Travellers would soon start to forget their journeys. But before long, they would grow curious once more about Dubrovnik and Prague, and regain their innocence with regard to the power of beaches and medieval streets. They would have fresh thoughts about renting a villa somewhere next year. We forget everything: the books we read, the temples of Japan, the tombs of Luxor, the airline queues, our own foolishness. And so we gradually return to identifying happiness with elsewhere: twin rooms overlooking a harbour, a hilltop church boasting the remains if the Sicilian martyr Saint Agatha, a palm-fringed bungalow with complimentary evening buffet service. We recover an appetite for packing, hoping. We will need to go back and learn the important lessons of the airport all over again soon.
A week at the Airport: A Heathrow Diary, Alain de Botton

به من گفته بودند کار دنیا لنگ نوشته شدن این است که بنویسم کار دنیا لنگ نوشته شدن این نوشته است. کار دنیا به آن جدیت که گفته بودند نیست وگرنه لنگ نوشته شدن این که کارش لنگ این نوشته مانده، نمی‌ماند. حالا که نوشتم به گمانت کار دنیا راه افتاد یا نه؟


از در دو لنگه که می‌گذری وارد یک محیط بزرگ و تاریک می‌شوی. از اکوی قدم‌هایت حس می‌کنی یک سالن است، ولی آن قدر تاریک است که نمی‌توانی تخمین بزنی چقدر بزرگ است. بیست سی قدم جلوتر دو عکس به دیوار زده‌اند و به‌شان نور تابانده‌اند. هر دو عکس از انتهای نورانی یک دالان گرفته شده‌اند. دالان‌ها از درخت‌هایی شکل گرفته‌اند که فشرده به هم دیوارها و سقف دالان را ساخته‌اند و در انتهای دالان فضای باز سر سبز و روشنی هست. انگار بعد از گشت و گذار در یک باغ مخفی تنگ و باریک، داری به قسمت‌های همیشگی و نیمکت‌دار باغ برمی‌گردی. وقتی تابلوها را دیدی و برمی‌گردی درست لحظه‌ای که می‌خواهی از سالن خارج بشوی بی‌مقدمه صدای ناقوس‌ها بلند می‌شوند. از بلندگوهای روی سقف سالن صدای نامنظم چندین ناقوس کلیسا بخش می‌شود، بلند و با ریتم‌های مأنوس ولی شکسته شده. ناقوس‌ها برای مدت طولانی دلنگ دلنگ می‌کنند و ساکت می‌شوند.
این در حقیقت کاری بود از خواهران ویلسون در زیرزمین موزه هنرهای معاصر مونترال به نام «سکوت از پشت دوبار سریع‌تر است». خواهران کار را در اصل برای اجرا در یک قلعه قدیمی انگلیسی آفریده‌اند و صدای ناقوس‌ها را هم از کلیسای روستای نزدیک قلعه ضبط کرده‌اند. این لینکش (عکسش همان عکس‌ها نیست) و این صدای ناقوس‌ها.


«... ذهن سرباز - که تو باشی - بیش از هر چیز دیگر خواهان دقت در جزئیات است. همین جور که جزئیات از چنگت می‌گریزد، دلت می‌خواهد خودت را آماج تیرها کنی: نگذار قصه‌ات که تمام شد آدم‌هایی که جنگ را ندیده‌اند با انبانی از آن دروغ‌ها که خیال آدم را راحت می‌کند بروند پی کارشان. همه‌ی دروغ‌ها را بریز دور. نگذار دوست‌دختر وینسنت خیال کند وینسنت قبل مرگش سیگار خواسته. نگذار فکر کند که با شجاعت خندیده، یا قبل مرگ جملات قصار پرمعنی صادر کرده...»
جی. دی. سلینجر، غریبه، از کتاب هفته‌ای یکبار آدمو نمی‌کشه، برگردان امید نیک‌فرجام و لیلا نصیری‌ها، نشر نیلا


صفحه‌ی اول