گويی به کلمات نيازی نيست، به روزها و شب‌ها و شعرها هم.
تو نمی‌گويی، من می‌شنوم.


کوه‌های يخ ابرهای مقيم اقيانوسند.


پس اين قطره آخر تنِش بود، يعنی گيلاس می‌تواند لبريز شود. اين قطره فرقی دارد لابد. البته تصميم بر لبريز شدن شايد کمی قبل از قطره بوده باشد. کمی ليمو؟ نه ممنون، مشغول لبريز شدن هستيم. آخر جايی برای يک قطره ليمو هم ندارد. مسأله اين است که هيچ‌کس حجم اين گيلاس دستش نيست. حالا لبريز می‌شود؟ نمی‌شود؟ وقتش شده؟ نشده؟ شايد هم اصلاً گيلاس نيست، بطری است. آخر بطری‌ها گيج و ويج‌تر از اين حرف‌ها هستند که حساب قطره آخر و اول و غيره را داشته باشند. تنش سيری چند؟


- قربان، دشمن از پشت حمله کرده است.
- پس به پيش سربازان من.


هر وقت رعد و برق می‌زند فکر می‌کنم آسمان دارد از زمين عکس می‌گيرد.


بيضی همان دايره است، فقط کمی خوابش می‌آيد.


خنده‌هايت، عطر تنت، گردن‌بند‌ رنگارنگت، بوسه‌ات، من آرام.


اگر بازگردد از آن توست و اگر نه هرگز از آنت نبوده.


اينجا آسمان آبی‌تر از همه‌جاست، تپه‌هايش هم سبزتر. طلوع آفتاب را می‌شود به‌جای آپارتمان‌ها از افق مزرعه‌ها ديد. حتی اينجا بز هم هست. هر از گاهی شير محلی پيدا می‌کنيم، خوش‌شانس باشيم سرشير هم. فقط اگر اين جناب سروان خروس‌خوان با لگد بيدارمان نمی‌کرد برای صبح‌گاه، زندگی عالی بود.


گوسفند چند لحظه دست از چريدن برمی‌دارد و نگاهم می‌کند. زانو می‌زنم و زل می‌زنيم به چشم‌های هم. هر کدام تلاش داريم بفهميم از ذهن ديگری چه می‌گذرد.


اين بهترين تصوير از زندگی نيست؟ يک ماهی که روی فرش بالا پايين می‌پرد و يک ماهی که روی فرش بالا پايين نمی‌پرد.
بيل را بکش، دو


هزارتوی هفدهم با موضوع «خواب» منتشر شد. در صفحه ‌اول اين شماره تکه نوشته‌ای از رولان بارت آمده است و برای صفحه آخر داستان کوتاه «کرانه‌ی سوم رود» نوشته‌ی ژوائو گيمارس روسا انتخاب شده است.


روشنايی يک دشت است.


باد از لای پنجره چوبی می‌آيد تو، شالت را کمی بلند می‌کند. به کنار صندلی تکيه داده‌ای، دستت روی دسته صندلی، پايت تکيه داده به بالای پايه زانو زده. لای چمن‌ها ايستاده‌ای، باز چند قدم عقب مانده‌ام، قدم‌زنان دور می‌شوی. روی پيشخوان نشسته‌ای، پاهايت به هم قفل، ورق می‌زنی، می‌خوانی. روز را با بوسه‌ات می‌گذرانم.


به نظاره عقب نشسته‌، نه ديگر تاثيری، نه ديگر آوازی، نه ديگر خنده‌ای.


وقتی آخرين کوه می‌افتد آرام می‌گويم «دارد می‌افتد».


dark horse.jpg
-سوت که زدم پاس بده.
- به کی؟ اينجا فقط من هستم و تو. تو هم که داوری.
- به خودت که آن طرف ميدان وايسادی.
- تو واقعا فوتبال می‌فهمی يا فقط عشق داور شدن داری؟
- تو از زمين اخراجی.
Voksne mennesker که يعنی «آدم‌های بزرگ» فيلمی دانمارکی است به سال 2005. کل فيلم در مورد آدم‌هايی که نمی‌دانند برای چه وجود دارد و کجا می‌روند و آنقدر سرگردانی‌شان مفرح است که يادت می‌رود طنز تلخش. تمامش سياه و سفيد است و تنها يک صحنه رنگی دارد. وقتی پسر با دوست‌دخترش که در صندلی کناری خوابش برده است منتظرند پل باز شود بروند بيمارستان تا از دست حاملگی ناخواسته دختر خلاص شوند. آن‌جا يک صحنه پسر دختر را نگاه می‌کند، رنگی؛ بيمارستان نمی‌رود.
«...خواب زرافه ديدم...» دختر، صبح، قبل از پل

دم‌نوشت: ترجمه اسم فيلم را غلط نوشته بودم. ممنون از جناب سردوزامی که تذکر دادند.


مستند نگاه می‌کنم. پلنگ جوان به آهو‌های کناری برکه نگاه می‌کند و آرام آرام نزديک می‌شود. جانور سنجاب‌مانند روی درخت را نديده و آن هم از ترسش سر و صدا می‌کند. آهو‌ها فرار می‌کنند و پلنگ رو به سنجاب روی درخت می‌غرد. شب گرسنه روی درختی آماده خواب می‌شود و با هم خميازه می‌کشيم.


راهرو خلوت است، صدای دويدن بچه‌ها می‌آيد، يکی‌شان خندان از دست بقيه در می‌رود. در حياط فقط يک برگ با باد پرواز می‌کند، صدای بازی بچه‌ها می‌آيد و بعد زنگ مدرسه. در کلاس هيچ‌کس نيست، صدای تکرار بچه‌ها می‌آيد بعد از معلم، من يار مهربانم.


چيزی در جبيم هست
البته يک چيز نيست
چند چيز است
شبيه بقيه چيزهاست
ولی دقيقا شبيه هيچ‌چيز نيست
چشم دارد، گوش دارد
و همه‌چيز را بين آدم‌ها تقسيم می‌کند
يک چيز زنده نيست
ولی اگر غذا بدهيد، بزرگ می‌شود
می‌تواند آدم‌ها را جمع کند
می‌تواند جمعيت را ساکت کند
می‌تواند هزار حرف بزند
ولی صدايی ندارد
می‌تواند جاها را برايت پيدا کند
تا تو بتوانی با خيال راحت گم شوی
می‌گذارد ديگران احساس کنند
چند لحظه قبل چه حس کرده‌ای
چيزی در جيبم هست
[+]


فقد دليل. دقيقاً عبارتش همين است. نه فقدان دليل، فقط فقد. انگار دمش را چيده باشی، انگار الف و نون خودشان در کوزه افتادند و دليلی برای حضور پيدا نکرده‌اند. من چه می‌دانم، آن‌جا نوشته بود، اصطلاح حقوقی است يا بوده. عين هزار حرف ديگر حقوقی‌ها که وقتی می‌روی دفترخانه انگاری حوزه است و آن هم آخوند و دفتر و دست و بلغوز عربی و غيره، می‌ميرند به زبان آدم حرف بزنند. کجا بوديم؟ ها، در فقد بوديم. فقد دليل مال پرونده‌هاست. وقتی دچارش می‌شوند يعنی شاکی بايد برود خر بياورد باقالی بار بزند و متهم رو حوضی برقصد، يعنی شکايت ماليد. يعنی شاکی بايد با چشم ورم کرده برود و آرزو کند يکی جد و آبای قاضی را بياورد جلوی چشمش. باز هم پرت افتادم. اصلاً اين فقد دليل را برای چيز ديگری آوردم، در حقيقت يادش افتادم. عصر نشسته بودم روزنامه می‌خواندم، هوا هم خنک بود، يک ليوان شربت آلبالو هم جفت و جور کرده بودم و ولو شده بودم روی نرم‌ترين کاناپه دنيا. يک مقاله‌ای بود در مورد ساتر و چشم چپش و خلاصه احساس روشنفکری هم دست داده بود. يکی زنگ زد و غر زد که بلند شو و تکانی بخور و دنيا را کن فيکون و از اين حرف‌ها که حتی اسب آبی را روانه راهپيمايی سنديکای بندتنبان‌بافان می‌کند. همان موقع ياد اين حرف افتادم، فقد دليل.


و کلمه خدا را آفريد...


در ترکی آن طرف آرارات، آرامش می‌شود حضور.


کاش می‌توانستم کتابی بنويسم، کتابی که هر صفحه‌اش پنج دقيقه از زندگی يکی از آدم‌هايی باشد که ديدم و يا نديدم.


به‌نام زمان


و يک لحظه که عجب، که هرگز نمی‌دانی چه ‌کاری را چرا، شايد هيچ‌وقت هم ندانی. ولی شايد روزی بفهمی چه‌ کاری را به همراه چه کسی؛ و اين کافيست، حتی اگر ممکن نباشد.


دو سال، سه سال شد و هنوز می‌پرسم که می‌روم يا برمی‌گردم. لای ابرها يا حين بلند کردن صدای ضبط که بشکند سکوت جاده را، وقتی نه اين‌جايم و نه آن‌جا، با کلمات بازی می‌کنم و آن‌ها هم چرخ می‌خورند و چرخ و انگار اين تقدير است که گم کنی خانه را، وطن را. گه‌گاه يکی کمرنگ شود و آن‌يکی پررنگ و چند روز بعد برعکس. می‌شنوم: برای من سرگردان همه‌جا و هيچ‌جا.


تنها هم‌صحبت قله
ابر بود.


صفحه‌ی اول