باز به بدرقه دوستی رفتم. اين يکی می‌رفت واشنگتن در بيمارستان جان هاپکينز (يا چنين چيزي) تخصصش را بگيرد. دست آخر گفتيم به اميد ديدار حداقل چند سال بعد در جايی غير از ايران.


There is a wonder in reading Braille that the sighted will never know: to touch words and have them touch you back.
Jim Fiebig
(از وبلاگ ترجمه)


بايد از خواب بيدار شوم، بلند شوم بروم بدوم دنبال زندگی. چه اصراری است ما هميشه دنيال زندگی بدويم؟ چرا يکبار او دنبال ما نمی‌دود؟ بلند شوم دست و صورتم را بشورم. حوله را انداخته‌ام داخل سبد چرک‌ها، يکی ديگر بايد بگذارم جايش. خواب چه ديدم؟ بايد صبحانه بخورم، هنوز کمی پنير مانده است، نان داشتم؟ بايد کاغذهايم را جمع و جور کنم. آن گزارش را باز ننوشتم، مهم نيست تا آخر هفته وقت دارم. ساعتم کجاست؟ خودم گذاشته بودمش روی پاتختی. زندگيم زيادی روتين شده است؟ اين پليور با اين شلوار ست است؟ اهميتی ندارد. بايد خرت و پرت‌هايم را پيدا کنم. باز اين موبايل را يادم رفته است بزنم شارژ؛ آدم اين‌همه گيج می‌شود؟ فکر می‌کنم چيزی جا گذاشته‌ام ولی الان نمی‌دانم چيست. بايد بروم بيرون، از برف لگدمال شده خوشم نمی‌آيد ولی بايد بروم بيرون. برف بايد سفيد باشد، يکدست.


حال و احوالم مانند کسی است که مربع و مثلث‌هايش را تحويل ماشين لباس‌شويی داده و بعد از ماشين يک سری دايره و بيضی تحويل گرفته باشد.


"La Veuve de St. Pierre" در ستايش عشق زيباترين فيلمی بود که تا امشب ديده بودم. نامش به فارسی می‌شود «بيوه سنت پير» و بازيگرش ژوليت بينوش بود. فيلم ساخت مشترک فرانسه و کانادا در سال 2000 است. اگر توانستيد گيرش بياوريد و ببينيد.


«گريه نمی‌کردم. نه آن روز گريه نکردم برخلاف همه‌ی دو هفته‌ی گذشته‌اش. نگاه‌های نگران ديگران. حرف‌های آهسته‌ی شان در گوش هم که: اين چرا گريه نمی‌کند و بعضی ديگر که با نگرانی و ترديد می‌آمدند دستی می‌زدند به پشت من و آرام در گوشم می‌خوانند که: گريه کن، گريه کن. اگر تو بودی چقدر بدت می‌آمد حتماً. از آنها فاصله می‌گرفتم، می‌دانی تنشان، حضورشان سنگين و پر رخوت بود. من از تبار تو بودم من با تو زيسته بودم من تو را می‌خواستم، تن و حضور تو را، مثل عبور نسيمی سبک بال و خنک و معطر و آرامش‌بخش. نسيمی که از پيچ و تاب پيکر معطر و پاک گل‌ها عبور کرده باشد. تن يک پری وقت يک صبحدم پر از شبنم و نور.»
واله


ای آقا، سخت نگيريد. به‌خدا زندگی ساده‌تر از اين حرف‌ها است. بنده را در نظر بگيريد، صبح بعد از يک خواب خوش و شيرين از خواب بلند می‌شوم و با هم‌قطاران سلام عليکی می‌کنم، می‌رويم بيرون در هوای تازه آبی به صورت می‌زنيم تا حالمان سرجايش بيايد. بعد در معيت دوستان می‌رويم بالای تپه و از خوان نعمت الهی صبحانه‌ای جانانه نوش جان می‌کنيم و کمی لای درختان و بته‌ها قدم می‌زنيم. بعد از نهار با دوستان در سايه می‌نشينيم گپ می‌زنيم، ياد ايام می‌کنيم و آسمان و ريسمان را به هم می‌بافيم. عصر برمی‌گرديم منزل با آسودگی تمام در بستر نرم و گرم‌مان و آرام به خواب می‌رويم. حالا ممکن است بعضاً يکی از دوستان يکهو غيبش بزند و ما نفهميم کجا رفت ولی قربان باور بفرماييد گوسفند بودن هم برای خود عالمی دارد.


امروز در بزرگراه آل احمد بين کارگر و کردستان ديدم يک تابلو علم کرده اند «باشگاه وبلاگ‌نويسان تهران» بالايش هم نوشته بودند وزارت فن‌آوری. بعد از کمی گوگليدن اين خبر يافت شد.
اکتشافات امروز بنده منحصر به مورد فوق نبود. جايی خواندم جمهوری تاتارستان و کمی کنجکاو شدم ببينم اين چه صيغه‌ای است که تا امروز نامش را نشنيده بودم. معلوم شد يکی از جمهوری‌های روسيه است و پايتختش شهر قازان است. اين لينک صفحه‌اش در پايگاه اطلاع‌رسانی فرهنگی ايران و روسيه و اين هم توضيحاتی در ويکی. اين عکس مزارع گندم حومه قازان از Encarta برداشته شده است که هنوز برای من عزيزتر از ويکی است، فرهنگنامه بايد مولتی‌مديا باشد.


انقلاب، تنها رويداد سياسی است که ما را به گونه‌ای پرهيزناپذير با مسئله بدايت روبه‌رو می‌کند. سير تاريخ ناگهان از نو آغاز می‌شود و داستانی که هرگز گفته يا شنيده نشده است به زودی آغاز خواهد شد.
هانا آرنت


مغازه‌دار مشغول وارد کردن قلم صدم از دويست قلم خريد مشتری جلويی است. ماشين حسابش از اين غول‌هايی است که يک باريکه کاغد به عنوان رسيد چاپ می‌کنند. کاغذ را مدتی است نبريده است و برای خودش طوماری شده است. کمی با طومار بازی می‌کنم و سعی می‌کنم اريب نسبت به زمين روی هوا نگهش دارم. وقتی ايستاد يک چشمم را می‌بندم از سر کاغذ تهش را که به ماشين‌حساب بند است نگاه می‌کنم. می‌شنوم مغازه‌دار می‌خندد.


What we call the beginning is often the end. And to make an end is to make a beginning. The end is where we start from.
T.S. Eliot, Four Quartets


حدود يک‌سال قبل تصميمش را گرفتيم، حدود چهار ماهی است که درگير طراحی و دعوت و مشابهات هستيم و بالاخره امشب هزارتو منتشر شد.
هزارتو در اصل يادگاری از دوران دانشجويی چهار نفر است که امروز هر کدام گوشه‌ای از اين کشور دنبال زندگی می‌دوند. هزارتوی اينترنتی با همان سبک و سياق منتشر شده است و البته آدم‌های جديدی هم وارد هزارتو شده‌اند، حيف که مانند سابق نمی‌توانيم پشت جلدش بنويسيم «بها دو ريال».
خلاصه قضيه از اين قرار است. ادعايی نداريم، می‌نويسيم برای تجربه با هم انديشيدن و نوشتن.
سری به هزارتو بزنيد.

پی‌نوشت 1: البته به تحقيق بايستی از آرش‌خان خاکپور که طراحی سايت را بر عهده داشت و احسان‌خان حسين‌زاده که با وجود مشغله زياد کدنويسی را انجام داد تشکر کرده مراتب قدردانی خود را ابراز کنيم.
پی‌نوشت 2: آن کلاغ به غايت سياه بعد از سال‌ها تحقق در کتابخانه‌های نمور تاريخچه‌ای از حکايت شکل‌گيری هزارتو جمع کرده است: دور هزارتو در هشتاد روز


می‌گرديد، می‌گرديد، پايين‌تر می‌رويد بلکه در اين پای‌بست يک سنگ پيدا کنيد که سرجايش ايستاده است، ولی پيدا نمی‌کنيد.


«...زيرچشمی دختر نوجوانم را نگاه می‌کردم که خميازه می‌کشيد، چشم‌هايش را می‌ماليد اما مشتاقانه فيلم را دنبال می‌کرد، برای اينکه احساساتش را محک بزنم چندين بار از او پرسيدم: «نمی‌خوای بخوابی؟» و پاسخ داد نه، می‌خوام جوليا را ببينم و دست آخر هم وقتی که فيلم تمام شد دقيقاً همان سئوالی را از من کرد که من بعد از اتمام فيلم از بزرگترهايم پرسيدم: «دختر جوليا پيدا نمی‌شه؟» سئوالی که بعد از سال‌ها هنوز هم با ديدن جوليای «فرد زينه مان» فکرم را مشغول می‌کند و هنوز هم بعد از سال‌ها حتی زمانی که جين فوندا (ليليان) را در چهره‌ای ديگر می‌بينم از او می‌پرسم «بالاخره ليليان کوچولوی جوليا را پيدا کردی؟» و امروز صبح دختر من وقتی که برای رفتن به مدرسه حاضر می‌شد، درحالی که از چهره‌اش نمايان بود که کسر خواب دارد باز هم از جوليا می‌گفت و من خوشحال شدم. خوشحال و اميدوار چرا که اين نسل جديد نيست که انتخاب درستی ندارد بلکه اين سينمای ما است که بايد بکوشد تا بتواند فرد زينه مان داشته باشد و جوليا بيافريند...»
هما گويا، جوليا، از اينجا تا ابديت، شرق


اگر هنوز مثل سر ايزاک نيوتن اعتقاد داريد زمان يک خط سير ثابت دارد و هيچ‌جا نه تند می‌شود و نه کند کافی است تشريف بياوريد اين حاج ‌صادق پير ما را ببينيد. وقتی تصميم می‌گيرد از مقابل خانه ما را رد شود باور بفرماييد زمان می‌ايستد.


مرخصی اجباری وبلاگی شنيده بوديد؟ بنده دو سه روز اخير تجربه فرمودم. به علت يک سری مشکلات مسخره، تلفن يک خط در ميان کار می‌کرد و از اينترنت و تمدن به دور ماندم. در نتيجه شديد بيکار مانده و بسيار خيابان گز کردم. در کنار اين‌ها به جای استفاده از اوقات فراغت به نحو احسن و فرهنگی، تمام انواع چيپس موجود در بازار را امتحان کردم و تبديل به يک متخصص در امور چيپس شدم. يک نوع پودينگ آماده هم پيدا کردم که بسيار لذيذ است.


صبر والاترين نعمت و بالاترين جزايی است که به انسان عطا شده است.


می‌گفت جايگاه هرکس دقيقاً همان جايی است که ايستاده؛ نه بالاتر نه پايين‌تر.
می‌گفت آسمان و ريسمان به هم بافتن کار ساده‌ای است، هزار عذر پيدا کردن هم.
می‌گفت آدم‌ها با انتخاب‌هايشان زندگی می‌کنند.


آن سال که آن تور کذايی اروپا رفتم يکی از مسؤولان تور علی هاشمی بود که به همراه همسرش صفورا آمده بود و ما پشت سرش مغز اقتصادی رهبران نااميد تور می‌ناميدمش. بسيار اميدوارم امسال هم (اگر بشود که البته فعلاً با وزارت علوم درگيريم که يک تکه کاغذ بدهندکه بعله فلانی دانشجو است) همسفرش باشم. به غير از ازدواج به نظر عاليی که داشت به دوربين گمانم Nikon هشت مگا پيکسلی (آن هم دو سال قبل) بسيار حرفه‌ايش هم شديد حسوديم می‌شد. علی عزيز امروز ای‌ميلی فرستاده بود که چند نکته‌ای که داشت را اينجا برای تکميل پست قبلی می‌آورم:
يکی اينکه سايت‌شان www.eavar.com است که در دست راه‌اندازی است ولی قسمت خبرنامه‌اش تمام و کمال کار می‌کند و در ضمن ای‌ميل‌شان info@eavar.com است. علی آدرس چند تور از يکی از معتبرترين آژانس‌های تور دنيا Trafalgar که می‌توانند برای آشنايی بااينگونه تورها مفيد باشند را هم فرستاده بود. ملاحظه بفرماييد:

The European Ultimate From Trafalgar
The European Supreme From Trafalgar
The European Spotlight From Trafalgar
The European Scenic From Trafalgar


«می‌دانی، من اصولاً آدم حساسی هستم. هميشه دلم می‌خواست ويولن بزنم.»
ساطور


اين يک حرف کليشه‌ای ولی به اعتقادم صحيح است که ملت افراط و تفريط هستيم. يا از اين طرف بام می‌افتيم يا از آن طرف. يکی حافظ را وحی منزل می‌داند و آن يکی اگر دستش می‌رسيد ديوان حافظ را جنسيت‌زدايی می‌کرد. منظورم اين نيست که جناب جامی اولی است و دومی سيبيل‌طلا ولی هر کدام نزديک به دو سر طيف هستند. مشکل بزرگ در مباحث انسانی اين است که درست مطلق و غلط مطلق نداريم، به هيچ انديشه‌ای نمی‌شود گفت نادرست و هر حرفی در ظرفی صحيح است و وای به روزی که بخواهيم تصميم بگيريم بگوييم تعادل و ميانه که همه تأييدش می‌کنيم کجاست. می‌شود حدس زد سيما در اواسط بام ايستاده است و مهدی خلجی هم، که البته باز به نظر می‌آيد اين ميانه چقدر وسيع است که هر دو را ميانه‌رو می‌شود خواند. گمان نمی‌کنم در نهايت بعد از اين جدال و مباحثه ميان ميانه‌رو‌ها و تندروها و سنت‌دوستان و تابوشکن‌ها هيچ‌کدام موفق شود حرفش را به کرسی بنشاند ولی باز بحثی که در جريان است را با علاقه دنبال می‌کنم چون در کنار نکاتی که از استدلال‌های طرفين ياد می‌گيرم چنين بحث‌هايی را لازم می‌دانم که اصلاحات اجتماعی کاری جمعی است و «طغيان» فردی هنر نيست. زبان ما در کنار آنکه لازم است تابوزدايی شود (البته اين تفاوت دارد با ابتذال) بايد کمی هم از امثال «پرده عصمت» پاک شود که وقتی قرار است خودمان «مدرن شويم» زبان‌مان نيز بايستی مدرن شود.

مردی که پرده عصمت دريده بود: مهدی جامی (سيبستان)
سيبستان وبلاگی که پرده عصمت اش پريده بود: سيبيل‌طلا
جنسگونگی زبان و بازی قدرت: سيما شاخساری (فرنگوپوليس)
منطق تقليل و منطق تحقيق: مهدی جامی (سيبستان)
تقليل تحقيق به فرهنگنامه: سيما شاخساری (فرنگوپوليس)
دفاع از ابتذال: مهدی خلجی (کتابچه)
شمسي‌ ريشوها و متامورفيسم فرهنگي: ناصرخالديان (نقطه ته خط)
مفهوم مبتذل ابتذال: مهدی خلجی (کتابچه)
ايکاش مدرن نشويم: عرفان خيرانديش (حرف حساب)
رانندگی را به خاطر بسپار؛ آرشيو ماندنی است: مسرت اميرابراهيمی (Second Self)
يکى بر سر شاخ بن مى‌بريد: پارسانوشت
وقتی مترجم مرجع ضمير را گم می‌كند: کورش عليانی
مدرنيسم مکانيکی، هرزنويسی و وبلاگ: مهدی جامی (سيبستان)


«... کمتر پيش می‌آمد که به اشيا دلبستگی داشته باشد اما در اين ميان ساعت جيبی‌اش را با عشق نگاه می‌کرد. مدتی با صاحبخانه سر نور چراغ برق که تا صبح روشن بود دعوا داشتيم، فرانتس چراغ نفتی خريد که نور دوست‌داشتنی به اتاق می‌پاشيد. نور چراغ نفتی او را آرام می‌کرد و او با ظرافت خاصی نفت‌دان را پر می‌کرد، با فتيله بازی می‌کرد و هر بار چيز تازه‌ای در چراغ کشف می‌کرد...»
کافکا در خاطر من، دورا ديمنت، ايران


حالت اول: اگر قرار باشد به گذشته سفر کنيم قاعدتاً هرگز نمی‌توانيم نتيجه هيچ رخدادی را تغيير دهيم، حداکثر می‌توانيم روال آن رخداد را تغيير دهيم. دليلش چندان پيچيده نيست، ما محدود به زمان هستيم، يعنی اينکه نمی‌توانيم زمان را کنترل کنيم ولی اين دليلی بر اين نيست که آينده شکل نگرفته است، شکل گرفته است ولی ما نمی‌توانيم ببينيمش. بنابراين هر تغييری در گذشته منحصر می‌شود به عوض کردن جای پارامترها. اگر قرار بود دست آقای الف به ليوان بخورد و بشکندش و آقای ب روی دفتری چيزی بنويسد در تغييرات ما ممکن است آقای ب ليوان را بشکند و آقای الف چيزی بنويسد يعنی فقط روال عوش شده است نه نتيجه. طبق اين نتايج شما نمی‌توانيد به صد سال پيش برگرديد و پدربزرگتان را در خردسالی بکشيد. در نتيجه پدربزرگ شما (حداقل تا زمان به دنيا آمدن پدر شما) فناناپذير است، چه بخواهد و چه نخواهد. اين حالت کمی قطعيت در پی دارد که مشکل می‌آفريند.
حالت دوم: طبق نظر هاوکينگ ما به تعداد وقايع ممکن جهان‌های موازی داريم، يعنی اگر شما مردد مانده‌ايد پليور قرمز را بپوشيد يا آبی آن لحظه جهان به دو جهان موازی تقسيم می‌شود و در يکی شما پليور قرمز را می‌پوشيد و در ديگری آبی. قاعدتاً راهی برای پل زدن بين اين جهان‌ها وجود ندارد و شما نمی‌توانيد با بی‌نهايت مشابه خود را در يکی از بی‌نهايت جهان موازی بنشينيد گپ بزنيد و چای ميل کنيد. اگر حقيقت همين باشد شما با سفر به گذشته می‌توانيد تغييری در انتخاب‌های خود بدهيد و به جهان موازی ديگری برويد و به اين ترتيب آينده‌ی خود را تغيير دهيد. در اين حالت ما در مورد گربه‌ی شرودينگر کمی دچار مشکل می‌شويم.
نتيجه: حالت اول شکلی از جبر است که اعتقاد دارد در انفجار بزرگ فضا-زمان يکتايی شکل گرفته است و نهايت همه‌چيز مقدر است. حالت دوم شکلی از اختيار است که اعتقاد دارد در تولد فضا-زمان تمام آينده‌های ممکن پيش‌بينی شده است و شما مختار هستيد در يکی به سر ببريد.

پی‌نوشت: به هر کس که موفق شود بين سه چهار پست متوالی دلخواه اين وبلاگ ارتباطی کشف کند يک تشکر تقديم خواهد شد.
پی‌نوشت مربوط: گربه شرودينگر موجود مشهور و مظلومی است. شرودينگر آزمايشی ذهنی طراحی کرد که داخل يک جعبه سربسته يک تفنگ تصادفی مبتنی بر ماده راديواکتيو و يک گربه وجود دارد. تفنگ بر اساس خواص ماده راديواکتيوی دقيقاً پنجاه درصد احتمال دارد شليک شود و گربه را بکشد. شرودينگر می‌گفت مطابق اصول فيزيک کوانتوم مادامی که درب جعبه را باز نکنيم و زنده يا مرده بودن گربه را مشاهده نکنيم گربه هم مرده و هم زنده است. اين آزمايش در فلسفه نيز مشهور است. برای اطلاعات صحيح‌تر و دقيق‌تر تشريف ببريد اينجا.


به‌نظرم زيباترين صحنه آن لحظه‌ای بود که ملک‌الموت پرسيد می‌توانم گونه‌تان را يک بوس کوچولو بکنم و پيرمرد آرام دستانش را از هم باز کرد که هر چه می‌خواهی انجام بده، من آماده‌ام.


مربای بالنگ يکی از خوشمزه‌ترين مرباهای عالم هستی است، بالاخص اگر آشپز مربوطه آشپز باشد و بالنگش بالنگ. آن وقت است که لحظه‌ای که شما يک برش از بالنگ را از داخل ظرف مربا بيرون می‌کشيد و در يک پيش‌دستی می‌گذاريد، کمی نگاهش می‌کنيد و بعد آرام آرام از يک گوشه‌اش شروع می‌کنيد و با دقت ميل می‌فرماييدش لذيذترين لحظه روزتان می‌شود.
حالا غرض از اين مسايل چيست؟ هيچ، مربای بالنگم امشب تمام شد و خيال نکنم به اين زودی دوباره گيرم بيايد. عکس کناری هم عکس شيشه خالی و غمگين مربا است.


قدما به خاطر دارند عيد سال 83 ما بلند شديم يک تور دور اروپا رفتيم. آن موقع بعد از برگشتن غر شنيدم که چرا به ما نگفتی و تنها تنها؛ اين بار جبران می‌کنم. همان آژانس که می‌شود آزانس ايران‌گردی و جهان‌گردی (بلوار کشاورز، روبروی بيمارستان پارس) امسال عيد باز تورهای زمينی دريايی هوايی دور اروپا دارد. اين تورها عموماً برای دانشجويان هستند و حداکثر در همان رده سنی، منظور خانوادگی نيستند. آن دفعه که سه اتوبوس از تهران راه افتاديم و يک ماه دور زديم و گشتيم و خنديديم و آمديم، دوستان خوبی از آن مسافرت دارم.
امسال چهار تور دارند. آنکه من انتخاب کرده‌ام و خواهم رفت يک تور 32 روزه است. از تهران پرواز به آتن، 2 شب آتن، از آتن به بندری به نام پاترا و از آنجا با کشتی به ونيز(دو شب در کشتي)، 3 شب زوريخ، 3 شب اينسبورگ (يک شهر با پيست اسکی در آلپ)، عبوری از مريخ و 3 شب برلين، 2 شب آمستردام، عبور از بروکسل و 4 شب پاريس، 4 شب لندن و از آنجا از بندر پلی‌ماوس با کشتی (يک شب کشتي) به سن‌تندر اسپانيا، عبور از بيلبائو، 3 شب کاتالونيا، 3 شب نيس، عبور از فلورانس و 3 شب رم، پرواز از رم به تهران. رويايی نيست؟
در آن عبورها نمی‌دانم توقف چقدر خواهد بود. حالا قسمت مشکل قضيه: 990هزار تومان به‌علاوه 3490 اوقو (همان يورو به زيان آشپزباشی). البته چند نوع تخفيف هم دارد (تخفيف‌ها از مبلغ ارزی کسر می‌شوند)، 2% اگر تا 22 دی ثبت‌نام کنيد، 5% اگر دانشجو هستيد و 4% اگر گروه چهارنفره ثبت‌نام کنيد (4% به هر کدام از چهار نفر) که البته من خودم دنبال سه نفر ديگر هستم!
اگر اين به نظر گران می‌آيد سه تور ارزان‌تر ديگر هم دارند که طبعاً شهرهای کمتری می‌گردند.
يکی 26 روزه با 690‌هزار تومان و 1490 يورو، يکی 13 روزه با 990هزار تومان و 2090 يورو و آخری 27 روزه با 790هزار تومان و 2490 يورو. اگر جزئيات اين‌ها را می‌خواهيد يا بلند شويد برويد آنجا بپرسيد و يا ای‌ميلی به من بزنيد بفرستم.
مدارک هم چيز خاصی نيست، کمی کپی و اين حرف‌ها (سربازی نرفته‌ها رتق و فتق امور «يکبار خروج» بر عهده خودشان است) و يک ضمانت‌نامه، اين پولی که می‌گيرند برای ويزا و جابجايی بين شهری و بليط هواپيما و هتل و بيمه است، تور درون شهری نداشتند و امسال هم ندارند.
پورسانت هم برای تبليغات نگرفته‌ام چون نيازی به تبليغات ندارند، در ضمن اگر مشتاق هستيد بجنبيد.
به اين می‌گويند پست طولانی، سايت نداشتند لينک بدهم!

پی‌نوشت 1: جواب کامنت‌ها را زير خودشان دادم؛ اين روش را از پرستو ياد گرفتم، خداوند حفظش کناد.
پی‌نوشت 2: حالا اين همه سر و صدا راه انداختم می‌ترسم نظام‌وظيفه خروج برايم ندهد و حالم اساسی اخذ شود.
پی‌نوشت 3: کمی توضيحات در اين پست دادم.


«آرزوهايتان را آتش بزنيد، گرم شويد.»
دختر


به‌اش می‌گوييم ويگن دانشکده. موهای پرپشتش سفيد شده است، يقه‌اش يک دگمه زيادی باز است، گردن‌بندش به چشم می‌آيد. يکی از استادهايم که عهد عتيق دانشجويش بود برايم تعريف کرد که زمان دانشجويی او دکتر تازه از آمريکا بوده بود و يک آويزی هم آن گردنبند داشته. پشت ميزش نشسته است و جزوه‌های دانشجويانش را مرتب می‌کند. «باز تو سراغ من آمدی، اين همه تأخير کرده‌ای حالا می‌گويی فقط برای تصويب پروژه تو يک جلسه فوق‌العاده بايد بگذارم. تو حتماً می‌خواهی من را سکته سوم بدهی؟ پدرم را درآوردی، غيرممکن است، محال است، من اينهمه آدم را جمع کنم که برای تو جلسه بگذارم؟ شوخی می‌کنی؟ نه، اون طوری من را نگاه نکن، برای من ادای آدم‌های معصوم را درنيار آتش‌پاره. ممکن نيست. خيلی خب، من چقدر به تو لطف کنم؟ پروپوزالت را می‌دهم چند استاد بخوانند، امضا می‌کنم می‌برم جلسه شورای تحصيلات تکميلی در همين دی تصويب شود بيشتر جريمه تأخير نخوری.» می‌خندم، « خودت بگو من چکارت کنم پدرسوخته؟»


اين يک عدد بازی فلش است به‌نام Gridlock. شديد پيشنهاد می‌شود. چهل مرحله است که حل سه چهار مرحله آخر کمی محاسبات بامزه می‌خواهد. برای اتلاف معقولانه وقت برويد بازی کنيد.


آرزويم اين است که روزی بتوانم هرآنچه را که برای انسان قابل درک نيست، تصور کنم.


روال زندگی را رويدادهای بزرگ تغيير نمی‌دهند، زندگی را اتفاق‌های ريزريزی شکل می‌دهند که اگر حواس‌تان جمع نباشد ممکن است فراموش‌شان کنيد.


madagascar_penguins_052705_big.jpgدر کارتون ماداگاسکار چهار عدد پنگوئن از جنس مافيای ايتاليا حضور دارند که زمين و زمان را به هم می‌ريزند تا از باغ‌وحش فرار کنند برسند به قطب، حتی کشتی اقيانوس‌پيما می‌دزدند. وقتی رسيدند بعد از کمی تماشای قطب يکی‌شان فرمود «عجب جای مزخرفي»


من هر وقت علی معظمی را می‌بينم در حال غرزدن است، البته هميشه هم حق دارد. انگار ابر و باد و مه و خورشيد در کارند هميشه کسی روی اعصاب مبارکش قدم بزند. امروز ديدم کشيدنش پای تلفن و وقتی تلفن را قطع کرد غر می‌زد که «اصلاً ما همه‌مان علاف هستيم. آقا زنگ زده است که چرا در اين تصوير بجای خليج عربی خودتان لاک‌گيری نکرده‌ايد بنويسيد خليج فارس؟ آخر من چه بايد می‌گفتم؟ بايد می‌گفتم آن سند، همان آگهی است که در متن نوشته‌ايم ايران در سال 1975 بابتش اعتراض کرده بود؟»


اصولاً من خوشم می‌آيد هر روز از کسی منظم چيزی بخوانم، يعنی آنقدر حرف برای نوشتن داشته باشد که هر روز بنويسد و خوانده شود. مصداق اين قضيه در روزنامه‌ ستون‌های ثابت نويسندگان است که در اين مملکت چندان مرسوم نيست، در روزنامه‌ی شرق که اصلاً. حالا اين اواخر صفحه آخر شرق دو ستون ثابت به نظر من بسيار خواندنی راه افتاده است و اسباب خشنودی خاطر مبارکمان را فراهم آورده است. يکی «بدون مقدمه» جناب عليرضا محمودی که زمين و زمان را به سخره می‌گيرد و از آن مهمتر «کرگدن‌نامه» سيدنا مولانا سيد علی ميرفتاح (آگاهان خبر دارند که حضرت به همراه قلندران پيژامه‌پوشش پايه و اساس صفحه طنز روزهای جمعه نيز می‌باشد). منظور اکيداً وحدت می‌کنيم.


به نظر من «حکم» بيشتر سينما برای سينما است، کمتر روايت است و يا چيز ديگر. در ضمن فکر می‌کنم کل فيلم برای توصيف يک لحظه بوده و بقيه مقدمه‌چينی، آن اسلحه خالی بود و «تو زندگی من را خراب کردی سرتق»

توضيح: البته اطلاع دارم برداشت من با برداشت هيچ تنابنده‌ای من‌جمله کارگردان هم‌خوانی ندارد ولی چيزی به اسم آزادی بيان داريم.


می‌خواهم از امروز راه بيافتم ستون‌های آسمان را اره کنم تا آسمان پايين بيايد. از کلمه آغاز می‌کنم.


نصفه شبی می‌گذارم آب در کتری برقی جوش بيايد، يک چای کيسه‌ای برميدارم تا در ليوانم ماهيگيری کنم. قفسه بالای ظرف‌شويی را نگاه می‌کنم بسته بيسکويت را پايين می‌آورم چند تايی برمی‌دارم. از کنار کتری قند برمی‌دارم و دوتاشان را می‌اندازم داخل ليوان کنار قلاب ماهيگيری. به خرمالوهايی نگاه می‌کنم که آويزان از درخت لخت حياط در نور چراغ اتاقم بسيار خوشمزه به نظر می‌رسند. ليوان را ميان دستانم می‌گيرم، گرمايش مطبوع است.


در زندگی خلاء‌هايی وجود دارد که وقتی پر می‌شوند تازه حضورشان را حس می‌کنيد.


صفحه‌ی اول