1 (اس‌ام‌اس می‌زند): خوب اين‌ها با هم متضاد نيستند.
2 (رانندگی می‌کند): متنافرند.
1 (کماکان می‌زند): بهتر، پس همزمان ممکن هستند.
2 (کماکان می‌راند): اين می‌گويد دو متنافر همزمان ممکنند.
3 (در عوالم ديگری است): متنافر فراتر از اين حرف‌هاست.


هر وقت موبايلم زنگ می‌زند می‌گويد به آن قورباغه جواب بده، می‌گويم اين صدای قل‌قل آب است، می‌گويد به نظر من صدای قورباغه است. طی دو سال گذشته حتی يک‌بار سر وقت جايی حاضر نشده است، حتی سر جلسه‌ی دفاعيه دانشجويانش. همه خيال می‌کنند با يک آدم جدی طرف هستند، شايد هم هستند ولی حداقل من نيستم. می‌گذارد هر قدر دلم بخواهد سربه‌سرش بگذارم، بهش بگويم انديشمند سرگردان در بزرگراه. چله‌ی تابستان کت می‌پوشد، البته زمهرير زمستان هم زير کت تی‌شرت. هفته‌ای دوبار دانشکده می‌آيد و هميشه می‌خواهد همه‌ی کارهايش را همان دو روزه انجام دهد و هميشه نمی‌شود و تا هوا تاريک نشود دانشجوهايش دست از سرش برنمی‌دارند. می‌دانم روزه می‌گيرد و دو روز است وقت اذان مغرب نشسته است دفترش پيشنهاد می‌دهد که محمد اين‌جای مقاله را اين‌طور بنويسيم بهتر است و غيره. از آن طرف اقيانوس عادت‌هايش را هم آورده است. بعد از عيد کارت‌های تبريک سال نو را سر پا روی ميزش گذاشته بود. رانندگيش هم متمدانه است. هر وقت خانمش زنگ می‌زند غر بزند که کجا ماندی (يقين داريم يکبار هم در عمرش سر وقتی که گفته است به خانه نرسيده) معذب می‌شود و سعی می‌کند قضيه را طوری فيصله بدهد که ما نفهميم، ما هم نمی‌فهميم. نيامده با مدير گروه دعوايش شده است و اين ترم يکی از درس‌هايش را داده‌اند به يک آدم بی‌ربط، می‌خواهد خودش را بی‌تفاوت نشان بدهد ولی آن روز می‌بينم تلاش دارد بفهمد آن يارو چطور درس می‌دهد.


می‌دانيد، سپری شدن قضيه پيچيده‌ای است. شما می‌توانيد با نشستن در يک کافه سپری شويد. می‌توانيد در اتوبان‌ها و چراغ قرمزها سپری شويد. می‌توانيد خانه‌ی دوستان بنشينيد به در و ديوار نگاه کنيد و سپری شويد. می‌توانيد حرف بزنيد و سپری شويد. آرش می‌گويد سيگار کشيدن يک جور سپری شدن است. حتی می‌شود حين سپری شدن شبانه سر از امام‌زاده صالح درآورد، بعد به بهانه‌ی اينکه سه چهار پسر و دختر به ماشين تکيه دادند بروی يک بار هم همان حدود قدم بزنی و سپری شوی تا ول کنند بروند. ای آقا، باز سپری می‌شويم.


227994.jpg
سبک «داستان‌های آشپزخانه» سبک محبوب من است. از آن داستان‌هايی که درشان هيچ خبر خاصی نيست، هيچ آدم خاصی نيست، هيچ اتفاق خاصی هم نمی‌افتد. بيشتر طرح هستند تا داستان و حتی اگر داستان هم باشند حداکثر يک داستان کوتاه هستند. داستان‌های آشپزخانه فيلمی سوئدی است به زبان سوئدی ساخته‌ی سال 2003. چند سال بعد از جنگ جهانی دوم دولت سوئد برنامه‌ای داشته است برای ارايه راه‌‌حل‌های بهينه در مورد کارکرد زنان خانه‌دار در آشپزخانه. طرح موفقيت‌آميز بوده و بعد از روزها بررسی توانسته بودند وسايل آشپزخانه را طوری بچينند که زنان خانه‌دار کمترين مسافت را برای کارهای روزمره بپيمايند. نوبت مردان مجرد است و گروهی از محققين برای بررسی عادات مردان مجرد در آشپزخانه به روستايی فرستاده می‌شوند. فيلم به رابطه پيرمردی روستايی (ايزاک) - که بابت داوطلب شدن برای طرح پشيمان است - و مرد ميان‌سال محقق آشپزخانه‌ی او (فولکه) می‌پردازد. فولکه يک صندلی بلند دومتری در آشپزخانه ايزاک می‌گذارد و تمام روز آن بالا نشسته زل می‌زند به پلکيدن ايزاک در آشپزخانه، البته وقت‌هايی که ايزاک آن‌جا نيست هم همان بالا منتظر می‌نشيند. فيلمی ساده.


گلوله را تيرباران می‌کردند، کبوتر می‌خنديد.


خوب کرديد تحقيرش کرديد. اين‌جا روابط انسانی حاکم است، روابط انسانی هم درشان جنگ و تعارض است و به هيچ وجه لطيف نيست. مدنيت سانتی‌مانتال نيست. آن پسر شانس آورد فقط تحقير شد آن فقط هم با چند ليست افتخارات. تحقير شدن حداقل مرتبه خرد شدن است. شانس آورد چند نفری آن‌قدر برايش ارزش قايل بودند وقت بگذارند برای تحقيرش که شايد روشن شود همه‌جا آغوش گرم خانواده نيست که نازش را بکشند.


خرافات سرگرمی خوبی است، بيخود نيست دو سه هزار سال (موسی کی بود؟) دوام آورده است.


نوشتن برای فرياد زدن خود است، سرودن هم، نواختن هم، طرح زدن هم.
در بند خوديم.


«...فاميل ما همچنين توی مهمانی‌هايی که به مناسبت خانه‌ی نو، سال نو و همچنين به دنيا آمدن بچه شرکت می‌کنند. همه دسته جمعی. به تازگی پسر عمويم برای شروع تحصيل دندان‌پزشکی به آپارتمان جديدی نزديک UCLA رفت. پدرش برای خانه‌ی جديد او جشن گرفت و پنجاه عضو فاميل جمع شدند توی آپارتمان فسقلی. پدر گفت: «عالی بود!»
پدر و خواهرها و برادرهايش همديگر را به مطب دکتر می‌برند و از فرودگاه به خانه می‌رسانند. اگر يکی برای آزمايش پزشکی برود همه با او تماس می‌گيرند و نتيجه را می‌پرسند. آن‌ها می‌دانند فشار خون چه کسی بالاست و کدام‌يک به لبنيات حساسيت دارد. غذای مورد علاقه‌ی هم را می‌دانند و اغلب از اين اطلاعات استفاده می‌کنند تا ديگری را برای ملاقات به وسوسه بيندازند. روش عمه صديقه برای دعوت از پدرم اين است: «کاظم، شير برنج درست کرده‌ام.» خواهر ديگرش فاطمه، شيوه‌ی ديگری دارد که به همان اندازه مؤثر است: «کاظم، شاه‌توت‌ها حسابی رسيده‌.»
با همديگر، خويشان من اتحادی می‌سازند که نمايش يک عشق خانوادگی پايدار و بی‌ريا است، چيزی که باعث تاب‌آوردن در سختی‌ها و جشن گرفتن در خوشی‌ها می‌شود. پدر و خواهرها و بردارهايش حتی قطعات آرامگاه را با هم خريده‌اند چون به قول پدر «ما نمی‌خواهيم هيچ‌وقت از هم جدا بشويم.» عمو محمد، مسن‌ترين دکتر، قطعه‌ای خريده بالای يک تپه مشرف به اقيانوس. می‌گويد: «هميشه می‌خواستم به اقيانوس ديد داشته باشم...»
فيروزه جزايری دوما، عطر سنبل عطر کاج، برگردان محمد سليمانی‌نيا، نشر قصه


آدم‌ها جيره انديشيدن دارند. وقتی از صبح تا شب با چند الگوريتم دراز بی‌قواره سر و کله بزنی شب به نظرت می‌آيد چيزی برای گفتن نداری. به هيچ‌چيز آن قدر فکر نکردی که حتی بخواهی بگويی فکر کردم، نتيجه پيشکش. هر چند يک نگاهی به قديم‌تر شايد کمی روشن کند که فکر و انديشه کجا بود، آرشيو بالاخره بايد به دردی بخورد. اسم استادم را گذاشته‌ام انديشمند سرگردان در بزرگراه. هر وقت بهم زنگ می‌زند در حال رانندگی است، که آقا اگر فلان جای الگوريتم را بهمان کنيم شبکه آن طوری می‌شود و چه می‌دانم احتمال ترميم خود‌به‌خود اين طوری. دلش خوش است. سرگرمی تازه‌ای پيدا کرده‌ام. نمی‌دانم چرا اين خود‌نويس روی شيشه‌ی ميزم عالی می‌چرخد. امروز موفق شدم نوزده دور دور خودش بچرخانمش. امشب شب هم مثل من تهی است. گيلاسم را پر می‌کنم که تضادش خوش می‌آيد در مقابل اين پوچی.


نوشته‌اند مولای «صفر»ها بيت‌ابن‌بايت است، از آنجا که وی اولين کسی بود که «صفر»ها را با «يک»ها هم‌ارزش خواند.


بگذار جمع شوند هر چه می‌خواهند بگويند. تو هميشه سياره‌ی نهم من خواهی بود.


تابستان‌ها وقت خاطره جمع کردن هستند، برعکس زمستان‌ها که فقط می‌شود تصميم گرفت.
تابستان روزها کش می‌آيند، آدم‌ها بيرون می‌گردند، بستی زعفرانی می‌خورند. حتی با هم آشنا می‌شوند. بعد می‌روند.
اين تابستان دارد تمام می‌شود. آهای تابستان، کجا؟


فردايش که اصلاً دکه نرفتم. پس‌فردايش خودم را مجبور کردم بروم ببينم چه هست و چه نيست. دو سه روزنامه خريدم آمدم خانه حسرت پول و وقتم را خوردم، يکی روزنامه‌واره، يکی بيانيه، يکی دری‌وری‌نامه. مشکل اين است که شرق با تمام کاستی‌هايش استانداردها را بالا برد، عادت کرديم به خواندن تحليل‌های مفصل و مقالات به‌روز. شرق برای من همان‌قدر رنگارنگ بود که زندگی است. خوش داشتم وقتی عکس يکش می‌شد تصويری از کنسرت شجريان يا داريوش شايگان تکيه داده به نرده‌ها يا تهران دفن شده در برف. ذوق کردم وقتی ديدم گروه انديشه‌اش يک وبلاگ گروهی زده‌اند و اسمش را گذاشته‌اند حکمت شادان و دوست داشتم آرشيو کردن ويژه‌نامه‌هايش را.‌ حالا نيست و ما مانديم و حوض‌مان. می‌گويند حريف شمشيرش را از رو بسته است و شايد ديگر آفتاب از شرق طلوع نکند، حالا که اين‌طور است همان بهتر که طلوع نکند.
ديروز بعد از چند لحظه ايستادن مقابل دکه راهم را کشيدم رفتم از ميوه‌فروش آن‌طرف خيابان نيم کيلو انجير خريدم.


شماره هشتم هزارتو با موضوع «جنگ» منتشر شد.
در صفحه ‌اول يادداشتی از آلبرت انشتين با عنوان «ندای صلح‌طلبي» آمده است و برای صفحه آخر داستان «مورمور» نوشته‌ی بوريس ويان انتخاب شده است.


روی سنگ قبر مرد نوشتند: نبود، بود، نيست.


بنده با توجه به دلايلی - که بر نگارنده پوشيده است - آن حضرتی که اين کلمات را در اين لحظه به رشته تحرير درمی‌آورد را به تنها نشناخته بلکه هرگونه ارتباط با وی را قوياً تکذيب می‌کنم.


- برايم بگو چطور کشته شد.
- برايت خواهم گفت چطور زندگی کرد.


شايد کمی ابلهانه باشد ولی مهم اين است که آن پکيج در اين لحظه روشن است و آب داغ. در حقيقت آخرسر هم معلوم نشد چرا روشن نمی‌شد و وقتی روشن شد معلوم نشد چرا روشن شد، ولی اين‌ها همه جزئيات هستند، اصل قضيه را بچسبيد. ما به اين می‌گوييم نتيجه‌گرايی مطلق. خودت خوشی؟


برگشتيم. از چند ساعت بعد از بازگشت تا امروز يا خواب بوده‌ام يا خواب‌آلود، در آن مملکت خواب بر ما حرام بود. تا آخر هم نفهميدم چيست که به ما نساخته است خوابمان نمی‌برد.
قبل از رفتن تقريباً هيچ تصويری از چين در ذهن نداشتم، مگر چند خط خبر اغلب سياسی و اقتصادی لای روزنامه چقدر می‌تواند کمک کند؟ روزهای اول شباهت‌ها بيشتر به چشمم می‌آمد و روزهای آخر تفاوت‌ها. تمدن چين تمدنی است که بسيار دور از ما شکل گرفته است و در حقيقت تجربه‌ی کاملاً متفاوتی از تکامل هستند. اين خط سير هم اشتراکاتش با ما قابل توجه است هم افتراق‌هايش. شايد بزرگترين اشتراک ما با آن‌ها ضربه خوردن شهرنشينان از صحراگردان است، چين نيز مثل ايران هر از گاهی مورد تاخت و تاز قرار گرفته است و هر بار که ثباتی بر کشور حاکم بوده چنگيزخانی آمده و کوبيده و رفته. علی‌رغم تمام اين‌ها بسيار مغرور بوده‌اند، از اينکه خود را مرکز دنيا می‌دانسته‌اند بگيريد تا افسانه‌هايشان. اگر اشتراک‌مان در ديروز بوده است افتراق‌مان امروز است. آن مردم بيدار شده‌اند، از صبح تا شب کار می‌کنند و کمتر کسی را می‌بينيد بيکار گوشه‌ای نشسته باشد، حتی گدايان هم سمج‌تر و حراف‌تر هستند. البته با وجود اينکه از لحاظ اقتصادی به سرعت پيشرفت می‌کنند از لحاظ فرهنگی نتوانسته‌اند با آن همگام شوند. در حقيقت زيرساخت فرهنگی برای آن پيشرفت اقتصادی حاضر نيست، شما هتل‌ها يا بانک‌های عظيم می‌بينيد ولی چيزی به اسم خدمات وجود ندارد. در ظاهر به توريسم بسيار اهميت می‌دهند ولی دريغ از يک نفر در مراکز خدمات توريستی که بتواند در حد معمول انگليسی حرف بزند. آدم‌ها در خيابان و اتوبوس و تئاتر بلند بلند حرف می‌زنند، تنه می‌زنند و يا زل می‌زنند به قيافه‌ات. هر از گاهی به‌خصوص در پکن احساس می‌کنی با گروهی روستايی طرف هستی. خودشان هم معترف اين عقب‌ماندگی فرهنگی هستند و اميدوارند ده پانزده سال بعد اين ايراد را رفع کنند، هر چند من چندان خوشبين نيستم. آنجا با حضرتی که مبهوت پيشرفت چند سال اخير چين شده بود بحث داشتم که برج ساختن فقط پول می‌خواهد، آنچه که آمريکا را ابرقدرت کرده است نه برج‌هايش که مدنيت است و چين از اين مرحله بسيار فاصله دارد. نمی‌دانم شايد هم پول معجزه کند. به هر ترتيب سفر به شرق تجربه‌ای بسيار متفاوت است از سفر غرب، شايد چون در غرب می‌دانيد بايد انتظار چه داشته باشيد ولی از شرق چيز زيادی نمی‌دانيم.
در مورد خوردنی‌های آنجا چيزی ننوشتم. من تقريباً هر چه که پيدا کردم چشيدم، بجز آن حشرات و جانورهای سرخ‌کرده که هر چه کردم نشد خودم را راضی کنم آن عقرب‌های سياه و درشت را بخورم، البته چندان هم پشيمان نيستم. غير آن همه‌چيز خوردم، از دامپلينگ‌های جورواجور گرفته تا نودل‌های پکنی و شانگهايی و غيره. روال اين تورها اينطور است که آژانس ايرانی با يک آژانس چينی قرارداد می‌بندد و در حقيقت تور را آژانس چينی برگزار می‌کند. حين تور برخلاف روال مرسوم تورها، ناهار را نيز آنان برگزار می‌کنند و هميشه هم مهمان رستوران‌های چينی می‌کنند و برای از دست ندادن ناهار مجانی هم که شده می‌نشينيد می‌خوريد. عرض شود بعد از امتحان کردن هر چه جلويم گذاشتند به اين نتيجه کلی رسيدم در حالت کلی غذای چينی (در حالت تغيير داده نشده‌اش، منظور آن چيزی که در ايران يا اروپا و آمريکا به عنوان غذای چينی ارايه داده می‌شود چندان ربطی به غذای چينی ندارد) زياد با ذائقه‌ی ما سازگار نيست و می‌شود برای مدتی سر کرد ولی هرگز نمی‌توانم تصور کنم رژيم غذاييم فقط از غذای چينی باشد. بين رستوران‌هايی که بردند از همه بيشتر از يک رستوران سنتی مغولی در شانگهای خوشم آمد که يک کاسه می‌دادند دست‌تان می‌رفتيد خودتان پرش می‌کرديد از گوشت و مرغ خام و سبزيجات و غيره و سسی هم انتخاب می‌کرديد (تند، سيردار يا هزار چيز مشکوک ديگر) و بعد کاسه را می‌برديد خدمت آشپز، او هم خاليش می‌کرد روی يک سينی بزرگ روی آتش می‌پخت و ماهرانه داخل کاسه‌ی ديگری می‌ريخت و پس‌تان می‌داد و واقعاً ناهار دلچسب و فراموش‌نشدنی‌ای بود. وعده بامزه ديگر ناهار در رستورانی در هوانگ‌چو بود که همه غذاهايش شيرين بود، از ذرت آب‌پز گرفته تا گوشت و مرغ و هر چيز ديگری که فکرش را بکنيد. کاشف به عمل آمد اصولاً در هوانگ‌چو غذا را شيرين دوست دارند. اين همه تلاش و کوشش در رستوران‌های چينی يک نتيجه مهم داشت، کامل ياد گرفتم با اين دو تا چوب چينی‌ها غذا بخورم و حقيقتش را بخواهيد از چنگال خيلی وقت‌ها استفاده‌اش راحت‌تر و سريع‌تر است.
عکس و تکه فيلم و خرت و پرت زياد دارم، بايد همت کنم بگذارمشان اينجا، البته بيشتر از همت وقت لازم دارم. نمی‌دانم اين يادداشت‌ها به درد کسی خورد يا نه ولی حداقل برای خود من وسيله‌ای بود برای ثبت خاطرات سفر و يادداشت آنچه که ديدم. يادداشت‌های چين در آرشيو موضوعی چين جمع و جور شده‌اند.

دم‌نوشت: تآبا در وبلاگش راجع به خط چينی شروع کرده است به توضيح دادن. اگر علاقمنديد نوشته‌های اين عاشق سينه‌چاک چين را از دست ندهيد.
دم‌نوشت دوم: در مملکت چه خبر؟


اين هتل چندمين ساختمانی است که می‌بينم طبقه چهار ندارد. يعنی از طبقه سه به پنج می‌پرد٬ مثل فرنگ که بعضا طبقه سيزده ندارند. طبق تحقيقات به عمل آمده به ما گفتند در چينی عدد چهار معنی مرگ می‌دهد (در چينی همه‌چيز گويا معنی دارند٬ اعداد٬ اسامی و...) برای همين عدد چندان محبوبی نيست. به عکس عدد هشت معنای ثروت می‌دهد و گويا بسياری از اين ملت پول زيادی خرج می‌کنند تا در پلاک ماشين‌شان چندتا هشت باشد.
بالاخره از آن هوای شرجی هوانگ‌جو و شانگهای خلاص شديم. الان در هتل پکن منتظريم بگويند بياييد برويم فرودگاه. از ترس ترافيک بعضا وحشتناک اين ديار زود می‌برندمان آنجا آنقدر بايستيم زير پايمان چمن سبز شود.


خودشان به اينجا (هوانگ‌جو) می‌گويند جنوب ولی به نظر من وسط چين است. باری ما نتيجه گرفتيم در اين کشور هر چه پايين‌تر برويد بانوان زيباتر می‌شوند. يعنی گمانم نژاد زرد در آسيای جنوب شرقی به کمال می‌رسد. به هر ترتيب در اين شهر بسيار بيشتر از پکن و شانگهای حظ بصری می‌بريد. ويژگی ديگر بانوان چينی آواز خواندن آن‌هاست. بسياری‌شان حين قدم زدن يا راه رفتن آرام می‌خوانند و همه‌شان به گوش ما شبيه لالايی می‌آيد. آن دختری که موهايم را کوتاه می‌کرد آن‌قدر زيبا می‌خواند که حيفم می‌آمد پيرايش تمام شود. موسيقی سنتی چين برای ما چندان مفهوم نيست ولی موسيقی پاپ که بدون مرز محسوب می‌شود و ساده است را می‌شود درک کرد. همه‌شان آهنگ متن کارتون‌های ژاپنی را به خاطر می‌آورند. دو سه کانال موسيقی مانند V مخصوص چين برنامه پخش می‌کنند و ورژن چينی اکثر برنامه‌های محبوب غربی را اينجا برگزار می‌کنند٬ مثل مسابقه‌های خوانندگی و غيره. کانال رسمی دولت CCTV است که ماشاءالله پانزده شانزده کانال است.
در مورد مائو راحت حرف می‌زنند و راحت فحشش می‌دهند. واضح و مبرهن است اين حضرت در سال ۱۹۶۶ انقلاب فرهنگی کرد و دانشگاه‌ها و دبيرستان‌ها را بست که اساتيد و دبيران و دانشجويان بايد بروند در روستاها دوباره تحصيل کنند٬ اين بار تحصيل دهقانی. می‌گويند بعد از انقلاب از بيکاری انقلاب فرهنگی را راه انداخت. مذهب و علم را سم می‌دانسته‌اند و می‌گويند همان زمان سنگاپور و غيره شروع کردند به پيشرفت و ما ده سال (تا سال ۱۹۶۷، مرگ مائو و پايان انقلاب فرهنگي) پس‌رفت کرديم. در آن سال‌ها که انديشه زهر محسوب می‌شده است خفقانی حاکم شده بوده که نفرتی عميق از مائو در دل نسل جوان آن سال‌ها و ميانسال امروز پديد آورده است. اين نفرت به نسل جديد نيز منتقل شده است و امروز مائو بيشتر يک نماد تاريخی است و نه يک نماد ملی و يا رهبر. در روزهای انقلاب فرهنگی گروهی بوده‌اند با نام گارد سرخ (يا ارتش سرخ) که از جوانان شانزده هفده ساله تشکيل شده بوده٬ اين‌ها وظيفه‌ای جز تخريب نداشته‌اند و کارشان تخريب تمامی مظاهر مذهب و علم بوده است. آن معبدی که رفته بوديم برخی مجسمه‌ها سر نداشتند و تعريف کردند همان گارد سرخ به معبد حمله برده بوده و آن‌جا درگيری شديدی بين آنان و دانشجويان رخ داده و کار به دبير کل حزب کشيده و او دستور داده که معبد را به‌جای تخريب تعطيل کنند. امروز حتی کسانی هستند که علنا طرفدار تخريب مقبره‌ی مائو هستند.
ژاپنی‌ها را زياد دوست ندارند. می‌گويند دو رو هستند و در ظاهر هزار بار به شما تعظيم می‌کنند و بعد سرتان کلاه می‌گذارند يا بين خودشان شما را تحقير می‌کنند. تبت برای خود چينی‌ها هم جای اسرارآميزی است و بسياری آرزو سفر به تبت را دارند. سيسيليا دو بار به تبت سفر کرده است و می‌گويد جز در لهاسا (مرکز تبت) در ديگر شهرها آنچنان که فکر می‌کنيد جدايی‌طلبی رواج ندارد و حتی در دهات بسياری عکس مائو را به ديوار خانه زده‌اند. در لهاسا است که به‌خاطر دالای‌لاما تب اعتراض و شورش وجود دارد. تبت فقير است، فقير نگاه داشته شده است. می‌گفت آن‌جا اکسيژن کم است و در نتيجه مردم بسيار آرام حرکت می‌کنند و ريتم زندگی بسيار بسيار کند است. می‌گويند تبت معادن بسيار زيادی دارد و از دست دادن آن برای چين بسيار گران خواهد بود، در ضمن بعد از آن نوبت ترک‌های چين می‌شود که می‌خواهند مستقل شوند و ترکيه‌ی شرقی را تشکيل بدهند. دولت سعی می‌کند چينی‌های شرق را بکوچاند به تبت تا بافت فرهنگی آن‌جا را عوض کند. از آن طرف چين هنوز با تايوان مذاکره می‌کند تا به وطن بازگردد، گويا حتی قبول کرده‌اند پرچم و اسم کشور را عوض کنند ولی تايوانی‌ها کوتاه نيامده‌اند.
آن‌قدر پرسيدم که بالاخره کمی از خط چينی سر در آورده‌ام. خودشان می‌گويند خط چينی يک هنر است، مثل ما که خوشنويسی داريم. اين کاراکترها که می‌بينيد هر کدام چند صدا هستند٬ يعنی مثلا خوانده می‌شود Mei و يا Nan و چندتايشان يک کلمه می‌شوند٬ البته بعضی وقت‌ها يکی‌شان هم يک کلمه است. ما همان روزهای اول خروج را به چينی ياد گرفتيم. دو کارکتر است٬ يکی شبيه به يک شمعدان و آن يکی شبيه يک مربع. کارکترها الفبايی نيستند٬ يعنی هيچ کاراکتری قابل تجزيه نيست که مثلا اين جايش م است آن جايش ن. گويا حدود ده هزار از اين کاراکترها دارند که کودکان تا پايان دبستان حدود سه هزار تای آن‌ها را که برای نوشتن معمولی لازم است ياد می‌گيرند. تازه اين خط چينی ساده شده است. چهل پنجاه سال قبل کاراکترها را کمی ساده کرده‌اند و بعضی خط و خطوط را حذف کرده‌اند٬ نتيجه‌اش يک شکاف فرهنگی است چون نسل جديد نمی‌تواند کتب قديم را بخواند. تايوانی‌ها و هنگ‌کنگی‌ها هم خط قديم را بلدند و در چين دچار مشکل می‌شوند. خط قديم از راست به چپ نوشته می‌شده‌ است ولی خط ساده جديد را چپ به راست. هر دو از بالا به پايين نيز نوشته می‌شوند. خط ژاپنی هم شبيه چينی است، يعنی اين خط ار چين به ژاپن رفته است و بسيار کاراکترهای مشترک دارند ولی متفاوت خوانده می‌شوند. ژاپنی از راست به چپ و از بالا به پايين نوشته می‌شود. حالا يک خط الفبايی هم ابداع کرده‌اند که همان کارکترهای لاتين است و بالای بعضی‌شان حرکه‌ مانندهايی گذاشته‌اند. ولی اين باز کافی نيست و مثلا Ma را شش جور مختلف می‌خوانند که معنی‌های متفاوت می‌دهند و هنوز برای اين مشکل راه‌حلی ندارند. الفبای جديد بيست و شش حرف دارد و گويا اگر قرار باشد تمام اصوات‌شان را به حرف تبديل کنند الفبايی چند صد حرفی خواهند داشت. کاشف به عمل آمد ر ندارند و بعضی حرف‌ها هم کم استفاده می‌شوند. مثلا ز دارند ولی Za را نمی‌توانند تلفظ کنند. خوانده بودم به خاطر همين تفاوت‌های مهم چينی‌ها سخت زبان دوم ياد می‌گيرند. بگذريم که کلا ملت چندان باهوشی نيستند.
امروز خبر خاصی نبود. رفتيم کارخانه ابريشم. چند دستگاه آن‌قدر با پيله‌ها ور می‌رفتند تا سر تار را پيدا کنند و بعد دسته‌های شش‌تای اين تارها تابيده می‌شدند تا نخ ابريشم به دست بيايد. فردا برمی‌گرديم پکن.

دم‌نوشت: آن‌قدر در اين مسافرت نوشته‌ام گمانم بعد از بازگشت مدتی روزه سکوت بگيرم. مثل هميشه هيچ هوس وطن ندارم. ها٬ دم‌نوشت پست قبل کماکان صادق است.

دم‌نوشت دوم: تآبا زحمت کشيده در مورد خط چينی چند خطی برايم نوشته بود که اينجا می‌آورمش: «... شما فرموديد که " کارکترها الفبايی نيستند٬ يعنی هيچ کاراکتری قابل تجزيه نيست که مثلا اين جايش م است آن جايش ن." در اين مورد بايد عرض کنم که کاملا درست است که کاراکترها الفبايی نيستند اما تمامی آنها قابل تجزيه می‌باشند.
همان‌طور که ما در فارسی يا عربی يا حتی انگليسی ريشه کلامات را داريم و با ريشه‌يابی معنايابی هم ميسر می‌شود در چينی هم دقيقا اين اصل پابرجاست. به عنوان مثال اگر شما کاراکتری را ببينيد که معنای آنرا ندانيد با استفاده از تجزيه آن کاراکتر (تجزيه به اجزای آوايی و معنايي) تا حدودی قادر به حدس زدن آن کاراکتر خواهيد بود و لااقل به شما کمک خواهد کرد که بدانيد که کاراکتر به چه ريشه‌ای وابسته است و معنای آن حدودا چيست (در مورد گياهان است يا يک فعل است با چه ريشه ای هم خوانی دارد و الی آخر)...»


هنوز نمی‌دانم اينجا چرا کنار خيابان غرفه‌های ده متری گذاشته‌اند لباس عروس و لوازم عروسی تبليغ می‌کنند. فقط می‌دانم چند روز قبل روز ولنتاين چينی بود. به هر ترتيب بر خلاف ديگر فروشندگان که از اصرار آدم را بيچاره می‌کنند اين ملت با ما کاری ندارند.
هوانگ‌جو جمعيتش حدود شش مليون نفر است. برای مردم چين جايی برای گذراندن تعطيلات است٬ البته کمی لوکس است. بسياری در شانگهای آرزو دارند ويلايی در هوانگ‌جو داشته باشند و بيايند و بروند. همين شهر شش مليونی ساليانه سی مليون توريست به خود جلب می‌کند و گويا قرار است از اين قطارهای مغناطيسی که سرعتشان به چهارصد و بيست کيلومتر در ساعت می‌رسد بکشند بين هوانگ‌جو و شانگهای که آن‌وقت فاصله‌ی بينشان می‌شود حدود بيست و چند دقيقه.
هوانگ‌جو توليدی لباس بسيار زياد دارد. ما اصولا هميشه در عجب بوديم بالاخره اين امت چطور همه‌چيز توليد می‌کنند و اين همه ارزان می‌فروشند٬ حتی اگر دستمزد هم نگيرند باز بالاخره يک کارخانه خرج دارد. اينجا کاشف به عمل آمد هيچ سالن و کارخانه‌ای وجود ندارد. مردم در همان خانه‌های خود دستگاه دوخت و چاپ و غيره دارند٬ شرکت‌ها با ايشان قرارداد می‌بندند که مطابق اين ژورنال و نمونه لباس بدوزيد. خودشان می‌روند پارچه می‌خرند و در خانه با همسر و فرزندان می‌دوزند و تحويل توزيع‌کننده می‌دهند. می‌گويند اين سيستم کار چينی است. دولت يکی دو سالی است به جنگ اجناس تقلبی رفته است و برای همين آن‌ها رفته‌اند داخل کوچه‌پس‌کوچه‌ها. کار به آن‌جا کشيده است که گروه‌های چينی که به اروپا می‌روند دقيق بازرسی می‌شوند و حتی اگر تی‌شرت تن‌شان تقلبی باشد جريمه می‌شوند و تورهای چينی در جلسات توجيهی قبل از مسافرت کامل مسافران را توجيه می‌کنند مبادا لباس مارک‌دار تقلبی با خود ببريد اروپا.
راهنمايمان در هوانگ‌چو دختری است به نام سيسيليا. بسيار خوش‌برخورد و خوش‌زبان و از همه مهمتر مطلع. بيست و چهار ساعته در حال دادن اطلاعات در مورد زمين و زمان است. صبح بردمان درياچه غربی.
درياچه غربی يکی از مشهورترين جاذبه‌های چين برای خودشان است. يکی از امپراطوران که از دست مغول‌ها به جنوب فرار کرده بوده مفتون زيبايی اين درياچه می‌شود و همين‌جا ماندگار می‌شود و سلسله سن جنوبی بدين گونه پايتختش می‌شود هوانگ‌جو. صدها سال بعد يکی از امپراطورهای سلسله چينگ آنقدر اينجا را دوست داشته است که هر سال چند بار می‌آمده است و دست‌آخر دستور می‌دهد درياچه‌ای شبيه به اين در اطراف پکن بسازند که می‌شود همان کاخ تابستانی که در پکن ديده بوديم. با قايق کمی روی درياچه گشتيم. درياچه همانقدر که بهش می‌نازند زيباست. افسانه‌ای برايش دارند. در روزگار دور اژدهايی و ققنوسی با هم زندگی‌ می‌کردند. روزی سنگی زيبا می‌يابند و آنقدر آن را می‌سابند تا به شکل مرواريدی بسيار زيبا در می‌آيد. مرواريد برای‌شان خوش‌بختی و نعمت و حاصل‌خيزی زمين‌ها را به ارمغان می‌آورد. ملکه‌ی آسمان‌ها مرواريد را می‌بيند و فرشته‌هايش را مامور دزديدنش می‌کنند. وقتی اژدها و ققنوس خبر می‌شود مرواريد دزديده شده است شعاع نورانی که از ابرها تابيده شده را دنبال می‌کنند و در آسمان‌ می‌بينند به شادی به دست آوردن مرواريد جشنی برپا است. مرواريدشان را پس می‌خواهند و نزاعی در می‌گيرد و مرواريد از آسمان رها می‌شود روی زمين و تبديل می‌شود به درياچه غربی. اژدها و ققنوس برای اينکه هرگز از کنار مرواريد دور نشوند تبديل می‌شود به دو تپه اژدها و ققنوس در اطراف درياچه.
در وسط درياچه سه پاگودای کوچک وجود دارد. هر سال در جشن‌های ماه حضور سی و سه ماه را جشن می‌گيرند. داخل هر پاگودا شمعی روشن می‌کنند و پنج سوراخی که هر پاگدا دارد را با کاغذ می‌پوشانند و در نتيجه هر کدام شبيه يک ماه می‌شوند. پانزده ماه از اين پاگوداها و پانزده ماه هم از انعکاس آن‌ها در آب. يک ماه هم در آسمان است و با انعکاسش در آب در کل می‌شود سی و دو ماه. ماه آخر قلب شماست که چينی‌ها قلب انسان را به ماه تشبيه می‌کنند.
درياچه عمق کمی دارد٬ حدود يک متر و هشتاد سانت. در قرون گذشته هربار که می‌خواستند عمق درياچه را زياد کنند خاک حاصل از لای‌روبی را جمع کرده‌اند چند جا و نتيجه‌اش دو جزيره مصنوعی است و يک پل طولانی. درياچه فقط يک جزيره طبيعی دارد که درياچه تنهايی خوانده می‌شود. حدود سيصد سال قبل يک قاضی عالی‌رتبه امپراطوری در اعتراض به بی‌عدالتی در اين جزيره تنها سکنا گزيده بوده و کارش ماهيگيری و شعر نوشتن بوده است. سال‌های سال تنها به سر برده است و خود گل‌ها را همسرانش و پرندگان را فرزندانش می‌ناميده.
يک پاگودای بزرگ ديديم. پاگودا همان ساختمان‌های هشت‌ضلعی چند طبقه است که هر چه بالا می‌رود باريک‌تر می‌شد. پاگودا نيز مانند بوديسم از هند به چين آمده است. هندی‌ها از پاگودا به عنوان مقبره استفاده می‌کردند ولی چينی‌ها برای مناسبت‌های ديگری نيز می‌ساختند٬ اين که ما ديديم به شکرانه تولد پسر امپراطوری ساخته شده بود. بعضی هم برای نيايش و غيره ساخته می‌شدند. کنارش پارکی بود که مدل‌های مختلف پاگوداها را گذاشته بودند٬ از ميانشان مدل تبتی را شناختم که شبيه دم مار زنگی است. يک ناقوس عظيمی هم آن‌جا بود که ملت آرزو می‌کردند و بعد می‌رفتند محکم چوبی آويزان را به ناقوس می‌زند و صدايی می‌کرد. در کل مردم چين بسيار بسيار خرافاتی هستند.
رفتيم مزرعه چای. مناظر عين لاهيجان بود. همان داستان که بايد برگ‌های جوان چای چيده شوند و الخ. در سه فصل اول سال سی بار برداشت چای دارند و بهترين‌شان برداشت اول در ابتدای بهار است. در نتيجه چای بهار بهتر از چای تابستان و آن هم بهتر از چای پاييز است. می‌گويند بهترين چای آن است که در صبح‌دم اولين روز بهار توسط دختری جوان و زيبارو با لب چيده شود. چای را بعد از چيدن همراه با روغنی سه چهار ساعت می‌سابيدند تا می‌شود چای سبز قابل مصرف. داستان چای سياه اين است که تجار انگليسی که خواستند چای را از چين با کشتی به اروپا ببرند در ميانه‌ی اقيانوس هند بخاطر گرما چای سبز تبديل شده بود به چای سياه و فهميده بودند اين نيز نوشيدنی است و به قولی چای سياه ما اين گونه کشف شد. مغزمان را خوردند آن‌قدر که از فوايد چای سبز گفتند. اين چای را بايد با آب داغ و نه آب جوش حاضر کرد. بخارش برای چشم خوب است و جويدن تفاله‌اش توصيه شده.
به يک معبد بودايی بسيار شلوغ رفتيم که هزار سالی عمر داشت و همه‌جايش مجسمه‌های بودا را بر صخره‌ها تراشيده بودند. غير اين‌ها مجسمه‌های خدايان نيز بود که در درجه بالاتری از بودا قرار دارند و برای آن‌ها هم تعظيم می‌کردند. سه بودا داريم٬ بودای گذشته٬ بودای حال و بودای آينده. بودای آينده همان بودای خندان است که چاق و چله است. اين بودا در چين لاغر است اما در چين تبديل شده است به يک بودای تپل دوست‌داشتنی. می‌گويند خنده بودا به تمامی سختی‌ها و مشکلات است و چاقی‌اش برای اين است که بتواند تمام غصه‌ها و ناراحتی‌ها را در درونش نگاه دارد. در حقيقت اين فلسفه زندگی چين است. بودای حال حالات دست‌های مختلفی دارد. يکی‌شان که جالب بود به يک دست به زمين اشاره می‌کرد و با دست ديگر به آسمان٬ يعنی من بين شما در زمين و آسمان هستم.
بودايی‌ها هم مدارج داشتند و دارند و جايی مجسمه‌های پانصد پالا (يا يک چنين چيزي) ديديم که پايين‌تر از چهار بوداست (يا باز يک چنين چيزی - من از اسامی يک فاجعه هستم) بودند. اول معبد بودای خندان بود. معابد را طوری می‌سازند که اول به ديدار بودای خندان برويد و آن را هم طوری می‌سازند که هميشه درب مقابل بودا بسته است و شما مجبوريد از در عقب وارد شده من باب احترام دور بزنيد تا به مقابل بودای خندان برسيد. بعد از بودای خندان (آينده) به رويد معبد بودای حال. بودای حال اين معبد مجسمه‌ای به ارتفاع بيست و سه متر و از چهل و شش تکه چوب ساخته بودندش. نشد داخل برويم چون مراسمی برگزار بود. مردم می‌آيند اين‌جا به راهبان پول می‌دهند تا برای خودشان يا خانواده‌شان مراسم دعا برگزار شود. مجسمه‌ی بودای گذشته زياد نيست و زياد نمی‌بينيدش چون به قول خودشان گذشته گذشته است. کمی خنديديم که آقا گذشته که چراغ راه آينده بود. بيرون معبد روی ديوار نوشته بودند يک قدم تا بهشت در غرب. چون بوديسم از هند در غرب چين آمده است چينی‌ها معتقدند بهشت در غرب است. مذهب خود چين تائوئيسم بوده است که همان يينگ و يانگ است و تعادل بين شر و خير در جهان. بوديسم مذهبی است که بعد از بودايی شدن امپراطوران در چين رواج پياده کرده است. يکی از آموزه‌های اصلی بوديسم اين است که بايد نيازهای مختلف را انسان در خود از بين ببرد تا از گزند آن‌ها آزاد شود و به قولی آزاده شود. اين آموزه برای امپراطوران بسيار مفيد بوده است و يکی از دلايل اصلی مقبوليت بوديسم در بين امپراطوران بوده است.
کمی هم تاريخ گفت. قبل از اين سلسله‌ی مينگ و چينگ خرده سلسله فراوان بوده است که همان‌طور که قبلا گفته بودند پاک‌کن‌های خوبی بوده‌اند. يکی از قديمی‌ترين‌ها همين سلسله‌ی سن بوده و اصولا اولين پاگوداها و بناها در همين زمان (حدود هزار سال قبل) ساخته شده‌اند و قبل از آن زندگی در چين بسيار ابتدايی بود است.
به علت خسته شدن نگارنده باقی مباحث موکول می‌شوند به آينده.

دم‌نوشت: اطلاعات فوق شنيداری کسب شده‌اند و ممکن است ايراداتی داشته باشند. اگر ايرادی ديديد خوشحال می‌شود در کامنت‌دانی تذکر بدهيد.


اينجا هوانگ‌چو يا هوانگ‌جو٬ ما اينجا. فرصت نبود خدمت برسيم. ما حساب و کتاب‌مان را با شانگهای صاف کرديم. در اين يکی دو روز شهر را زير و رو نموده جيک و پيکش را درآورده اکنون گزارش می‌دهيم. بردندمان کارگاه مرواريد و گفتند چطور به‌طور مصنوعی دانه شن می‌فرستند داخل صدف مظلوم و از هر صدف سی چهل مرواريد کشف می‌کنند و مرواريد دريای آزاد ژاپن بهتر از اين است و غيره. راهنمابانو متوجه علاقه امت تور به بنجلی‌جات و گفتمان دائمی بين ايشان و فروشندگان اجناس تقلبی در کوچه خيابان شد و توضيح داد حتی اين اجناس تقلبی هم کلاس‌های مختلف دارند و در چهارچوب تاييد همه بردمان در کوچه پس‌کوچه‌ها در خانه‌ای را زد٬ يکی از چشمی براندازمان کرد رخصت داد برويم داخل و داخل ساختمان با آن ريزی برای خودشان دم و دستگاهی داشتند و بسيار عالي٬ مو نمی‌زد با اصل. يک عدد ساعت کارتيه زنانه که ما هر چقدر نگاه کرديم نفهميديم کجايش تقلبی است را می‌فروختند صد هزار تومان. می‌گويند شانگهای پايتخت اجناس تقلبی است و تقلبی همه‌چيز را می‌توانيد در شانگهای پيدا کنيد. سوار قايق‌ شديم روی رودخانه‌ای که از شانگهای می‌گذرد لنگرگاه و کشتی و غيره ديديم٬ گير بارانی سيل‌آسا افتاديم موش آب‌کشيده شديم. عصر به سالن نمايش‌های شانگهای افتخار حضور داديم از برای نمايش آکروباتيک. دختر پسرها بالا رفتند٬ روی هم سوار شدند٬ با دوچرخه و اسکيت حرکات محيرالوقوع انجام دادند و دست زديم و تعجب کرديم و غيره.
فردايش گفتند آزاديد و برويد برای خودتان بپلکيد. معبد بودايی کشف کرديم که همه‌جايش بوی عود بود و ملت برای مجسمه‌ها خم و راست می‌شدند و می‌رفتند چند شاخه عود در دست ميان حياط به چهار جهت تعظيم می‌کردند. اتاق اصلی مجسمه‌ای يشمی از بودا داشت و ساکت و عکس‌برداری ممنوع و موسيقی ملايم و جو مذهبی و روحانی. آن اتاق و آن حس را فراموش نخواهم کرد.
نوشته بودم اروپايی‌ها برای خودشان مناطقی در شانگهای داشتند. بزرگترين‌شان متعلق به فرانسه بود که هنوز هم به همان نام خوانده می‌شود. وقتی در آنجا قدم می‌زنيد احساس می‌کنيد در اروپا هستيد و فقط تابلوها چينی هستند. کتابچه راهنمايی که داشتيم مسيری برای پياده‌روی پيشنهاد کرده بود. قسمتی از آن از داخل يک متل لوکس رد می‌شد که محوطه‌ای بسيار زيبا داشت و يک عروسی در جريان بود. در همان مسير از مرکز کامپيوتر اين ديار ديدن کرديم که چهارراهی بود هر طرفش برجی چهل طبقه و همه فروشنده و قيمت‌ها تفاوت چندانی با وطن نداشت. شب مراجعه کرديم به منطقه بار و رستوران شانگهای که تنها جايی است توريست بيشتر از چينی می‌بينيد و يک خيابان فقط کلاب است و بار و رستوران و ديسکو و امثالهم و مشعوف شديم.
بلندترين ساختمان چين و سومين ساختمان جهان در شانگهای است. نام برج جين‌مائو و سی چهل طبقه‌ای اداری و بعد از آنش هتل هايت بود. کلا چهارصد و بيست متر و هشتاد و هشت طبقه و معماريش از پاگوداهای چينی الهام گرفته شده بود. يک آسانسور با سرعت نه متر بر ثانيه ما را به طبقه هشتاد و هشتم برد و از آن بالا محله پودنگ شانگهای (معادل مانهاتان نيويورک) را که خودمان هم درش بوديم را تماشا کرديم و آن ساختمانی که تام کروز در ماموريت غيرممکن۳ - که ديشبش در سينما ديده بوديم - از آن پريده بود به بغلی را تماشا کرده شاخ درآورديم بدل اين موسيو چه دل و جرأتی داشته است. می‌گويند کل آسمان‌خراش‌های پودانگ در هفت سال اخير ساخته شده‌اند.
اين بود آنچه ما در شانگهای چشيديم. به هوانگ‌چو تازه رسيده‌ايم و نقدا می‌دانيم هوا بهتر است و به اندازه شانگهای شرجی نيست٬ در ضمن گويا همه در حال ازدواج هستند٬ نفهميديم٬ در صورت کسب اطلاعات جديد به عرض می‌رسانيم.


صفحه‌ی اول