بسياری از وبلاگهای به قولی با محتوا، در هر پستشان حرفی جدی برای گفتن دارند؛ تحليلی اجتماعی، نقدی، خبری. اين سبک بيشتر بين ژورناليستها باب است و وبلاگهايشان مثل ستون روزانهشان در روزنامه است، تعداد مخاطبانشان هم به همين دليل اکثراً قابل توجه است. کارشان بسيار پسنديده است و اساسی با اين طرز وبلاگ نوشتن وحدت میکنم ولی خودم دلم نمیآيد اين طور باشم، حوصله نمیکنم. مثلاً در تلويزيون برنامه «مستند ايران» که پنجشنبه شبها پخش میشود را میبينم و تحسينشان از کاخ گلستان را و يادم میافتد انگار امثال همين خشکمغزان صداوسيما نبودند که با بولدوزر سراغ تخت جمشيد رفته بودند که اينها يادآور طاغوت هستند، حالا در موردشان مستند پخش میکنند. بعد هوس میکنم يادداشتی در اين مورد به همان سبک بيايم بگذارم اينجا، پشت صفحهکليد که میرسم هوس میپرد و بجايش چيز بیربط و بهدرد نخوری در باب مثلاً زرافهها و يا بطریهای شراب مینويسم.
ولی میدانم چرا اينطور میشود، چون من با وبلاگ تفريح میکنم، همين.
تو آزادی، حتی اگر خلافش باشد.
صبح دانشگاه تهران داد و بيداد بود. از صبح ساعت ده تجمعی برای اعتراض به تغيير رياست دانشگاه تهران مقابل کتابخانه مرکزی برگزار شد. داخل دانشکده تکه کاغذهايی پخش کرده بودند که بياييد تجمع؛ اکثر کلاسها حتی در دانشکده فنی اميرآباد تعطيل شده بودند. من کمی دير خبردار شدم و حدود ساعت دوازده رسيدم ولی فکر میکنم قسمت اصلی بلبشو را ديدم. حدود هزار نفر مقابل کتابخانه مرکزی جمع شده بودند و شعار میدادند «زئيس انتخابی، استعفا،استعفا» «دانشجو میميرد، ذلت نمیپذيرد» «اساتيد باغيرت، حمايت، حمايت» و مشابهات. يکی دو پلاکارد هم بود «دولت نظامی، رئيس روحاني». داخل کتابخانه مراسم توديع دکتر فرجیدانا و معارفه آيتالله زنجانی بود. وقتی دکتر فرجیدانا بعد از اتمام مراسم از ساختمان خارج شد دانشجويان برايش راه باز کردند «فرجی، دوست داريم». همه منتظر بودند زنجانی بيرون بيايد و حتی يک دو معمم ديگر را با او اشتباه گرفتند. وقتی زنجانی از ساختمان خارجی شد با هو و سوت به استقبالش رفتند و تقريباً راه خروج نمیدادند «زنجانی حيا کن، رياست رو رها کن» زنجانی و همراهانش بالاخره راهی به بيرون پيدا کردند و به سمت در غربی دانشگاه رفتند، جماعت هم همچنان سوتزنان و شعارگويان به دنبالشان. اين تعقيب و گريز تا درب غربی دانشگاه ادامه يافت و در نهايت با خارج شدن زنجانی از دانشگاه و پناه گرفتنش در دفتر نهاد نمايندگی رهبری در آنطرف خيابان 16 آذر تمام شد. همه همانجا پشت ميلههای دانشگاه ماندند و سرود خواندند. بعد هم تصميم گرفتند برگردند مقابل کتابخانه مرکزی، «استقلال، آزادی، رئيس انتخابي». از آنجا به بعدش را بر خلاف ميلم نتوانستم بمانم و رفتم. بيرون دانشگاه همهچيز آرام به نظر میرسيد.
پینوشت: به اعتقاد من شعارها يکی از ماندگارترين نشانههای جنبشها هستند، کمی شعار با سس فرانسوی بعد از شام خوشايند است.
ندايی از غيب آمد «ضالبنضال، تو ارزش آمرزيده شدن هم نداري»
باوری که با يک برهان حقانيتش ثابت شود و بگويی خوب تا امروز چيزی در اين باب نمیگفتند، نمیدانستيم و اکنون ما باوری اثبات شده برايش داريم به درد زبالهدانی میخورد. باورها زمانی ارزش باور شدن دارند که بعد از چند و چندين بار شکسته شدن و خرد خاکشير شدن باز بتوانند يادآور گوشهای از جلال و جبروت سابقشان باشند. بدون ساختارشکنی جلوهی هيچ ساختاری روشن نيست. هرچند همان باورها باز ممکن است روزی قادر نباشند از آزمونی ديگر به سلامت رد شوند و بسيار ساده خط بخورند.
هيچچيز ثابت و پابرجا نيست.
پارهپاره شدم
و هر پاره را در گوشهای رها کردم
پارهای را در ژرفترين نقطهی درياهای آزاد رها کردم
پارو زدم و دور شدم
نگاهی به پشت سر نيانداختم
پارهای را در آن شهر کوچکی
که هيچوقت فراموشش نمیکنم جا گذاشتم
نتوانستم بازگردم، کسی چه میداند
شايد اگر بازمیگشتم هم نمیيافتم
پارهای را زير آشنا درخت آلبالويی کاشتم
نپرسيدم که سبز شد يا نه
ميوه داد يا نه
پارهای را دست دوستی عزيز فراموش کردم
وقتی خواستمش پس نداد
گويا چندان هم عزيزش نبودهام
پارهای را برای عشقی بزرگ به آتش افکندم
به خواست خودم
هيچوقت پشيمان نشدم
به خود پيچيدم، نيست شدم
بعد آرام شدم، زنده شدم
و به جای هر پارهام که رفت
تازهاش را خلق کردم
قویتر، آرامتر
شادتر، ساکتتر
پختهتر، رنجيدهتر
تنهاتر، خستهتر
Candan Erçetin
پسنوشت: من چندان علاقهای به شعر ندارم، هيچوقت داوطلبانه شعر نمیخوانم و کمتر شعری به دلم مینشيند. هر چقدر فکر میکنم نمیفهمم چرا اين شعر را شکسته بسته ترجمه کردهام، آرش گفت برو روی پل گاندی-همت از غرب عکس بگير و دوباره امتحان کن، نتيجه را خوانديد. هنوز هم نمیفهمم.
حقيقت کامل زندگی و مفهوم تمام تمنيات بشر رازی است ورای کشفيات ما. در جوانی به دنبال کشف روابط و مفاهيم علمی بودم و اکنون تنها در آرزوی صلح به سر میبرم و تنها افتخار من اين است که عمری را در جستوجوی کوچکترين ذره اين عالم گذراندهام.
اوژن وايگنر، فيزيکدان
در کابينت را باز کردهام تا چند بشقابی که خشک شدهاند را بگذارم سر جايشان. نگاه میکنم میبينم پيشدستیها رفتهاند عقب و به جايشان سوپخوریها آمدهاند جلو. ولی من که از اينها چندان استفاده نمیکنم که جلو گذاشتهامشان و تازه دقيق يادم میآيد پيشدستیها را جلو گذاشته بودم، شايد سوپخوریها را گفتهاند گهی پشت به زين. بشقابهای غذاخوری جايشان خوب است ولی اين کاسهکوچکها کمی زيادی به چپ رفتهاند، انگار هوس گوشهنشينی کردهاند؛ برشان میگردانم سر جايشان. ضربهای به کاسهی بزرگی که به درد سرو سالاد میخورد میزنم تا صدای دينگش را بشنوم.
میگويم «قبول اوستا، ممکن است کمی نامتعارف رانندگی کرده باشم، ولی اين دليل نمیشود اين ماشين اينطوری کلهپا شود» جوابم میدهد «به عقرب گفتند چرا کجکج راه میروی گفت جوانی است و هزار و يک پيچ و خم...»
الو بارگاه الهی؟ بليط شجريان لطفاً...
الو بارگاه الهی؟ اثبات وجودیتان لطفاً...
داخل کابين تلهی توچال که نشسته بوديم بخاطر مه نمیشد بيرون را ديد زد و ما هم بجايش میخنديدم. يک لحظه به نظرم آمد کابلهای تله که دو سه متر آنورتر داخل مه گم میشدند میرفتند در بینهايت همديگر را ببينند و آن کابل سوم نازک وسطیشان هم میرفت فضولی.
در نهايت موفق شدم دو دايره که مدتی بود نه چندان قاطعانه دنبالشان میگشتم را کشف و دستگير کنم. يکی دیویدی دايرهالمعارف Encarta 2006 است که خلاصی میدهد از ده بار سیدی عوض کردن برای پيدا کردن يک مطلب ساده. صد البته هزار بار خداوند را شکر میگوييم که در اين مملکت کپیرايت نداريم و میشود به راحتی با پنج هزار تومان دیویدی چهل و چهار دلاری را خريد. اگر میفرماييد ويکی بهتر از Encarta است میفرماييم که ممکن است، ولی بنده علیرغم علاقه وافری که به جنبش کد باز و ضد انحصارگرايی دارم باز نمیتوانم به محتويات ويکی اعتماد کنم، تازه امکانات چند رسانهایاش قابل قياس با Encarta نيست.
دومی که حياتیتر هم بود سیدی تاريخ تمدن ويلدورانت به زبان شيرين فارسی میباشد. آقا هيججا پيدا نمیشد، چنان به قيافه آدم مات و مبهوت نگاه میکردند انگار شير مرغ درخواست کردهايد. امکانات جستجو و فيشبرداری بسيار کاملی دارد و میتواند جانشين بسيار خوبی برای آن دوره ده دوازده جلدی البته قيمتی باشد.
پسنوشت: ناشر سیدی تاريخ تمدن شرکت انتشارات علمی فرهنگی (70-88774569) و پخش کننده آن شرکت کتابگستر (22019795) است. من سیدی را از مغازهای در بازار رضا (چهارراه وليعصر) خريدم، متاسفانه اسم مغازه را اصلاً نگاه نکردم.
ديروز همراه با حميد به خانه دکتر داريوش شايگان رفتيم. حميد میخواست چند نسخهای از مصاحبهشان را به دکتر بدهد و من هم خودم را دعوت کرده بودم. خانه شايگان خانهای بيست ساله بود، از آن خانههايی که اعيانی محسوب میشوند، ماشين شاسی بلندش را زير سايبان پارک کرده بود. محل کارش طبقه پايين خانه بود، از آن طرف همکف حياط میشد. بسيار زيبا و شيک دکور شده بود. اينجا و آنجا نمادهايی از فرهنگها و تمدنهای مختلف میديدی، با خانه ژيگولهای هند رفته تفاوتی داشت، به نظر میآمد آن مجسمهها و تابلوها برای پز روشنفکری و دنياديدگی آنجا نيستند و هر کدام يادگار و يادبود سفری، کسی، واقعهای هستند. کتابخانهی بزرگی که بيشترش در اتاقی ديگر که گويا فقط مختص کتابها بود، بسياریشان فارسی نبودند. نمیدانم بيشتر فرانسه بودند يا انگليسی و يا زبان ديگری، خجالت کشيدم بلند شوم بروم کتابخانه را بچرخم. از مبلی که ما نشسته بوديم حياط پاييزی و استخر خالی ديده میشد.
دکتر شايگان را از نزديک نديده بودم، بسيار باوقار و فروتن بود، ازمان عذر خواست که ربدوشامبر به تن دارد. پير شده است، حوصله هر کسی را ندارد و حس کردم کمی خسته است؛ البته اين از خوشصحبتیاش هيچ نمیکاست. در همين مدت کوتاهی که آنجا بوديم از همه چيز حرف زديم، از علامه طباطبايی، مطبوعات و سياست. برايمان در استکان کمر باريک چای آورد. وضع و اوضاع اين روزها را جالب توصيف کرد، میگفت انگار فيلی را در چينیفروشی رها کردهاند.
سه چهار سال قبل با همدانشکدهایها رفتيم شيراز، سفری که هنوز خاطراتش را مزمزه میکنم. يک روزی زودتر از ديگران رسيدم، عصر از هتل بيرون رفتم برای خودم کمی چرخ بزنم، هيچجا را نمیشناختم و هيچ آشنايی در شيراز نداشتم. يک فرهنگسرا (يا چيزی در همان حدود) پيدا کردم، داخلش اعلان تئاتری زده بودند با نام «رقص روی ليوانها» به کارگردانی «اميررضا کوهستاني». فقط محض کنجکاوی شب رفتم و با هزار بدبختی سالن را پيدا کردم، نشستم و تماشا کردم. آنقدر زيبا بود که هنوز هم میتوانم صحنهصحنه آن را به ياد بياورم. بعدها بود که فهميدم اين نظر فقط من نبوده و آن نمايش يکی از بهترين تئاترهای سالهای اخير بوده و چه جايزهها که برده و من چه خوششانس بودهام که توانستهام آن را ببينم.
عصر حدود ساعت پنج و نيم مرکزشهر بودم و ساعت هشت و نيم هم وقت دکتر داشتم که آن هم مرکزشهر بود. فکر کردم در اين بيکاری تئاتر ديدن میتواند جالب باشد، پنج دقيقه به شش رسيدم جلوی گيشه و با کمال نااميدی (چون بليت هيچ نمايش خوبی عموماً ساعت شش گير نمیآيد) يکی دو نمايش پرسيدم و گفتند بليتش تمام شده است. يکی آمد گفت برای «در ميان ابرها» ساعت شش يک بليت اضافه دارم که میخواهم پس بدهم، میخواهی؟ گرفتم و آخرين نفر وارد تالار قشقايی شدم و بعد از نشستن تازه نگاه کردم ببينم نمايش چيست و کارگردان کيست و... ديدم مقابل نام کارگردان نوشته است «اميررضا کوهستاني» و تازه فهميدم چه خبر است و تازه يادم افتاد خبری در مورد نمايش تازه کوهستانی هم خواندهام. کوهستانی باز صحنههای بسيار زيبايی خلق کرده بود و راههای جديد و نويی برای بيان حرفهايش انتخاب نموده بود. صحنهای هست اوايل نمايش که فکر میکنيد يک ماهی خوش خط و خال داخل يک تنگ بزرگ نشسته است ولی بعد دستهای دختر را میبينيد و چشمهايش را که به شما نگاه میکند و دامنش غوطهورش را که با بالههای ماهی اشتباه گرفته بوديد. نمايش در مورد شکلگيری و پايان رابطه اين دو سرگردان است، در نقد تنهايی و در ستايش احساسهای پاک. بازيگرانش محمدحسن معجونی و باران کوثری (دختر رخشان بنیاعتماد که در گيلانه نيز بازی کرده بود) هستند.
برايم جالب شده است که هميشه به صورت کاملاً تصادفی نمايشهای کوهستانی را میبينم و هر بار همچون يک هديه غيرمترقبه کيفش را میبرم، شايد عوامل غيبیای در کار هستند که اگر باشند از دخالتشان بسيار ممنونم.
«قشقايیها میگويند هر کجا که باد بوزد گلها هم همانجا میرويند...»
جملهای از «در ميان ابرها»
پینوشت: اين اواخر خواندم که گروه قرار است دوباره «رقص روی ليوانها» را اجرا کند،البته شايد تاکنون قضيه منتفی شده باشد، نمیدانم. عکس.
«...يک بار در زمستان سال 83 که گروهی از نويسندگان خارجی برای شرکت در جشنواره کتاب کودک کرمان به ايران آمده بودند، من در يک لحظه بهطور ناخواسته نقش رابط بين خانم مگن نوتال سيرز نويسنده کتاب کودک از آمريکا و يکی از خانمهای تصويرگر ايرانی را که اصلاً زبان نمیدانست به عهده گرفتم. خانم ايرانی به من گفت لطفاً از طرف من از ايشان عذرخواهی کن که من انگليسی بلد نيستم. من هم همين عبارت را نقل قول کردم. پاسخ خانم سيرز اين بود: جای عذرخواهی نيست، چون من هم فارسی بلد نيستم...» مهدی حجوانی، ياداشتهای سفر به مونيخ، وبلاگ هنوز
خيلی وقت است هر چه از موسيقی تلفيقی پيدا میکنم گوش میکنم، يکی میگفت اينها بيشتر ژست روشنفکری هستند ولی برای من بيشتر ارضای حس کنجکاوی است که بالاخره میشود بیربط و دخلترين ادوات و سبکهای موسيقی را کنار هم به کار برد يا نه. نتيجه اکثر مواقع نااميد کننده است تا آنجا که ديگر فکر میکنم چيزی بسيار فراتر از پشتکار و دانش موسيقيايی لازم است، استعدادی، نبوغی.
آلبوم آلبا کاری است از گروه نور و تلفيقی است از موسيقی اروپای قديم و موسيقی مقامی کردی، اشعار نيز ترکيبی هستند از اشعار لاتين و کردی (و يا حداقل با لهجه کردي). آلبوم را در قلعه اردشير بابکان ضبط کردهاند تا "تجربهای غيرمتعارف در محيطی غيرمتعارف" کرده باشند. به گفته خودشان آلبوم حاصل چند سالی کار تئوريک است و نتيجه هم تاييدی بر اين مدعاست. آهنگها خوشايند شدهاند، گسستها توی ذوق نمیزنند. اگر سیدی را بگيريد بعيد میدانم پشيمان شويد.
«خطا به بار دوم میگويند، آنچه بار اول رخ داده است حواسپرتی بوده، و يا حداکثر اشتباه.»
منبعش را نمیدانم
حالا هر کس يادش افتاد صاحبخانه کی بود بهاش بگويد اين بطری خالی شده، يکی ديگر بياورد...
انسانيت را میتوايند نقاشی کنيد؟ برای آزادی میتوانيد چند نت پشت سر هم رديف کنيد؟ مجسمهای برای عشق چطور؟ شايد آنها در محدودهی قلم و کاغذ زنده باشند و فقط کلام بتواند ادايشان کند، بيانشان کند، جانی در کالبدشان بدمد، زندهباد ادبيات...
آکولاد باز با آکولاد بسته دعوايش شده بود و پکر نشسته بود، دنبال کسی بود دق دلیاش را سرش خالی کند «آهای نقطه تو کی برای ما دم درآوردی؟» تازه اين فقط سهم ويرگول بود.
جماعت تحصيلکرده میگويند «غلبه حاشيه بر متن» ولی خوب شايد در اين حالت چندان صحيح نباشد و بفرماييم «ترجيح حاشيه بر متن». منظور هيچ قسمت روزنوشت بساط ناصرخان خالديان و يا خيالات فضولالممالک جناب زندی و يا پيپنوشتههای آقامان دخو (ی سابق م.ويسآبادی کنوني) را ديدهايد؟ من بيشتر از يادداشتهای جدیشان کشته مرده اينها هستم، اگر نخواندهايد نصف عمرتان برفناست.
آهای حضرت والا که آن بالا نشستهای! حالا يک ورود ممنوع رفتن اين همه سر و صدا و پاداش و جزا داشت؟ مجبور بودی اين سيل را نازل کنی آن هم وقتی من ديروز بعد از دو ماه رفته بودم کارواش؟ کمی هم انصاف آقاجان...
کار فرهنگی هوای خوب لازم دارد و يار همدل. سری به نمايشگاه دوسالانه کاريکاتور زديم و لبخند زديم، تلخ و شيرين؛ از مقابل بسياریشان گذشتيم و جلوی بعضیشان مکث کرديم. بعد چون باز هم هوا خوب بود نمايشگاه عکس کاوه گلستان ديديم و عکسهای عباس کوثری از قونيه را ديد زديم. هوا هنوز خوب بود و ما حرف زديم و حرف زديم، از همهچيز و همهکس.
هوا خوب بود، بقيه بهانه.
«اولی: شما میگوييد که طرفدار مردميد، آيا بازارگرمی نمیکنيد؟
دومی: من نه سياستمدارم، نه شهرتطلب.
اولی: نمیانديشيد که خدمتگزار آنهاييد و دستآموز قدرت يا ابلهانه آلت دست هوشمندان جامعهپرداز شدهايد؟
دومی: من عملههای طرب را میشناسم و خدمتگزاران پشت بر مخلوق را.
من هجوگويان، لطيفهپردازان، خوشمزهها، لالايی سرايان را دوست ندارم و همه آنها را که نعل وارونه میزنند، مرا ببخشيد به اين پستیها تن در نمیدهم.
اولی: هجو که چيز بدی نيست، مطايبه هم همينطور.
دومی: هجو آنروی سکه مدح است، بدون صله.
اولی: لطيفه و خوشمزگی مردم را سرگرم میکند.
دومی: بله، سرگرم میکند، تا آوار فرود آيد.
اولی: پس با خنداندن و شيرين زبانی در طنز مخالفيد؟
دومی: مخالفتی ندارم، دلقکها هميشه برای آدمهای خوشخنده لازم هستند، چرا مانع کسبشان بشوم.
اولی: اما ما از لطيفههای عبيد میخنديم.
دومی: شما اشتباه میکنيد، عبيد چهرهتان را در آينه به شما نشان داده شما داريد به ريش خودتان میخنديد، آنجا که تويی چه جای خنده است؟
اولی: راستی چرا عبيد ديگری پيدا نشد و مثلاً يغما و ايرج به جايش آمد؟
دومی: اين مردم هيچ چيز را باور نمیدارند و بیباوری آنها -که جوهر طنز است- ريشه تاريخی دارد. اين امت اصلاً طنزنويس لازم ندارد.
اولی: تناقضی در حرفهای شما میبينم.
دومی: بله، تناقضی هست، در حرف های شما هم هست. بين حرف تا عمل هميشه فاصلهايست که آنرا تناقض و تضاد پرمیکند.
من که به هيچچيز باور ندارم چگونه میتوانم حرفی با قاطعيت بزنم...»
جواد مجابی، از مقالهاش در مورد طنز، نقل شده از يادداشتی در باب طنز جواد مجابی نوشته شده توسط سيد ابراهيم نبوی
لای شيون زنها و بغض مردها از همه گوشخراشتر سکوت مرگ است، سکوتی زجرآور که خود را بر گريه و زاری تحميل میکند. سخنان تسلیبخشی که بر زبان رانده میشوند ولی هيچکدام به گوش نمیرسند، گويی فيلمی صامت تماشا میکنم. همه سعی دارند يکديگر را دلداری دهند و از همه بيشتر خود را. يکی میپرسد اين چه رسمی است؛ میگويند مرگ حق است.
عصر در کاخ نياوران مراسم اهدای جوايز داستانهای 88 کلمهای برگزار شد، مراسم به ياد جمالزاده بود. سايتشان هنوز چيزی در اين مورد ننوشته است که لينک بدهم و در ضمن نام نفر اول که داستان بسيار زيبايی نوشته بود را بياورم. بيانيه هيأت داوران جالب بود، میگفتند از هزار و دويست داستان رسيده از پانصد شرکت کننده هشتاد و چهار درصد به نوعی به مرگ و خودکشی مربوط میشدند. جواد مجابی اين مرگ انديشی نسل جوان را آژير خطری میدانست که «مرغ مرگانديش گشتيم...»
مهمان ويژهشان نجف دريابندری بود. نسبت به سال قبل که در مراسم يادبود کيومرث صابری فومنی ديده بودمش بسيار حال احوال بهتری داشت. خاطرهای نقل کرد از ديدار رضا سيد حسينی با زندهياد جمالزاده «قرار گذاشتيم که به ديدنش برويم. وقتی رسيديم ديديم بيرون عمارتش نشسته است روی صندلی و ما هم آنجا روی نيمکتی نشستيم و بالا به آپارتمانش نرفتيم که هوا خوش است. نيم ساعتی حرف زديم و بعد جمالزاده گفت من بايد بروم چرتی بزنم و ما هم گفتيم پس ما مرخص میشويم، گفت همين؟ کار ديگری نداريد؟ گفتيم که نخير و ما فقط آمده بوديم شما را ببينيم. گفت من چون شما را نمیشناختم نگران مانده بودم که نکند از اراذل و اوباش باشيد و به قصد قتل من آمده باشيد و برای همين يادداشتی برای پليس سوئيس نوشته بودم. دست در جيب کرد و تکه کاغذی به ما داد که روی آن به فرانسه خطاب به پليس نوشته بود که عصر دو نفر از اوباش ايرانی آمدند من را کشتند و رفتند، چون ايشان را نديدهام نمیتوانم مشخصاتشان را ذکر کنم فقط میدانم آمدهاند و اين عمل را انجام دادهاند و اين يادداشت برای اين است که بتوانيد ايشان را پيدا کنيد...»
پینوشت: روايت برگزارکنندگان
میگويم ول کنيد آقا، ما اين همه زندگی را جدی نمیگيريم، فلسفه حيات و زندگی و حقيقت و واقعيت و آسمان و ريسمان و...؛ برای ما آوازی خوش و شرابی ناب بس است.
آرش صد سال يکبار حرف درست حسابی میزند، میگويد «ما آدمهای ديداری هستيم»
نشد اين بار ببينمت، به صورت کتبی عذرخواهی میکنم.
شايد من دلم نخواهد آزادی، برابری و برادری را با سه رنگ آبی، سفيد و قرمز بهياد بياورم؛ شايد هوس کنم آنها را با سه طرح دايره، مربع و مثلث نشان دهم.
دکتری هست اين اطراف که چند ماهی بود نديده بودمش، قبلاً هم ريش داشت ولی امروز عصر ديديم که بسيار بلندش کرده است. «درويش شدهای دکتر» جواب داد «درجات ترقی را میپيماييم»
«حاج ميرزا کامران آقا» که البته نامش از طرف آشنايانش بسيار سريع تلفظ میشود روحانیای است هشتاد نود ساله که هنوز هر سال دم عيد فطر مینشيند حساب کتاب میکند که فطريه چقدر است تا جواب تلفنهای دوستان قديم را که همين سالی يکبار زنگ میزنند را بدهد. جناب ابوی هر چقدر فکر کرد فاميلی اين حاجآقا يادش نيامد که نيامد.
زن کمی داخل يخچال گشت «سيب کی تموم شد؟»
مرد نگاهی به باقیمانده سيبش انداخت «دو دقيقه بعد»
ناصرخان غياثی کتاب «تاکسینوشت» را در حضور ديگران نوشت، هم در حضور مسافران برلينیاش و هم در حضور خوانندگان وبلاگش، بسياری از تجربههايی که در کتاب هستند را قبلاً خوانده بودم ولی بازخوانیشان از روی کاغذ لذتی ديگر داشت. کتاب را يک نفس خواندم، اواسط نااميد شده بودم از پيدا کردن داستان محبوبم ولی دست آخر پيدا کردمش «زوريخ و کابل». نوشتههای ناصرخان را به اين خاطر دوست دارم که درشان زندگی جريان دارد با همهی خوشیها و سختیهايش. در قلم و نگاه ناصرخان تنفر و انزجار هيچوقت احساس نکردهام و به جايش واقعبينی و در کنار آن توجه به لطايف زندگی و روابط انسانها؛ راست میگويند وقتی کسی تنهاست بيشتر ارزش عشق را درک میکند. میگويم برويد کتاب را بخريد و در يک بعدازظهر آرام بنشينيد بخوانديش و کيفش را ببريد. راستی ناصرخان کاغذ هم پژواک دارد، پژواکی به بلندای تاريخ.
«- آشنايی با آدمهای جالب به آدم قوت قلب میدهد. آدم میفهمد که تنها نيست.
دست میکند از جيبش يک کتاب بيرون میآورد:
- اجازه دارم اين کتاب را به شما هديه کنم؟ هنوز تمامش نکردهام. بعداً يکی برای خودم میخرم.
خودنويساش را بيرون میآورد و در صفحهی اول کتاب مینويسد: برای نويسنده، مترجم و رانندهی تاکسی، همکار و هموطنم. به سرعت پياده میشود و میپيچد توی کوچه. سيگار را از پنجره میاندازم بيرون و میروم...»
قسمتی از درآمد کتاب