلسفهی التقاطی هم نيست، يکجور عرفان مغشوش است...»
استانيسلاو لم، سولاريس، نشر مينا
آيا من مسؤول ضمير ناخودآگاه خود نيز هستم؟
«اينها از هيچ چيز خبر ندارند، نمیدانند تو چه کلهشقی هستی. بگذار دکترها هرچه دلشان میخواهد بگويند، بگويند بار سفر بستهای، من که میدانم تو خيال نداری بروی و من را تنها بگذاری. آنها علیحيدر من را نمیشناسند، نديدهاند وقتی نمیخواهی کاری انجام دهی هيچکس حريفت نمیشود. تو رفيق نيمهراه نيستی، من هم خيال ندارم لباس عزا بپوشم. بلند خواهی شد و تمام اين سرم و سيمها را از تنت خواهی کند و با هم خواهيم رفت خانه...»
خانم
کسی از ملکالشعرای بهار فرق کلام سعدی و حافظ پرسيد. جواب داد «آنچه که خواندی و در حال فهميدی از سعدی و آنچه برايت لازم به تأمل آمد از حافظ میباشد، و نيز آنچه که به نشاطت آورد از سعدی و آنچه به خودت فرو برده و به تفکرت کشيد از حافظ است.»
مستزعف، مصتذعف، مثطزعف، مصطضعف، مثطذعف، مسطذعف، مصتزعف، مثتضعف، مثتظعف، مسطضعف، مثتزعف، مسطزعف، مصتظعف، مستظعف، مثطضعف، مصطزعف، مسطظعف، مستذعف، مصطذعف، مثطظعف، مصتضعف، مصطظعف، مستضعف.
حالا يکی بيايد ميرزا ملکمخان را راضی کند که نوشتار فارسی ايراد ندارد.
گوشهها همان لحظاتی هستند که ديوارها تصميم میگيرند مسير زندگیشان را عوض کنند.
هيچوقت با تاريخ ميلادی نتوانستم ارتباط برقرار کنم، هيچ درکی از زمان نمیدهد. امروز آستينها را بالا زدم و بعد از کمی گشتوگذار تاريخ شمسیدار شدم. ديدم اين لينکدونی هم موجود جالبی دارد میشود يک عدد کليکشمار برداشتم چسباندم به دمش. بعد چند هفته بطالت احساس مفيد بودن میکنم.
پینوشت: آمده بوديم ابرو را درست کنيم چشم را ناکار کرده بوديم. لينکدونی تعمير شد.
مسأله اين نيست که اکثريت بايد حکومت کند، بلکه آن است که چه نوع اکثريتی حکومت کند.
والتر ليپمن
با کمال تأسف اعلام میگردد اين وبلاگ به علت کاهش تعداد خواننده، افت محتوايی و پارهای مسايل متفرقه تا اطلاع ثانويه مصرانه و لجوجانه به فعاليت خود ادامه خواهد داد.
از آن تحريمیهای دو آتشه بود. میگويد «يک چيز خندهدار، وزير شماره موبايلش را در مصاحبه اعلام کرده است. انگار مسخرهبازی است، ولی خودمانيم مثل اينکه اينها نمیخواهند مردم را بچاپند...»
مکعب توخالی سربهسر مکعب توپر میگذاشت. گفت «تو تا بخواهی از جايت تکان بخوری به آن طرف صفحه رسيدهام.» توپر جواب داد «شايد چون برای شکل دادن من هزاران مربع سينه به سينه هم ايستادهاند بدون چشمداشت ديده شدن ولی برای تو فقط شش مربع دستهايشان را به هم دادهاند. شايد برای همين سنگين شدهام.»
کاغذهای نويسنده را به هم ريخت، بادبادکی را با خود به آن سوی رودخانه برد، چناری را از ريشه کند. باد میگريست، میوزيد تا فرار کند.
فيلم City of Angels را ديدهايد؟ در صحنهای داخل کتابخانه فرشتهها بين آدمها قدم میزنند و به کلماتی که میخوانند گوش میکنند. لای آن برشها يکی میخواند «هرچقدر تنهايی سخت باشد باز شرط وجود انسان است.»
آقامان دخو را اساسی عصبانی کردهاند. الپر نقدی کرده است طبق معمول تند و پرشاخ و برگ و آقامان دخو نتوانسته ساکت بنشيند. اصلاً خيال ندارم طرف بگيرم و بگويم اين درست است و آن غلط چون به نظر هر دو صحيح میگويند، به قول ملانصرالدين همه حق دارند. مشکل اين است که هر دو بد میگويند، يکی میگويد «انگل» آن يکی مینويسد «شارلاتان». اين رسمش نيست، میدانم الپر در بيان مواضعش چندان ملاحظه طرف مقابل را ندارد و آقامان دخو هم عصبانی شده است. در بحث تحمل مخالف نمیگويند تحمل مخالف خوشزبان و خوشبيان، میگويند «حاضرم جان خود را بدهم تا تو مخالف من سخن بگويي» بدون پيششرط.
آنقدر تحريمی میشناسم و اصلاحطلب در فعاليتهای انتخاباتیام ديدم که بتوانم چند نتيجه برای خودم بگيرم. يکی اينکه هدف هر دو گروه تقريباً يکسان است، دوم اينکه هيچکدام يک کلام از منطق طرف مقابل چيزی نمیفهمد و هنوز سالها سعی در حذف يکديگر خواهند داشت و آخر آنکه متعلق به هيچکدام از اين دو انديشه نيستم. فقط اميد دارم روزی بنشينند، بحث کنند و کلام يکديگر را قطع نکنند وگرنه به زودی هر دو گروه با تمام دبدبه و کبکبهشان حذف خواهند شد.
میدانم انتظار زيادی است روزی گنجی و باقی مثل قديم شانهبهشانهی هم حرکت کنند ولی باز کمی ملاحظه ضرر ندارد.
پینوشت يکم: از رنجی که میبريم، دخو. (باز که نشد آقا. شما جبهه را خالی کنی در مقابل دشمن بیيار و ياور چه کنيم؟)
پینوشت: اميد ميلانی مطلبی در اين باب در کامنتدانی همين پست گذاشته است که شديد توصيه میشود.