هرم نوکش را رو به آسمان گرفته، زل زده است به اعماق آسمان. کره از کنار هرم قل می‌خورد و می‌رود، او حتی نمی‌داند آسمان کجاست.


هر از گاهی بعد از قيلوله زير سايه‌ی خنک پيچ امين‌الدوله نتايج بسيار مهمی و عميقی می‌گيريد. اين نتايج اکثر مواقع به درد لای جرز ديوار می‌خورند، البته بعضی وقت‌ها می‌شود رويشان سبزی پاک کرد. شما گه‌گاه مبتنی بر اين نظرات و تئوری‌های الهام شده عموماً خط چيزی را تعيين می‌کنيد که از قبل تعيين نشده است، مثلاً بعضی اتوبوس‌های سرگردان و حتی زندگی. بعضی روزها هم بسته به ابری بودن يا آفتابی بودن آسمان می‌نشينيد چيزهايی می‌نويسيد، روی برگ درخت‌ها يا کنار روزنامه‌ی ديروز. در نهايت شما ممکن است بفرماييد هرگز يک چنين کارهايی نمی‌کنيد. خب من زياد از اين کارها می‌کنم. برای همين است که هميشه اصرار دارم هيچ وقت، در هيچ حالتی، به هيچ وجه گفته‌های من و نوشته‌های اين وبلاگ را جدی نگيريد. زياده عرضی نيست.


بلند بلند خنديدم وقتی ديدم اين روزها از همه‌چيز بيشتر به ابرها فکر می‌کنم و گوسفندها.


از لای چند کاج، رز رونده ديده می‌شود که از پايين تا بالا گل سرخ داده است. نور کم است، ابر است، باران می‌بارد گه‌گاه. نگاهم از کابينت‌های قهوه‌ای‌رنگ ليز می‌خورد روی کريستال‌های تازه شسته مادر و از آن‌جا بيد بيرون پنجره که می‌رقصد. هوس کافه‌ای خلوت می‌کنم که آدم‌های تنها را با يک ميز و يک صندلی پناه دهد و بگذارد بنشينند بيرون را تماشا کنند. نگران سه بچه گربه‌ای هستم که پريشب از ميو‌ميو‌شان فهميدم به دنيا آمدند. زياد می‌خوابم. می‌دانم قرار نيست اتفاقی بيافتد.


دنيايی بدون آرمان آرزو می‌کنم. اينان معناهايی هستند که هرگز ممکن نيستند، نسل‌ها در پی‌شان می‌دوند و می‌ميرند. تله‌هايی هستند که ذهن‌های بزرگ برای ذهن‌های کوچک ساخته‌اند که مطابق ميل‌شان تاريخ را به جلو برند. پرده‌هايی هستند بر حقيقت تلخ، بر قانون جنگل. در تضاد با آنان قوانين ايستاده‌اند. آنان آسمانی نيستند، بت نيستند، معنا نيستند. دست‌آوردهايی هستند برای بقا، برای جمع انسان‌ها. نيازی به آرمان‌ها ندارند. کافی است هدف را زنده ماندن تعريف کنند، قانون بر آن استوار خواهد بود.


کدام آرمان ارزش دارد برايش جنگيد، نوشت، سرود، زنده ماند؟ بگذار برايت بگويم. هيچ آرمانی، هيچ خدايی، هيچ خاکی، هيچ عشقی، هيچ کس.


-کجا می‌رويم؟
- می‌رويم کمی آرزو کنيم.


دين هر کس اسطوره‌ی شخصی اوست.
کارل گوستاو يونگ


در اين خاک تا بوده همين بوده، قدرت بوده و قادر، کدام عدالت؟ کدام آزادی؟ که اين مردم خبر نداشته باشند حکومت چيست، هر چه ديدند زور بوده و هر وقت يکی‌شان به قدرت رسيده است همان رويه. بره ديروز گرگ امروز است، هرچند بالاخره روزی باز بره خواهد شد و خواهند دريدش. و تو ناظر بر اين توحش. بدون پرده‌ی تمدن، ذات انسان را، توحشش را.


برای همه پيش می‌آيد، می‌دانی که. گه‌گاه با يک يخچال همسفر می‌شوی در يک آسانسور، در حاليکه نه يخچال مال توست نه آسانسور، بعد در آن يک وجب جا که دماغت چسبيده به ديوار آسانسور، برای خودت می‌خندی تا وقتی کسی بيايد نجاتت دهد از دست يخچال. ولی تا کسی بيايد حين خنده چيزهای مهمی می‌فهمی. که همه‌چيز در اوج جدی بودن مضحک است، که روز و شب‌مان را به نخنديدن به چيزهای خنده‌دار می‌گذرانيم، که زندگی پر از گوشه‌های خنده‌دار است، کافی است پيدايشان کنی.


شايد دو سال طولانی باشد، برای دور بودن از هم، برای مرور، برای دلتنگی، برای پشيمانی از صبر نکردن. ولی دو سال کوتاه است، آن‌قدر کوتاه که انگار سالی نگذشته و هيچ‌چيز کهنه نيست، فراموش نشده و هنوز تازه، عشق‌ها، حرف‌ها، خاطره‌ها، اشک‌ها و لبخند‌ها. شايد قرار است زمان حل کند همه‌چيز را، از نو، يا حل نکند و افسوسی شود که آوارش را تا آخر به‌دوش بکشی.


شماره شانزدهم هزارتو با موضوع «هويت» منتشر شد. در صفحه ‌اول اين شماره بخشی از «افسون‌زدگی جديد» نوشته‌ی داريوش شايگان آمده است و برای صفحه آخر داستان کوتاه «آنيوتا» نوشته‌ی آنتون چخوف انتخاب شده است. از اين شماره هزارتو در آخر هر نوشته‌ بخش نظرات دارد.


کابوسم د‌ندان‌های زرد قاضی است.


صاحب ارض ملکوت تصويرسازی می‌کند. از تأثيرگذارترين آدم‌ها و کاغذها بر زندگيش نوشته بود و چند نفری دعوت که تصويرش را کامل کنند. با علاقه دنبال می‌کردم که ديدم حامد نيز نوشته و دعوتم کرده است. فکر کردم جسارت خواهد بود بخواهم بنويسم که يا چه بر من تاثير گذاشته است، من که اين روزها از بی‌محتوايی نوشته‌هايم می‌نالم به چه جرأتی بنويسم؟ پررويی خرج دادم و نوشتم، هر چه که اين نيمه‌شب به ذهنم رسيد.

جلال آل احمد: تنها بت زندگيم. آل احمد نه آل احمد روشنفکر و يا مترجم، آل احمد نويسنده که آن دو را سال‌ها بعد از اين شناختم و چندان برايم جذاب نبودند. ولی شيفته نثر آل احمد هستم، شيفته پريشانيش، شيفته بی‌قراريش، شيفته نگاه تلخش. هنوز هم کتاب‌هايش را با لذت می‌خوانم و گمانم هيچ‌وقت از بازخوانيشان خسته نشوم.

خورخه لوئيس بورخس: از بروخس آموختم تخيل حد و مرز ندارد که تخيل را هزاران بار برتر از تلاش می‌دانم يا کنجکاوی. خلاقيت را مهمترين مهارت می‌دانم که بايد پرورش داده شود و هدايت شود. دليل اين تقدير از تخيل گمانم آن باشد نويسنده‌های محبوب نوجوانيم آرتور سی کلارک و استانيسلاو لم بود، تخيلی‌نويسانی که هنوز ديدشان را می‌پرستم.

فرانتس کافکا: برداشت من از کافکا کاملاً شخصی است. سربه‌سر زندگی گذاشتن را از او ياد گرفتم. می‌دانم عجيب است، ولی من يک چنين برداشتی داشتم. برايم هم فرق نمی‌کند درست است يا غلط، برايم مهم حسی است که از خواندنش داشتم.

استيون هاوکينگ: فلسفه هيچ‌وقت دغدغه‌ی اصليم نبوده است. برای همين هيچ‌وقت درست و درمان چيزی از فيلسوفی نخواندم. ولی کتاب‌های هاوکينگ و گه‌گاه اين‌جا و آن‌جا مقالاتش برايم چهارچوب ساختند. تنها دليل اينکه فيزيک را از دور دنبال می‌کنم، پاسخ‌هايی است که پيدا می‌کند و قدرت استدلال می‌دهد.

عباس کيارستمی: خود او يکبار از قول کارتيه برسون گفته بود آفرينش از طريق حذف. نمود اين برای من فيلم‌های کيارستمی است. حذف هر چه لازم نيست و هر چه بستر است تا فقط مفهوم باقی بماند. و گه‌گاه به‌جای مفهوم فقط يک احساس.

جان اشتاين بک: تأثيری که خوشه‌های خشم بر من داشت را کمتر رمانی داشته است. شايد بعد از اين کتاب قدرت کلمه را درک کردم و خواستم نوشتن را چيزی بيشتر از يک سرگرمی بدانم.

مسعود بهنود: باز هم منظورم بهنود نويسنده است نه بهنود روزنامه‌نگار. هر چند از روزنامه‌نگاريش ميانه‌روی آموختم ولی در اصل از نويسندگيش حکايت کردن. حکايت فرق دارد با روايت، روای فقط ناظر است و همان‌طور می‌گويد که ديده است. ولی در حکايت آن‌طور نقل می‌شود که شنونده می‌خواهد. مگر هدف از حکايت غير از لذت مخاطب است؟

هم‌صحبت کافه تارا: شايد ميرزا را مديون صحبت‌هايم با مهدی باشم، مديون بحث‌هايی که در حين آن‌ها از او می‌آموختم و شکل می‌دادم به افکارم، ايده‌آل‌هايم، آرمان‌هايم. اين يار قديمی بر گردن من حق زيادی دارد.

در آخر پدرم و مادرم، نه به رسم تقدير يا ارادت. به عنوان يک مرد و يک زن. از پدرم ايستادگی را ياد گرفتم، مانند کوه، کمر خم نکردن در مقابل هيچ‌چيز، نهراسيدن از آغازهای دوباره، از صفر. از مادرم صبر کردن آموختم، نه صبری ساکت، استقامتی همراه با تلاشی برای پيشرفت. هميشه افتخار کرده‌ام فرزندشان هستم و خوشحال بوده‌ام که بزرگترين آموزگارانم بوده‌اند.

چند نفری دعوت می‌کنم که می‌دانم نوشته‌شان خواندنی‌تر از جسارتم خواهد بود. اميرپويان شيوا، ميثم صدر، کلنگ، خلبان کور، لانگ شات، مريم مؤمنی، مهدی. امين که نوشته است و افسوس که مخلوق رفت.


گه‌گاه فقط سياه‌مشق نستعليق، بی هيچ شعری، متنی. فقط ريتم و تکراری، بی هيچ نوايی که جان دهد ريتم را. فقط جملاتی خوش‌آهنگ، بی هيچ معنی و اشاره‌ای. فقط کاغذی سفيد، بی هيچ نوشته‌ای سياه. فقط فرم و ظاهر، بی هيچ محتوا و باطنی.


ميرزای آفتاب‌گرفته


letter_to_america3.jpgمرد جوان به دنبال آهنگی محلی به دهی نرسيده به ناکجاآباد رفته است، آهنگی که می‌گويند انسان‌ها را به زندگی باز می‌گرداند.
معلم مدرسه قدبلند است و عظيم. با صدای رسا و مردانه‌ آهنگی می‌خواند، در مورد عشق. بچه‌ها از پنجره معلم‌شان را تماشا می‌کنند. مرد فيلم‌برداری را قطع می‌کند و می‌گويد اين آن‌چه من می‌خواهم نيست. معلم که روی پنجه‌هايش ايستاده بود آرام به زمين برمی‌گردد، ساکت می‌شود.
پيرزنی صدايش می‌کند، می‌گويد بيا بالا. بالا از پشت پرده‌ای عکسی برمی‌دارد. می‌گويد عکس من و شوهرم را می‌گيری؟ او زود رفت و ما هيچ عکسی با هم نداريم. او رفت و من به سختی بچه‌ها را بزرگ کردم اما آن‌ها ديگر نيستند و تنها ماندم. ولی آدم‌ها از درخت‌ها سرسخت‌ترند، از صخره‌ها هم. من از مرگ نمی‌ترسم، از زندگی می‌ترسم.
از پيرزنی سراغ آهنگ را می‌گيرد. برايش گيلاسی مشروب می‌ريزد. به سلامتی. نه آهنگ را نمی‌دانم. گيلاسی ديگر بنوش. می‌روی؟ تو ميهمان من هستی. گيلاسی ديگر هم برای زندگی بنوش.
دوربين را دست پسر لالی می‌دهد تا دستی به خاک بکشد. پسر با دوربين مرد را می‌گيرد، بعد از چند ثانيه خسته می‌شود و دوربين را می‌گيرد رو به آسمان و ابرها. دنبال چيزی است گويا.
ننه روسيا در کوه‌هاست. گاه دو ماه می‌ماند آنجا. وقتی پيدايش می‌کند می‌گويد آهنگ را بلد است، ولی در سوگ پسرش است. برو دو سال ديگر بيا. شعر را برای چه می‌خواهی؟ برای دوستم کامن که در کماست. ننه روسيا روسری سياهش را برمی‌دارد و آهنگ را می‌خواند: «زندگی همچون سايه‌ای است.»
اين‌ها برش‌هايی از فيلمی به نام Pismo do Amerika (نامه‌ای به آمريکا) بودند. فيلم مال بلغارستان و سال 2001 است و فکر نکنم بشود راحت پيدايش کرد، من اينجا ديدمش و بعد حيفم آمد تنها بودم و نبود کسی که در مورد هر تکه‌اش، ظرافتش ساعت‌ها صحبت کنيم.


fockers.jpg
- پدر، می‌شود از دراز کشيدن جلوی اون اتوبوس دست برداری؟
- تو دهه شصت نبودی. آن موقع ما مسايل را اين‌طور حل می‌کرديم.
Meet the Fockers


صبح سرخوش در کوچه‌های الهيه چرخ می‌زدم. مطمئن بودم بايد جايی بروم ولی برای خودم از کوچه‌ها و خيابان‌ها بالا می‌رفتم و پايين. زير سايه درخت‌ها از روزنه‌ی بين برگ‌ها به خورشيد نگاه می‌کردم، از خلوتی خيابان‌ها تعجب می‌کردم، هر طور که دلم می‌خواست راه می‌رفتم. حتی يک باغ پيدا کردم که آدم‌هايی تويش بيل می‌زدند و من هم ايستادم تماشايشان کردم. چند دختر خوشگل هم ديدم.


گه‌گاه بازه‌های زمانی تغيير می‌کنند، از حالت معمول که ثانيه‌شمار از پی دو عقربه می‌دويد عقب می‌نشينند به دنيای ديگری. می‌شوند بازه‌های بين دو تلفن، يا بين دو سيگار، بين صفحه اول و آخر يک کتاب، بين تبريز و تهران. شکل ديگری از سنجش انتخاب می‌شود. وقايع نه با سال که با بازه‌های جديد تعريف می‌شوند. اين آشوب يک اجبار است، يک نظم است. بهايی است که برای سکوت پرداخت می‌شود، شايد هم ارمغان تنهايی، اين ميهمان ناخواسته.


نمادها خلاصه‌ای از آدميان‌اند. آرمان‌ها، آرزوها، حسرت‌ها و افتخارات را در نمادها، اسطوره‌ها و اشعار. به نمادهايمان می‌باليم، حقيقی يا ساختگی، تاريخی يا امروزی. پرچم‌مان را بر قله بلندترين کوه می‌زنيم که اين ما هستيم، اين عرف ماست، اين انديشه ما، اين سنت ما. گويی زنده به نمادهاييم، گويی خود نماد نمادهايمان شده‌ايم.


اگر من خدا را موجودی ديگر، موجودی مانند خودم، برون خودم، منتها بی‌نهايت نيرومندتر بپندارم، آن‌وقت وظيفه‌ی خود می‌دانم که در برابر او بايستم.
لودويک ويتگنشتاين


اين تلاطم را دوست دارم، اين عصيان را، اين سرگشتگی را. که امروزت ديروز را نقض کند و هر روز از نو، انگار نه انگار. ديروز واقعه را خرد کنی، زندگی را. امروز از لحظات بگويی، از آن لحظات که ارزش زنده ماندن دارند، ارزش تحمل تمام سبک‌سری‌های زندگی. لحظاتی که کم نيستند، بوسه‌ای، خنده‌ای، اشکی، نامه‌ای، رنگی، سلامی، بدرودی. که اين همه جشنی است بيکران...
بگذار از تناقض‌ها بگوييم مرد، از اين چرخ گردون که ديروزش امروزش نيست و فردايش هم.


لحظه‌ای می‌رسد که وقايع اهميت خود را از دست می‌دهند، يا انتخاب‌ها و جبر و اختيار، حتی روال‌ها و مسيرهايی که رو به گذشته هستند يا آينده، يا درجا می‌زنند. تنها ارزش، پيمودن راه است، گذران است. زندگی هم که تاس ريختن است.


«...خودخواهی آرمانی: آيا حالتی مقدس‌تر از آبستنی وجود دارد؟ هر چه می‌کنيم بر اين باور ناگفته است که برای آن که درون ماست به نحوی مفيد است! بر ارزش مرموز آن می‌افزايد و فکر آن ما را مسرور می‌سازد! در حالت زايمان بی‌آن‌که زيادی به خود فشار بياوريم از بسياری چيزها پرهيز می‌کنيم! خشم خود را فرو می‌بريم، از در آشتی درمی‌آييم؛ نوزاد ما بايست در نهايت خوبی و ملايمت زاده شود. اگر تندی يا بی‌پروايی به خرج دهيم نگران می‌شويم: مبادا قطره‌ی ناپاکی در جام زندگی عزيز ناشناخته‌ی ما بريزد! همه‌چيز در پس پرده است، شوم و تهديدآميز، نمی‌دانيم چه دارد روی می‌دهد، چشم به راهيم و سعی می‌کنيم آماده باشيم. در عين حال، نوعی احساس پاک و پالاينده‌ی عدم مسؤوليت ژرف بر ما مستولی است، تقريباً مانند احساس تماشاگر پيش از آن‌که پرده بالا برود، آن دارد نمو می‌کند، دارد عيان می‌شود: اختيار تعيين ارزش آن يا ساعت ورود آن دست ما نيست. از ما کاری ساخته نيست جز اين‌که آن را سالم نگه داريم. نهايی‌ترين اميد ما اين است که «آنچه اينجا پرورش می‌يابد چيزی عظيم‌تر از ماست»: پس نه‌تنها چيزهايی را که به حال آن سودمند است بلکه شادی و افتخارات روح خود را: همه‌چيز را برای او مهيا می‌کنيم که خوش به‌دنيا بيايد. آدميزاد هم بايد در يک چنين حالت تقديسی زندگی کند! اين است حالتی که آدم می‌تواند در آن به‌سر برد!...»
فريدريش نيچه


«...انسان متجدد – يا اجازه بدهيد باز بگوييم، انسان دم حاضر – کمتر يافت می‌شود. افراد انگشت‌شماری به‌حق اين شهرت را دارند، چرا که اين‌ها می‌بايد بی‌اندازه هشيار باشند. صددرصد به حال تعلق داشتن يعنی کاملاً از وجود انسانی خويش خبر داشتن، و اين نيازمند حداکثر هوشياری ژرف و گشترده، و حداقل ناهشياری است. بايد اين را به روشتی فهميد که صرف زيستن در حال انسان را متجدد نمی‌کند، چون اگر چنين بود همه‌ی کسانی که فعلاً زنده‌اند متجدد بودند، متجدد تنها آن کس است که از حال کاملاً آگاه است.
هر که را به حق بتوان متجدد خواند حتماً تنهاست. و تنهايی‌اش ضروری و هميشگی است. زيرا که هر گام او به سوی هشياری برتر از حال، وی را بيشتر و بيشتر از رمز و راز مشارکت آغازين با توده‌ی خلق – از فرو رفتن در ناآگاهی عام – دور می‌اندازد.
فقط کسی که در حال به‌سر می‌برد متجدد به معنای موردنظر ماست، تنها او هشياری امروزی دارد، و تنها او می‌فهمد که شيوه‌های زندگی متناسب سطوح گذشته راهش را سد می‌کند. ارزش‌ها و تلاش‌های جهان‌های پيشين ديگر علاقه‌ی او را، جز از نظر تاريخی، برنمی‌انگيزد. پس او به‌مفهوم واقعی غير تاريخی شده است و خود را با توده‌ی خلق که يکسره در چارچوب سنت زندگی می‌کند بيگانه کرده است. در حقيقت، هنگامی می‌توان او را کاملاً متجدد خواند که به انتهای لبه‌ی جهان برود، همه‌ی چيزهای منسوخ و فرتوت را پشت سر نهد و دريابد که در برابر نوعی خلأ ايستاده است که هر چيز ممکن است از آن برآيد...»
کارل گوستاو يونگ، انسان متجدد در جستجوی روح


مرز انسان‌دوستی کجاست؟ تا کجا بايد درد انسان‌ها را درد خود دانست؟ حد و حدود ما اعتراض به برخورد با دختران است؟ يا بايد به اخراج افغان‌ها هم اعتراض کرد؟ يا بايد نسل‌کشی‌های دارفور خواب از چشمانمان بربايد؟ آيا به صرف ايرانی بودن حق داريم به درد خودمان توجه کنيم يا به عنوان شهروندی جهانی بايستی نگران بازگشت ببرهای تاميل نيز باشيم؟
آيا واقعاً مسأله امروز ما کارگران است يا کارفرمايان؟ رانندگان اتوبوس يا فازهای نيمه‌تمام پارس جنوبی؟ آزادی‌های اجتماعی يا نرخ بهره؟ خودمان ايرانی‌ها يا افغان‌ها؟ آيا به صرف همين می‌توان روی اخراج افغانی‌ها چشم بست؟ آيا اينجا فقط مساله ارجحيت است؟ آيا مسايل انسانی اولويت‌بردار هستند؟
چقدر يک وبلاگ اهميت دارد؟ آيا تاثيری بر افکار عمومی دارد؟ آيا اصلاً در اين کشور چيزی به‌نام افکار عمومی داريم؟ انعکاس هر روز تمام اين اخبار اهميتی دارد؟ آيا ممکن است تاثير وبلاگ‌ها نه بر افکار عمومی که مستقيماً بر حوزه دولت باشد؟ آيا اين خودگول‌زنی نيست؟ حتی اگر باشد آيا اين دليل بر دست روی دست گذاشتن می‌شود؟ می‌توانيم خودمان را گول بزنيم و منفعلانه فقط ناظر باشيم؟ آيا حق داريم قضاوت کنيم؟ بر چه اساس؟


امشب دومين پنج‌شنبه‌ای که کافه‌ای در کار نيست. انتخابت هرچه که بود مرد، هوس بحث‌ها را چه کنيم، هوس آن ترورها و آن دلگيری‌ها را که به يک چای يا قهوه ترک از ياد می‌رفتند، هوس قرق چرخ‌های نخ‌ريسی تارا را. تکاب دور است مرد، بعد از‌ آن يارو که از بالای دکل‌ها صدايش می‌آيد و اين اواخر نمی‌آيد. با پيرمرد مانده‌ايم چه کنيم تارا را.

داستانی است، يک ماهی می‌شود سرماخورده‌ام و خوب نمی‌شوم. باران که می‌آيد عين پيرمردها لعنت که باز عود خواهد کرد و چقدر هم می‌بارد نامرد. می‌دانم عاشقی به ما نيامده، آخر چرا ماه عشاق را زهرمار می‌کنی پس؟

چقدر اين‌روزها رنگ می‌بينم. رنگ آدم‌هايی که نمی‌شناسم، رنگ خيابان‌ها، رنگ خنده‌ها. و هوس که رنگی شوم. منتظر خبری هستم، انگار فال قهوه‌ای، نعلبکی را ديدم و بعد به فنجان نگاه کردم و خواندم چه می‌بينم، اين بار نه برای دختری که دوستش داشتم، برای خودم. که تا چند وعده خبری.


ولی من لطفی در اين بلاتکليفی و در اين بازی دم درياب نمی‌بينم، دم نوعی فرار است، يا نوعی گوسفندی. غبطه‌برانگيز است ولی واقعی نيست.
برای تويی که در خلاء قدم می‌زنی، از طرف منی که در مه می‌دوم.


اگر روی کلمه خط بالا سمت چپ کليک کنيد خط نوشته‌ها با خط پررنگ‌تری جايگزين می‌شود. سه خط پايين‌تر، متفرقه، همان ستون سمت راست سابق است.


اين‌که من هميشه لا‌به‌لای ساختمان‌های خاکستری و گه‌گاه درخت‌های سبز چشمم به‌دنبال درخت‌های ارغوان است همان‌قدر مفهوم دارد که يک گوسفند پشمالو حين چرت ظهر، زير سايه، خواب آی‌پاد نانو ببيند.


Lilja.jpg
«...ولی زندگی تنها چيزی است که داری ليليا...»
Lilja 4-ever


صفحه‌ی اول