دو سه روز است خودم را خونسرد نشان می‌دهم.
نکند جمعه مشکلی پيش بيايد؟
قلبم تندتر ميزند.
مگر تو تمام تلاشت را نکردی؟
مگر يک‌سال منظم نخواندی؟
پس چرا گريه می‌کنی خواهرکم؟
حاضرم کوه‌ها را جابه‌جا کنم،
ولی فردا خندان از جلسه بيرون بيايد.
مگر من چند بار آرزو کرده‌ام؟

فردا: خنديد.


می‌گويم: پس همه را بکشيم تا فقط ديکتاتور باقی بماند.
می‌گويد: نه، بايد ديکتاتور را هم بکشيم تا هيچ‌چيز باقی نماند.


آنچه انسان را می‌فرسايد خودش است؛ خودش به تنهايی و نه ديگران.


تير و ريل هر دو بلندقامتند، استوارند، دليرند. فقط راستايشان با هم فرق می‌کند.
نخ کاموا و شاخه‌ی پيچ‌امين‌الدوله هر دو ظريفند، پيچ و خم دارند، عشوه‌گرند. راستا ندارند که با هم فرق داشته باشند.


اگر بی‌عدالتی وجود نداشت عدالت ناشناخته باقی می‌ماند.
مراکليتوس


يک مشت گلبرگ بر‌می‌دارم يک متری بالا سرش آرام ول می‌کنم. يکی‌شان می‌خورد به سبيلش. چشم‌هايش را با تنبلی باز می‌کند، يک نگاهی به من، يک نگاهی به دمش می‌اندازد. چشم‌هايش را می‌بندد و به چرت نيمروزيش در يک ظهر گرم زير سايه بوته رز ادامه می‌دهد؛ انگار اگر دمش که گردش کرده دور خودش سر جايش باشد ديگر هيچ چيز مهم نيست.


- ما برای چی چت می‌کنيم؟
- من چه می‌دونم.
- خب پس من سيگار می‌کشم تو نگاه کن.
- کبريت داری يا بدم؟
- Ctrl+F می‌زنم.
- من امشب چی بذارم تو اين وبلاگ؟
- بده من بذارم.
- قبول
- نه، من می‌گم تو بذار. نه، من می‌گم تو نذار.

من هم نگذاشتم.


نمی‌دانم اين در کجاست، عکاسش کيست. روی عکس کليک کنيد بزرگ‌ترش را ببينيد.


شال سياهش مثل دو دسته موی سياه‌رنگ از کنار صورتش پايين آمده‌اند. دو گوشواره ريزساخت به گوش داد. ناراحت است يکی از ناخن‌هايش شکسته‌ است. چشم‌هايش در تاريکی مثل گربه برق می‌زنند، مثل هميشه با چشم‌هايش حرف می‌زند. با ماشينش دعوايش شده است، گويا چاله فراموشش شده از سر راه کنار برود. موبايلش چند دقيقه يکبار سر و صدا می‌کند، موبايلش هم مثل خودش آرام و قرار ندارد. می‌خندد، عصبانی می‌شود، لبخند می‌زند، آرام می‌شود، حرف می‌زند، از زمين و زمان، از آدم‌ها، از کارش، از قبل، از بعد...


چراغ روی تير روشن می‌شود.
يک سکه‌ی پنجاه تومانی قل می‌خورد تا کنار ديوار، تکيه می‌دهد به ديوار.
صبح می‌شود.
روشنی خورشيد به سکه می‌رسد، سکه گرم می‌شود.
پسربچه‌ای سکه را پيدا می‌کند، سکه را می‌گذارد داخل جيبش.
چراغ روی تير روشن می‌شود.
سکه باز تکيه داده است به ديوار.


و فراموش نکن که هستی، آنچه تو را تو کرده‌ است، از کجا آمده‌ای، چه می‌خواهی...



پيرمرد: حس چشاييم کاراييش را از دست داده است، به جای من اين تکه شکلات را بچش.
پيرمرد: راحت شکست؟
زن جوان: دقت نکردم، سريع حل شد.
پيرمرد: حالت شن مانندی بايد داشته باشد، نه خيلی خالص و نه خيلی تکه‌تکه.
زن سر تکان می‌دهد.
پيرمرد: يک ثانيه بايد شيرين باشد ولی بعد تلخی بايد حس شود، چون همين حس بايد بماند. مزه وانيل را فهميدی؟
زن: مزه‌اش از دوردست می‌آيد.
پيرمرد: از دوردست...

تکه ديالوگی از La Finestra di fronte
آن قدر انسانی، آن قدر زمينی، آن قدر گيرا که اگر پيدايش کرديد بايد ببينيدش.


نتيجه‌ی فلسفی روز: هيچ‌وقت تخم‌مرغ درسته داخل مايکرويو نگذاريد.


می‌گويند يک‌سال گذشته است. در اين يک‌سال بسيار کابوس‌ها به واقعيت پيوسته‌اند، اقتصاد را فلج کردند، دانشگاه‌ها را از استادانشان محروم کردند و چه و چه. از بسياری اعاده حيثيت شد، بسيار تازه فهميدند سياست آنقدر ساده نيست که از پشت بساط برايش حکم صادر کنی و بگويی خاتمی خائن بود و غيره. البته امروز وقت اين حرف‌ها نيست، گفته‌اند از آن روزها بنويسيم.
بعد از يک‌سال گمانم بی‌طرفانه‌تر بنويسم. واقعيت اين است که پشيمانم که به مشارکتی‌ها اميد بستم، از اينکه حمايت‌شان کردم به هيچ عنوان پشيمان نيستم ولی خودم را سرزنش می‌کنم که به چنان حزب بی‌در و پيکری اميد بستم. مشارکت در ابعادی نبود که انتخابات را ببرد. خودشان هم بعدها اعتراف کردند که استراتژی غلط داشتيم، انرژی زيادی روی تحريمی‌ها گذاشتيم و... مشارکتی‌ها به نظر من ديد روشنی در مورد وضع آن روز جامعه نداشتند. اصولاً کار سياسی کار کثيفی است آن هم در اين مملکت که بالاخره بايد خودی باشی، اگر خودی نباشی و صدايت دربيايد می‌شود گفتمان چند روز پيش هفت‌تير. در انتخابات بسيار بت‌ها برايم شکستند، آدم‌هايی که خنده‌ات می‌گرفت اين بود نماينده‌ی من در حکومت؟ هميشه ناله می‌کردند پول نداريم، بعدها حرف عطريانفر در جلسه احزاب برايم جالب بود «يک حزب اول بايد از لحاظ اقتصادی بتواند روی پای خودش بايستد بعد برای مملکت تعيين تکليف کند.»
ستاد نسيم (نسل سومی‌های ياريگر معين) تجربه جالبی بود. اصولاً فقط از سر کنجکاوی رفتم سر بزنم و بعد ماندنی شدم، تا آخر هم وظيفه‌ی مشخصی بر عهده نگرفتم و کارهای متفرقه انجام دادم چون آن قدر در خودم علاقه نمی‌ديدم که خودم را تا خرخره درگير کنم. جو ستاد چيز ديگری بود. اکثر اعضايش بابت نوعی ماجراجويی يا نوعی حس مسووليت اجتماعی آنجا بودند. فکر نکنم جز يکی دو نفر از اعضای اوليه ستاد کس ديگری برای منافع درازمدت آنجا عرق می‌ريخت. آن يکی دو نفر هم حق داشتند چون سياست را به عنوان شغل انتخاب کرده بودند.
به آن ستاد ايراد زياد می‌شود گرفت ولی مهمترينش به بيراهه رفتنش بود. از مرحله پرت بودن حزب را که طبعاً اثرش به ستاد می‌رسيد را با ايده‌آل‌گرايی جوانی جمع کنيد ببينيد چه آشی می‌شود. شعارهايی که انتخاب می‌شد، تلاشی که برای پاسداشت کرديم و غيره. ستاد نسيم از لحاظ فکری شده بود جزيره‌ای رها شده در اقيانوس، ارتباطی با وقايع جامعه نداشت.
ايراد از بيست، بيست و پنج ساله‌ها نبود. ما حرفه‌مان سياست نبود، ولی حرفه‌ی آن‌ بزرگان که بود. چطور نفهميده بودند انتخابات در اين مملکت فقط ظاهرش به انتخابات غربی شبيه است و در باطن مسايل ديگری جهت‌دهنده‌ی رای مردم است (منظورم تقلب نيست). يعنی اين‌ها از دوم خرداد نفهميده بودند که اين ملت با چه منطقی (و يا بی‌منطقيي) رای می‌دهند؟ يا باورشان شده بود مردم به اصلاحات رای داده بودند؟
مهم نيست، آدم نوستالژيکی نيستم که با خاطراتم زندگی کنم. من از ستاد نسيم در مورد واقعيات سياست و ايران بسيار آموختم، دوستان بسياری پيدا کردم و اگر به عقب برگرديم باز هم می‌روم آنجا دواطلبانه وقتم را صرف رسيدن به آرزويی دست‌نيافتی می‌کنم، هر چند باز بعد نقدش می‌کنم بلکه بار بعد مرتکب همان اشتباهات نشوند (نشويم) هر چند خواهند (خواهيم) شد.


«به آهستگي» يک داستان کوتاه بسيار خواندنی می‌شد، حتی يک فيلمنامه خوب. فيلم کوتاه شاهکاری هم می‌توانست بشود ولی حيف که نشد. کاش کارگردانش به اين نتيجه نمی‌رسيد که صحنه‌های کش‌دار برای فيلم مناسب است، کاش فيلمنامه کمی بيشتر صيقل می‌خورد. می‌گويند تازه اين نسخه سريع‌تر شده‌ نسبت به جشنواره است. در نقدی نوشته بودند برش‌های فيلم زياد بود، به نظر من کاش از اين هم بيشتر می‌شد. به هر حال فروتن می‌تواند تا قيامت به سيد محمود بودنش افتخار کند.


موضوع بحث امروز بررسی چگونگی گره خوردن هندسه به خودش است. تشريف ببريد اين فلش را ببينيد و کمی تفکر کنيد، باشد که متفکر شويد.

توضيحات واضحات: اطلاعات هندسه‌تان در حد اطلاع از مساحت مستطيل و مثلث باشد کافی است.
توضيحات واضحات دوم: به هندسه ايراد نگيريد، هندسه مشکلی ندارد. مشکل از گيرنده است.
توضيحات واضحات سوم: آزار ندارم، فردا به صورت دم‌نوشت جوابش همين‌جا حی و حاضر خواهد بود.
توضيحات واضحات چهارم: حضرت اجل اگر جواب را بلديد لطفاً در کامنت‌دانی توضيحش ندهيد ملت کمی تفکر کنند بلکه در انتخابات بعدی فرجی حاصل آيد.
توضيحات واضحات پنجم: برای خروج از پوچی به قاعده بيست دقيقه توصيه می‌شود.

دم نوشت: اين آفسايد که می‌گويند کجاست؟ گويا در آفسايد به سر می‌بريم.
دم‌نوشت دوم: کيف کردم وقتی ديدم يکی در کامنت‌دونی جواب را نوشته است. دلم می‌خواهد ازش بپرسم نابغه معنی توضيحات واضحات چی هست؟ يا در معنی حضرت اجل درمانده بودی؟
پاسخ: همان‌طور که حضرت اجل فرمودند ايراد مساله در اين است که آن مثلث اصلاً مثلث نيست. يعنی اينکه وتر مثلث دو پاره خط است که زاويه بسيار نامحسوسی با هم دارند. می‌توانيد سينوس دو زاويه را حساب کنيد. اما آن فضای يک در يک از کجا درآمد؟ اگر محاسبه بفرماييد جمع آن چهار شکل رنگی می‌شود 32 در صورتيکه مساحت مثلث (البته اگر مثلث بود) 32.5 است. وقتی در حالت اوليه شکل‌ها را می‌چينيد نيم سانت مربع از مساحت مثلث پوشش داده نمی‌شود (که البته به چشم نمی‌آيد) و وقتی در حالت دوم می‌چينيد نيم سانت از مساحت بيرون می‌زند (که باز ديده نمی‌شود) و آن يک سانت مربع از جمع اين دو به وجود می‌آيد.
دم‌نوشت آخر: خلاقيت طراح سؤال تحسين‌برانگيز است.


استادم دلش خوش است. گيرم را که بهش گفتم اول دری‌وری گفت. حيفم آمد خودش را خسته کند، بيشتر توضيح دادم. در اوج بی‌حالی موفق شدم به زبان بی‌زبانی حاليش کنم چه می‌گويم. فکر کردم الان بالا سرش يک لامپ روشن می‌شود. همين‌طور بلند بلند فکر کرد و من هم هر از گاهی عين بز سر تکان دادم که يک نتايجی گرفت، البته آن وسط گمانم من هم يک ايده‌‌ی اصلاحی دادم، دقيق يادم نيست. آفتاب چنان کورم می‌کرد که چندان در جريان نبودم چه خبر است. آخر سر به اين نتيجه رسيد که چرا از نظريه بازار و عرضه و تقاضا استفاده نکنيم، من هم گفتم لابد در اين شبکه گرافی ما بازار سياه هم هست. خنديد، برای همين دوستش دارم. آدم را اميدوار می‌کند که حالا تا يک حدود‌‌ی چه شده است.

آخر سر از کوره در رفتم. بابا سعيدخان من که نگفتم چرا به جای چهار روز ده روز طول کشيد. فقط بيا کاپوت را يک کم رگلاژ کن با گلگير بخواند. من که صافکار نيستم خودم آچار بردارم. به من چه ناهار زهرمار نکردی و اصلاً بگو ببينم چرا دم به دقيقه می‌گويی نصفه سيگار هم از ظهر نکشيدی؟ آخر سر هم سر قيمت آنقدر چانه زديم که خودش از رو رفت. حالا فردا تو نور آفتاب معلوم می‌شود چقدر تف‌مالی کرده. ابله منم که شب رفتم ماشين تحويل گرفتم، آن هم بابت يک بچه سوسولی که وقتی پرسيدم انصافاً ترمز کردی؟ رديف دندان‌هايش را تحويلم داد.

ايستگاه استراحت بعدی هفتاد سالگی است. يعنی رفت برای چهل پنجاه سال. از هر چه الگوريتم است حالم به هم می‌خورد. بدم نمی‌آيد بروم يک جزيره، البته يقيناً سريع دق می‌کنم. رمان خواندن اين اواخر يک لذت ديگری هم دارد، سر می‌کشی در زندگيی که به تو ربطی ندارد. تنوع بی‌خطری نيست؟ اصلاً من اينجا چه می‌کنم؟ فرض کن اگر آن سال دانشگاه برای معماری هم دانشجو می‌گرفت الان معمار بودی. خب خلاقيت چه می‌شد؟ دريغ از يک جو. لابد از گرسنگی می‌مردم، خب در عوض سردرد نمی‌گرفتم. مهندس کامپيوتر بدی نمی‌شدم ولی فکر کنم سر دو سال از سيگار گذر می‌کردم. شايد منتقد موسيقی می‌شدم، گمانم در اين زمينه يک ذره استعداد داشتم، کجا گذاشتمش؟

يک يارويی بود با خط‌کش سبيلش را اصلاح می‌کرد. اين ميرزا هم همين‌طور است. وبلاگ را که نگاه می‌کنی انگار از دماغ فيل افتاده است، خشک، جدی، سفسطه‌ و هجو. پس من چی؟ اينجا جايی برای من نيست؟ البته قرار هم نبود من اينجا باشم. قرار بود من با تلفن مشغول باشم و با آدم‌ها حرف بزنم، مغز آرش را بخورم و ميرزا اين‌جا بنويسد و خوش باشد. شايد جايمان را عوض کنيم، نه آنوقت يکی دو تا دوستی که دارم را هم از دست می‌دهم. آدم به اين فرهيخته‌نمايی را چند می‌خرند؟ اصلاً شايد دو تايی رفتيم شمال. دقيقاً دو سال شد که تصميم جدی دارم. يا قير نيست يا قيف. تازه مگر شمال چه خبر است؟ کوير که تنهاتر است.

می‌دانی، آدم‌ها می‌روند. اين برای کسی که فعلاً برای ديگران زنده است وضعيت بغرنجی به حساب می‌آيد. نهايتاً حتی اهميت ندارد اتوبوس بزرگ‌تر است يا مينی‌بوس. مهم اين نيست که پيرمردها شب‌ها چه می‌نويسند يا در پادگان مهرآباد صبح‌ها ساعت چند بيدارباش می‌دهند. مهم اين است که هر روز بايد دليل جديدی پيدا کرد. حدود عصر پيدا می‌شود و تا شب تمام می‌شود و فردا روز از نو روزی از نو. دليلی برای بودن. حتی آدم‌ها هم دل‌خوشی هستند وگرنه آن‌ها هم با يک سيلی می‌روند کنار ديگر سراب‌ها. دل خوش سيری چند؟


- «...»
- ساکت
- «...»
  «...»
- خفه
- «...»
  «...»
  «...»
- باتوم
- «...»
  «...»
  «...»
  «...»
- شليک
- «...»
  «...»
  «...»
  «...»
  «...»
  «...»
  «...»
  «...»
  ...


خدا را شکر واقعيات وجود دارند، وگرنه سربه‌سر چه می‌گذاشتيم؟



نظرتان در مورد فيل‌ها چيست؟ بالاخص در مورد آن‌ها که در جيب جا می‌شوند، عاشق می‌شوند، باد می‌بردشان، زير باران خيس می‌شوند، می‌روند زير قارچ قايم می‌شوند؟
می‌توانيد سری به اين صفحه بزنيد کمی کاغذ ديواری فيل‌نشان برای خودتان انتخاب کنيد.


«ابله! تا قيامت هم در امتداد ساحل بروی باز جز ساحل و دريا و شن چيزی نخواهی ديد.»


«خب اگر همين کنار دريا را بگيرم ادامه بدهم لابد بالاخره به چيزی که مثل خودم نباشد می‌رسم...»
دانه شن داشت فکر می‌کرد، آنجا که بود همه مثل هم بودند، همه دانه شن بودند.


می‌دانستی باران آدم‌ها را جاودانه می‌کند؟
می‌دانستی چقدر شيرين می‌خندی؟ هر چند به ندرت. ولی به صبرکردنش می‌ارزد.


logo-zananzzzz.jpg


واقعيت اين است که در اين پنج ماهی که از انتشار اولين شماره‌ی هزارتو می‌گذرد تقريباً هيچ‌ پسخوردی نداشته‌ايم. تنها منتقدمان جناب جامی بوده است که چند بار از طريق ای‌ميل و يکبار در لندن نظراتش را فرموده بود و تمام. در نتيجه به جز بحث‌های درون‌گروهی‌مان (که به علت بعد فاصله و مشغله زياد هر کدام‌مان کمتر رخ می‌دهد) هيچ نظر ديگری نشنيده‌ايم. برای همين همان‌طور که کلاغ سياه نوشته است پذيرای انتقادات همه هستيم و از انتقادات مهدی جامی بسيار متشکر.
من با بخشی از فرمايشات جناب جامی موافقم و با قسمتی مخالف. البته فکر می‌کنم مشکل اصلی آنجاست که هزارتو دقيقاً خط کاری و فکريش را تعيين نکرده بود، البته امکانش هم نبود. شايد بافت نويسندگان هزارتو کمی قضيه را روشن‌تر کند. نويسندگان هزارتو غالباً افرادی هستند که دغدغه‌شان ادبيات، فرهنگ و يا فلسفه است و نه حرفه‌شان. نتيجه اينکه مجله، يک مجله‌ی حرفه‌ای ادبيات و يا جامعه‌شناسی نيست. در دعوتنامه‌ی هزارتو نوشته بوديم «جايی برای با هم نوشتن» و هدف همان بود، تلاش‌مان اين نبود که نشريه‌ای سنگين و رنگين باشيم چون حرفه‌مان اين نبود. هزارتو نتيجه‌ی پرداختن به دلمشغولی‌های گروهی دور از ديار فرهنگ است. البته چند نفری در هزارتو هستند که دلمشغولی‌شان همان حرفه‌شان است و در نتيجه نوشته‌هايشان بسيار پخته‌تر است اما اکثريت با آنان نيست.
ايده‌ی اوليه‌ی هزارتو داشتن مجله‌ای بود که درش به موضوعی از زاويه‌های مختلف پرداخته شود، اما نه همه‌ی زاويه‌های مهم و ممکن و يا به قولی بررسی کامل پرونده‌‌ی موضوعی خاص. شايد در آينده چنين هدفی انتخاب کنيم ولی در ابتدا نداشتيم. شايد نبايد هزارتو را يک «مجله» و يا «ماهنامه» می‌ناميديم و از همان کلمه‌ی من‌در‌آوردی «هم‌نوشت» يکی از دوستان استفاده می‌کرديم.
جناب جامی نوشته بودند که هزارتو بيشتر ادبيات است تا جامعه‌شناسی. من در اين ايرادی نمی‌بينم. در حقيقت سبک مطالب هزارتو را نوشته‌های نويسندگانش مشخص می‌کنند. شماره «سفر» بيشتر ادبی و شماره بعدی‌مان «اخلاق» گمانم کمتر ادبی شود و بيشتر فلسفی، شايد هم نشود. در هزارتو سردبير نداريم و به‌جايش چند خط قرمز. نتيجه‌ی نداشتن سردبير اين است که خط دهنده نداريم و اکثر مشکلاتی که جناب جامی نوشتند ريشه‌اش در همين است، من به شخصه نه در تخصصم است و نه در توانم که به هر کس تعيين تکليف کنم چه شاخه‌ای از موضوع را بررسی کند. شايد اين سيستم غلط باشد و مجبور شويم عوضش کنيم ولی من هنوز اميدوارم هزارتو يک کار جمعی باشد و نه کاردستی يک يا چند نفر خاص. البته تلاش داريم تغييراتی جزيی در سيستم بدهيم تا کمی هماهنگ‌تر عمل کند، شايد آن وقت «فوت عظيم» در هزارتو کمتر پيش بيايد.
سخن آخر اينکه هزارتو يک تجربه‌ی در حال شکل‌گيری است، دقيقاً مانند وبلاگستان که به قول خود آقای جامی يک تجربه است و هنوز معلوم نيست تعريفش چيست. ممکن است پتانسيل آن را داشته باشد که حرفه‌ای‌تر شود و ممکن است بضاعتش همين باشد که هست. در هر حال تلاش خواهيم کرد سطح کيفی‌اش را بهبود ببخشيم.

در همين باب: شمع اول! – کلاغ سياه


صاحب سيبستان لطف فرموده نقدی بر روال هزارتو نوشته‌اند. در اولين فرصت عرايضم را خواهم نوشت. خواستم بگويم اين جمله پايين مستقل از اين قضيه است.


آدم‌‌ها بحث می‌کنند که باورشان شود وجود دارند.


اينجا سنندج، دو سه روزی زندگی را ول کرديم برود برای خودش بپلکد. آمديم اينجا پيش چند نفر قديمی بی‌هيچ برنامه و دغدغه‌ای می‌گذاريم صبح شب شود، نيمه‌شب صبح. بدرود.


شماره پنجم هزارتو با موضوع «سفر» منتشر شد.
برای صفحه آخر داستان «سوزنبان» نوشته‌ی خوآن خوزه آريولا انتخاب شده است.


اگر قرار است شير يا خط کنم، بعد با وجود که نمی‌دانم و هرگز نيز نخواهم دانست شير آمد يا خط، چون شير آمدنش برايم مطلوب است به اينکه شير آمده بوده ايمان بياورم ترجيح می‌دهم هزاران سال از منافع پراگماتيست بودن بی‌بهره بمانم. اين يک نوع خود را گول زدن است، نه يک تضمين برای آرامش روان. مسکن است.


صفحه‌ی اول