حافظه در بلندمدت به اختيار آدم است، در کوتاه‌مدت حاکم بر آدم. در طول سال‌ها از آدم ياد می‌گيرد چه چيزهايی مهم هستند و فقط آن‌ها را از بر می‌کند. گه‌گاه نتيجه جالب می‌شود، فقط حس‌ها و ايده‌ها يادت می‌مانند، نه اسم‌ها، تاريخ‌ها، اعداد. می‌بينی نمی‌دانی ساختمانی را کدام گوشه‌ی دنيا ديدی ولی دقيق يادت می‌آيد تيرگی ديوارهايش چه تلخی‌ای داشتند. اسم دختری يادت نمی‌آيد ولی عطرش را دقيق به خاطر می‌آوری. يادت نمی‌آيد جمله‌ای را از دهان چه کسی در کدام بحث کی و کجا شنيدی ولی حال و هوای آن روز و حتی رقص دود سيگار يادت می‌آيد.


هزارتوی بيستم و هشتم با موضوع «قمار» منتشر شد. برای صفحه اول قسمتی از «قمار عاشقانه» نوشته‌ی عبدالکريم سروش انتخاب شده است و در انتهای هزارتو داستان «ملالی نيست جز دوری شما» نوشته‌ی رومن گری آمده است.


اين روزها بيشتر از آن‌که بخواهم بنويسم دلم می‌خواهد از نوشتن بنويسم. آخر تصميم گرفته‌ام ديگر ننويسم. حداقل ديگر اين‌طور ننويسم، شايد هم هيچ طور ديگری. نمی‌دانم برای چه می‌نويسم. تا امروز هم نمی‌دانستم ولی اين ندانستن آزار نمی‌داد، حالا می‌دهد. شايد از تبعات سکوت باشد، سکوتی که به آن خو می‌گيرم آرام آرام. شايد واقعاً دست از کوتاه کوتاه نوشتن برداشتم و کمی بلندتر نوشتم. حيف که می‌دانم قصه گفتن و داستان نوشتن از من برنمی‌آيد. برای داستان نوشتن بايد داستانی داشته باشی. من داستانی ندارم، يک زندگی آرام و چند خاطره عاشقانه. اصلاً نمی‌دانم چطور می‌شود نوشت. هنوز نفهميدم چطور همين چند خط‌ را سر هم می‌کنم. شب‌ها يک ده دقيقه‌ای از پنجره بيرون را تماشا می‌کنم و بعد آن‌قدر با کلمات بازی می‌کنم که چيزی ازشان درمی‌آيد که گه‌گاه خودم هم خوشم می‌آيد و چند بار می‌خوانم‌شان. هيچ احساس تعلقی به‌شان ندارم. انگار متنی از ديگری می‌خوانم و خوشم می‌آيد. تصميم ننوشتن گرفتم ولی تا بتوانم خودم را راضی کنم طول می‌کشد. حيفم می‌آيد لذت‌بخش‌ترين کار دنيا را ترک کنم.


آقای همينگوی، من اصلاً نمی‌دانم چه شده است نصفه شبی ياد شما افتادم. شايد چون فکر کردم برف‌های کليمانجارو را دارم می‌بينم. بدون اينکه پرواز کنم يا هر کار ديگری که باعث بشود ببينم‌شان. حتی خود داستان هم دم دستم نيست که بخوانمش. گذشته از آن هيچ‌وقت بدم نمی‌آمد يک راننده آمبولانس مجروح و بستری در يک بيمارستانی آن اواسط اروپا باشم که به هيچ‌کار کردن روز را شب می‌کند. به نظر حماسی می‌آيد، يک حماسه رخ‌ نداده چون قهرمان داستان هيچ خيال نداشت قهرمان باشد. بد نسخه‌ای برای زندگی نيست. ولی فکر می‌کنم به خاطر تفنگ شکاری يادتان افتادم. همان‌که گذاشتيد زير چانه‌تان و ماشه را چکانديد تا فقط قسمتی از چانه‌تان باقی بماند. بله، مطمئن هستم به خاطر آن يادتان افتادم.


ما را آتشی در دل بود، گمان بر آن بود. گفتند کار اوست که آتش بر دل زند. نگفتند پس آن چه بود ما را بسوخت.


- جبرئيل، واقعاً پيرمرد چی فکر کرد که اين پشه را خلق کرد؟
- وقتی ما آمديم اين‌ها اين‌جا بودند. هی به اسرافيل گفتم از کی تا حالا ملک را با مستأجرش می‌خرند. به خرجش نرفت مشنگ.
- چه فرقی دارد. بالاخره پشه هم يک موقعی خلق شده.
- تو که پيرمرد را می‌شناسی. هر از گاهی از دستش در می‌رود يک چيزهايی. يکيش همين سوتسوتک‌السطنه. آن روز جلوی عزرائيل برداشته می‌گويد چرا چای مثل آب دهان مرده رقيق است. انگار نمی‌داند عزرائيل چقدر حساس است. آن وقت تو دردت پشه است؟


پس يکبار ديگر با هم روال را مرور کنيم: من می‌گويم، تو می‌فهمی. روشن شد؟


اين نوشته در ادامه‌ی حرف‌های کوروش عليانی است. البته بديهی است من يک دهم او دانش زبان‌شناسی و ادبی ندارم و دلايلم به قوت استدلال‌های او نخواهد بود ولی خواستم با تأييد حرف‌هايش موضوعی که اين روزها درگيرش هستم را بنويسم.
من فکر می‌کنم زبان تنها و تنها وظيفه‌اش انتقال مفهوم است. اگر مفهوم منتقل شد مسأله حل است. اين خوش‌آهنگی که همه (و خودم) در پی‌اش هستيم و ادبيات و هنر سخنوری و امثالهم استفاده‌های ديگری هستند که از زبان می‌بريم. قرار غارنشين‌ها اين نبود که همه بنشينند دور آتش و يکی حرف بزند و بقيه بگويد به‌به. برای همين من بين زبان‌ها مرزی قائل نيستم که از اثرشان بر هم ناراحت و خوشحال بشوم. غرض اگر شيوايی است هر پلی بين زبان‌ها بايد آزاد باشد. من مدت‌ها وقت حرف زدن حتی در يک دقيقه چند بار بين ترکی و فارسی می‌رفتم و برمی‌گشتم (طبعاً در حين صحبت با کسانی که هر دو را می‌فهميدند). دليلش اين بود که من دوست داشتم منظور را منتقل کنم و آن لحظه اگر می‌ديدم ترکی بهتر منتقل می‌کند آن را به کار می‌بردم و اگر فارسی شيواتر بود فارسی حرف می‌زدم. البته بالاخره از بحث کردن در اين مورد با مردم خسته شدم و از اين بازی زبانی دست برداشتم. اينجا در مونترال غير از يک سری متعصبان که برداشته‌اند حتی ای‌ميل را به فرانسه ترجمه کرده‌اند (حتی در خود فرانسه هم ای‌ميل همان ای‌ميل است) باقی مردم به روايت خودشان به راحتی انگليسی را لای فرانسه به کار می‌برند. هر زبانی ظرفيت‌های خود را دارد، لغات خاص خود را دارد، شيوايی خاص خود را دارد. چرا بايد من خودم را محدود به يکی بکنم؟ حيف اين همه مفهوم قابل انتقال نيست که به خاطر ضعف زبان حامل از دست بروند؟ يک جواب ساده برای تمام اين های و هوی که زبان از دست رفت می‌شناسم. اين‌که همه خيال می‌کنند زبان بخشی از هويت ماست. مثلاً ما ايرانی هستيم و زبان فارسی ناموس ماست. از کی تا حالا يک ابزار تعريف‌کننده‌ی من شده است؟ تفاوت من و عرب در اين است من فارسی حرف می‌زنم و او عربی؟ به همين سادگی؟ زبان فردوسی می‌تواند هويت تاريخی من باشد، نه هويت کنونی من. برای همين سخت نبايد گرفت. زبان پيچيده‌ترين و اعجاب‌انگيزترين اختراع بشری است و هنوز به کارش که انتقال مفهوم باشد ادامه می‌دهد. اگر ترکيب جديدی در زبان مفهوم خود را منتقل نکند حذف می‌شود و اگر موفق شود عضوی از زبان می‌شود. برای همين هر متنی، چه ترجمه باشد چه من‌درآوردی باشد، اگر موفق شود به مخاطب خود حرفش را بفهماند، به اعتقاد من متن شيوا و صحيحی است. نگران ادبيات هم نبايد بود، او راه خودش را پيدا می‌کند.

دم‌نوشت: متن فوق دنباله حرف‌های کوروش نبود چون بسيار ساده ممکن است با هيچ‌يک از جملات فوق موافق نباشد. ولی باز پيشنهاد می‌کنم نوشته‌ی اول و دوم و سوم کوروش را بخوانيد. من از هيچ‌کس به اندازه او در زمينه‌ی زبان و نوشتن ياد نگرفته‌ام (اين‌که توانستم به کار ببرم‌شان بحث ديگری است) و خوشحالم با اين حوصله سعی می‌کند تابوهای ذهنی‌مان را بشکند.


کنار دريا به انتظار شفق نشسته‌ايم. به جهنم که رو به شرق داريم.


آثار بزرگ ادبی در مقطعی پديد می‌آيند که دوره تجربی آن‌ها در حال به پايان رسيدن باشد.
توماس مان
[+]


مونترال چه خبر؟ سلامتی‌. زياد خبر ندارم. آدم‌ها مشغول کار و بارشان هستند. البته می‌دانم بهار آمده است، يک ماهی می‌شود که بهار آمده است. آن اواسط هوا بفهمی نفهمی بهشتی شد. يعنی نه سرد نه گرم. اين هفته باران گرفت و عصرها کت سبکی دم دست باشد خوب است چون باد اين شهر شوخی بردار نيست. امشب با همسايه‌های جديدم آشنا شدم. يکی‌شان به نمايندگی همه آمده بود از لای بوته‌ها زل زده بود بهم. گفته بودند چون نزديک کوه يا همان تپه هستی راکون زياد خواهی ديد. خب ديدم و از آشنايی‌شان بسيار خوش‌وقت شدم. سنجاب‌ها هم سلام می‌رسانند. کيفی دارد وقتی می‌بينی يکی‌شان مثل فشنگ از پشت خانه خودش را می‌رساند بالای درخت، آخر اصلاً کسی با تو کاری دارد مگر؟ يک دوچرخه خريدم. هر روز منتظرم عصر بشود بروم برای خودم بگردم. محله‌های سرسبز مونترال و کنار رودخانه و خيابان‌های شلوغ وسط شهر و بندر قديمی و خلاصه هر جا که هوس کنم. فستيوال‌های مونترال آرام آرام بايد شروع بشوند. گمانم اول فستيوال جاز است و بعد فرمول يک و يک قطار فستيوال توريست‌خفه‌کن. يکی هم امروز شنيدم: فستيوال آبجو. خلاصه زندگی مثل همه‌جای ديگر در جريان است.


چطور است بادی باشد که از سر آستين‌هايت بلغزد داخل و آرنجت را سرد کند. يکی از پياده‌رو‌های بلند اين شهر که دراز شده کنار آب و بالا سرت ابرهايی که کمی قبل آن‌قدر باريده‌اند که سفيد شده‌اند و حالا باد دارد به سرعت می‌بردشان. انگار يکی از اين فيلم‌های دور تند پخش می‌کند که ماشين‌ها تند تند در اتوبان‌ها از جلوش چشم می‌گذرند و ابرها هم تند تند. فرقش اين است اين بار روی زمين همه‌چيز عادی است. آفتاب هم دارد می‌رود پايين و ساختمان‌های آن طرف کانال در نورش رويايی به نظر می‌آيند. البته که همه‌جا بوی خاک تازه خيس‌خورده می‌دهد. کسی عصر روز تعطيل اين اطراف نيست که با توصيفش رنگی بدهی به نوشته. ولی برای قدم زدن به حد کافی راه هست که آن‌قدر بروی تا کار بهتری پيدا کنی.
راستی، حال ما خوب است. بالاخره.


ديدی زبان چه گره می‌خورد؟ به جای آنکه به کارش برسد و آدم‌ها را به هم وصل کند، انگار نه انگار. نه که کلمه کم باشد، اسم کم باشد. برای آن‌که لازم‌شان داشته باشد به حد کافی هست. ولی گاهی به خودش گره می‌خورد. سفيد را سياه می‌کند، درست را نادرست. از يک گوشه‌ای شروع می‌کند به جای آن گوشه سر از بر و بيابان در می‌آورد و گيج می‌زد کجا آمدم؟ به کجا می‌روم. بعد تلاش می‌کند. جان می‌دهد منظور را برساند و کار را بدتر می‌کند. عاقبت هم دست برمی‌دارد و من می‌گويم ديدی چه گره خوردی؟


- وزير دربار را خبر کنيد برای ميهمانی هفته آينده سفيرکبير روس را هم دعوت کند. گزارش‌های خفيه را هم بگذاريد روی ميز. اين مردک شارلاتان را هم بفرستيد پيش صدراعظم خزعبلاتش را برای او قطار کند. در ضمن تا از خاطرمان نرفته، والی کرمانشاه را بفرستيد داخل معلوم شود اصل وقايع اخير چيست. اين گربه چه مرگش است خودش را می‌مالاند؟
- قربان، عرض خاصی ندارد. فقط لوسش کم شده است.


اعلاترين غرور از تواضع سرچشمه می‌گيرد.


هدفی بايد، خدايی بايد، دليلی بايد. وگرنه تحمل اين همه رنج و اشک و سکوت کار آدمی نيست. حال که ديگر هيچ‌کدام نيستند، پس جان را بايد فروخت به جام‌های شراب، به تن دختران، به داستان‌ها.


به شوق آسمان جان را به سنگ پيراستند، به خاک آراستند، به کلام عروج دادند.


کنار هر حوض فيروزه‌ای در کوچه باغی، خاموش سرايی، خلوت اندرونی، کهنه تيمچه‌ای؛ همان‌جايم.


- بگوييد مطرب باز بنوازد.
- کدام مطرب؟ اينجا مطربی نبود.
- پس عرق تمام شده. بگوييد عرق بياورند.


«...در آن شب‌ها من حرف می‌زدم، انگار که با خودم حرف بزنم و سونيا گوش می‌داد. خيلی وقت‌ها هم سکوت می‌کرديم، که اين هم خوب بود. من از شادی‌ای که برای بعضی چيزها نشان می‌داد خوشم می‌آمد. برای اولين برف که مثل بچه‌ها اختيارش را از دست می‌داد، برای يک کنسرت اُرگ باخ که صفحه‌اش را بارها و بارها با گرام من گوش می‌داد، برای قهوه‌ی ترک بعد از غذا، متروسواری صبح‌های زود ساعت شش، تماشای پنجره‌های حياط پشتی و صحنه‌هايی که در اتاق‌ها در جريان بود. از آشپزخانه‌ی من چيزهای کوچکی مثل گردو، گچ و سيگارهايی که من خودم می‌پيچيدم بلند می‌کرد و انگار که چيزهای مقدسی باشند در جيب‌های پالتوی زمستانی‌اش نگه می‌داشت. تقريباً هر شب يک کتاب با خودش می‌آورد و می‌گذاشت روی ميزم و اصرار داشت که بخوانمشان. من هيچ‌وقت آن‌ها را نمی‌خواندم و هر وقت سر حرف را باز می‌کرد تا در مورد کتاب‌ها با من صحبت کند، طفره می‌رفتم. گاهی همان‌طور که نشسته بود خوابش می‌برد، ربع ساعتی می‌گذاشتم بخوابد و بعد با حفظ فاصله مثل يک معلم مدرسه بيدارش می‌کردم. لباسم را عوض می‌کردم و با هم می‌رفتيم بيرون. سونيا سفت بازوی مرا می‌گرفت و از جاپاهايمان در برفِ تازه‌باريده لذت می‌برد...»
سونيا، يوديت هرمان، از کتاب گذران روز، برگردان محمود حسينی، نشر ماهی


کدام لاهوت؟ همان که به کرشمه‌ای رنگ باخت؟


گمانم يک امشب را بشود به ميرزا گفت کاسه‌ کوزه‌اش را جمع کند برود رد کارش. گمانم ايرادی نداشته باشد نوشته‌ای فقط برای فقط يک نفر نوشته شود، حالا من ته دل بگويم برسد به دستش، هزار بار هم بگويم، نمی‌رسد که. قضيه همان اين نيز بگذرد است که همه می‌گويند. قرار بود بگذرد، نگذشت. خيال من برای خودش می‌بافد که اگر بود اين را آنجا می‌گذاشت، برای اين عصبانی می‌شد، برای آن ذوق می‌کرد. حين پياده‌روی‌های طولانی که اين روزها زياد می‌روم انگار دنيا داد می‌زند جايت خاليست. دلم می‌خواست تنها نمی‌ديدم، تنها نمی‌گشتم. با هم زياد سفر رفتيم. من عادت کردم به با تو ذوق کردن، با تو ديدن که تمام آن قاره‌ی کهنه را با هم گشته بوديم. هم‌سفری خوبی بودم؟ نه گمانم. يادت هست يکبار گفتم اگر شد و خواستی بيايی شايد با هم زندگی کنيم؟ هيچ‌وقت نگفتم که نفهميدم يک چنين حرفی را چرا زدم. خودت می‌دانی من آدم اين حرف‌ها نيستم. ولی آن لحظه دلم خواست بگويم و گفتم و هيچ‌وقت فکر نکردم عجب خبطی. چيز ديگری را هم نگفتم. وقتی گفتی چرا که نه، فکر کردم دنيا را به‌ام داده‌اند. ولی آخرش نيامدی. آمدنت راحت بود، قرار بود بيايی همين شهر، همين دانشگاه. گفتی می‌روی آن يکی. آن شهری که درست وسط قاره بود، همان که شهرش چهل‌ هزار نفر بود، همان که يک کشور با اينجا فرق می‌کرد. هيچ‌وقت جرأت نکردم بگويم نرو. شايد هزار بار پيش خودم گفتم. فکر کردم اگر بخواهد نمی‌رود، به حرف من نيست. حالا زياد فکر می‌کنم که کاش گفته بودم. هرچند می‌دانم باز هم می‌رفتی. چند ماه پيش شهرت را عوض کردی و آمدی نزديک‌تر. هزار کيلومتر جاده يعنی يک روز راندن با يک مرز سيم‌خاردار اواسطش. از آن موقع هزار بار يک نامه‌ی يک خطی نوشتم: «چقدر نزديک شدی.» و هر شب نفرستادم. امشب هم آن پسر را ديدم. در همين سايت‌هايی که می‌رويم می‌نويسيم زندگی‌مان بر چه منوال است که لعنت به همه‌شان که قرار است هميشه يادت بياندازند که زندگی برای تو نايستاده، حتی اگر برای من ايستاده است. آن پسری که دستش دور گردنت بود را با کنجکاوی نگاه کردم، آدم معقولی به نظر می‌آمد. جای من نشسته بود به خيالم. نمی‌دانم چرا صدايم لرزيد. دروغ می‌گويم، خوب می‌دانم. ولی مگر فرقی دارد. نمی‌دانم من که هميشه راحت می‌گفتم دوست دارم چرا هيچ‌وقت به تو نگفتم چه دوستت دارم، چه آن وقت که نمی‌دانستم، چه آن وقت که می‌دانستم. حالا هم که دير است، خيلی دير.
با عشق
ميم


- پيرمرد چه‌اش شده است؟ الان ديدم گربه‌ حنايی را زده زير بغل پله‌های برج فلک را می‌رود بالا. يک پله می‌گويد «باش» پله‌ی بعدی می‌گويد «پس هستم». يک حرف‌هايی از «قائم بالذات و بالغير» هم آن وسط می‌گفت.
- چيزی نيست، افسردگی‌اش دوباره برگشته. باز هم نمی‌داند بالاخره هست يا نيست. چند روز بعد خوب می‌شود.


جهنميان را هرگز نگفتند جهنم همين است.


حد اعلا‌ی تفکر يا ابتذال آن در دفاع از عقيده است بدون اعتقاد يا التزام بدان. نفرين يک چنين واقعيتی همان تصديق و تمجيد آن است.


نفرت بر زمين باير می‌رويد. بر جنازه درختان سوخته، چشمه‌های خشک شده. نفرت هرگز به خواست جوانه نمی‌زند. برای همين حضورش غنيمت است. نفرت حقيقی است، يک محرک است. نفرت را بايستی از گزند تساهل‌ها و تسامح‌ها حفظ کرد، نگذاشت پليدی‌اش را هيچ عشقی بپوشاند. نفرت هرگز زمينی را ترک نمی‌کند، کتمان‌اش مکن، نفرت بورز. اين حق است.


برسد به دست خدا.


باران‌های وقت و بی‌وقت اين روزها همان‌قدر بامزه‌اند که گم کردن يک گربه‌ی سفيد لای ملافه‌ها.


- درد ما همين بندهای ظرافت و لطافت است که محدودمان کرده‌اند به دنيای خيال و شعر و هنر. زندگی جدی‌تر از اين مسايل است آقا.
- بله، درست است. بايد همين‌طور باشد. ولی حالا چرا به اين‌ها رسيديم... از باد می‌فرموديد، بله از باد سپيد می‌فرموديد.


انگار قرار بود در پس تمام اين سياه‌مشق‌ها هدفی باشد. به روی خودش هم نمی‌آورد قرار بود مشق باشد و کمی شوق و ذوق و همين بس است ديگر برادر. قرار نبود بگويند به کجا چنين شتابان، يا خرامان. نگفتند هم. خودت را چه کنی که می‌پرسد برای چه؟ می‌نوشتم که خوش بود نوشتن و هست. پس اگر هست چرا هر روز باز از سر نو که چرا؟ نگو که شايد آن سوی اطلس خيالی بوده، که امروز خبر شده‌ای يک خيالی بوده و حالا هم گذشته، سوخته. خيال که شايد روزی لاکتابی بگيرانند لای صفحه‌هايت، که صدايت بالاخره پژواک داشته باشد. اين سر دنيا دور است، خيلی دور. آن‌قدر که بدانی خيالت سوخته، تمام شده. حالا بگرد دنبال دلگرمی برای نوشتن. بگرد تا بگردد.


ببينيد، البته منظورم اين است که بالاخره بايد کاری کرد. يعنی در حقيقت بايد يک کار ديگری، دقيقاً منظورم نوآوری و شکوفايی است. در اين راستا که، چهارچوب‌ها را بايد، منظور اينکه برای نوآوری و شکوفايی که حرف خوبی هستند، بايد نوآوری و شکوفايی داشت. فرمايش ايشان به حق است که ما بايد، البته که پيرو فرمايشات، همان‌طور که مستحضر هستيد رهنمودها ما را رهنمود می‌کنند که نوآوری و شکوفايی باشد و البته همين‌طور، به طور يقين اعلام می‌کنيم. متشکرم.


صفحه‌ی اول