در اين چند روز که آن طرف همه در حال محکوم کردن هستند و اين طرف همه در حال تکذيب فکر و خيالم اين است که نکند بيست سی سال بعد از ما بپرسند چرا فقط نشستيد و نگاه کرديد؟ چرا هيچ کاری نکرديد؟ آن موقع چه جوابی داريم بدهيم؟ بگوييم چون مردم به ما رأی ندادند؟ چون کسانی بودند که اصلاً رأی ندادند؟
حضرت اجل، اينکه میگويی ما با نظاره کردن معنا تحميل میکنيم يعنی خود نيز معنا نداريم و اگر هم داشته باشيم نتيجهی لطف ديگران است؟
مدتی بود چراغ مطالعه و من با هم درگير بوديم. چند وقت يکبار خود به خود خاموش میشد. اوايل با يک تکان درست میشد ولی اين اواخر تکان دادن برايش کافی نبود. با پيچگوشتی سه پيچش را باز میکردم و هالوژنش را کنار میزدم ببينم چه مرگش است. هر بار يک دردی داشت، يکبار سيمش خم شده بود قطع شده بود، يکبار اتصالش از حرارت آب شده بود، يکبار هالوژنش سوخته بود و... نه او از رو میرفت نه من. ديروز آنطرفتر بودم که ديدم خاموش شد، بلند گفتم خدمتت میرسم. کمی بعد بوی سوختگی شنيدم. فکر کردم چيزی روی اجاق مانده، ولی نمانده بود. بلند شدم روی شوفاژها را نگاه کردم، مبل را کمی از شوفاژ دور کردم، پنجره را باز کردم ببينم از بيرون است يا نه؛ پيدا نکردم بو از چيست، فکر کردم بالاخره معلوم میشود. چند دقيقه بعد آداپتور چراغ مطالعه جرقهای زد، پقی کرد و سوخت. چنان دودی ازش بلند شد انگار روی آتش چهارشنبهسوری يک سطل آب ريخته باشی. حالا ماندهام بیچراغ، نمیدانم برنده اين جنگ فرسايشی من بودم يا او.
«...يک روز حتی خواست تکهی هندی اسمش، ميرا، را توی دفتر يادداشتش بنويسد. جهت حرکت قلم و توقفها و چرخشهای دستش برايش نامأنوس بود. در لحظاتی که فکرش را نمیکرد بايست خودکار را از روی کاغذ برمیداشت. اول طبق جهت فلشهای کتاب، از چپ به راست خط زمينه را کشيد. بعد حروف را يکیيکی روی آن نوشت. يکی از حرفها بيشتر شبيه عدد شد تا حرف. آن يکی تقريباً مثلث از آب درآمد. خيلی سعی کرد تا عاقبت توانست حروف اسمش را شبيه حروف توی کتاب درآورد. تازه هنوز هم مطمئن نبود درست نوشته باشد. هيچ بعيد نبود بهجای ميرا نوشته باشد مارا. چيزی که نوشته بود يک سری خطوط بیمعنی بود ولی با تعجب میديد که اين کلمه در گوشهای از دنيا معنايی دارد...»
از داستان «جذاب»، کتاب «مترجم دردها» نوشته جامپا ليری، نشر ماهی
پشت جلد کتاب توصيف جالبی نوشته است. اين روزها به هر کس میرسم پيشنهاد میکنم کتاب را بگيرد بخواند. داستانهايی آنقدر روان که احساس میکنی میتوانی هر روز شخصيتهايشان را بيرون حين خريد ماهی و سبزی ببينی.
اگر ميهنم من را نمیخواهد من هم او را نمیخواهم، جهان فراخ است.
هوگو گروتيوس
امروز صبح رفته بودم سخنرانی دکتر اربابی در باب نسبيت و کيهانشناسی. سخنران دو سال پيش دکترايش را از آلمان گرفته بود و در اين سخنرانی که عمومی بود تلاش میکرد پيچيدهترين مسايل فيزيک را با زبان و ادبيات شيرين فارسی بيان کند. مثال جالبی که زد و من نخوانده بودم در مورد مزونها بود. خلاصه عرض کنيم مزونها موجوداتی هستند که در اثر بادهای خورشيدی در نود کيلومتری سطح زمين تشکيل میشوند و به سمت زمين سقوط میکنند. اگر سرعت و نيمهعمر (مدت زمان حيات اين ذرات) را در نظر بگيريم اين حضرات قبل از رسيدن به زمين بايستی فوت شده و نيست شوند ولی خوشمزه اينجاست که در سطح زمين آقايان مزون مشاهده میشوند. دليلش نيز ساده است، بر طبق نسبيت خاص اگر سرعت حرکت شما کسر قابل توجهی از سرعت نور باشد زمان برای شما بسيار کندتر خواهد گذشت. در اين مثال خاص زمان برای مزون مورد نظر کش میآيد و در نتيجه عمر والاحضرت قد میدهد جمال زيبای سطح زمين را درک کند. (حالا از لحاظ تکنيکی شايد اشتباه ريزه ميزهای کرده باشم، کسی نيايد بگويد آن مزون نبود و مورون بود، غرض قضيهی کش بود)
ولی کل جلسه به کنار آخر جلسه طوفانی بود. آقای ميانسالی که فکر میکنم چيز زيادی دستگيرش نشده بود پرسيد «شما میفرماييد خورشيد ما يکی از چند صد ميليارد ستارهی کهکشان راه شيری است؟» جواب شنيد «بله»
- و کهکشان ما يکی از صد ميليارد کهکشان جهان است؟
- آن هم بله
- و اين وسط خورشيد ما هيچ اهميتی خاصی نداريد؟
- البته
- ولی هيچ ستارهی ديگری هم اهميت خاصی ندارد؟
- دقيقاً
- پس ما مهم نيستيم، ولی هيچ کس ديگری هم مهم نيست.
شخصيتی که ملاحظه میفرماييد انسلادوس (Enceladus) يکی از قمرهای زحل است. قطرش 500 کيلومتر است و سطحش را پوستهی نازکی از يخ پوشانده و احتمالاً همانند اروپا (قمر مشتري) در زير اين پوستهی يخی اقيانوسی از آب مايع و يخ گرم وجود دارد. اخترزيستشناسان انسلادوس را همانند اروپا زيستگاهی مناسب برای انواع ساده و جانسخت حيات میدانند، يعنی چيزی در حدود باکتریها و تکسلولیها. طبق بررسیهای فضاپيمای کاسينی (که اين اواخر آن حوالی پرسه میزند) اين پوسته مدام در حال شکستن و بازسازی خود است و در ضمن احتمال دارد يخفشانهايی (يخفشان بر خلاف آتشفشان به جای فوران گدازه مخلوطی از يخ و آب فوران میکند) در سطح اين قمر وجود داشته باشند. اگر روی عکس کليک کنيد نمايی بزرگتر از اين قمر زيبا را خواهيد ديد.
برای رفع کنجکاوی میتوانيد مراجعه کنيد به شماره 151 مجله نجوم، مقالهی «جستجوی حيات در کرات يخ بسته» نوشته بابک امين تفرشی.
فرض کنيد جايی زندگی کنيد که آسمان بنفش باشد و نيمی از آن را تصوير سيارهای که شما در قمرش زندگی میکنيد پوشانده باشد. هر وقت حوصلهتان سر رفت به آن سياره نگاه میکنيد و سعی میکنيد قدرت توفانهايی که میبينيد را تخمين بزنيد و يا منتظر میشويد خورشيد از پشتش بيرون بيايد.
سرماخوردگی قدرت سفسطهی آدم را بالا میبرد، وقتی ماندهای توی رختخواب و کسی هم سراغی نمیگيرد چارهای نيست جز سفسطه و فلسفهبافی.
هر يک از ما جمعيتی در خود نهان دارد، هر چند که با گذشت زمان تمايل میيابيم اين کثرت را به فرديتی بیمايه تبديل کنيم. ما مجبوريم که فرد بمانيم و تنها يک اسم داشته و نسبت به آن پاسخگو باشيم، از اين رو اشخاص متنوعی را که در وجود ما گرد آمدهاند به خاموش ماندن عادت دادهايم. نوشتن کمک میکند آنها را باز يابيم.
اری دو لوکا
نقلقول از يادداشت خواندنی مادام
خدايان جمع شده بودند و تصميم گرفتند انسان، اين موجود گستاخ که خود را حاکم جهان میدانست را از زمين پاک کنند. زئوس آسمانها را تيره و تار کرد و طوفانهای ويرانگرش را به زمين فرستاد، پوزئيدون اقيانوسها را برآشفت، هفاسوس آتش را از انسانها باز پس گرفت، هليوس خورشيد را بر انسانها تاريک ساخت و آرس خانمانبراندازترين جنگ تاريخ را به راه انداخت. وقتی خدايان مطمئن شدند که نه فقط انسان، بلکه حيات را از زمين زدودهاند به کوه المپوس بازگشتند و پيروزی خود را جشن گرفتند. هنگامی که جامهايشان را بلند میکردند بسيار دورتر از کوه زير يخهای قطب يک تکسلولی به آرامی دو قسمت شد.
امروز عصر فيلم .Mulholland Dr را ديدم و تا الان درگيرش بودم. يکبار با حوصله ديدم، يکبار با دور تند (32x)، با دو سه نفری که فيلم را ديده بودند حرف زدم و سه چهار نقد فارسی و دو سه نقد انگليسی خواندم. در نهايت فکر میکنم چندان چيز مبهمی برايم چندان نمانده است و مفهوم همهچيز تا حد و حدودی معلوم است، شايد روزی دوباره حوصله کنم ببينمش. چيزی که در نهايت به نظرم جالب آمد نگاه ديويد لينچ به سير خرد شدن يک انسان بود، روايتی بیرحمانه. ولی چه کنم چه وقتی فيلم را نصفه نيمه فهميده بودم و چه الان که تقريباً معلوم است که چه خبر بود از فيلم خوشم نيامد، من فيلم نگاه نمیکنم که چيستان حل کنم، به حد کافی هر روز درگير حل مسايلی هزار بار پيچيدهتر هستم و فکر نمیکنم اگر پيچيدگی فيلم را کنار بگذاريم چيز چندانی باقی بماند، شايد همان نگاه خاص که گفتم و نيز کمی طنز سياه در مورد هاليوود.
حالا با خيال راحت میتوانيد فحشم دهيد.
پینوشت: از آن نقدها دندانگيرشان اين بود و اين. از دومی چند نقد انگليسی هم میتوانيد پيدا کنيد.
میپرسم «خب اگر پدرش قبول نکرد چه؟» سرش را از کتاب بلند میکند و جواب میدهد «اگه پدرش به من نه بگه نمیتونم فرداش دوباره برم دم درشون، به خودش هم گفتم، به روش کاملاً سنتی میدزدمش.»
دستبرد شبانه به شيشه مربای آلبالو،
سلام عليک با تنها ستارهی آسمان،
صدای تلويزيون خانهی همسايه کناری،
نسيم خنکی که همه میگويند غنيمت است،
صدای پنکهی پژوی همسايه بالايی،
شب، نيمهشب.
«من از ساعت 9 صبح بهترين لباسم را بر تن کردهام و به انتظار دادگاه نشستهام.»
پايان ديکتاتور
اينجا کمی دچار تغييرات باطنی شده است. اگر بخواهيم روشنتر بيان کنيم بايستی به عرضتان برسانيم که در پی مباحثاتی که با جناب CSS (که گويا ارتباطی با آبشار دارند) داشتيم دچار کمی انحراف از معيار کدنويسی قديمی شده و باطناً نسل عوض کردهايم و حدس زده میشود اکنون اين صفحات کمی سريعتر بالا بيايند. ما که چندان تجربه نداريم، اهل فن (در هر زمينهاي) اگر ايرادی میبينند لطفاً اطلاع دهند که در شورای مرکزی گذار به CSS بررسی شده اقدامات لازم در دستور کار پيمانکار گذار قرار گيرد.
در ضمن اگر الان اينجا را کمی به هم ريخته میبينيد لطف کرده يک عدد F5 (و حتی Ctrl+F5) بزنيد تا مسايل مختلف سر جای خود بازگردند.
يک کتاب دوجلدی خريدهام با نام «شوخي» نوشته (در حقيقت جمعآوری شده توسط) راس و کاترين پتراس. کتاب درمورد گافهای جماعت مشهور دنياست و بعضی از آنها واقعاً شاهکار هستند، برای کمی خنديدن از ته دل توصيه میشود. چند تايی که خوشم آمد را اينجا يادداشت کردم.
از اول
«من از اول فهميدم که آخرش چه میشود و حق با من بود چون هنوز به وسط کار هم نرسيدهايم.»
سر بويل رچ، نمايندهی مجلس بريتانيا در قرن هجدهم
رأیگيری با قيد فوريت
«اگر نمايندگان اصرار داشته باشند که پيش از رأیدادن بدانند به چه چيزی میخواهند رأی دهند، آن وقت نمیتوانيم تا قبل از روز دوشنبه نتيجه را به اطلاع عموم برسانيم.»
راسل لانگ، نمايندهی ايالت لوئيزيانا در مجلس آمريکا
معنی و مفهوم
«... اينطور که پيداست اين فيلم مفهومی ندارد، اگر هم مفهومی داشته باشد بدون شک بیمعنی است.»
هيأت مديرهی مميزی فيلم بريتانيا، دربارهی فيلم جين کلتو با عنوان «کشيش و صدف دريايي»
اطمينان
«تنها چيزی که از آن مطمئن هستيم اطمينان خودمان است.»
مأمور رسمی کاخ سفيد خطاب به خبرنگار مجله وال استريت، دربارهی جمعآوری آراء توسط رنالد ريگان برای انتخابات دورهی دوم
قاطعيت
«همانطور که قبلاً گفتهام و ديروز هم گفتم اين يکی از مسايل عمدهای است که در ادينبورگ يا حل میشود و يا نمیشود.»
داگلاس هرد، نماينده مجلس آمريکا
راههای غير منطقی
«من از راههای ديگر سعی کردم شما را متقاعد کنم. حالا میخواهم معقول و منطقی باشم.»
از اعضای مجلس آمريکا، به هنگام بحث
روز تصميمگيری
«امروز اساساً روز تصميمگيری است. ما امروز توافق کرديم که با چيزی که قبلاً در مورد آن به توافق رسيدهبوديم باز هم موافقت کنيم.»
تام فلوز، سرپرست شرکت «سی هاوکز»
ماستماليراسيون
«مشکل... کسری موازنه... يا بايد بگويم... يک لحظه اجازه بدهيد، مصرف، يا درآمد ناخاص ملی، عذر میخواهم... مصرف، حدوداً 23 تا 24 درصد است، البته قسمتی که در حال افزايش است، در حالی که درآمدها به همان نسبت ثابتند، يعنی به همان مقدار که بايد باشند هستند که بايد آنها را از بخش خصوصی تأمين کنيم.»
رونالد ريگان، در پاسخ به خبرنگاران
قورباغههای دمدار
«اگر قورباغهها بال داشتند نمیتوانستند دمهايشان را به زمين بزنند. اين فقط يک فرض است.»
جورج بوش پدر، در سفر انتخاباتیاش به هامپشاير، دربارهی افزايش مستمری بيکاران
ضعف قدرت
«قدرت ما در اين است که هيچ ضعفی نداريم. تنها ضعف ما اين است که قدرت واقعی نداريم.»
فرانک برويلز، مربی فوتبال دانشگاه آرکانزاس، دربارهی شانس موفقيت تيمش
مجلس
«آقای رئيس جلسه! من را روشن میکنيد؟
مورفی: فکر میکنم سی سال پيش سعی کردم.»
آن مولر، نماينده ايلت جورجيا، در اعتراض به تام مورفی چون ميکروفونش خاموش بود
وفاداری
«من دربارهی حکم صادر شده کاخ سفيد هيچ نظری ندارم، اما صددرصد از آن حمايت میکنم.»
ريچارد دارمن، وزير بودجهی آمريکا در دولت بوش پدر
موشکهای متعهد
«نه باران، نه برف، نه برگ درختان و نه تاريکی شب هيچکدام موشکهای کروز را از شتاب در رسيدن به اهداف تعيينشده باز نمیدارند.»
آگهی تبليغاتی شرکت مک دانل داگلاس برای موشکهای توليد شده، سال 1982
يادداشتهای ترسناک در صندوق پستی
«تاريخ انقضای شما ماه نوامبر 1986 است.»
يادداشتی از دفتر خدمات کارتهای اعتباری
مخالفت با خود
«من برای خودم نظراتی دارم، نظراتی قوی. اما هميشه هم با آنها موافق نيستم.»
جورج بوش پدر
واقعيت
«هر چيزی بيشتر شبيه آن چيزی است که الان هست تا آن چيزی که تا بهحال بوده.»
جرالد فورد، رئيسجمهور آمريکا
چين از ديدگاه فرانسوی
«چين کشور بزرگی است که چينیهای بسياری در آن ساکن هستند.»
شارل دوگل، رئيسجمهور فرانسه
پاسخهای دندانشکن
«ما در اين طرف مجلس آنقدر هم که به نظر میرسيم احمق نيستيم.»
يک عضو مجلس آمريکا در پاسخ به طعنهها
مرگ
«قبل از اينکه لايحه حکومت مستقل پذيرفته شود آسکويت بايد از روی جنازهی خيلیها از جمله خودش رد شود.»
از نامهای به قلم آاستر يونيوست، دربارهی هربرت هنری آسکويت نخستوزير بريتانيا که لايحهای را برای استقلال ايرلند پيشنهاد کرده بود، سال 1914
حقيقت
«بعضی از حقايق راست هستند، بعضی تحريف شده و بعضی دروغ.»
سخنگوی دولت آمريکا، هنگام اظهارنظر در مورد مقالهای دربارهی سياست خارجی
طفره
«خب، من میخواهم اين کار را کاملاً به وزير آموزش و پرورش واگذار کنم. ولی خب، بله، همهی ما، ايشان خيلی سفر میکنند و به خارج از کشور میروند. خيلیهای ديگر در اين وزارتخانه هستند که همين کار را میکنند. قرار است که يک کنفرانس بينالمللی برگزار کنيم، البته اين کنفرانس آنقدر که به مسايل محيط زيست میپردازد به آموزش نخواهد پرداخت و کنفرانس خيلی بزرگی هم خواهد بود و هميشه هم اين تبادل ايدهها را داشتهايم.»
جورج بوش پدر، فوريه 1990 در پاسخ به سؤال دانشآموزی مبنی بر اينکه آيا دولت جورج بوش ايدههای مربوط به آموزش و پرورش را از کشورهای ديگر میگيرد؟
علم جغرافی
«منظورتان اين است که دو تا کره داريم؟»
نامزد سفارت آمريکا درخاور دور، وقتی در کنگره نظر او را دربارهی گزارش مقامات دولتی مبنی بر درگيری بين کره شمالی و جنوبی پرسيدند
دانستن
«رئيسجمهور میداند جه خبر است. البته نه اينکه فکر کنيد خبری هست.»
رن زيگلر، منشی مطبوعاتی ريچارد نيکسون، دربارهی اين شايعه که نيروهای آمريکا به مرزهای لائوس حمله کردهاند
ملت
«گور پدر ملت! من نمايندهی مردم هستم.»
سناتور ايالت نيوجرسی
کوتاه و بلند
«به شما گفتم يکی را بلندتر از ديگری کنيد. شما درست برعکس يکی را کوتاهتر از ديگری کردهايد.»
سر بويل رچ، دولتمرد بريتانيايی
سناتور آگاه
«يک لحظه صبر کنيد! من علاقهای به کشاورزی ندارم. لطفاً دربارهی تسليحات نظامی صحبت کنيد.»
ويليام اسکات، سناتور آمريکايی، در يکی از جلسههای توجيهی پنتاگون وقتی افسران ارتش شروع به صحبت درباهی سيلوهای موشک کردند
آمار
«اين اعداد و ارقامی که میگويم از خودم نيست. ازکسی نقل میکنم که خودش از آنها سر درمیآورد.»
يکی از اعضای مجلس آمريکا، هنگام بحث
توقف ابدی
«وقتی دو قطار در يک تقاطع به هم میرسند بايد هر دوی آنها توقف کامل کنند و هيچکدام تا موقعی که ديگری عبور نکرده است حرکت نکند.»
قانونی در کانزاس
قبول، بيشتر از چندتا شد.
نشسته بودم کتاب میخوانم ديدم از زير پنجره صدای خشخش میآيد. يک گربهی حنايی رنگ بود، نشسته بود رو به گوشهی ديوار و داشت کاری میکرد. اول فکر کردم چيزی گرفته بخورد و مشغول آن است ولی به نظر نمیآمد خيال خوردن داشته باشد. رفتم از پنجرهی بغلی نگاه کردم ديدم جلويش چند برگ زرد افتاده و يک توپ پينگپونگ و دارد با توپ بازی میکند. توپ را انداخته بود گوشه و راحت میزد تو سرش.
يقين پيدا کردهام دستهايی در کارند که ما را از پينگ شدن محروم نمايند. حال اينکه اين دستها که نقداً از آستين بلاگرولينگ درآمدهاند چگونه از اين آستين بيرون آمدهاند و نيز اين آستين همان آستين است يا يکی ديگر معلوم نيست و البته اين مهم است که حالا تا يک حدودهايی چه شده است.
روزی از روزها کربلايی محمدعلی دوان دوان به خانه آمد و به زن جديدش گفت: «پرینسا، مشتلق بده!»
پرینشا با تعجب پرسيد: «چی شده؟»
کربلايی محمدعلی دوباره گفت: «مشتلقم را ندهی نمیگويم.»
پرینسا به کربلايی محمدعلی نزديک شد و دستهايش را گرفت و باز پرسيد: «تو را خدا بگو ببينم.»
کربلايی محمدعلی باز گفت: «به خدا اگر مشتلقم ندهی نمیگويم.»
- «باشد مشتلق طلبت، بگو ببينم چه شده؟»
کربلايی محمدعلی گفت: «در ايران حريت دادهاند.»
پرینسا مکثی کرد و پرسيد: «چی دادهاند؟»
- «حريت ديگر، بهت که گفتم.»
پرینسا با تأنی و تعجب پرسيد: «حالا حريت چی هست؟»
کربلايی محمدعلی در حالی که دست زنش را کنار میزد سرش را به سمت چپ خم کرد و مثل کسی که ناراضی باشد جواب داد: «زن حسابی، آخر من به تو چه بگويم. چه طور حاليت کنم، امروز همهی عالم میداند که در ايران حريت دادهاند. امروز قونسول همهی همشهریها را جمع کرده بود توی مسجد، دعا به جان پادشاه میکرد که به ايران حريت داده است. من هم رفته بودم مسجد، آن قدر شلوغ بود که جای سوزن انداختن نبود. کربلايی حسنقلی هم آنجا بود. همشهریها آن قدر خوشحال بودند که نگو! واقعاً ما همشهریها تا امروز خيلی سختی کشيدهايم. از عملگی کردن جانمان به لبمان رسيده، اما میبينی، توی روسيه اصلاً عمله بنا وجود ندارد. همهی عملهها همشهریاند. پرینسا، خدا بخواهد از اين به بعد پولدار میشويم، همهاش میگفتی که برای من لباس مخمل روسی بخر، به خدا اين دفعه ديگر میخرم. آخر خودت که شاهد بودی، پولم نمیرسيد، اما خدا بخواهد بعد از اين پولم زياد میشود. کبلا امامعلی، کبلا نوروز، قاسمعلی، اروج، همشهری بايرام آن قدر خوشحال بودند که کم مانده بود کلاهشان را به هوا بياندازند. میگويند قونسول فردا همهی همشهریها را صدا میزند که حريت تقسيم کند، آخ جان، زنده باد پادشاه ما، آخ جان!»
کربلايی محمدعلی با گفتن اين حرفها بشکن میزد و میرقصيد. پرینسا دوباره با خوشحالی رفت و دستهای شوهرش را گرفت...
قسمتی از داستان «آزادي»، نوشتهی جلال محمدقلیزاده و ترجمه عمران صلاحی، از کتاب «شوکران شيرين» که مجموعه داستانی است گردآوری شده توسط اسدالله امرايی، انتشارات مرواريد
هميشه فيلم معرفی میکنند، تئاتر پيشنهاد میکنند، کتاب توصيه میکنند. برای سنتشکنی هم که شده با اجازه استاد میخواهم يک خوردنی پيشنهاد کنم. خوردنی مورد نظر يک چيزی است بين شيرينی و بيسکويت توليد Barilla که اسمش را گذاشته است Passioni Italiane. اينکه من خريدهام طعم اسپرسو دارد و عجيب چيزی است، يعنی دقيقاً ملتفت میشويد از يک عدد بيسکويت (يا هر چه که هست) ناقابل بايستی چه انتظاری داشت. البته چون يحتمل همهجا پيدا نمیشود عرض میکنيم اين را از سوپر ولنجک متعلق به حضرت اميرخان موجود در زعفرانيه خيابان بهزادی خريدهام. اين اميرخان اين حوالی برای خودش اسم و رسمی دارد و از تير چراغ برق هم بپرسيد میگويد کدام طرفی برويد پيدايش میکنيد. حالا نگوييد يک عدد شيرينی اين همه داد و هوار ندارد، اين دارد. کمی دنبال لذايذ دنيوی رفتن ايراد که ندارد؟ دلمان خوش است.
چگونه وارد سلول من شدهای؟ از نگهبان چطور رد شدهای؟ تو کيستی؟ چرا سياه پوشيدهای؟ آن داس چيست در دستت؟
سنگها هم فرسوده میشوندچه برسد به ما که از خاکيم.
جان کيج
خيال برپايی يک حکومت آرمانی فقط با کلمات چيزی است در ردهی آرزوی ساختن برجی بلند با خلالدندان.
رمضان که میآيد ترتيب همهچيز به هم میريزد. نمیدانی کی کجا باز است و برقرار. نمیتوانی صبح سراغ کسی بروی که سرش شلوغ است و عصر بروی که گرسنه است و شب که خستگی روزه بر تنش نشسته است. نزديک افطار نبايد در خيابانها باشی که خونسردترين آدمها هم لب به شکايت میگشايند. همهجا از بلندگوها از معنويتی که نمیفهمی و نمیخواهی میشنوی و میخواهند مستقيم راهی ديار حوريان کنندت. کافی است کمی سرت شلوغ باشد و آنوقت مجبور میشوی تا وقتی کارت تمام شود و برسی خانه گرسنگی و تشنگی ناخواسته را تحمل کنی.
رمضان که میآيد آدمها کمی آرامتر میشوند، کمتر همديگر را میرنجانند. رمضان زولبيا باميه میآيد و نان مخصوص ماه رمضان، آن نانهای گرد و بزرگ، گويا آردی میخواهند که فقط ماه رمضان میآيد و با تمام شدنش میرود. هر روز عصر ربنا میشنوی و شايد شانس بياوری جايی دعوت شوی که افطار نان و پنير و سبزی بياورند سر سفره و فقط همين، کمی بخندی و دو سه چايی گرم. گهگاه آدمهايی را ببينی که فقط برای دل خودشان روزه میگيرند بیآنکه به کسی بگويند و پيشنهاد چای تو را بی آنکه فخر بفروشند که روزه هستم با ظرافت رد میکنند. امروز برايم افطار نذری آوردند، خورشت قيمه.
هنگامی که آزادی جايی را ترک میکند،
نخستين کس نيست که پا بيرون مینهد
و حتی دومين و سومين کس هم نيست
درنگ میکند تا همه بيرون بروند و او آخرين کس است،
انديشهی آزادی تنها با مرگ انسانها از سرزمينشان رانده خواهد شد.
والت ويتمن
دستم را لای موهای بلندش میچرخانم و پايين میبرم. میخندد میگويد انگار موهايم را شانه میکنی. سرم را میگذارم روی شانهاش میپرسم به کجا نگاه میکنی میگويد نمیدانم، آن اطاق خانه بغلی هيچوقت کسی را ديدهای؟ میگويم يکی دو بار شب چراغش روشن شد و زود خاموش، لابد کسی بوده است. از گونهام میبوسد، میگويم ممنون که اينجايی، باز میخندد.
امشب شب دو سالگی اين وبلاگ است. بعد از دو سال هنوز نمیدانم اينجا چه میشود. نه سبکی دارد و نه معلوم است راجع به چه هر شب بهروز میشود. شايد اينطور بهتر باشد، آدمهای رنگارنگی سر میزنند.
دو سال پيش بعد از حدود يکسال وبلاگخوانی بهصورت جدی به اين نتيجه رسيدم شايد وبلاگ داشتن کار جالبی باشد. آن موقع خواندن پاگنده، افکار خصوصی، دلتنگستان، محمد، سپهر، کلاغ، کاپيتان هادوک و... برايم جالب بودند. بساط خودم را راه انداختم ببينم چه میشود.
اينجا بيشتر دفتر يادداشتم بوده تا چيز ديگری، بيشتر به درد خودم میخورد تا مخاطب، شايد هر از گاهی به درد کس ديگری هم خورده باشد. خوانندگان اغلب دورهای داشته است. يکی مدتی کامنت میگذارد و بعد غيبش میزند، مثلاً يادم میآيد يک مدتی رضا ناظم اين طرفها پيدايش میشد و يک دورهای هم رضا خالديان. همين است ديگر، خواننده که يکجا بند نمیشود، آدم را میخواند و وقتی تمام شد پر میزند میرود جای بهتر.
وبلاگ داشتن تجربهی جالبی است، دنيايی است متفاوت از آن بيرون. جايی که آدمها به قدر ارزششان خوانده میشوند و نه بيشتر، جايی که آدمها خودشان پيشقدم میشوند که شناخته شوند، جايی که حرفزدن راحتتر است، دوست شدن هم.
فکر میکنم اينجا مادام که چيزی ارزش يادداشت شدن داشته باشد پابرجا بماند، حتی اگر خودم حذف شوم. تا چه پيش آيد.
قسمت قديمتر را به اين کنار اضافه کردم، به نظر ايدهی جالبی آمد.
خيابان وليعصر پايينتر از چهارراه پارکوی يکسالی میشود يکسری چالهی مربعشکل وسط خيابان کندهاند. بعضی شبها کار میکنند و روزها رويشان را با ورقهای مربعشکل میپوشانند که در رفت و آمد ماشينها مشکلی ايجاد نشود. برايم جالب بود بدانم چطور شهرداری پوست از سر آقايان نمیکند که اينهمه مدت کار يک خيابان کليدی را تمام نکردهاند. امروز عصر ديدم گويا اين چالهها را شهرداری هم به رسميت شناخته است، خطکشی خيابان را که نو کردهاند روی آن ورقها را هم خط کشيدهاند انگار ورقها جزيی از خيابان هستند.
چون ما هرگز با انسانهايی که از آينده آمده باشند ملاقات نکردهايم پس در آينده ماشين زمان اختراع نخواهد شد.
استيون هاوکينگ
فهم يک جمله بسيار بيشتر از آنکه بتوانيد فکر کنيد با فهم يک تم در موسيقی شباهت دارد.
ويتگنشتاين
میبينند دختر پسرها در سرويس با هم میخندند. میگويند سرويسها را جدا کنند. اعتراضاتی میشود و قضيه را از بيخ و بن حل کرده سرويسها را حذف میکنند. دختر پسرها تحصن میکنند. میگذارند چند شبی روی آسفالت و زير ستارهها صبح کنند و بعد با دختر پسرها مذاکره میکنند. نتيجه برقراری همان سرويس جدا است.
يکی میگفت ما از ضعفهای سيستم قبلی در نظارت بر خودمان استفاده کرديم و ريشهشان را خشکانديم، حالا خوب میدانيم کجا بايد چه کنيم که بمانيم.
من از همان ابتدای تاريخ رخشان بنیاعتماد را چندان درک نمیکردم. «گيلانه» روايتی بود تکراری و حتی نخنما از جنگ. ديدنش را تنها به خاطر بازی معتمدآريا شايد بشود توصيه کرد. البته میتوانيد برويد با تعجب جماعت وقتی فيلم يک ساعت و ربعه تمام میشود تفريح کنيد.
پینوشت: چند نفری گفتند روايت نخنما نبود. من در قياس با فيلمهای ساخته شده در اين مملکت نگفتم نخنما. با توجه به آنچه در مورد جنگ ديدهام، خواندهام و شنيدهام چه از منابع داخلی و چه خارجی میگويم نخنما بود. اين زاويه ديد برای من هيچ تازگی نداشت و احساس کردم بارها و بارها از اين روزنه به جنگ نگاه کردهام. در ضمن برای روايت يک حس نيازی نيست در موردش فيلمی بسازند، گاه يک صحنه از فيلم، يک پاراگراف از داستانی بارها بهتر میتواند آن احساس را منتقل کند.
«...خط ويژه اتوبوس كه در خيابانهاى اصلى شهرهاى بزرگ در نظر مىگيرند براى اين است كه كار مردم زودتر انجام پذيرد يا براى اتوبوسهاى شركت واحد تشريفات زائد قائل شدهاند؟...»
سادهزيستی تشريفاتی، مصطفی ايزدی، شرق
«...مونم رفتنی شودوم.خو، نه مس همه. نه والله.... چيمون مس ای و او بود که رفتنمون باشه؟ نه ايکه بدوم بيا. نه وولک، ينی مو که داروم ميروم به جان تو عشقه.... خو خوت ميدونی همو، سی مو خودش دنايييه. آرزوم بود کاکو که مونم بعد يه دو سال آخرش بروم. ها وولک، ميروم در می خونه، درشونه ميزنوم نه ايطور...»
از آيههای زمينی
يار در خانه و ما گرد جهان میگرديم.
نکته: عکسهايش را در فليکر مرحوم گذاشته است. بايد از ابزار عبور برای ديدنشان استفاده کنيد.
طبعاً وقتی شما کار زياد داريد و وقت کم به مسايل مهمی چون گشت و گذار مستحب در وبلاگستان میپردازيد. به اين نتيجه رسيدم اين لينکهايی که جماعت چپ و راست و بالا و پايين وبلاگشان گذاشتهاند برای امثال من است و کمی از اين وبلاگ به آن وبلاگ رفتيم و سير و سياحتی نموديم.
وبلاگ که بسيار ديدم. کمی در دنيای وبلاگهای ادبی دست و پا زديم بلکه بتوانيم از زير آوار نقدهايشان بيرون بياييم و نفس بکشيم، البته به حق کميت توليد محتوای ادبی اين ديار بشدت بالا رفته است ولی در مورد کيفيت نمیتوانيم اظهارنظر بکنيم چون چيز زيادی بارمان نيست که حرفی بپرانيم و فردا بخندند که آقا برای خودش چرت و پرتی بافته است. کمی هم دفتر خاطرات ملت خوانديم، عاشقانهها و ناروها و گريهها و دلمشغولیهای آدمها، احساس فضولی کردم که در گورستان دفتر خاطرات نشسته است دفترها ورق میزند. تعدادی هم سياسی مشاهده شد که اکثراً زمين و زمان و چپ و راست را به هم دوخته بودند، چند تايی هم مثل آدم نقد کرده بودند و حرفی برای گفتن داشتند. يک سری هم بودند که سعی میکردند با خرده دانشی که داشتند همه چيز را تفسير کنند و استاد فتوا دادن شده بودند، بررسی دقيق و موشکافانهی همهی مسايل از ديد حضرات و البته ارايه نتايج تحقيقات و پيشنهادهايی برای بهبود مشکلات جوامع بشری.
خندهدار آنکه تقريباً دستخالی برگشتم. چندتايی وبلاگ به ليست وبلاگستانم اضافه کردم که اکثر آنها را قبلتر پيدا کرده بودم و بعد هم گم و امروز دوباره پيدا. گويا آن سبک وبلاگنويسی که من يکی را علاقمند به وبلاگ راهانداختن کرد ديگر مشتری و عرضه و تقاضا و مشابهات ندارد. البته نمیدانم اين سبک اصلاً تعريفش چيست ولی مشخصاً ديگر چندان وجود خارجی ندارد.
خلاصه آنقدر داخل خانه ماندهايم و به گلدانها آب دادهايم غافل شدهايم که شهر عوض شده است و آدمهايش هم.
«دنياى سرشار خود سراسر انباشته از متن جهان است. اين دنيا داراى انبوه جهان است. به عبارت ديگر انبوه، خود اشارتى از جهان است. انبوه به عبارت ديگر نشانهاى از اشارت است. اين اشارت است که انبوه را باعث مىشود. انبوه خود نشانهاى از جهان خرد است. خرد به معناى ديگر متکى به خود است و اين خرد است که يگانه را در دست دارد...»
از ستون طنز آماده شرق، شاهکار فوق از يک مقالهی جدی با عنوان «در باب هايدگر» انتخاب شده است. البته در آن ستون اطلاعات بيشتری در مورد نويسنده و محل چاپ اثر داده نشده بود، حيف.
وقتی منطق آدم تلطيف شود هيچ عجيب نيست فکر کند نقيض يک قطره آب چه میشود.
آيا میشود کاری کرد همان ورقی که لازم است از دسته ورق بيرون بيايد؟
آبا میشود چند کاسهی شناور روی آب را مجبور کرد در يک امتداد بايستند؟
آيا میشود با خيره شدن به تلفن ناچارش کرد زنگ بزند؟
آيا میشود حدس زد سال بعد درخت انجير چند برگ خواهد داشت؟
آيا میشود پيرزن غروغروی طبقهی بالا را با جارو ساکت کرد؟
آيا میشود برج ايفل را يکشبه رنگ نيلی زد؟
آيا میشود هذيان موزون سرود؟
میشود جهانی بدون فضا را تجسم کرد ولی آيا میتوان جهانی بدون زمان تصور کرد؟
برای دنيايی بدون فضا میتواند انديشه را مثال زد که احتياجی به ابعاد ندارد ولی انديشيدن نياز به زمان دارد، حضور و بودن نياز به زمان دارد. يعنی دنيای بیزمان همان نيستی است؟
زمان بر فضا مقدم است؟
هذيان؟
میگويند هرگز در سوگ آنکس که بر زمان غلبه کرده است منشين.
ديگر حماسهها را با قلم مینويسند نه با جوانمردی و شمشير و فرياد.
- الو؟ سالم خانم جودی. فرموده بوديد تماس بگيرم برای پروندهی شرکت ف. سه هفته پيش پرونده را از اداره مالکيت صنعتی آورده بودم.
- بله. خوب بگذاريد ببينم.... پروندهی شما را رئيس بخش ديدهاند و الان دست خانم دوستيار است. شما را به ايشان وصل میکنم.
- سلام خانم. الان من را خانم جودی وصل کردند اينجا برای پروندهی شرکت ف.
- بله... خوب پرونده شما را فرستادهايم به مرکز تحقيقات بتون. آنجا بايد رفته باشد پيش دکتر حيدرینژاد که ايشان هم به کارشناس داده باشند.
- خوب من چه بايد بکنم؟
- از آنجا پيگيری کنيد. شما نامه هست 30.496-103 که 6/6 فرستاده شده است و تلفن آنجا هم هست 88255942.
- الو دفتر دکتر حيدرینژاد؟ من نماينده شرکت ف هستم. گويا پروندهی ما برای ثبت طرح جدول کله قوسی از اداره نوآوری آمده است آنجا. میخواستم ببينم در کدام مرحله هستيم.
- با دبيرخانه تماس بگيريد. داخلی 222.
- سلام خانم. الان از دفتر دکتر حيدرینژاد گفتند از طريق شما پيگيری کنم نامهی ما در چه وضعيتی است. نامه به شمارهی 30.496-103.
- دستی تحويل دادهايد يا با پست؟
- نمیدانم. از ادارهی نوآوری آمده است.
- کی؟
- گفتند 6 شهريور فرستادهاند.
- ... نه اينجا نيست. شما را وصل میکنم به بخش بتون شايد آنجا باشد.
- سلام خانم. الان من را از دبيرخانه وصل کردند اينجا. میخواستم ببينم نامه شرکت ف پيش شما است؟
- نه قاعدتاً بايد اول به بخش استاندارد برود و بعد به ما. ما هم بعد از بررسی پس میفرستيم همانجا. چند لحظه صبر کنيد شما را به بخش استاندارد وصل کنم.
- سلام خانم. از بخش بتون گفتند پروندهی شرکت ف بايد دست شما باشد. در مورد جدول کله قوسی بود.
- چند لحظه... بله دست ما بوده و 2 مهر نتيجه را ارسال کردهايم به ادارهی مالکيت صنعتی پيش خانم ممتحن. همان جايی که تشکيل پرونده داديد. نتيجه را از آنجا پيگيری کنيد. شمارهی نامه م/456-131 است.
- سلام خانم ممتحن. میخواستم ببينم پروندهی شرکت ف از مرکز تحقيقات بتون دست شما رسيده است يا نه؟
- بله. فردا بياييد اداره.
تمامی مکالمات فوق بين ساعت 11:07 الی 11:42 صبح امروز صورت گرفته است. تمامی اسامی و تلفنها و شماره پروندهها و ادارجات حقيقی هستند.
خداوند جد و آباد تلفون را بيامرزد.
يونی خيلی وقت پيش نوشته بود «میشه اينجا گريه کرد؟»
فوران خشمی مدتها فروخورده بعد از سالها و زدن زخمی برای سالها بر دل. چه سود...