مگر میشود حتی خود را فهميد؟
هميشه به نظرم ابرها چيزهای عجيب و غريبی بودهاند، هنوز هم وقتی از زير يا بالا میبينمشان عجيبند. وقتی هواپيما تصميم میگيرد مدتی درست وسطشان باشد، جوری که هر از گاهی از دريچهای بينشان چراغهای زمين را ببينی يا ستارههای آسمان را، باز هم عجيبند برايم.
بايد بتوانی گذشت زمان را زيبا نشان بدهی، حتی وقتی کش میآيد.
فرناز را بردهاند اوين. اوين؟ اوين! اوين...
من نمیفهمم.
فردا: امروز عصر آزاد شدند.
اين اواخر اينجا را کسان ديگری نوشتهاند. من فقط راوی بودهام؛ و دوست دارم اينطور بودن را. يکطوری است انگار گوشههای از ديالوگها را میآوری و اين گوشهها نه متعلق به تو هستند و نه آن ديگری. حتی همين نتيجه هم از دل يک ديالوگ بيرون آمده. و اين با آدمها بودن و گفتن را دوست دارم. حتی میتوانی مرزهای خودت را هم بگذری، با ديگران، فقط در حضور ديگران. برای همين از تنهايی متنفرم.
نشستهايم، خيره ماندهايم که بر ما چه میگذرد. و چه میتوان گفت، فقط میترسيم از فردا، اگر فردايی باشد. نگرانيم که او نگران نيست.
الف میگويد ما ايرانیها همهچيز را از آخر به اول تجربه میکنيم، اول پستمدرن میشويم، بعد مدرن و بعد سنتی.
اين قفس آقای دکتر بود، خب حالا هم هست. البته اگر به اين بودن بشود گفت بودن، شايد يک نوع بودن محض خالی نبودن عريضه باشد. حقيقتش بعد از آن ماجرا چند بار ديگر هم چند نفر عنايتی به قيافهاش داشتند، حتی يک پاترول که يادش رفته بود صاف راه برود. ولی تير خلاص را بنّا زد. اينها آمده بودند جدول کنار کوچه بکارند بعد ديده بودند اين يارو سر راهشان است، کنده بودندش. بعد آمدند با تفمالی بندش کردند به زمين دوباره و اگر قبلاً حداقل تراز بود حالا آن هم نيست. موجود هشالهفتی است. بنّا کمی آنورتر به زمين بندش کرد و تازه معلوم شد دکتر با چه محاسبات پيچيدهای اين قفس را کار گذاشته بوده. حالا که آنورتر است میشود يک ماشين را به زور چپاند بين اين و در پارکينگ. حالا هر روز میبينم دکتر يا آن پيرمرد زهوار در رفته دارند با يکی دم در جر و بحث میکنند مگر نمیبينی اينجا گاراژ است. شب ديدم دکتر بين زبالهدانی و در گاراژ يک زمين را سوراخ کرده يک ميله يک متری کاشته که نتوانند آن بين پارک کنند. يک زنجير هم بسته سر ميله، آن سرش را هم به مکعب مستطيل مرحوم بند کرده. حالا نمیدانم خواسته نگذارد ميله را بدزدند يا زبالهدانی عزيز درب و داغانش را.
تصميم گرفتيم برويم وال بشويم، برای خودمان توی اقيانوس بگرديم. بعد هر وقت ديديم همهجا زيادی ساکت است برويم کنسرت مرجانها. هرچند بحثمان گرفت مرجانها هميشه ثابتند يا تکان میخورند.
میگويد میخوابم که خواب ببينم.
تناقضهای درونت را بايد بتوانی بشناسی و سعی نکنی اصلاحشان کنی. آنها هستند و بايد قبول کنی که بودهاند، هستند و خواهند بود. بعد گهگاه به يکیشان متلکی بگويی، ديوانه شود و جوش و خروشی باشد که از سکون درآيی و مجبور شوی تا پيدا کردن يک نظم تازه سردرگم باقی بمانی؛ چرا که در سکون میپوسيم. اين سردرگمی يک تکه بالاتر میبرد.
از اين زندگيت خوشم آمد مرد.
نوکنوشت: عرض شود اين نظرسنجی تمام شد. نتايجش هم برای آگاهی اذهان عمومی در ادامه مطلب آمده است.
عرض شود تا حالا به نقش مهم و کليدی کتریبرقی فکر کردهايد؟ يعنی هيچ شده است از خودتان بپرسيد بشر قبل از اختراع کتریبرقی چطور زندگی میکرده است؟ دنيايی بدون کتریبرقی میتوانيد تصور کنيد؟ هيچ میدانستيد کتریبرقی يکی از پرچمداران مدرنيسم است؟
خب حقيقتش اين همه داد و هوار بیغرض نبود. راستش را بخواهيد دختر بايد يک تحقيقی روی کتریبرقی میکرد و در اين تحقيق بايد يک نظرسنجی هم انجام میداد. ما هم ديديم اصولاً در اين تحقيق بهدرد خاصی نمیخوريم فکر کرديم حداقل در نظرسنجی يک فايدهای برسانيم. فلذا از وبلاگ استفاده ابزاری نموده کليه دوستان، آشنايان و خوانندگان عزيز را دعوت به پر کردن اين پرسشنامه مینماييم. چند سوال بله و خير است و جز کليک هم کاری لازم نيست بفرماييد. حالا کمی هم به نظر فان میآيد. خلاصه منتظر ياری سبز، قرمز، آبی آلبالويی، خالخال پشمی و ديگر رنگهای شما هستيم.
دمنوشت: فان میآيد بر وزن fun میآيد. کمی از نثر ايشان در ما رسوخ کرده است. درزش میگيريم.
دمنوشت دوم: يقيناً نتايج اين نظرسنجی برای اطلاع عموم مردم از اين مهم بعداً اعلام خواهد شد.
تحليل پرسش نامه مصرف کننده:
تعداد پرسش نامههای بدست آمده 83 عدد میباشد و نتايج بدست آمده به شرح زير است:
جنسيت: 44% از پاسخ دهندگان پرسش نامه مرد و 56% زن میباشند.
سن : ميانگين سنی پاسخ دهندگان اين پرسش نامه 29.7 سال بود.
شغل: 44% دانشجو، 10% کارمند، 10 % نويسنده و مترجم، 10 % مهندس (در زمينههای مختلف)، 26 % مشاغل ديگر.
1.استفاده از کداميک از اين وسايل برای شما آسان تر است؟
84% کتری برقی، 14% کتری، 2% سماور برقی، 0% سماور گازی
2.مارک کتری برقی مورد استفاده شما چيست؟
36% تفال، 47% مارکهای ديگر (براون، الکترا و...)، 17% اطلاع نداشتند.
3.آيا حرکت دادن کتری برقی در هنگام خالی کردن آب گرم درون ظرف آسان است؟
84% بله، 16% خير.
4.آيا حجم آب کتری برقی شما کافی است؟
93% بله، 7% خير.
5. آيا ترجيح میدهيد به جز آب مايعات ديگر را درون کتری برقی گرم کنيد؟
20% بله، 80% خير.
6.آيا نشانگر مقدار آب در زوايای مختلف قابل ديدن است؟
66% بله، 34% خير.
7. آيا درب کتری مورد استفاده شما به راحتی باز و بسته میشود؟
90% بله، 10 % خير.
8. آيا کتری مورد استفاده شما به راحتی قابل شستشو است؟
51% بله، 59% خير.
9. آيا کتری مورد استفاده شما دارای فيلتر است؟
43% بله، 57% خير.
10. آيا اين محصول جای ثابتی در آشپزخانه شما دارد؟ کجا؟...
75% بله، 25% خير. 35% روی کابينت، 19% کنار اجاق، 19% روی اُپن، 11% کنار وسايل چای، 15% در محلهای ديگر.
11. در صورت افتادن محصول آيا آب درون آن بيرون میريزد؟
80% بله، 20% خير.
12. آيا دستگيره کتری به راحتی در دست شما جای میگيرد؟
100 % بله.
13. آيا دکمه روشن و خاموش کتری در محلی است که به راحتی در دسترس و ديد میباشد؟
93% بله، 7% خير.
14. آيا در هنگام استفاده از کتری برای اولين بار نياز به استفاده از دفترچه راهنما داشتيد؟
10% بله، 90% خير.
15. سيم کتری برقی شما پس از استفاده، قابليت جمع شدن آسان و سريع را دارد؟
30% بله، 70% خير.
16. کتری برقی شما پس از استفاده قابليت جمع شدن آسان و سريع را دارد؟
50% بله، 50% خير.
17. آيا در زمان داشتن مهمان از وسيله ديگری برای تهيه آب جوش استفاده
می کنيد؟
38% بله، 62% خير.
18. آيا بخار آب جوش به ساير وسايل شما آسيب میرساند؟
10% بله، 90% خير.
19. آيا تا بحال هنگام استفاده از کتری برقی دچار صدمات فيزيکی شده ايد؟
10% بله، 90 % خير.
20. در هنگام خريد کتری برقی به کدام مورد بيشتر توجه میکنيد؟
46% کيفيت، 23% قيمت، 16% مارک، 13% زيبايی. و بصورت جداگانه انتخاب مردان 37% کيفيت، 37% قيمت، 16% مارک، 10% زيبايی و زنان 58% کيفيت، 17% زيبايی، 17% مارک، 8% قيمت را انتخاب کردهاند.
21.وسيله مورد استفاده شما دچار چه صدماتی شده است؟
65% جرم گرفتگی، 14% سوختن المنت و...، 2% اشکالات برقی، 2% شکستن قطعات.
22. روزانه چند مرتبه از کتری برقی استفاده میکنيد؟
24% يک الی دو بار، 26% دو الی پنج بار، 19% بيشتر از پنج بار، 30% نسبت به فعاليتهای روزانه تعداد دفعات متفاوتی دارد.
23. لوازم آشپزخانه شما بيشتر چه رنگی است؟
63% روشن، 9% تيره، 8% ترکيب چند رنگ تيره و روشن.
Every man, woman, and child alive should see the desert one time before they die. Nothin' at all for miles around. Nothin' but sand and rocks and cactus and blue sky. Not a soul in sight. No sirens. No car alarms. Nobody honkin' atcha. No madmen cursin' or pissin' in the streets. You find the silence out there, you find the peace. You can find God.
25th Hour
کسی يک زندگی اضافی نمیخواهد؟ اين اواخر بازی درمیآورد پدرسوخته، ناز میکند، نمیسازد باهامان.
حالا دنبال کسی میگشتم همسفر شمال شود، يکی را پيدا کردم میگويد برويم جنوب. عجب.
روزی میرسد خودم را هم در يک جمله خلاصه کنم، شايد هم يک کلمه.
شماره دوازدهم هزارتو با موضوع «نوشتن» منتشر شد. در صفحه اول اين شماره يادداشتی برای هزارتوی سال دوم آمده است. برای صفحه آخر داستان بسيار کوتاه «کِرم دیسیچو» نوشتهی استفانو بننی انتخاب شده است. در قسمت موسيقی دريچه آهنگی «ای قلب من» از سعاد ماسی را خواهيد شنيد.
دمنوشت: هزارتو يکساله شد. مبارکمان باشد.
سکوت سنگينی میکند، سکوتی که با کلمات ساختم و گريزی نيست.
آدمها را بايد در اندازههای خودشان خواند.
فقط تو بيداری و شب. تو میگويی، گيلاس گوش میکند. میدانی چه شنوندهی خوبی است، تا قطره آخر.
فهميدن سعادت است.
حرف اولش را تو بگو دختر، بگذار کلمه را من بگويم، تا صبح.
هميشه میگفتم مخاطب حق ندارد هر چه میخواهد برداشت کند، تصور کند. میگفتم او بايد تلاش کند منظور پديد آورندهی اثر را بفهمد. چند روز پيش دختر برايم گفت بعضی وقتها شايد طراح هدفش آزاد گذاشتن تصورات بيننده باشد و بخواهد برداشتهای مختلف را بشنود. امروز ديدم خيلی وقت است خودم به اين کار مشغولم و برايم کامنتدانی همان حکم را دارد، بهخصوص وقتی نوشته کوتاه باشد که اغلب هست. کم پيش نمیآيد کامنتی از خود يادداشت خواندنیتر باشد، مثل کامنت نگاه برای مطلب روزمرگی چهار روز پيش يا کامنتهای خواندنیای که برای خرمالوهای ديروز گذاشتهاند.
چرا در اين زمهرير که همهی برگها پايين ريختهاند، چند خرمالو روی درخت از شاخه آويزان ماندهاند؟ دليل اين سرسختی چيست؟
روز است، شب است، اول صبح سجاده است و وقت خواب بطری.
يعنی نوعی سرگردانی، بين کل و جزء. درگير جزء میشوی بدون بررسی اينکه آيا کل درست است؟ معقول است؟ راهحل نهايی است؟ و يا آنقدر در کل غرق میشوی فراموشت میشود جزئيات گمراهکنندهای ماندهاند که بايد اصلاح شوند يا حذف شوند، و يا حتی بهشان خنديده شود. آشفتگی چنين چيزی است. البته راهحل ديگری نيز وجود دارد، چريدن.
چشيدن روزمرگی او.
«... اگر ناگزير باشم، ممکن است هستی جاويد را بپذيرم. اما ترجيح میدهم - اگر زندگی پس از مرگ وجود داشته باشد – چيزی دربارهی بورخس و تجربههايش در اين جهان ندانم. اما تصور میکنم هويت بستگی به خاطره دارد و اگر خاطراتم محو شوند، الزاماً موجوديتم نيز محکوم به فناست – البته، اگر همان شخص باقی بمانم. بديهی است، حل اين معضل بر عهدهی من نيست. اگر خدايی باشد، صاحب اختيار و تصميمگيرنده هم خود او خواهد بود...»
مصاحبه پاتريشا مارکس و جان سايمون با خورخه لوئيس بورخس، گفتگو با بورخس، گردآوری ريچارد بورجين، برگردان کاوه ميرعباسی، نشر نی
حالا قضيه اين است که يک سری مسايل بايد مطرح شوند که البته کمی بیربط هستند.
يکم: رفيق شفيق، رضاخان سيدی يک نظرسنجی در باب اعدام دارند، فرمودند تبليغ کنيم که ملت بروند رای بدهند.
دوم: فوادخان به تنهايی، يکتنه، يکه و يالقوز همينطور جدیجدی يک سری قورباغه طلايی در چهارچوبهای مختلف اعطا کرده است. از خودمان در بخش مينيمال تقدير کرده است و در بخش مجلات به هزارتو يک نصفه قورباغه طلايی داده است (آن يکی نصفهاش را به زنستان داده)
سوم: پيامی داريم از برای آن جماعتی که نشستهاند همه بروند خودشان را ثبت کنند و سامانداده شوند: حضرات بروند جلو بوق بزنند.
خوابآلود است مثل هرروز، چشمهايش از هميشه بيشتر. شايد بهخاطر شببيدار ماندن و طرح کشيدن، خوابآلودی بهش میآيد. موها توی صورتش ريختهاند. ناخن اشاره دست چپش شکسته، کوتاه کرده. شالش را نديدم مرتب کند، لابد نيازی نيست. تستش را میبرد، آخر سر حوصلهاش از کارد و چنگال سر میرود. سمت چپ روی سينهاش سنجاقی طلايی نگينی شبيه زنبور دارد. میخندد. دست میبرد طره مويی را میکشد پشت گوشش، میگويم دختر چرا برديش عقب.
نمیتوان از اين احساس گريخت که فرمولهای رياضی وجودی مستقل و فراستی ذاتی دارند، از ما و حتی از مکتشفين خود عاقلترند، و بيش از آنچه صرف بهدست آوردن آنها کردهايم به ما میدهند.
هانريش هرتز