يکی دور روز قبل هفتتير بودم. همان روز که آفتابی بود و کمی هم باد میوزيد و هوا تميز بود. کنار جدول پارک هفتتير با دمپايی نشسته بودم. اين پارک را اگر پياده نباشيد مثل من لابد نديدهايد. آدم هميشه فکر میکند هفتتير پر آدم است ولی اين چند روز ديدم هيچکس آن پارک را نديده است. مثل هميشه آفتاب میگرفتم و علی کفشهايم را واکس میزد و حرف میزد. گوش نمیکردم چندان چون میدانستم زندگيش تلخ است، لازم به يادآوری نبود. منتظر بودم ببينم آن دختری که روی نيمکت روبرويی نشسته چه خواهد کرد؟ کسی پيشش خواهد آمد؟ تلفنش زنگ خواهد زد؟ کتاب را خواهد بست برود پی کارش؟ چشم غره خواهد رفت که چرا ديد میزنم؟ کار واکس تمام شد، چنان واکسی زد که امروز به نظرم آمد يک ساعت قبل واکس خوردهاند، واکس ايرانی زد بعد رويش خارجی زد، يک کارهايی کرد خلاصه. دليلی نداشتم آنجا بنشينم، تازه دمپايیها برای مشتری بعدی لازم بود. وقتی پلهبرقی بالا میبردم حيفم آمد نفهميدم کدام يک از سناريوهايی که برای چند لحظه بعد دختر تصور کردم پيش آمد، يا نيامد، بالاخره اين از پادرهوا ماندن آنهمه سناريو بهتر بود.
آقای ميم چند روزی است گيج میزند. يعنی میخورد به در و ديوار. آقای ميم حتی مطمئن نيست امروز چند شنبه است، يا اينکه چند روزش است، يا چند سالش. آقای ميم به همهچيز بر و بر نگاه میکند. آقای ميم کمی با خودش درگير است. کمی پيچيده است به خود. آقای ميم کمی با خودش غريبه است. نمیداند قرار است چه کند. آقای ميم يک آشنای دور است. شايد هم يک خود دور.
آقای ميم ده روزی میشود ريشش را نزده است. دليلی پيدا نکرده است بزند. آقای ميم میگويد ريش زدن دليل میخواهد. البته شايد فردا صبح بزند. او قرار است به ديدن يک آدم محترم برود. آقای ميم اعتقاد دارد ژوليده بودن بیاحترامی به ديگران است. آقای ميم به آن آقای محترم احترام میگذارد.
آقای ميم سر و وضعش را زياد نمیفهمد. او به سلمانی گفته بود هر کاری دلش میخواهد بکند. حالا زل میزند به آينه و مدل آلمانی موهايش که شبيهاش کرده است به بچههای تخس دوازده سيزده ساله. او آقای سلمانی را هم نمیفهمد.
آقای ميم سؤالهای مهمی داشته اين چند روز. مثلاً چرا نسل پيرمردهای سرهنگ ارتش شاهنشاهی منقرض نمیشود. آقای ميم آنقدر سرهنگ ارتش شاهنشاهی ديده است که فکر میکند درجههای آن ارتش از سرهنگی شروع میشده است. چند سؤال مهم ديگر هم داشته ولی آقای ميم فراموششان کرده، ولی يقين دارد آنها هم مهم بودهاند.
آقای ميم مطمئن نيست چطور ميرزا میشده است. يعنی نمیداند چطور بايد دوباره ميرزا بشود. آقای ميم حوصلهاش سر رفته است. آقای ميم اين وبلاگ را اجاره میدهد.
آقای ميم فکر میکند زندگی يک شوخی است. يک شوخی که آدمها جدی گرفتندش. بعد با وجود اينکه يک شوخی است همديگر را میرنجانند. بعد باعث میشوند آقای ميم در حالی که قيافه جدی گرفته است ته دلش کمی برنجد. آقای ميم کمی از دست اين شوخی عصبانی است.
کسی يک آقای ميم ارزون نمیخواد؟
فردا: آقای ميم از همهی کسانی که دلگرمی دادند تشکر میکند. آقای ميم خوشحال است اين وبلاگ را دارد.
لبريز از هيچ.
يعنی پيرمرد خيابان دربند واقعاً دليلی نداشت تغييری در بقالی قديمیاش بدهد؟ يعنی اين همه سکون قابل تحمل است؟
آن دو دختر پرادوی بغلی کامرانيه چقدر وقت گذاشته بودند چنان غليظ آرايش کنند که آن همه شبيه هم شوند؟
واقعاً پليس سر عباسآباد باورش شد میرويم آپادانا يک کوچهای، شرکتی و زود برگرديم؟
وقتی از راننده تاکسی کنار هفتحوض آدرس پرسيدم چه شد آنهمه با حرارت دستهايش را تکان میداد که برو، بعد بپيچ چپ، بعد...؟ چون هر دو طرف ترک بوديم؟
آن هجده چرخ اتوبان آزادگان واقعاً ما را چون ريز بوديم نديد يا پدرکشتگی داشت که کم مانده بود زير بگيردمان؟
تابلونويسهای اسلامشهر پارچه از آن بزرگتر نداشتند يا دکتر به پارچهی پنج در پنج آگهی مرکز ترک اعتيادش رضايت داده بود؟
من چرا خيال میکردم رباط کريم يک جايی است وسط مملکت؟
واقعاً اين همه آدم در ميدان آزادی چه میکنند؟ مگر چه خبر است؟
اينها کی خيال دارند اين چاله سربالايی زعفرانيه را پر کنند؟ همان که هر بار مجبور میشويد زمين و زمان را با تمام جد و آبادشان مورد لطف قرار دهيد؟
واقعاً در عرض يک روز چقدر میشود دويد؟ شهر را دور زد؟
ای آقا! با اين بوم سفيدی که شما کوبيدی به ديوار و میگويی هنر است، چه فرقی میکند برش داريم از ديوار و ديوار را رنگ کنيم يا بگذاريم سرجايش بماند.
آرش چندان هم بد نمیگويد، اگر قرار باشد همينطور دخترها ما را تنها بگذارند و بروند، خب منقرض میشويم. اين اجتنابناپذير است.
هر از گاهی دلت نمیخواهد حرف بزنی و کسی هم نيست که بخواهد بشنود. ولی با وجود اينکه نمیخواهی حرف بزنی، نبودن کسی که بشنود، میشکندت.
اولين حق هر انسان، حق دانستن است؛ پيشتر از حق آزادی، حتی پيشتر از حق حيات.
همه را هر روز رودخانه با خود میبرد. آگاهی از اين فقط زمان میبرد.
شماره سيزدهم هزارتو با موضوع «مستي» منتشر شد. برای صفحه آخر داستان کوتاه «دروغ» نوشتهی ريموند کارور انتخاب شده است. در قسمت موسيقی دريچه آهنگ «عبادت و سرگشتگي» از گئورگ ايوانويچ گورديف را خواهيد شنيد.
در آغاز فقط کلمه بود، در پايان او نيز نخواهد بود.
قدم که میزنی خلخال جرينگ جرينگ صدا میکند. ياد دخترهای کولی میافتم، جرينگ جرينگ.
گذاشتهام برای خودش اين اطراف بپلکد. کلی از روز را با بالشت گذرانده، زير آفتاب روی نيمکت نشسته، سه چهار ساعتی فيلم نگاه کرده، چند کتاب ورق زده، منتظر تلفن شده، به ظرفهای نشسته زل زده، با بيست و سه دانه قند برج درست کرده، وسط خيابان آشنا ديده، چند قطره اشک از گوشهی چشمش پاک کرده، دو سه بار بخاری را روشن کرده و خاموش کرده. حوصله ندارم بگويم مرد اين همه کار داری و هنوز بیخود دور خودت میچرخی. حوصله ندارم بگويم الان وقت معلق کردن زندگی نيست. حوصله ندارم شانههايش را بکوبم به ديوار بگويم به خودت بيا. حوصله ندارم.
سهم من از اين جشنواره عريض و طويل «فرش ايراني» امشب بود و چند فيلم کوتاه ديگر، از ترس صفهای طولانی و سينمادوستان روشنفکر. ولی مگر میشود از فرش بگويند و نيارزد سه ساعت منتظر شوی که برايت از بزرگترين نوستالژی زندگيت بگويند؟ که ياد سرای احمديه تبريز بيافتی و خاطرات محو از حجره پدربزرگ که پايينش وسط سرا فرشها را ورق میزدند و فکر میکردی چطور فرش به اين سنگينی را ورق میزنند و وقتی آن که کنارشان ايستاده هيچ يک را نمیپسنديد راحت همه را برمیگرداند سرجايش و میرفتند سراغ تخت بعد. نرفته بودم ببينم اين چه در فرش ديده است و آن يکی چطور به تصويرش کشيده است. رفته بودم فرش ببينم، فرشهای عشايری بهروز افخمی را، گلهای قالی کمال تبريزی را که آبشان میداد و بلند میشدند از قالی، طرحهای آشنای فرش ترکمن خسرو سينايی را. ولی مگر میتوانستم همراه پيرمرد مجيد مجيدی نخوانم که «مهمان برايم خواهد آمد» و کيف نکنم از لهجهاش و کلاهش و فرشش که برای دلش بافته بود. يا فراموش کنم نگاه آن دختر لال جعفر پناهی را که آقا اين فرش اينجا جايش امن است؟ يا دختر داريوش مهرجويی را که زندگيش خلاصه شده بود در فرشش. يا به شوق نيايم از سفره رنگين و مخده و تار بهمن فرمانآرا کنار فرش قديمی که به يادت میآورد ايرانی بودن چه شاهانه است. يا لذت نبرم از ظرافت نگاه ميرکريمی که فرش را همانجا نشان داد که هميشه هست، نرم زير پای اهل خانهی پر سر و صدا و آشنا و يا دست آخر همراه پيرمرد محمدرضا هنرمند برای خودم تا خانه تکرار نکنم که فرش ايرانی است برادر.
خاطراتت را لای خاطراتم مینويسم، تنهاييم را با آنها سر میکنم.
هر سيستم جامعی بايد بتواند تقيض خود را هم در برگيرد. يعنی ضدش در خودش سهمی داشته باشد، حتی اگر سهمی برابر باشد. هاه!
پختگی اصرار بر استقلال نيست، لذت بردن از وابستگیهاست.
«ممکن است از نوشتهای برداشت غلط داشته باشند ولی آن خود يک ايدهی صحيح ديگر باشد.»
خب من هنوز با اين جمله سر و کله میزنم.
- به کدام طرف ناخدا؟
- به طرف افق ملوان.
دور زمين يک دور قدم زدم، امروز رسيدم. نمیدانم چرا جيبهايم پر از ماهی هستند.
دوست داشتن کمی زمان میخواهد. کمی طولانیتر از يک قرن، کمی کوتاهتر از يک ثانيه.
«اين خيلی کوچکيه، طرف هميشه ور دل آدم میشه. اصلاً يک نفر و نيمه است، تخت دونفره بايد بخريم.»
حين گذشتن شنيدم. دختری جوان به مادرش میگفت.
شمعدانیها حرفی برای زدن ندارند.
تاريکی همان لحظهی آغاز تکرار است و روشنايی لحظهی شکست آن.
اين بادی که بيرون میوزد، اين همه پر سر و صدا، لابد میخواهد همهچيز را بکند و با خود ببرد، من را، تو را، حتی خدا را.