عصر داشتند زير باران آهنگ‌های يونانی می‌زدند. يک حلقه از آدم‌ها دست هم‌ديگر را گرفته بودند دور بقيه می‌رقصيدند. بقيه هم سرجايشان قر می‌دادند. به يکی گفتم انگار فقط گربه‌ها از خيس شدن بدشان می‌آيد. گفت آره، ما آدم‌ها خيس شدن را دوست داريم. به خصوص اگر موسيقی متن‌اش يونانی باشد.


- آمدی گوشه دنج حوا.
- هوس ستاره‌ کردم. چرا اسم اينجا را گوشه‌‌ دنج حوا گذاشتيد؟
- برای اين‌که او پيدايش کرد. تا وقتی اين‌جا بودند هر شب می‌آمد يک مدتی دراز می‌کشيد ستاره‌ها را نگاه می‌کرد.
- ديشب ديدم پيرمرد آمده روی همين سبزه‌ها دراز کشيده.
- دلش که تنگ می‌شود می‌آيد اين‌جا.


بالاخره در بند آن خنده‌ی معصومانه‌ايم يا همان نگاه بی‌اعتنا؟


عرض شود حالا که ما در زبان می‌انديشيم و حتی زبان ما را می‌انديشد که البته بماند برای بعد، اين مسايلی که در بيان دچار کژفهمی و کژتابی می‌شوند و حتی نويسنده و متفکر اگر ضعف بيان نداشته باشند باز در پيچ و خمش به گونه‌ای گم می‌شوند که هرگز مقصود اصلی نويسنده جز بر او و حتی گاه بر او پوشيده است، بفرماييد چطور ممکن هستند. به عبارتی اگر زبان محيط بر اين تفکر است چطور ممکن است خارج از آن تفکری باشد که به زبان نيايد؟ البته ملتفت منظور بنده که هستيد؟ گذشته از اين خودتان چطوريد؟

دم‌نوشت: جوابيه ميثم صدر


- وطن، چه‌چيز ماست سرباز؟
- بستگی به موضع دشمن دارد قربان!


«... اتاق در يک طرف راهرو قرار داشت و طرف ديگر آپارتمان زير شيروانيِ او بود (که افراد ديگری در آن به سر می‌بردند). تا پيش از اسباب‌کشی من، از اتاق به عنوان يک انبار بزرگ استفاده می‌شد. همه‌جور اشياء دورريختی و خرده‌ريز را در آن ريخته بودند: دوچرخه‌های شکسته، نقاشی‌های به‌دردنخور، يک ماشين رخت‌شويی قديمی، قوطی‌های خالی تره‌بانتين، روزنامه، مجله و مقدار زيادی خرده سيم مسی. من همه‌ی اين اشياء را به يک گوشه‌ی اتاق کشاندم و نيمه‌ی ديگر فضا را اشغال کردم، که در پی دوران کوتاه تطابق و عادت کردن، کاملاً کفايت می‌کرد. آن سال‌ها تنها دارايی من يک تشک، يک ميز کوچک، دو صندلی، يک اجاق برقی، مقداری وسايل آشپزخانه و يک کارتن کتاب بود. اين‌ها کمترين وسايل برای زنده ماندن بودند، اما من واقعاً در آن اتاق خوشبخت بودم. همان‌طور که ساچز در نخستين باری که به ديدم آمده بود گفت: پناهگاهی برای درون‌گرايی است، اتاقی که تنها کنش ممکن در آن انديشيدن است...»
پل استر، هيولا، برگردان خجسته کيهان، نشر افق


عصر با چند دعای ايرلندی آمرزيده شدم. قدم می‌زدم که ديدم پيچک آرام آرام روی شانه‌ام سبز شد. جان که گرفت تاب خورد به پايين و دور بازويم پيچيد. بعد سرش را بالا گرفت و برگشت به شانه‌ام و از پشت گردنم خم شد به پايين. يک وجبی که رفت خوابش برد. تا خانه بی‌سر و صدا راه می‌رفتم و به دختر‌هايی که از کنارم می‌گذشتند چشمک می‌زدم.


خودت زودتر از عکس‌ها کهنه شدی مرد.


هوا هنوز بهاری است و می‌بارد و نمی‌بارد، حالا هم ابری است. نشسته‌ام روی يکی از صندلی‌های کافه که پيش‌روی کرده به محدوده‌ی پياده‌رو. کشف جديدم بستنی رام می‌خورم و از جان دل تأييد می‌کنم دزدان دريايی از عرق خوب سرشان می‌شده که هميشه رام داشتند. پيرمرد شکم‌گنده‌ای با شلوار سفيد و پيراهن آستين‌کوتاه آبی دارد می‌آيد. دنبالش هم يک فقره متکای پشمالو راه می‌رود و بو می‌کشد. يک ماشين آتش‌نشانی با داد و بيدار رد می‌شود، بعد يکی ديگر، بعد يکی ديگر. پشت‌بندش در عرض چند ثانيه باران شروع می‌کند. از اين باران‌هايی که سر تا ته بيست دقيقه هستند ولی در همان مدت چنان هارت و پورتی راه می‌اندازند که آدم را سيل می‌برد. پيرمرد رسيده جلويم و چترش را باز کرده. يک نگاهی به ماشين‌های آتش‌نشانی می‌اندازد، يک نگاهی به آسمان، يک نگاهی به من که عين گوسفند نگاهش می‌کنم. با تأسف سری تکان می‌دهد و با متکا دور می‌شود.


- انتظار رقص مستانه حوريان داشتی؟
- شايد. می و ساقی کو؟
- شما را به چه بشارت داده بودند؟


فرد گفت «خب، من برم سر کارم. برم پرس چوب. تو می‌خوای چه کار کنی؟»
گفتم «فکر می‌کنم بنويسم. مدتی روی کتابم کار می‌کنم.»
فرد گفت «به نظر بلندپروازانه می‌آد. کتابت همون‌طور که معلم مدرسه گفت راجع به آب و هواست؟»
«نه راجع به آب و هوا نيست.»
فرد گفت «خوبه، من دوست ندارم کتابی راجع به آب و هوا بخونم.»
گفتم «تو اصلاً کتاب خونده‌يی؟»
فرد گفت «نه. نخونده‌م، ولی فکر نمی‌کنم دوست داشته باشم اين کار رو با خوندن يک کتاب راجع به ابرها شروع کنم.»
ريچارد براتيگان، در قند هندوانه، برگردان مهدی نويد، نشر چشمه



بنا بر اطلاعات وارده در خصوص وقايع غير مترقبه رخ داده در منتهی اليه سلسله جبال شمالی که منجر به فعاليت‌های مشکوک طوفانی شده‌اند، مسير مأموريت از شمال-شمال شرقی به شرق-جنوب شرقی اصلاح شده و با در نظر گرفتن تبعات غير منتظره اين تغيير مسير، بازه زمانی عمليات با توجه با اصل تساهل و تسامح ابلاغ شده توسط کميته عالی به مقدار مقتضی افزايش يافته و دستورات لازم به ستاد مقصد ارسال شده است. در ضمن با توجه به حضور يک دبيرستان دخترانه در مسير جديد، از آن باد والامقام انتظار می‌رود در کمال وقار و متانت و با عزت نفس انتظار رفته رفتار نموده و کاری به دامن‌ دختران نداشته باشد.


من به اينکه چه کسی موجودات را خلق کرده است کاری ندارم، اما فکر می‌کنم زرافه‌ها و کرگدن‌ها ظاهر خيلی خنده‌داری دارند.
کورت ونه‌گوت


- پيرمرد کجاست؟
- الان پيشش بودم. نشسته لب پرتگاه دارد پايين را تماشا می‌کند. آن‌جا يک گروه راهب در تبت داشتند چند تا حلقه‌ی سنگی را از يک ميله به ميله‌های ديگر منتقل می‌کردند ولی با يک قوانين خاصی. چند قرن است مشغولند و هنوز چند هزاره کار دارند. آن‌ها می‌گويند روزی که همه‌ی سنگ‌ها به ميله آخر برسند دنيا تمام می‌شود. پيرمرد هم نشسته ببيند دنيا کی تمام می‌شود. من حوصله‌ام سر رفت برگشتم. اين گربه‌ حنايی من را نديدی؟
- ها، آن. يکی از پری‌ها خيلی قربان صدقه‌اش می‌رفت منم دادمش بهش.
- تو چی کار کردی!؟


هر روز پيچيده‌تر شدن آدمی به چشم نمی‌آيد. شايد چون آن‌چه می‌بينی همان جوش و خروش قديمی برای خوردن و شهوت راندن است و گمان بر آن است که طبيعت انسان تغييری نکرده است و نيازهايش هم. ولی آدم‌ها شهرها را ساخته‌اند، مدرن شده‌اند، تنها شده‌اند، لايه‌لايه شده‌اند و در لايه‌های زيرين‌شان پيچ خورده‌اند. ديگر نه عشق‌ها ساده‌اند، نه خانواده‌ها مقدس، نه باور‌ها پايدار و نه هيچ‌چيز همان مانده است. البته همه از اين تغيير خبر ندارند و هنوز هم خود را در آينه‌های ساده‌ی قديمی تماشا می‌کنند. بگذار بکنند. آدم‌هايی هستند که اين لايه‌ها را پس زده‌اند و خم و تاب‌ها را ديده‌اند و وصف‌شان می‌کنند، می‌نويسندشان و از توی تازه برايت می‌گويند تا از زيستن در دنيای نو غرق لذت شوی.



«...بعضی وقت‌ها آدم خجالت می‌کشه و بعضی وقت‌ها می‌خواد ديوونه بشه. اما اگه ادامه بدی اون وقت يواش يواش می‌زنی زير همه‌چيز. مخصوصاً نبايد دنبال عوض کردن دنيا بود. دنيا خيلی وقته راه افتاده. از همون اولش هم بد راه افتاده بلافاصله هم راهش کج شده و توی اين راه کج هم خيلی جلو رفته. حالا هيچ‌کس نمی‌دونه تو کدوم جهنم دره‌ای سرگردونه و ما رو هم با خودش می‌بره. هيچ‌کس هم نيست که دست آدمو بگيره. همه مثل همند. من از همه‌ی اين قديس مديسا و آباء کليسا و منجی‌های بشريت خسته شده‌ام. مسأله ديروز و امروز نيست. خيلی وقته که وضع همينه. حتی اگه از چين يا کوبا سر در بياره. تا خرخره توش فرو رفتيم. اين دنيا رو هر جوری خرابش کنی و بخوای از سر نو بسازی غير از همينی که هست نمی‌شه. مسأله علميه. مو لای درش نمی‌ره...»
رومن گاری، خداحافظ گری کوپر، برگردان سروش حبيبی، انتشارات نيلوفر


من از کنکاش در روال تبلور خسته نمی‌شود. منظورم تبلور ذهن است يا تبلور جان، پختگی انسان. گمانم درک منشأ خلاقيت‌های ساده که در نهايت منجر به خلق می‌شود کار را از تصادفی بودن خلق به نظم می‌رساند. اين کنکاش يک نوع انسان‌شناسی بايد باشد که انسانش گاه خود است گاه ديگری. وقتی منبعت ديگری و ديگران است کارت چيزی است از جنس الگويابی بين دريايی از مخلوقات انسانی که می‌توانند هنری باشند يا نباشند. وقتی می‌خواهی خودت را بشناسی راهی جز مرور هزارباره‌ی گذشته‌ات نداری. کدام متن؟ متن‌های تاريخ‌دار يا نوشته‌های ابدی؟ کدام ديالوگ با کدام ديگری؟ کدام مونولوگ؟ کدام الهام؟ کدام مستی؟ فقط گه‌گاه ترس برمی‌دارد نکند اين مرور چيزی شود از دست حلقه‌ی باطل تاريخ‌معاصرنويسان که ديگر نمی‌نويسند که به کار کسی بيايد، می‌نويسند چون از نفس کنکاش لذت می‌برند.


به دنيا آمدن در کشوری که اين‌قدر بلند و باريک است بايد خيلی مفرح باشد.
نلسون آلگرن (نويسنده‌ی آمريکايي) خطاب به خوزه دو نوسو (نويسنده شيليايي)


«...شب و روز در اين باره فکر می‌کردم؛ در واقع نمی‌توانستم درباره‌ی چيز ديگری فکر کنم. راستش اين اولين فرصتی بود که برای فکر کردن به چيز ديگری داشتم؛ يا بايد بگويم: به چيزی فکر کردن تا آن وقت مقدور نبود. چون اولاً چيزی نبود که بشود درباره‌اش فکر کرد و ثانياً علامت‌هايی که بشود با آن‌ها فکر کرد وجود نداشتند. ولی از لحظه‌ای که آن علامت به‌وجود آمد برای هر متفکری ممکن شد به يک علامت و در نتيجه همان علامت من فکر کنند، به اين صورت علامت هم چيزی بود که آدم می‌توانست درباره‌اش فکر کند و هم خودش علامت چيزی بود که به آن فکر می‌شد.
بنابراين وضعيت از اين قرار بود: علامت به کار نشان گذاشتن روی يک‌جا می‌آمد، ولی در عين حال به اين معنی بود که آن‌جا به خودی خود يک علامت است (علامت مهم‌تر بود چون کلی جا وجود داشت ولی فقط يک علامت بود) و باز در عين حال آن علامت مال من بود، علامت من، چون تنها علامتی بود که من ساخته بودم و من تنها کسی بودم که علامتی ساخته بودم. مثل اسم بود، اسمی برای آن نقطه، و اسم من که در آن نقطه علامت گذاشته بودم. خلاصه‌اش کنم، تنها اسم موجود برای همه‌ی چيزهايی بود که اسمی می‌خواستند...»
کمدی‌های کيهانی، ايتالو کالوينو، برگردان ميلاد زکريا، انتشارات پژوهه


به يکی گفتند برو بزرگ بزرگ حرف بزن، رفت گفت فيل، شتر. حالا حکايت ماست آقای صلاحی. عصری نشسته بودم منتظر يک واقعه بزرگ که بالاخره بلکه تقی به توقی بخورد فرجی حاصل آيد؛ به جايش آسمان قرمبه آمد. آسمان قرمبه هم نه از آن‌ها که شنيده‌ايد. يک چيزی بود آدم را خوف برمی‌داشت نکند آسمان آمده باشد پايين. رفتم دل‌نگران يک نگاهی انداختم ديدم نخير، به حمدالله سر جايش است. بعد انگار اصلاً منتظر بود دو وجب سرم را بيرون ببرم. انگار شيلنگ آب روی سر آدم گرفته باشند. يعنی دق‌دلی‌اش را خالی کرد. باران نبود، سيل بود. پيش خودم گفتم پس بيرون رفتن که هيچ، لااقل صدای باريدنش که خوش است. تا به ذهنم برسد بروم يک زهرماری از يخچال بردارم به باران بگويم نوش و پشت‌بندش يک پوزخند تقديمش کنم، قطع شد. قطع شد يعنی يک دفعه نيست شد. انگار نه خانی آمده، نه خانی رفته. پس اين بابا کو؟ جل‌الخالق.


جمله‌ای که در روز رستاخيز باعث تخفيف در مجازات می‌شود: ما از همان ابتدا نيز علاقه‌ای به به دنيا آمدن نداشتيم.
کورت ونه‌گوت


«...افرادی که از ديدن نقاشی‌ها، تصاوير چاپ شده يا هر چيز ديگر لذت می‌برند به ندرت می‌توانند با تصاويری که از خالقشان چيزی نمی‌دانند ارتباط برقرار کنند. اين هم مسأله‌ای اجتماعی است، نه علمی. هر اثر هنری نيمی از گفتگويی بين دو انسان است و اگر بدانی چه کسی با تو حرف می‌زند، اين امر کمک شايانی به فهم اثر می‌کند. آيا شهرت آن هنرمند به خاطر جديت، مذهبی بودن، رنج‌ها، شهوانيت، انقلابی بودن، صداقت يا لطيفه‌هايش است؟ تقريباً هيچ تابلوی مطرحی نيست که به دست هنرمندی بی‌نام و نشان خلق شده باشد...»
کورت ونه‌گوت، زمان‌لرزه، برگردان مهدی صداقت‌پيام، انتشارات مرواريد


«...پدرم کورت سينيور که در ايندياناپليس معمار بود سرطان داشت. پانزده سال پس از خودکشی همسرش، پليس اتومبيل او را به جرم ردکردن چراغ قرمز متوقف کرد و تازه معلوم شد که او بيست سال بدون داشتن گواهينامه رانندگی می‌کرده است.
می‌دانيد پدرم به افسری که جلويش را گرفت چه گفت؟
خب شليک کن...»
کورت ونه‌گوت، زمان‌لرزه، برگردان مهدی صداقت‌پيام، انتشارات مرواريد


از خاکش سرشت. آسمانيش خواند. به خاکش بازگرداند.


- آمدی؟
- آمدم.
- باران می‌آيد؟
- نم‌نمک.
- چرا چتر برنداشته بودی. گفتم عصر قرار است ببارد.
- فکر نمی‌کردم برگردم.


صفحه‌ی اول