ورشو خيلی خبر خاصی نيست. به قول معمار ميانسالی که در گروه‌مان است فقط يک شهر است. بی‌دليل هم نيست. در جنگ جهانی دوم هشتاد و پنج درصد شهر نابود شده. يعنی تقريباً چيزی نمانده که بشود بهش گفت شهر. بعد از جنگ کمونيست‌ها همه‌چيز را از نو ساخته‌اند. خود لهستانی‌ها دوست دارند بگويند خودمان شهر را بازساختيم ولی وقتی می‌پرسی با کدام پول به دوردست‌ها نگاه می‌کنند. خلاصه حضرات نازی خدمتی که به ورشو کرده‌اند در رديف خدمات‌شان به يهودی‌ها بوده.
زبان‌شان از گروه اسلاو است. شبيه به روسی است و بدون آموزش حدوداً می‌فهمند روس‌ها چه می‌گويند. راهنما می‌گفت چک‌ها زبان لهستانی را کامل می‌فهمند ولی ما از زبان آن‌ها چيز زيادی سر درنمی‌آوريم. چيزی که می‌نويسند و چيزی که می‌خوانند مقدار قابل توجه‌ای تفاوت دارد و در اين زمينه فرانسه خط بسيار خواناتری دارد. اين حرکه‌ها و اکسان‌های اطراف حروف که کماکان بايد اسم بهتری داشته باشند، در نوشتار لهستانی فت و فراوانند. يک قلاب دارند گير می‌کند به گوشه پايين راست حرف اِی و خوانده می‌شود اين (بر وزن عيب). يک حرفی دارند که من عاشقش شدم. وسط دسته‌ی حرف اِل يک خط اريب و کوتاه بکشيد. من اسمش را گذاشتم ل قرتی، صدايش هم هيچ دخلی به ل ندارد، خوانده می‌شود وو يا دقيق‌تر دابليوی انگليسی. يک چيز بامزه اينکه راهنما هم اعتقاد داشت زبان مجارها عجيب و سخت است و می‌گفت اصلاً همه در اروپا با زبان اين‌ها مشکل دارند، بس که شبيه هيچ چيز نيست و سخت است و ناآشنا. نتيجه می‌گيريم سعی کنيم جزيره‌ی زبانی نباشيم.
اصولاً جزو عشاق تاريخ نيستم. اين‌ها هم يک زمانی از اطراف خزر کوچ‌نشينان‌شان آمدند و زمانی برای خودشان آدمی بودند و حتی يک موقع به اطريشی‌ها کمک کردند که وين را عثمانی‌ها نگيرند. بعدها آنقدر با روس و پروس و سوئد جنگيدند تا ضعيف شدند و قرن شانزده يا هفده کلاً مملکت تقسيم شده بين روس و پروس و اطريش و يک صد سالی در نقشه نبودند. بعد از جنگ اول باز تشکيل شدند تا جنگ دوم و نازی‌ها و بعد هم کمونيست‌ها. نقداً هم سر اينکه يک صليب جلوی کاخ رياست‌جمهوری باشد يا نباشد کاتوليک‌ها و سکولارهای‌شان دست به يقه شدند. خود صليب که چيز چوبی زشتی بود که آدم فکر می‌کرد قباحت دارد سر اين داد و هوار راه انداختن. کم مذهبی نيستند. بين سی تا چهل درصد‌شان هر يکشنبه می‌روند کليسا و فقط چهار پنج درصد خود را بی‌دين معرفی می‌کنند.
مثل همه‌ شهرهای بزرگ اروپا يک قسمت قديمی دارند که تقريباً از نو ساخته شده است. عکس‌های بعد از جنگ که می‌بينيد فکر می‌کنيد بمب اتم در شهر انداخته‌اند. هر روز ساعت يازده و ربع صبح از پنجره‌ی کاخ سلطنتی با يک شيپورمانندی آهنگی می‌زنند به ياد ساعت حمله‌ی آلمان‌ها به شهر. آلمان‌ها همان اوايل حمله نيمی از شهر را نابود کرده‌اند. اواخر جنگ يک قيام شصت و سه روزه رخ داده و آلمان‌ها بعد از سرکوب قيام باقی شهر را تخريب کرده‌اند. گويا هيتلر از لهستانی‌ها به صورت خاص تنفر داشته. در حين همان قيام ارتش سرخ رسيده بوده به شرق رودخانه‌ای که از ميان شهر رد می‌شده. نشسته سرکوب قيام را تماشا کرده و هيچ تکان نخورده و بعد از عقب‌نشينی نازی‌ها فاتحانه وارد شهر مخروبه شده. اين قضيه عدم محبوبيت لهستانی‌ها هنوز برقرار است. راهنمايمان با لحن مظلومی می‌گفت نمی‌دانم ما را چرا هنوز در آلمان و انگليس و غيره دوست ندارند.
گتوی يهودی‌ها زمينی به وسعت سيصد هکتار بوده، شايد يک سوم شهر. چهارصد هزار يهودی لهستانی و چکی و ... درش ساکن بودند. حدود صد هزار نفر از گرسنگی مردند و باقی به اردوگاه‌ها فرستاده شدند. آن اواخر کار بيست هزار نفری که مانده بودند شورش کردند، نه برای رهايی، برای مردن شرافتمندانه. نازی‌ها هم همه را کشتند، تک و توک نجات پيدا کردند. آن بيست هزار نفر سه هفته بدون هيچ سلاح گرمی مقاومت کردند. آخر کار نازی‌ها خانه‌ها را آتش می‌زدند تا با کسانی که داخلشان بودند بسوزند. الان جای ايستگاه قطاری که يهودی‌ها را به اردوگاه می‌برده، بنای يادبودی ساخته‌اند. يک موزه‌ی يهود معظمی هم در حال ساخت است.
از زمين و زمان عکس و پوستر شوپن می‌بارد که قهرمان ملی‌شان است. بهش می‌گويند سرباز رمانتيک چون از پاريس با سمفونی‌هايش با روسی‌ها حاکم بر لهستان (زمانی که کشور سه قسمت بوده) می‌جنگيده. الان قلبش در يکی از کليساهای اين حوالی مدفون است. نمادشان يک پری دريايی است که حافظ شهر بوده و خواهر آن پری دريايی معروف دانمارکی‌ها است. شهر الان يک شهر معمولی در حال گسترش است. اصلاً به زيبايی پراگ و بوداپست نيست. در زمينه‌هايی به قول ابوی و خانم والده شبيه مسکو است. زيرساخت چندانی ندارد، يک خط مترو فقط. شهر يک رودخانه دارد با هشت پل که گويا برای جمعيت دو و نيم ميليونی کم است و هميشه در پل‌ها ترافيک دارند.
جلوی هتل ما بنای بسيار عظيم چهل پنجاه طبقه‌ای هست در وسط يک ميدان بزرگ که هديه‌ی استالين است. در مسکو هفت‌تا از اين برج‌ها وجود دارد که به هفت خواهران معروفند. استالين غير از اينجا به بخارست و ليتوانی يا استوانی يا آن يکی هم از اين برج‌ها عطا کرده. الان احساسات ضد و نقيضی در مورد اين سازه دارند. يک سری دوستش دارند و يک سری به عنوان نماد زمان کمونيسم می‌خواهند خرابش کنند. تصميم گرفتند ميدان دورش را بفروشند به ساختمان‌سازها که اين حضرت بشود يک برج بين برج‌های ديگر و ابهتی که الان دارد بشکند. خود برج الان موزه است و تالار تئاتر و سينمايی که فيلم‌های هاليوودی پخش می‌کند و خلاصه طنز غريبی است. زمان کمونيست‌ها يک سری چيزها بهتر بوده، ورود به دانشگاه راحت‌تر بوده، کار پيدا کردن ساده‌تر و امنيت بيشتری بوده چون همه از پليس می‌ترسيدند. ولی به روايت خودشان بدبختی آن موقع بيشتر از خوشبختی‌اش بوده.
مملکت کشاورزی است و اين اواخر توريسم. يک سری معادن نمک و ذغال‌سنگ هم دارند. البته اين توريسم زياد به ورشو محسوب نمی‌شود، اين چند روزه جز خودمان توريست چندانی نبود. همه می‌روند کراکف که پايتخت قديمی است و به قول خودشان شهر فرهنگ و تفريح است در مقابل ورشو که شهر کار و سياست است. شهر ديدنی‌شان کراکف است گويا و اين ورشو زياد خبری نيست.
فردا برمی‌گردم مونترال.


روز آخر بوداپست بالاخره فهميدم يحتمل بومی‌ترين ويژگی مجارها چيست، صنايع دستی. حالا يا واقعاً دستی در صنايع دستی دارند يا خوب بلدند توريست رنگ کنند. روز آخر مصادف بود با روز ملی‌شان که يا مملکت‌شان تشکيل شده بود يا آزاد شده بود يا يک چنين چيزی. اطراف کاخ سلطنتی سابق که الان سه تا موزه شده بود غرفه‌های صنايع دستی گذاشته بودند و غلغله بود. همه‌کار هم بود. از طراحی روی بوق استخوانی و دفترسازی و مليله‌دوزی (يا چيزی شبيه آن) و سفال‌گری تا آهنگری. قسمت خوشايند قضيه اين بود که حضرات همان‌جا حصير می‌بافتند يا پشم می‌ريسيدند. واقعاً تماشای کارشان لذت‌بخش بود. قيافه‌هايشان هم عموماً ديدنی بود. سر و وضع روستايی و قرون وسطايی داشتند، سبيل‌های از بنا گوش در رفته و خانم‌هايی با پيش‌بند‌های بلند آبی. يک پارچه‌ی آبی پررنگ دارند با نقش‌های ريز سفيد که يک جور پارچه ملی‌شان است. ملتفت نشدم چطوری پارچه ملی دارند. عصر رفتيم پراگ.
پراگ واقعاً زيباست. يعنی هر چه گفتند راست گفتند. پاريس شرق‌ است. نه چون شبيه پاريس است، چون کاراکتر دارد و قديمی است و پر از ديدنی است و عالمی است. پراگ از به هم پيوستن چهار شهر قديمی شکل گرفته برای همين بافت قديمی‌اش بسيار مفصل است. مثل باقی شهرهای دنيا مرکز قديمی شهر تشکيل نشده از ده بيست بلاک شهری. از اين سر تا آن سر بافت قديمی يک ساعت پياده‌روی است. سالم هم مانده. گمانم در جنگ دوم بمبارانش نکردند. لابد دلشان نيامده، مواظبش بودند.
تاريخ‌شان هم مثل باقی اروپای شرقی است. قبايل اسلاو قرن ششم آمدند مستقر شدند و بودند تا هابسبورگ‌ها سرشان خراب شدند تا جنگ اول. البته اکثر زيبايی شهر را مثل مجارها مديون اطريشی‌ها هستند. بعد از جنگ دوم گير کمونيست‌ها افتادند تا انقلاب مخملی‌شان. اين وسط يکبار پروتستان‌ها ريختند داخل قلعه و حاکم و نايب کاتوليک هابسبورگی را از بالای بارو پرت کردند پايين. حضرات روی کپه‌ی پشگل افتادند و زنده ماندند. کاتوليک‌ها هم که از شمر امام‌زاده علم می‌کنند گفتند معجزه است و سی سالی بين پروتستان‌ها و کاتوليک‌هايشان جنگ شده و آخرش هم کاتوليک‌ها جنگ را بردند.
خط‌شان بالای حروف حرکه زياد دارد، همان که در فرانسه می‌گويند اکسان، البته يقيناً اسم دقيق‌تری برای اين موجودات وجود دارد. بامزه بود که برای کلمه‌ی پست بالای س يک چيزی دارند که می‌کندش ش، يعنی می‌خوانندش پشتا. فکر کنم کم ملتی پست را يک چيز ديگری بخواند. زبان‌شان طبعاً ريشه اسلاوی دارد و هم‌خانواده روسی و لهستانی است. چون شبيه روسی است به گوش خيلی ناآشنا نيست. انصافاً زبان مجاری چيز غريبی بود. زبان هم‌سايه‌شان اسلواکی با چک تقريباً يکی است. يعنی در يک مکالمه هر دو حرف همديگر را خوب می‌فهمند. اسلاوها بودند که خواستند از چک‌ها جدا شوند. به قول راهنمايمان می‌خواستند نشان بدهند بلدند خود را اداره کنند. بعد هم از طريق پارلمان مسالمت‌آميز جدا شدند. با به قول راهنما حالا خيلی‌هايشان پشيمانند. به نظر می‌آيد هر چه به درد بخور بوده، از تاريخ و اعتبار و غيره، دست چک‌ها مانده.
خودشان را ملت صلح‌طلب و منعطفی می‌دانند. نمی‌دانم ميراث کمونيسم است يا نه، ولی حوالی شصت درصد خود را معتقد به هيچ دينی نمی‌شمارند. گمانم به کمونيست‌ها ربطی نداشته باشد، چون لهستان هنوز مذهبی است. گويا خرده بورژوازی قوی‌ای داشتند چون هيچ احساس نمی‌کنيد مملکت کمونيستی بوده. پر از مغازه‌های ريز ريز است که نمی‌شود همه‌شان در اين بيست سال پيدايشان شده باشند. کل شهر نسبت به بوداپست از لحاظ شهری و تاريخی و فرهنگی غنی‌تر به نظر می‌رسد. جماعت سر و وضع شيک و مرتب‌تری دارند. اصلاً مهر اين ملت به دلم افتاده. طبعاً کنار بافت قديمی، شهر جديد هم هست که گويا کمی بی‌قاعده گسترش پيدا کرده. ملت پراگ عموماً در حاشيه شهر زندگی می‌کنند و وسع‌شان برسد عموماً يک ويلا مانندی بيرون شهر دارند که آخر هفته‌ها بروند استراحت.
آن چهارشهر کهنه، اولی قلعه است که الان هم دفتر رئيس‌جمهور آنجاست. وسط قلعه کاتدرالی هست که به شکل احمقانه‌ای بزرگ ساخته‌اندش. انگار يک فيل را بگذاری داخل پاسيو. شهر دوم کنار قلعه است و اعيان نشين بوده. پر از باغ است. تصور بفرماييد قلعه بالای کوهی است و شهر دوم در حاشيه و کوهپايه. تمام اين شيب را طبقه طبقه باغ‌ ساخته‌اند. انگار باغ‌های معلق بابل. نيم ساعتی با پله‌ها از لای اين باغ عدن آمديم پايين و حظی برديم. شهر سوم مال يهودی‌هاست، يعنی بود. الان هزار نفر يهودی در پراگ نمانده. جالب اينکه قرن شانزده اينجا را ديوار کشيده بودند دورش و گتو بوده و حتی يهودی‌ها را مجبور کرده بودند يک بازوبند با دايره زرد به نشانه شرم بپوشند. از تمام آن دنگ و فنگ چند کنيسه و يک قبرستان مانده. پاک‌شان کردند.
شهر آخر هم به اسم شهر قديمی شناخته می‌شود و ميدان اصلی‌اش اصلی‌ترين جاذبه توريستی است. يک ساعت قديمی دارند از قرن چهارده که سه جور ساعت بابلی و بوهمی قديمی و آلمانی را همراه با محل ماه و خورشيد در دايره البروج و چند چيز ديگر نشان می‌داده. ساعت بابلی بين طلوع و غروب را به دوازده ساعت قسمت می‌کرده. در نتيجه طول يک ساعت در طول سال ثابت نبوده و کم و زياد می‌شده، شب‌ها هم ساعت لازم نداشتند. ساعت بوهمی بيست و چهار ساعته بوده ولی شروعش با غروب آفتاب بوده، يعنی در طول سال می‌چرخيده. ساعت آلمانی هم همان ساعت خودمان است که چون آلمان‌ها بردندش پراگ شده ساعت آلمانی. حالا همه‌ی اين‌ها را با آن بند و بساط دايره البروج روی يک صفحه ساعت نشان می‌دهند. هزار تا عقربه داشت و کمان از اين‌جا به آنجا و يک چيز قاراشميشی بود که مجبور شدم يک راهنما بخرم يک ساعتی بررسی کنمش بفهمم اين ساعت را چطور می‌شود خواند. سر ساعت هم دنگ و دونگ می‌کرد و چهار تا مجسمه پليدی اطرافش تکان می‌خوردند، خودپسندی و طمع و مرگ و ترک. ترک هم پليدی بوده چون عثمانی‌ها هميشه در حال حمله به پراگ بودند ولی موفق نشدند بگيرندش.
اسم قديمی چک بوهميا بوده. الان بوهميا غربش است و شرقش موراويا است. کريستال چک را برای همين بوهمی می‌گويند. من تازه ملتفت شدم. کريستال از در و ديوار می‌بارد. می‌روی داخل مغازه، يک جوری چيدن‌شان انگار ليوان يک‌بار مصرف است. بعد می‌بينی اين فنقلی که داشتی در تراش‌هايش کنکاش می‌کردی به اندازه درآمد شش ماه‌ات می‌ارزد. به اعتقاد من به کريستال‌هايشان به حد کافی احترام نمی‌گذارند. برای کافکا موزه دارند. کلاً موزه برای نويسنده چيز مفرحی است. عکس از محل زندگی‌اش گذاشته بودند و زن‌های زندگيش و برش‌هايی از نامه‌هايش. پايين هم از مسخ و قصر و محاکمه و غيره سعی کرده بودند با چند اثر تجسمی و نمايشی يادی بکنند.
امروز عصر رسيديم ورشو. نتراشيده به چشم می‌آيد. حواستان باشد بعد از پراگ برويد خانه. هر جا برويد تو ذوق‌تان می‌خورد.


دو روز است فکر می‌کنم می‌شود گفت مجارستان در حسرت گذشته‌ی باشکوه‌اش است، بعد می‌بينم جدا از اينکه جمله‌ی عهد بوقی و مزخرفی است، اينجا اصلاً صدق نمی‌کند. کدام گذشته‌ی باشکوه؟ هزار سال پيش هفت قبيله‌ی مجار از آسيای مرکزی آمدند اينجا مجارستان را تشکيل داده‌اند. برای خودشان چهارصد پانصد سالی بودند تا ترک‌های عثمانی آمدند و صد و خرده‌ای سال حکومت کردند. بعد هم اطريش آمده و بعد از آن هم شوروی. اين گذشته‌ی با شکوه جز چند تا قديس چيزی از خودش باقی نگذاشته. از اين وسطی‌ها هم کل اثر عثمانی‌ها به يکی دو محراب و حمام در بوداپست محدود مانده و باقی زيبايی شهر دست‌پخت اطريشی‌ها است با سبک خودشان که زيباترش در اروپای مرکزی هست. خلاصه خبر خاصی از زيبايی بومی اينجا نيست.
بوداپست دو شهر است، بودا و پست. با يک شهر ديگر به اسم بودای کهنه قرن نوزدهم تصميم گرفتند بشوند يک شهر و شدند. بودايشان به نظر اعيان‌نشين‌تر می‌آيد. ما بالای يک کوه هستيم در بودا. کنار کاخ سلطنتی سابق. از آن وضعيت‌ها که شهر زير پايمان است و منظره داريم پز دادنی و غيره. خودشان جماعت خوش‌هيکلی هستند. خوشگل نه چندان ولی قد بلند و خوش ترکيب و خيلی وقت‌ها موسياه که ترکيب زياد مرسومی نيست. زبان‌شان هند و اروپايی نيست. آدم عادت ندارد يک زبانی به حروف لاتين نوشته شود و اين همه ناآشنا باشد. از يونانی ناآشناتر است. يک پاراگراف متن می‌خوانی و دريغ از يک کلمه يا صدا يا حرف اضافه آشنا. نزديک‌ترين قوم و خويش زبان‌شان فنلاندی است و گمانم استونيايی. اينترنت گران مجال ويکی‌پدياگردی هيچ نمی‌دهد.
يک راهنمای مجاز داريم که مثل بلبل فارسی حرف می‌زند. نمی‌دانم بين اين همه زبان در دنيا از چی ايران و فارسی خوشش آمده. عاشق ايران است و ايران‌شناسی خوانده و فارسی‌اش روان و بدلهجه است، شبيه به افغان‌ها حرف می‌زند ولی باز با عيار آن لهجه هم غلط زياد دارد، هرچند حتی عبارات صدا و سيمايی هم وسط حرف‌هايش خرج می‌کند. می‌گويد مجارها بدبين و حسود هستند. آنقدر طی تاريخ مورد هجوم واقع شدند که به آينده بدبين هستند. مغول‌ها تا اينجا رسيده‌اند و شصت درصد جمعيت را کشته‌اند. ترک‌ها و اطريشی‌ها و کمونيست‌ها هم که بعد آمدند. می‌گويد مجارها نق‌نقو هم هستند و هميشه در حال اعتراضند. گويا حتی در سرود ملی‌شان هم نق می‌زنند. مملکت جمع و جوری دارند. ده مليون نفرند در کل. پنج مليون مجار هم در کشورهای اطرافند، يک مقدار خوبی‌شان در اسلواکی‌اند و روابط اسلواکی با مجارستان از ترس اينکه مجارهايش بخواهند به وطن وصل شوند عموماً شکرآب است.
شهر قسمت کهنه و پوسيده زياد دارد. خيابان خوشگل اروپايی هم زياد دارد، کافه و رستوران خوشگل هم. کاملاً سر و وضع سرمايه‌داری دارد و هيچ فرقی با باقی اروپا نمانده، فقط کمی کهنه‌تر. بعد از سقوط کمونيسم همه‌ی مجسمه‌های حضرات را جمع کردند بردند در يک پارک. تنها چيزی که من از کمونيسم پيدا کردم (غير از يک ميدان به اسم مسکو) مجسمه‌ی بزرگ و زيبايی بود سر کوه وسط شهر. از همه‌جا ديده می‌شود. زنی بود رو به باد ايستاده با يک برگ زيتون از دست؛ يادگار آزادسازی بوداپست از دست نازی‌ها توسط بلشويک‌ها بود. الان مجسمه‌ها، مبارزان تاريخ‌شان‌اند، مبارز با عثمانی، مبارز با اطريش، مبارز با فلان. کنار دانوب يک سری کفش برنزی به يادبود کشتار يهوديان گذاشته‌اند. نازی‌ها اين‌ها را رديف کرده‌اند کنار دانوب و با گلوله به آب انداخته ‌بودندشان. کفش‌های برنزی هم به عنوان نماد رو به دانوب نشسته‌اند.
بردندمان رقص کولی ببينيم. کولی‌ها اينجا در موسيقی سری در ميان سرها دارند و نوازنده و موسيقی‌دان زياد ازشان درآمده. مثل باقی اروپا خيلی محبوب نيستند ولی حداقل به خاطر جاذبه توريستی هم که شده تحويلشان می‌گيرند. رقص‌شان ترکيبی از هزار رقص ديگر بود و حتی لزگی هم داشت. وسطش جيغ‌های گوش‌خراشی هم می‌کشيدند. دهات اطراف هم بردندمان. يک دهاتی بود که راهنما می‌گفت ماسوله و ابيانه و کندوان مجارستان است، منظورش اين بود که خوشگل است و بود هم. ده پر خنزر پنرز فروشی بود و رنگارنگ و جان می‌داد برای توريست‌خفه‌کنی. ضيافت بصری بود خلاصه.
مشکلات مدرنيسم يقه‌ی اينها را هم گرفته. سالی چهل هزار ازدواج دارند، بيست هزار طلاق. راهنما می‌گفت انسجام خانواده کمتر شده و همين آيه‌های معمول اين اوضاع. تا امروز سيزده مجار نوبل بردند ولی فقط يکی مقيم مجارستان بوده. فرار مغزها هم دارند چون پول هنوز کم در می‌آيد. يک درآمد معمول پانصد ششصد دلار در ماه است.
دانوب برای خودش داستانی مفصلی است. آبی نيست. قهوه‌ای بود، البته وقت طغيانش هم بود. هنوز ماهی دارد. گمانم عريض‌ترين رود اروپاست. از آلمان شروع می‌شود و بالاخره به يک جايی می‌ريزد، لابد دريای سياه. کلی قربان صدقه‌اش می‌روند. در راه دهات بردند پيچش را ببينيم. مقدار خوبی پيچيده بود. می‌گفتند بولشويک‌ها فقط برای اينکه زيبايی پيچ دانوب را خراب کنند آمدند يک نيروگاه آبی بسازند. يک مقدار در رودخانه خاکريزی کردند و بعد شلوغ شد و پروستاريکا شد (يا قبل از آن) و ملت ريختند نگذاشتند نيروگاه ساخته شود. اين مجار ايران‌دوست می‌گفت اسم دانوب ايرانی است و از سکاها رسيده است. گويا در زبان پهلوی (يا هر چه که داريوش به آن زبان حرف می‌زده) فعلی بوده شبيه به دنوييه که به معنای گذشتن بوده و در کتيبه داريوش در حوالی کانال سوئز هم اين کلمه ديده شده. القصه دانوب از همان کلمه آمده. کلاً اين حوالی اسم همه رودها دانوب و دان و دن (همان دن آرام) است.
طولانی شد. فردا می‌رويم پراگ.


از پنجره قطار بيرون را نگاه می‌کردم. يک سری مزرعه زرد رنگ و به هم پيوسته پا‌به‌پای قطار می‌آمدند. انگار يک رودخانه‌ی زرد رنگ که موج‌هايش گندم بود. اين چند روز زياد قطارسواری کردم. يک بار ظهر رفتم فرانکفورت و عصر برگشتم که شش ساعت شد، امروز هم رفتم موزه هرژه، يک ساعتی بروکسل. آمدم بروکسل دو سه روزی وقت تلف کنم تا بروم بوداپست. يک مدتی بود هوس قطارسواری کرده بودم، آنقدر که فکر کرده بودم يک بار با قطار بروم ونکوور. ديدم کسی را آنجا نمی‌شناسم، اين همه راه را بروم که چه. اين چند روزه جبران کردم. ماند هوس اقيانوس‌نوردی. بروکسل برايم شده مساوی شکلات. زياد نيستند ولی نمی‌دانم چرا شکلات‌فروشی‌هايش اين همه به چشمم می‌آمدند. يک مقدار خوبی برای خودم ول گشتم. حتی توريست خوبی نبودم هزارجا سربکشم. تنها جای سر بسته‌ای که ديدم همين موزه هرژه بود که برايم نوستالژی خالص بود و کيفی کردم.
تنها گشتن در اين قاره سبز دارد برايم می‌شود يک آيين شخصی. هر بار که پيش می‌آيد دقيقاً همان مناسک قبلی را اجرا می‌کنم، فقط کمی کندتر و بی‌خيال‌تر. انگار يک بار برای هميشه تکليفم را با موزه‌ها و کليسا‌ها و کاخ‌ها روشن کردم. اين‌ها را بگذاری کنار آن چيزی که می‌ماند می‌شود چيزهايی که مخصوص آن شهرند، لنگه ندارند. می‌روم آن‌ها را می‌بينم. هيچ فکر نکرده بودم فرانسه واقعاً چند خط در ميانم يک روز با ترکيب مضحکی از انگليسی به دردم بخورد. خب اينجا به درد خورد و هيچ اعتراضی ندارم. اصلاً بايد زبان را چند خط درميان ياد گرفت که بعداً بگويی سرم شلوغ بود.
يک ده دوازده روزی همين طوری ملو پيش خواهد رفت. روی کاغذ می‌روم بوداپست و پراگ و ورشو، تا چه پيش آيد.


اين که بگويی نيويورک به نوشتنش می‌ارزد کمی نامردی است. انگار رفتی يک فيلمی که فردا موضوعش هم يادت نمی‌آيد ديدی و بعد می‌گويی به ديدنش می‌ارزيد. به‌خصوص وقتی در مورد ده‌کوره‌های نروژ با آب و تاب نوشتی ديگر راه ندارد در مورد پايتخت دنيا ننويسی. البته در هر چه نوشتم احتمال خطا نه تنها ممکن است بلکه حتمی هم هست. هر چه يادم آمده نوشتم، نه نظم دارد نه ترتيب و نه روان است. طولانی هم شده. عذر می‌خواهم.
شهر زيبايی است. به نظر من پاريس و لندن هر کدام زيبايی‌های خودشان را دارند. با هيچ چيز قابل قياس نيستند. نيويورک هم همان‌طور است. نوع ديگری از زيبايی شهری را تعريف می‌کند. نمی‌شود گفت شبيه به کجاست چون فقط شبيه به خودش است و در حقيقت جاهای ديگر کپی‌های ناقصی از آن هستند. انگار برای بسياری از شهرهای اين شرق آمريکا نيويورک کعبه آمال است. گمانم اصطلاح پايين‌شهر اول برای مانهاتان وضع شده باشد، چون تنها جايی است که پايين‌شهرش واقعا در پايين (جنوب) است و در ضمن وسط‌شهر و بالاشهر دارد. پايين‌شهرش می‌شود همان قلب تجاری و وال‌استريت و برج‌های تجاری. وسط شهر آبروی شهر است با برادوی و امپاير استيت و مجموعه راکفر و غيره. بالاشهر هم موزه‌ها و محله‌های مسکونی گران‌قيمت.
خيابان‌کشی مانهاتان بسيار ساده است. مشبک است. عرض جزيره که کوتاه‌تر است را خيابان‌ها و طول آن را بلوارهای طولانی کشيده‌اند. خيابان‌ها از شماره يک شروع می‌شوند و به ترتيب تا صد و نود و خرده‌ای می‌روند. بلوارها هم از يک تا دوازده. سنترال پارک هم وسط جزيره از حدود خيابان پنجاه تا صد و ده بين بلوار پنج و هشتم است. پايين‌شهر البته به اين منظمی نيست. وسط شهر می‌شود حوالی خيابان پنجاهم و چهلم و بالاشهر حوالی هشتادم. برادوی هم يک خيابان کج و کوله است که برای خودش کج کج از پايين شهر به بالا می‌رود. به هر حال اين حداقل برای من جالب بود چون خيلی در کتاب‌ها و فيلم‌ها به آدرس‌های مانهاتان ارجاع می‌شود. استيلای فرهنگی را چه ديدی؟
وال استريت واقعاً خنده‌دار بود. به ازای هر کراواتی و آدم کاری پنج توريست می‌گشتند و منتظر بودند واقعه‌ی هيجان‌انگيزی رخ بدهد. کراواتی‌ها هم در دفترهايشان مسير اقتصاد را با تلفن و اينترنت تعيين می‌کنند و طبعاً گه‌گاه گند می‌زنند. خيابان‌ها هم با هزار مانع و پليس امن امن بود مگر اينکه با تانک حمله می‌کردی. جای برج‌های دوقلو حسابی ساخت و ساز است و آن چه که قرار است بسازند که در حقيقت آبشارهايی است جای دو برج بسيار بسيار زيبا است. موزه موقتی که کنارش وجود دارد را چنان تأثربرانگيز ساخته‌اند که داخلش فقط نفس آدم‌ها را می‌شنوی و صدای کسی درنمی‌آيد.
مجسمه آزادی سه جور بليت داشت. برای رفتن تا چشم‌هايش بايد يک ماه زودتر وقت می‌گرفتی، برای رفتن تا کف پايش بايد صبح زود ساعت هفت می‌رفتی بليط بگيری، برای محوطه‌اش می‌شد هر وقت بروی. قبلش هم عين فرودگاه تا فيها ما خالدون آدم را می‌گشتند. جل الخالق. جزيره کناری مجسمه که اسمش است اليس بر وزن بريز ورودی مهاجرين بوده. همان‌جا که کشتی‌ها مهاجرين را پياده می‌کردند تا اجازه ورود به آمريکا بگيرند. خودشان می‌گويند نيمی از جمعيت آمريکا می‌توانند ريشه‌هايشان را تا اين جزيره دنبال کنند. رکوردشان بررسی هفده هزار نفر در روز بوده. محشری بوده. يک دنيا نمودار هم گذاشته بودند از سير مهاجرت. فعلاً دور دور مهاجرين آمريکای جنوبی است. چه به روايت آمار چه به روايت ميرزا. نيويورک را گرفته‌اند. اصلا بسياری از تابلوهای دولتی و عمومی به دو زبان انگليسی و اسپانيايی است. آنقدر زيادند که چينی‌ها به چشم نمی‌آيند.، حتی در محله چينی‌ها.
بالا رفتن از امپايراستيت که گمانم الان بلندترين آسمانخراش نيويورک است دو سه ساعتی کشيد. سه جور آسانسور سوار شدم تا طبقه صد و دو. کل ساختمان را در يک سال و يک ماه و نيم ساخته‌اند. زيادی سريع بوده‌اند. اين برج‌های دوقلو خيلی‌ خيلی بلندتر از باقی قضايا بودند. من تازه دستگيرم شده عجب نماد عظمتی را آورده‌اند پايين.
برای هر نيويورکی يک متر مربع پرچم آمريکا و يک و نيم تاکسی زرد رنگ می‌رسد، بس که زيادند. خودم آمار گرفتم. يک چيز ديگری که دارند دکه‌های آزاد ميوه فروشی است. مثلاً کنار پياده‌رو يکی سگ داغ می‌فروشد، يکی همبرگر و يکی هم بيست جور ميوه. کم هم نيستند. مغازه‌های غذای سالم که می‌شود سالاد و چمن اين قضايا بسيار بسيار زياد دارند. به خاطر استفاده زياد از مترو و اتوبوس يک سوم ميانگين آمريکا هوا برای حمل و نقل سوخت مصرف می‌کنند (يا يک چنين چيزی، يک چيز مهمی‌شان يک سوم بود). اصلاً مترو و اتوبوس‌شان داستان ديگری است. مترو‌شان به نظر من پيچيده‌تر از پاريس و لندن نبود، هرچند بسيار بزرگتر است. نکته مهم تبليغات روی‌شان بود. نوشته‌هايی از طرف خود سازمان حمل و نقل کم نبودند. از پيشنهادهای ايمنی تا يک چيزی به اسم گپ مترويی يا گپ اتوبوسی که همه چيز تويش می‌نويسند. مثلاً جمله اول کتاب مسخ کافکا يا جمله‌ی قصاری از شوپنهاور. اين کارشان برای من جالب بود. اصولاً اين شهر به هيچ وجه تداعی تصوير آمريکايی احمق نيست.
خيابان‌هايی هستند که فکر نکنم هيچ‌وقت آفتاب ببينند، اصولا لفظ بلند از نو تعريف می‌شود. معلوم است جا کم است. از پرت و پلاترين فضاها (مثلا زير يک روگذر) چنان رستورانی درآورده‌اند که شاخ در بياوری. در ميدان تايمز نه تنها در محاصره برج‌ها هستی، از شدت بمباران نور و رنگ مجبور می‌شوی بايستی. تبليغات و تبليغات و تبليغات. ولی در تايمز انگار محتوای تبليغات مهم نيست، فقط اين بمباران مهم است. همان‌طور که در آبشار خود آب مهم نيست، سقوطش توجه را جلب می‌کند. پارک‌های ديگری هم جز سنترال پارک دارند که عجيب شلوغند. پل بروکلين به نظر من زيباترين پل دنياست. روی ماشين‌ها يک طبقه‌ی چوبی برای پياده‌ها و دوچرخه‌ها است و می‌شود از وسط پل غروب آفتاب را تماشا کرد. روی پل تنها جايی بود که دوچرخه ديدم. در مانهاتان دوچرخه نيست، باشد هم نمی‌دانم کجا می‌شود قفلش کرد. می‌گويند بروکلين بيشتر دوچرخه دارد.
قسمت‌های اعيان‌نشين مانهاتان واقعا زيبا هستند. ساختمان‌های بلند بيست طبقه که رديف کنار همند و در ورودی هم بدون استثنا دربان مرتب و منظمی و يا اطراف وسط‌شهر که مسکونی مانده حتی يک باغ خصوصی هم بود برای ساکنين که حضورش غيرمنتظره بود. در تمام اين مناطق کافه‌ها و بارها و رستوران‌های مورد انتظار که حسابی ياد مونترال می‌انداختم. روی سايه‌بانی نوشته بود کافه‌ای که او هنری (نويسنده) معروفش کرد. اصلاً سبک زندگی متوسط مانهاتان هيجان‌انگيز به نظر می‌آيد. البته زندگی متوسط اينجا خود مرفه محسوب می‌شود. اجاره‌ها باورنکردنی هستند.
در سازمان ملل می‌پرسند کجايی هستی که اگر کشورت چيزی اهدا کرد حتماً در طی تور بهش اشاره کنند. ايران يک سری قالی ابريشمی با طرح چهره دبير کل‌های سازمان ملل بافته که زده‌اند در سالن انتظار بازديدکننده‌ها. يک قالی بسيار بزرگ اصفهان هم تقديم شده که در سالن‌های اطراف مجمع عمومی است. راهنما می‌گفت ايرانی‌ها به عمد اين قالی را به کمال نبافته‌اند چون کمال مختص خداوند است، البته نمی‌دانست نقص قالی در چيست.
موزه‌ی گوگنهايم و متروپوليتن رفتم و موزه موما (مدرن) مانده برای فردا. گوگنهايم که مسحور معماری شده بودم (همان‌طور که آن يکی در بيلبائو مستم کرده بود) و بخش پلان‏ها و ماکت‏های معماری‌اش واقعا زيبا بود. البته بخش مهمی از موزه برای تغيير کلکسيون بسته بود. متروپوليتن را با بی‌ميلی رفتم. فکر کردم اين همه موزه در اروپا رفتم، چه فرقی دارد. فرق جدی دارد. اصلاً اگر آمريکايی‌ها به ديدن اين يکی بيايند نياز چندانی به موزه‌های پاريس و لندن و رم ندارند. البته منظور مردم غيرحرفه‌ای مثل خودم است. تقريباً يک معبد تمام و کمال مصری در موزه بود. موزه بزرگ بود، خيلی بزرگ. بخش يونان مفصل و آشوری و غيره. بخش مدرن به تنهايی يک موزه بود. ساختمان ترکيبی ديدنی از معماری کلاسيک و مدرن. دنيايی بود خلاصه.
عکس‌ هم گرفته‌ام. به تدريج می‌گذارم در فليکر. البته نه به اين زودی‌ها.


باز اين شناور بودن مطلوب نگارنده شروع شد. من هنوز تصميم دارم اطلس را يکبار روی يکی از اين موجودات شناور رد کنم٬ فرق هم ندارد کروز باشد يا نهنگ. بشود يکی دو بطری شراب برد و زير آفتاب مزمزه کرد از سر مبارک هم زياد است. انگار باز جسته‌ای روزگار اصل خويش. تمام اين شناوری که عادت زندگی شده، روی اين ماسماسک از فرع بدل به اصل می‌شود و بی‌تعارف می‌شود تعريف کل قضيه و همين بی‌پردگی و پررويی داستان آدم را خوش می‌‌آيد. عين شيخ ما که سلانه سلانه آمد و همان‌طور بی‌سر و صدا رفت و آب از آب تکان نخورد. کلاً شناور، کلاً خلاص.


ظهرها گرم است٬ عصرها خنک و کمی باد و بهار و کيفم کوک است. اصلاْ يادم رفته بود بيرون می‌شود راحت قدم زد. دارم از پنجره‌ها عکاسی می‌کنم. به نظرم کار جالبی آمد. پنجره چيز جالبی است. يک جور رهايی انگار٬ يا يک روزنه اميد و نور. ذوق کردم برای خودم و دوربينم يک کار تعريف کرد. احساس بی‌هودگی ندارم. می‌پلکيم. باز هم کوچه‌های باريک و خانه‌های رنگارنگ و نقشه‌ها و موزه‌ها و يک قاره کهن. يک طور شناوری در فرهنگ‌های خيلی دور و خيلی نزديک. قديمی‌ها يادشان هست رئيس بزرگ بدون چپق را. نيس يک روزی با هم بوديم قبل از اينکه بيايم رم و او برود اسپانيا. هنوز چپق ندارد. به همه سلام رساند٬ به خدا. الان يک گوشه‌ای از رم هستم. زياده جسارت است.


ابوی فرمودند آبجی ريزه راهی سفر فرنگ هستند بفرماييد من باب همراهی ايشان را همراهی فرماييد. ما هم البته که با کله وحدت فرموده باز راهی ديار فرنگ هستيم. اين فرنگ از ديد ما نه اين ور اطلس که آن ور ولی قبل از وطن است که البته خانه صدايش می‌کنند اروپا. نفرماييد باز هم اروپا. کی از اين قاره سير شده که ما سير شويم. فلذا يکی دو روز ديگر راهی شده می‌رويم نيس، از آنجا به رم و باری و آتن و بعد برمی‌گرديم به ونيز و بعد اينسبروک يا يک چنين چيزی (داغ يک بار درست و درمان ديدن اطريش و وين ماند بر دل ما به خدا) و بعد مونيخ و فرانکفورت و پاريس. از پايتخت گل‌ها هم مستقيم برگشت به همين ور اطلس. ديدار وطن هم بماند برای بعد. اين که باز بردارم سفرنامه بنويسم کمی مضحک است ولی حالا کار مضحک زياد از ما سر زده. حالا تا آب و هوا بگويد. اصلاً می‌توانم از همه‌جا گزارش وضع هوا بنويسم. گفتم وضع هوا، چند روز قبل هوس باد فرموده بوديم؛ طوفان شد. عينهو پير ما که گفت ما باران خواستيم سيل آمد. چنان بادی شد که کار به آلارم و آژير در سطح شهر و استان و لابد قاره کشيده. وسط خيابان شاخه‌ی درخت و سطل و کفش و پيرمردهای سبک‌وزن جولان می‌دهند. منظور مواظب باشيد هوس چی می‌کنيد. پيرمرد بالايی دستش عيار ندارد.


بالاخره امروز ظهر علميون دست از ارائه و سؤال و جواب برداشتند و بساطشان را جمع کردند رفتند. البته تازه داشتيم با اين حضرات رفيق می‌شديم و به قولی عادت می‌کرديم، ولی در مقابل دست تقدير که جدايی می‌افکند چه توان کرد. شوخی به کنار فکر نکنم هيچ دلم برايشان تنگ شود، حتی شوخی که می‌کردند آدم بايد يک ربع فکر می‌کرد که بله طبق قضيه فلان در مقاله فلان اين شوخی بامزه است.
اسکله هتل چندتا قايق چوبی بسته‌اند، از هتل جليقه نجات گرفتيم قدری پارو زديم. من فکر می‌کنم مسير رفت و برگشت يک کيلومتری شد. نتيجه گرفتم پارو زدن يک جور جان کندن است. در اين خليج کنار هتل يک چند تا جزيره هست، رفتيم تا آنجا و در کمال بی‌مزگی هيچ چيز در جزيره نبود جز چندين فقره مرغ دريايی پر سر و صدا. يک‌صدايی زديم بلکه رابينسون جواب بدهد، نداد.
از ظهر به اين‌ور تنها ماندم. يک شب ديگر می‌مانم که فردا صبح پرواز دارم. انگار هتل فقط برای من کار می‌کند، البته يک دسته پيرمرد پيرزن هم هستند که فقط وقت ناهار و شام پيدايشان می‌شود.
يک جايی در هتل پيدا کردم که عکس کارکنان هتل از عهد دقيانوس تا امروز را زده بودند به ديوار. قيافه‌های صد سال قبلش بامزه بودند، يک چيزی سرشان بود مثل کلاه آشپزی. يک نکته جالب در مورد کارکنان هتل اينکه جوان بين‌شان کم پيدا می‌شود. اکثر خانم‌های چهل ساله هستند و چنان به کارشان مسلط هستند که معلوم است از جوانی مشغول اين‌کارند، به سر و وضع‌شان هم خيلی می‌رسند. برايم جالب است که شغلشان يک کار دايمی است و اين طور نيست از کارشان ناراضی باشند و بگذارند بعد از مدتی بروند، سال‌هاست در هتل کار می‌کنند.
عصر می‌خواستم بروم دهاتمان اوس، پاروها جان پياده‌روی نگذاشته بودند برايم. در عوض يک شکم سير عکاسی کردم. بعد از برگشتن سعی خواهم کرد عکس‌ها را بگذارم در لنز، هر چند دو سه هفته سرم شلوغ خواهد بود و شايد بعد از آن فرصت کنم. عکاس‌خان قبل از آمدن می‌گفت آنجا رنگ زياد هست برای عکاسی، آن‌قدر رنگ می‌بينی که سير می‌شوی. باغبان هتل يک خانم پنجاه ساله‌ای است. من نديدم يکجا بنشيند، از صبح به گل‌ها می‌رسد تا شب. نتيجه هم طبعاً يک شاهکار است.
در مورد مردهای نروژ به نتايجی رسيدم. آن‌ها که نروژی اصيل محسوب می‌شوند و خونشان با اروپايی‌های ريزه ميزه قاطی نشده، شخصيت‌های عظيمی هستند. يعنی قد بلند و استخوان‌بندی خيلی درشت، يک جور وايکينگ معاصر. راه هم که می‌روند تابلوها می‌لرزند. صد البته مشاهدات در مورد جنس لطيف قبلاً گزارش داده شده است ولی ما محض محکم‌کاری هنوز با علاقه مشاهده می‌کنيم، آخر به قول سر هرمس مجبوريم مشاهده کنيم، می‌فهميد؟
اين رفيق مسلمان هم اتاقی من انگار بهش الهام شده بود من را به راه راست هدايت کند و هر چه ما مقابله کرديم خسته نشد. يک لحظه می‌ديدی حين ذکر گفتن بعد از نماز سر بلند می‌کرد و چيزی می‌گفت و من می‌گفتم و می‌ديدی دو ساعت نشستيم بحث می‌کنيم. ولی حداقل وسط کار نمی‌گفت به مقدسات توهين نکن و غيره. يک نمازی می‌خواند عمر هم به آن غلظت نمی‌خوانده گمانم. تازه دور بعدی مباحثات را موکول کرده است به تهران. حالا ما نخواهيم هدايت بشويم کی را بايد ببينيم؟ گمانم او هم مجبور است.
فردا قرار است آنقدر خوش بگذرد که خفه شوم. صبح از اينجا يک ساعت تاکسی‌نوردی تا برگن، بعد دو ساعتی تا آمستردام. آنجا يک ساعتی علافی و يک ساعتی تا پاريس. آنجا هم سه ساعت بررسی دقيق در و ديوار تا بعدش پنج ساعتی در يک تابوت هوايی به تهران. يعنی نمی‌شود اين تکه‌ مسافرت را طی مناقصه‌ای، مزايده‌ای چيزی واگذار کنيم به يک پيمانکار چشم و دل پاک؟


امروز رفتم شهر. آخر شما که خبر داريد ما دهاتی اوس هستيم، وقتی می‌رويم برگن می‌گوييم می‌رويم شهر. حالا شهرش هم خيلی شهر نبود. يک چيزی حدود دويست و پنجاه هزار نفر با تمام حومه و دنگ و فنگش. اول مهمترين نتيجه‌گيری را بگويم. بعد مطالعه دقيق و تعمق فراوان نتيجه گرفتيم ملت نروژ به طور ميانگين ملت زيبارويی هستند، مجزا از قد بلند و چشم رنگی. ما که روزی پنجاه بار عاشق می‌شويم.
اين‌ها به مملکت خودشان می‌گويند Norge. اين چند روزه سر جمع ده‌تا سيگاری نديدم. اين برگن‌شان هم پر بود از توريست انگليسی پير. چنان با دهان باز خانه‌های قديمی را نگاه می‌کردند انگار تا به حال کلبه زهوار در رفته نديدند. برگن ريزه‌ميزه ده دوازده موزه دارد، از موزه وايکينگ‌ها تا موزه هنرهای معاصر. يک کليسا هم دارند از قرن چهاردهم و حسابی حلوا حلوا می‌کنندش. رفتيم آکواريومش، اين عکاس‌خان بود می‌گفت اينجا پنگوئن نيست، آقا پس اين‌ها که ما امروز در آکواريوم ديديم چه بودند. شعار اين آکواريوم هم جالب بود: بياييد با محلی‌ها آشنا شويد. يک چند تايی هم فک ديدم که انقدر جم می‌خوردند نمی‌شد عکس ازشان گرفت.
يک کشتی در بندر بود خيلی دراز و خيلی بلند، از اين کشتی‌های تفريحی که مثلاً بيست طبقه هستند و يک دنيا اتاق و غيره. از هيبتش خوف کرديم. يک مغازه‌ای بود بند و بساط کشتی و قايق می‌فروخت، حتی دکل و سکان. فکر می‌کردم اينجا چه می‌تواند به دردم بخورد، آخرش يک چيزی خريدم. يک کره شيشه‌ای آبی رنگ که داخل يک تور مانندی است. گفتند اين را می‌بندند به تور ماهيگيری که روی آب بماند. يقين حاصل کردم به دردم می‌خورد.
سينما هم رفتم سيزده نفر آدم ديدم.


انگار اينجا ماکوندوست و چهار سال يازده ماه و دو روز است که باران می‌بارد. گابو حتماً راهش اين طرف‌ها افتاده بوده، يا آن يکی قطب. فقط می‌بارد. من استاد اين هستم که زمان را گم کنم، اينجا شب هم نمی‌شود که حداقل يادم بياندازد زمان را گم کرده‌ام.
از دست اين علميون خسته شده‌ام. يک حرکتی بين چينی‌ها کشف کردم، وقتی چيزی را توضيح دادند سرشان را به جلو تکانی می‌دهند و يک قدم عقب می‌گذارند. يک روسی امروز آمد سخنرانی، حتی يک کلمه از حرف‌هايش نفهميدم، رسماً روسی حرف می‌زد. يک بوريس واقعی بود، زمخت، خشن، تند... خلاصه روس. يک اسرائيلی با خانواده‌اش آمده است. روابط درون خانوادگی‌شان عين ما ايرانی‌هاست. دخترش ده دوازده ساله‌ی لاغر مردنيی است که علاقه شديدی به رنگ صورتی دارد و روی پا بند نمی‌شود. يک انگليسی هم داريم که نسخه صادراتی مستر بين است، به همان اندازه بامزه است، خانمش کره‌ای است و هيچ ربطی به هم ندارند.
امروز سوار يک کشتی کردندمان و بعد از يک ساعت و نيم کانال‌نوردی رسيديم به يک جزيره‌ای که خانه‌ی شخصی به اسم اول بل بود که موسيقی‌دانی قرن نوزدهمی بوده و نروژی‌ها عاشقش بوده‌اند و يک مينی کنسرتی از کارهايش برايمان برگزار کردند و حظ برديم و دوباره برگشتيم. من هنوز هم فکر می‌کنم ناخدا بودن و اصولاً روی کشتی بودن بهترين تفريح دنياست، اين قضيه شناور بودن لذت‌بخش است.
به نظر من انگليسی‌دان‌ترين ملت اروپا نروژی‌ها هستند. همه انگليسی بلد هستند و با روی گشاده جواب آدم را با لهجه‌ی بسيار خوب می‌دهند. تا کور شوند آلمانی‌ها و فرانسوی‌ها.
هنوز دارم در هتل کشفيات می‌کنم، آن هم هتل به اين جمع و جوری. تمام اين مدت فکر می‌کردم وقتی اين هتل صد و چند سال دارد و اين حوالی اعيانی‌ترين جا بودن چرا سالن رقص ندارد. امروز پيدايش کردم، طبقه دوم کنار کتاب‌خانه. از کتاب‌های کتاب‌خانه هيچ نفهميدم و يک يادداشتی به فارسی لای يکی‌شان گذاشتم.


فکر می‌کنم پيدا کردم خورشيد چه می‌کند. حدود شمال شرق طلوع می‌کند، در نيم‌دايره جنوبی آسمان ظهر می‌شود و در شمال غربی غروب می‌کند. البته خورشيد پشت ابر است و نمی‌توانم به صورت تجربی اين حرکتش را بررسی کنم.
اينجا دويست و پنجاه روز سال باران می‌بارد. البته نه اينکه هر روز سيل ببارد، مثلاً امروز يک بارانی بود که نيم ساعت زيرش قدم می‌زدی هم بيشتر نمناک می‌شدی تا خيس.
امروز علميون را تحريم کردم. کتاب برداشتم در يکی از اطاق‌های نشيمن هتل يک گوشه‌ای پيدا کردم خواندم. داخل هتل کاملاً سبک قديمی است و اين‌طور نيست چيزی به اسم لابی داشته باشد، لابی‌اش يک سری اطاق است و هر کدام اسم دارد و اطاق محبوب من اطاق آبی است، تا نيمه ديوار چوبکاری و بقيه‌اش کاغذديواری آبی و مبل‌ها نرم و کرم. يکی ديگر هم مثل من تحريم کرده بود و کتابی می‌خواند از نويسنده‌ای که من نمی‌شناختم، ايتاليايی بود.
سر ناهار و صبحانه هميشه گيج می‌شوم. از هر گوشه‌ زبانی می‌شنوم، انگليسی، اسپانيايی، روسی، عبری، ترکی، چينی، ژاپنی، فرانسه، آلمانی، نروژی، سوئدی، هلندی. يعنی اين همه آدم متفاوت را کجا می‌شود يکجا ديد؟ البته در زمينه برقراری ارتباط در سطح صفر هستم، حوصله و جرأت صحبت با اين غول‌ها را ندارم. اگر دختر اينجا بود با نصف اين‌ها دوست شده بود لابد.
عصر رفتم اوس، دنبال ميدان اصلی شهر بودم ديدم نوشته به اوس خوش آمديد. معلوم شد بيراهه رفتم و برگشتم وسط ده را پيدا کردم. جالب است باوجود اينکه به نظر من اينجا آخر دنياست ولی انگار خودشان چنين اعتقادی ندارند. ولی کماکان زندگی در سکوت برگزار می‌شود.


به خورشيد گفتيم احمق امروز قهر کرد. رفته است پشت ابرها و از صبح ابری است و معلوم نيست کجاست، حتی الان دوازده شب. باور بفرماييد انگار ساعت هفت عصر است، انگار زمان ايستاده است، الان پرنده‌ها می‌خوانند. البته هم‌اتاقی من اعتقاد دارد اين‌ها جيرجيرک هستند ولی خودشان نمی‌دانند. اين هم‌اتاقی مظلوم ساعت می‌گذارد بيدار می‌شود نماز مغرب و عشا می‌خواند. يک تئوری‌هايی برای اينکه چرا اين‌طور می‌شود داده‌ايم ولی کسی حوصله بررسی دقيق‌تری ندارد.
اسم اينجا اوس نيست، در اصل Osøyri است و خلاصه‌اش می‌شود اوس. يک دهاتی است به گمان من دو سه هزار نفره. از خود برگن Bergen که شهر دوم نروژ است هنوز هيچ‌چيز نديدم. از فرودگاه مثل انسان‌های سربه‌زير آمدم اينجا اوس و هتل، اوس سی کيلومتری از برگن فاصله دارد و هتل هم سی دقيقه پياده تا اوس. از آن موقع هم نگران ارائه مقاله بودم که آن هم به‌خير گذشت و حالا می‌شود به مسايل اصلی‌تری رسيد. عرض شود اينجا با کمبود آدم روبرو هستند. يعنی دريغ از هر از گاهی عابری، ماشينی. آدم می‌ماند بالاخره اينجا چرخش چطور می‌گردد و کجايند اين ملت. صبح خلوت است، ظهر خلوت است، شب خلوت است. يعنی از فرط آرامش خوابتان می‌گيرد. امروز فکر کرديم يحتمل آخرين واقعه مهم و هيجان‌انگيز اين حوالی زمين خورد يکی در بيست و سه سال قبل بوده است. ولی کماکان بهشت است، مناظرش عينهو تابلو نقاشی. حالا آن به کنار هتل چيز بامزه‌ای است. اسمش هست solstrand و به سلامتی صد و چند سالی است اينجاست، صاحبانش نسل چهارم بانی‌اش هستند. سر و وضع قديمی ولی بسيار مرتبی دارد و يک جور جای استراحت مطلق است. آشپرخانه‌ی بسيار مشهوری در اين حوالی دارد و از انواع اقسام جک و جانورهای دريايی بگذريم در کل باب ميل است. يک زمين گلف هم اين کنار دارد که گذاشتيم بررسی شود. کنار خليج هم قايق و پارو گذاشته‌اند، قرار است برويم تا نيويورک پارو بزنيم. حتی اينجا در هتل هم آدم نيست، يعنی خدمه نمی‌بينيد ولی همه‌چيز مرتب و سرجايش است، واقعاً وضع مشکوکی است. اين فقط نظر من نيست. اينجا شش هفت تا ايرانی هستيم و همه در اين مورد هم عقيده‌ايم.
وطن يک ندايی رسيده بود که وضع اينجا اين‌طور است و آرام است و غيره. من هم ديدم آدم مقاله گوش کردن و علم و اين حرف‌ها نيستم و برداشتم چند رمان آوردم و گمانم يک هفته‌ای که اينجا هستم خوش بگذرانم. اين ملت واقعاً عشق علم و دانش و اين حرف‌ها هستند، سر ناهار هم آقا فلان کدينگ اين‌طور است و چه می‌دانم شبکه‌های بهمان آن‌طور. بدبختی اينجاست من همين امروز يک سوم غول‌های علمی مخابرات دنيا را اينجا ديدم داشتند راه می‌رفتند، به غلط کردن افتادم آخر اينجا هم شد جا آمدی؟ سر ارايه هم خوب نفسم را گرفتند، البته کم نياورديم، پرروتر از اين حرف‌ها هستيم. خلاصه بر ما ثابت شد جنس‌مان جور تحقيق و اين حرف‌ها نيست و به قولی حال داری اخوی.
يک سری کشفياتی هم در مورد زبان‌شان کردم. زياد فهميدن نوشته‌های ضروری سخت نيست چون کلمات شبيه انگليسی يا آلمانی هستند و می‌شود در مورد اسامی يک حدس‌هايی زد. در زيان نروژی يک شکم سير «ه» به کار می‌رود و «ز» و «خ» ندارند. اين کاراکتر بامزه ø هم داستانی دارد. اسم رئيس کنفرانس Øyvind بود و ما هم نمی‌دانستيم چی بايد بخوانميش و اسمش را گذاشته بوديم آقای تهی. اينجا معلوم شد همان ü آلمانی است و می‌شود يک جور «او». ولی کماکان مصرانه بهش می‌گوييم تهی.
زياده عرضی نيست.


يک موقعی به هوای لندن گفتيم ابله، اين خراب شده آفتابش ابله است و حتی احمق. آخر الان ساعت دوازده و نيم شب است و هوا هنوز روشن است و دو ساعت بعد هم آفتاب طلوع می‌کند. مسخره نيست؟ اصلاً معلوم نيست کجا غروب می‌کند، کجا طلوع می‌کند، گمانم جنوب غروب کرد، طلوعش هنوز معلوم نيست. من الان يک جايی هستم به اسم اوس يعنی os، يک جايی است نزديگ برگن در نروژ. طبق محاسباتم تا حالا اين همه به قطب نزديک نشده بودم. يعنی گمانم دست دراز کنم طرف افق پنگوئنی چيزی دستم بيايد. عرض شود من باب ارايه مقاله‌ای در کنفرانسی تشريف آورديم اين گوشه دنيا. نوشتنی زياد است ولی چون مقاديری استرس بابت ارايه فردا موجود است ارسال اطلاعات تکميلی به فردا شب موکول می‌شود. نقداً عرض شود اينجا همان بهشت موعود است، چه هوايی، چه درياچه‌ای، چه جنگلی... و البته عجب خورشيد احمقی.


از اين کشور زياد نوشتم، شايد چون هيچ‌جا اين‌همه طولانی علاف نمانده‌ام. اين يادداشت را می‌نويسم و تمام.
در ترکی استانبولی به بيمارستان می‌گويند «حاستانه». هميشه مشکوک بودم اين چه کلمه‌ای است. نه شبيه ترکی است، نه فارسی، نه عربی، نه انگليسی، نه فرانسه. اين‌جا روشن شدم. در اصل خسته‌خانه بوده (خسته به معنای مجروح بوده در اصل) و در نتيجه کلمه‌ای فارسی است. در ترکی استانبولی خ ندارند و خ‌ها تبديل می‌شوند به ح، مثلا به خليل می‌گويند حليل و قس علی هذا، خسته‌خانه شده حسته‌حانه و بعد حاستانه. چند بازی جزيی ديگر در ترکی استانبولی انجام شده و نتيجه اينکه همه موافقند ترکی استانبولی از ترکی آذربايجان يا ايران بسيار شيرين‌تر و گوش‌نوازتر است و مانند فارسی خودمان، اگر کسی زبان را نفهمد باز چندان ناهنجار نيست. برايم جالب بود يک خ چقدر موثر است.
ديروز روز شهدا بود. می‌گويند ۳۱ مارس ۱۹۱۸ ارمنی‌ها به آذربايجان حمله کردند و نسل‌کشی کرده‌اند. می‌گويند فقط در تفليس دوازده هزار نفر کشته‌اند. ديروز تلويزيون فيلم‌های قدپمی‌ای از جسدهای باقی مانده از قتل‌عام نشان می‌داد. می‌گويند اگر قرار است نسل‌کشی ارمتی‌ها (که اينجا می‌گويند دشمن ازلی بهشان) توسط ترک‌های جوان عثمانی در همان دوره به رسميت شناخته شود، اين نسل‌کشی نيز بايد مطرح شود. اين‌ها هنوز منتظر بازگشت قره‌باغ به آذربايجان هستند و در نقشه‌هايشان آنجا را هاشور می‌زنند و می‌نويسند تحت اشغال دشمن.
امروز آفتابی است و از بادی که باعث شده اينجا را بادکوبه بنامند (و بعد خلاصه شود به باکو) خبری نيست. مردم ريخته‌اند در کوچه و خيابان و اسکله پر است از دختر پسرهايی که با خجالت آميخته به سرکشی دست هم را گرفته‌اند.


اينجا چيزی که زياد دارم وقت است، برای همين روده‌درازی می‌کنم.
می‌گويند بعد از استقلال (يا فروپاشی شوروي) ايرانی‌ها اينجا زياد آمده‌اند، ولی خيلی سر اين ملت کلاه گذاشته‌اند. می‌گويند اينجا همه‌چيز مافيايی است، ولی ايران مافيای خاصی ندارد و برای همين برعکس ترک‌ها (ترکيه‌ای‌ها هم مافيا زياد دارند) امروز در آذربايجان دوام نمی‌آورند و چه می‌دانم دو سال قبل سر کدام سرمايه‌دار ايرانی را بريده‌ بودند فرستاده بودند برای خانمش. نتيجه اينکه ترک‌ها اينجا زياد اثر گذاشته‌اند و به‌طور کلی به نظر می‌آيد کعبه آمال اين ملت ترکيه باشد. در تاکسی آهنگ ترکيه‌ای می‌شنويد، بوتيک‌های ترک می‌بينيد، رستوران‌های ترک و غيره. روزنامه را که ورق می‌زنی يا اخبار روز ترکيه را می‌خوانی يا روسيه. از روس‌ها و روسيه جز هر از گاهی مکالماتی به روسی چيزی باقی نمانده است.
با وجود اينکه مردم بسيار فقيری دارند و ثروت دست گروه بسيار قليلی است همه‌جور ماشين لوکس و گران‌قيمت در خيابان‌ها می‌بينيد. يعنی سطح زندگی با ماشين‌هايی که دارند ابدا هم‌خوانی ندارد. می‌بينيد محله جايی است خرابه ولی رديف ماشين‌ها از فرشته تهران هزار بار لوکس‌تر است.
بعد از فروپاشی يک‌سالی ايلچی‌بی رئيس‌جمهور بوده است. بعد حيدرعلی‌اف با کودتايی قدرت را به دست گرفته است. روايت دولتی اين کودتا جالب است: در کشور آشوب‌هايی رخ داده بوده و ‌ايلچی‌بی از حيدرعلی‌اف کمک خواسته و بعد خود با توجه به کفايت حيدرعلی‌اف کنار رفته بوده. ما کماکان در حال تصحيح تاريخ هستيم.
ديروز جناب ابوی غرغر می‌کرد آن احمق (محمدرضا پهلوي) مرزها را بسته بود و اگر کسی از باکو ديدن می‌کرد بعد از بازگشت خدمتش می‌رسيدند و در نتيجه همه در ايران فکر می‌کردند اينجا ثروت ملی شده است، نگو فقر ملی شده بود. به خاطر همين بی‌خبری آن روزها و بعد از آن در ايران چه جان‌ها که به‌خاطر ايده‌آل‌های توخالی کمونيسم از دست نرفت.
يکی پرسيده بود مردمش تفاوتی با ما دارند يا نه. به نظر من نه، همان‌طور که به نظر من ترکيه‌ای‌ها با ما تفاوتی ندارند. شايد تنها تفاوت بين آذری‌ها و ما ايرانی‌ها اين باشد که روس‌ها اين ملت را از لحاظ فرهنگی کمی عقب نگاه داشته‌اند وگرنه امروز اينجا ديروز ماست و فردايشان امروز ما.


همه‌جور کافی‌نت و ويندوز ديده بودم الا روسی. مثل يونان مجبوری همه‌چيز را از حفظ پيدا کنی. هتلی که آمده‌ايم جايی است در حاشيه شهر و وقتی برای اولين بار از هتل بيرون آمديم خيلی تو ذوق‌مان خورد. يک‌جايی به نظر می‌آمد در حد يک شهر بين‌راهی بزرگ. ديروز مرکز شهر رفتيم و معلوم شد مرکز شهر واقعا زيباست، معماريش بيشتر اروپايی يا دقيق‌تر شبيه به معماری روسی است. ولی متاسفانه محدود به همان مرکز شهر است و بقيه شهر واقعا جالب نيست.
در همان وسط شهر جايی دارند به اسم «شهر قديم» که باکوی قديم است و ديوار دارد و کاخ دارد و غيره. مهمترين بنای تاريخی اين شهر کاخ شروان‌شاهان است از ششصد سال قبل که کاخ دارد و حمامی و مسجدی و حوضی. چندين کاروانسرا دارند که امروز بعضی‌شان تبديل به رستوران همراه با ساز و نوا شده‌اند. برجی دارند به نام «قلعه دختر» که به حمدالله به تعداد ساکنين باکو در موردش روايت هست. از اين که دختری از کين پدرش خود را از بالايش زمين انداخته است، چرا که پدر اجازه وصلت با عاشقش را نداده تا برعکسش که پسر خود را پايين انداخته، تا آنکه به عشق دختری بنا شده تا حتی اينکه ساخته شده تا زنان در زمان جنگ بتوانند از دست دشمن در امان باشند. گويا قسمت پايين برج مال حدود دو هزار و پانصد سال قبل است و زمانی آتشکده زرتشتيان بوده است.
گفته بودند قبرستان زيبايی دارد، قبرستان مشاهيرشان زيبا بود. کميته‌ای در مجلس دارند که تصويب می‌کند چه کسانی در آنجا دفن شوند و روی قبر هر کس مجسمه‌ای که بسيار زيبا تراشيده شده‌اند. از رشيد بهبوداف تا بسيار نويسنده‌ها و شعرا و هنرپيشه‌ها که من نمی‌شناحتم ولی ابوی جلوی قبر هر کدام می‌ايستاد می‌گفت ای‌بابا اين فلانی بود. آنجا قبر سيد جعفر پيشه‌وری و معاونش نيز بود و باکويی‌ها قهرمان می‌شناسندش.
در مورد پيشه‌وری و در کل تاريخ آذربايجان بين ما (آذربايجان ايران) و باکويی‌ها اختلاف نظر بسيار شديدی وجود دارد. اين‌ها به طرز مضحکی در تاريخ خوانده‌اند که آذربايجان ايران توسط روس‌ها در جنگ به ايران داده شده است و در حقيقت اين ما هستيم از آن‌ها جدا شده‌ايم و ما بايد به آن‌ها بپيونديم، نه آن‌ها به ما. در مورد پيشه‌وری هم وضع به همين منوال است. پيشه‌وری در آذربايجان ايران چندان محبوب نيست و عموما با نفرت از او ياد می‌کنند (منظورم تندروها نيست، عامه مردم است) چون به روايت کسانی که آن روزها را ديده‌اند دولت چندان سالمی نداشته است و امينت نبوده و کشتند و چاپيدند و چه و چه. باکوئيان فکر می‌کنند او يک وطن‌پرست بوده (که البته بوده) که می‌خواسته آذربايجان را مستقل کند و رضاشاه او را شکست داده است (نمی‌گويند او به پشتيبانی روس‌ها آمد و با همان‌ها رفت) و جالب اينکه اينجا هم مانند ايران معتقدند مرگ او يک‌سال بعد از خروجش از ايران به دستور استالين بوده. خلاصه ما هنوز مشغول تصحيح تاريخ معاصر اين ملت هستيم.
سر هر چهارراه عکسی از علی‌اف پدر (حيدر) زده‌اند و هر از گاهی از نخست‌وزير مادام‌العمر فعلی علی‌اف پسر (الهام)، با چنان ژست‌های ژرف‌انديشی که انگار طرف فيلسوفی چيزی بوده است. تالاری در شهر بوده است به نام تالار لنين، امروز اسمش تالار حيدر علی‌اف است. می‌شود گفت تمام مظاهر يک کشور ديکتاتوری را دارند.
اصولا آذربايجانی‌های ايران باکو بيشتر برای شب‌نشينی‌هايش می‌آيند. اينجا ما همراه حدود بيست سی نفر از دوستان گرمابه و گلستان ابوی و والده گرامی هستيم و هر شب رستورانی و ودکايی و آوازی و خلاصه خوشيم، البته رستوران نه به معنای معمول، ميز را با انواع مزه‌ پر می‌کنند و به عنوان شام تکه‌های کباب سرو می‌کنند، يعنی هدف خوردن نيست، نوشيدن و گوش سپردن است. ديشب بانويی برايمان خواند و مجلس گرداند به نام مانانا که گويا مشهورترين خواننده مد روز اين حوالی است و ما هم شديد وحدت کرديم با اين شايعه. به هر حال جای شب‌نشينان و ساز و آواز دوستان خالی.


الان باکو هستم. لندن حال و حوصله نداشتم بروم کافی‌نتی پيدا کنم و در هتل هم چنان رقمی مطالبه می‌کردند که حداکثر به ای‌ميل چک کردن می‌رسيدم. به‌جايش روی کاغذها نوشتم که بعدا بگذارمشان اينجا، حالا که کافی‌نتی به کمی کمتر از يک مانات پيدا کرده‌ام، می‌بينم کاغذها را جا گذاشته‌ام.
از باکو هنوز چيزی نديده‌ام. جز باد بسيار شديدی که کلاه که سهل است، خود آدم را هم با خود می‌برد. ولی سبيل زياد ديده‌ام، و دست دادن‌های محکم.


هوای اينجا به همان بلاهت سابق است. يعنی هم آفتاب ديديم، هم باران، هم چيزی در حدود برف. کماکان از ديدن هر کيوسک قرمز تلفن عمومی ذوق می‌کنيم و می‌رويم باهاشان عکس يادگاری می‌گيريم، آخر شما که درجريان نيستيد بين ما و اين کيوسک‌ها چه گذشته است، البته حقيقتش خودمان هم در جريان نيستيم. عرض شود از آنجا که بعد از ظهر رسيديم و کمی وسط‌های شهر چرخيده‌ايم هيجان‌انگيزترين چيز قابل راپورت همين هوا بود. کمی هم غرغر می‌شود راپورت کرد، از اينکه در نهايت همه‌ی اين هواپيماها يک جور تابوت هستند تا يک مقاله‌ی بلند بالا در شکايت از مارک‌ها و مصرف و غيره تا اينکه چرا هوا اين همه سرد است، بلاهت پيش‌کش.
خلاصه اينجا طبعاْ لندن، صدای ما را از يک کافی‌نت می‌خوانيد.


برگشتيم. از چند ساعت بعد از بازگشت تا امروز يا خواب بوده‌ام يا خواب‌آلود، در آن مملکت خواب بر ما حرام بود. تا آخر هم نفهميدم چيست که به ما نساخته است خوابمان نمی‌برد.
قبل از رفتن تقريباً هيچ تصويری از چين در ذهن نداشتم، مگر چند خط خبر اغلب سياسی و اقتصادی لای روزنامه چقدر می‌تواند کمک کند؟ روزهای اول شباهت‌ها بيشتر به چشمم می‌آمد و روزهای آخر تفاوت‌ها. تمدن چين تمدنی است که بسيار دور از ما شکل گرفته است و در حقيقت تجربه‌ی کاملاً متفاوتی از تکامل هستند. اين خط سير هم اشتراکاتش با ما قابل توجه است هم افتراق‌هايش. شايد بزرگترين اشتراک ما با آن‌ها ضربه خوردن شهرنشينان از صحراگردان است، چين نيز مثل ايران هر از گاهی مورد تاخت و تاز قرار گرفته است و هر بار که ثباتی بر کشور حاکم بوده چنگيزخانی آمده و کوبيده و رفته. علی‌رغم تمام اين‌ها بسيار مغرور بوده‌اند، از اينکه خود را مرکز دنيا می‌دانسته‌اند بگيريد تا افسانه‌هايشان. اگر اشتراک‌مان در ديروز بوده است افتراق‌مان امروز است. آن مردم بيدار شده‌اند، از صبح تا شب کار می‌کنند و کمتر کسی را می‌بينيد بيکار گوشه‌ای نشسته باشد، حتی گدايان هم سمج‌تر و حراف‌تر هستند. البته با وجود اينکه از لحاظ اقتصادی به سرعت پيشرفت می‌کنند از لحاظ فرهنگی نتوانسته‌اند با آن همگام شوند. در حقيقت زيرساخت فرهنگی برای آن پيشرفت اقتصادی حاضر نيست، شما هتل‌ها يا بانک‌های عظيم می‌بينيد ولی چيزی به اسم خدمات وجود ندارد. در ظاهر به توريسم بسيار اهميت می‌دهند ولی دريغ از يک نفر در مراکز خدمات توريستی که بتواند در حد معمول انگليسی حرف بزند. آدم‌ها در خيابان و اتوبوس و تئاتر بلند بلند حرف می‌زنند، تنه می‌زنند و يا زل می‌زنند به قيافه‌ات. هر از گاهی به‌خصوص در پکن احساس می‌کنی با گروهی روستايی طرف هستی. خودشان هم معترف اين عقب‌ماندگی فرهنگی هستند و اميدوارند ده پانزده سال بعد اين ايراد را رفع کنند، هر چند من چندان خوشبين نيستم. آنجا با حضرتی که مبهوت پيشرفت چند سال اخير چين شده بود بحث داشتم که برج ساختن فقط پول می‌خواهد، آنچه که آمريکا را ابرقدرت کرده است نه برج‌هايش که مدنيت است و چين از اين مرحله بسيار فاصله دارد. نمی‌دانم شايد هم پول معجزه کند. به هر ترتيب سفر به شرق تجربه‌ای بسيار متفاوت است از سفر غرب، شايد چون در غرب می‌دانيد بايد انتظار چه داشته باشيد ولی از شرق چيز زيادی نمی‌دانيم.
در مورد خوردنی‌های آنجا چيزی ننوشتم. من تقريباً هر چه که پيدا کردم چشيدم، بجز آن حشرات و جانورهای سرخ‌کرده که هر چه کردم نشد خودم را راضی کنم آن عقرب‌های سياه و درشت را بخورم، البته چندان هم پشيمان نيستم. غير آن همه‌چيز خوردم، از دامپلينگ‌های جورواجور گرفته تا نودل‌های پکنی و شانگهايی و غيره. روال اين تورها اينطور است که آژانس ايرانی با يک آژانس چينی قرارداد می‌بندد و در حقيقت تور را آژانس چينی برگزار می‌کند. حين تور برخلاف روال مرسوم تورها، ناهار را نيز آنان برگزار می‌کنند و هميشه هم مهمان رستوران‌های چينی می‌کنند و برای از دست ندادن ناهار مجانی هم که شده می‌نشينيد می‌خوريد. عرض شود بعد از امتحان کردن هر چه جلويم گذاشتند به اين نتيجه کلی رسيدم در حالت کلی غذای چينی (در حالت تغيير داده نشده‌اش، منظور آن چيزی که در ايران يا اروپا و آمريکا به عنوان غذای چينی ارايه داده می‌شود چندان ربطی به غذای چينی ندارد) زياد با ذائقه‌ی ما سازگار نيست و می‌شود برای مدتی سر کرد ولی هرگز نمی‌توانم تصور کنم رژيم غذاييم فقط از غذای چينی باشد. بين رستوران‌هايی که بردند از همه بيشتر از يک رستوران سنتی مغولی در شانگهای خوشم آمد که يک کاسه می‌دادند دست‌تان می‌رفتيد خودتان پرش می‌کرديد از گوشت و مرغ خام و سبزيجات و غيره و سسی هم انتخاب می‌کرديد (تند، سيردار يا هزار چيز مشکوک ديگر) و بعد کاسه را می‌برديد خدمت آشپز، او هم خاليش می‌کرد روی يک سينی بزرگ روی آتش می‌پخت و ماهرانه داخل کاسه‌ی ديگری می‌ريخت و پس‌تان می‌داد و واقعاً ناهار دلچسب و فراموش‌نشدنی‌ای بود. وعده بامزه ديگر ناهار در رستورانی در هوانگ‌چو بود که همه غذاهايش شيرين بود، از ذرت آب‌پز گرفته تا گوشت و مرغ و هر چيز ديگری که فکرش را بکنيد. کاشف به عمل آمد اصولاً در هوانگ‌چو غذا را شيرين دوست دارند. اين همه تلاش و کوشش در رستوران‌های چينی يک نتيجه مهم داشت، کامل ياد گرفتم با اين دو تا چوب چينی‌ها غذا بخورم و حقيقتش را بخواهيد از چنگال خيلی وقت‌ها استفاده‌اش راحت‌تر و سريع‌تر است.
عکس و تکه فيلم و خرت و پرت زياد دارم، بايد همت کنم بگذارمشان اينجا، البته بيشتر از همت وقت لازم دارم. نمی‌دانم اين يادداشت‌ها به درد کسی خورد يا نه ولی حداقل برای خود من وسيله‌ای بود برای ثبت خاطرات سفر و يادداشت آنچه که ديدم. يادداشت‌های چين در آرشيو موضوعی چين جمع و جور شده‌اند.

دم‌نوشت: تآبا در وبلاگش راجع به خط چينی شروع کرده است به توضيح دادن. اگر علاقمنديد نوشته‌های اين عاشق سينه‌چاک چين را از دست ندهيد.
دم‌نوشت دوم: در مملکت چه خبر؟


اين هتل چندمين ساختمانی است که می‌بينم طبقه چهار ندارد. يعنی از طبقه سه به پنج می‌پرد٬ مثل فرنگ که بعضا طبقه سيزده ندارند. طبق تحقيقات به عمل آمده به ما گفتند در چينی عدد چهار معنی مرگ می‌دهد (در چينی همه‌چيز گويا معنی دارند٬ اعداد٬ اسامی و...) برای همين عدد چندان محبوبی نيست. به عکس عدد هشت معنای ثروت می‌دهد و گويا بسياری از اين ملت پول زيادی خرج می‌کنند تا در پلاک ماشين‌شان چندتا هشت باشد.
بالاخره از آن هوای شرجی هوانگ‌جو و شانگهای خلاص شديم. الان در هتل پکن منتظريم بگويند بياييد برويم فرودگاه. از ترس ترافيک بعضا وحشتناک اين ديار زود می‌برندمان آنجا آنقدر بايستيم زير پايمان چمن سبز شود.


خودشان به اينجا (هوانگ‌جو) می‌گويند جنوب ولی به نظر من وسط چين است. باری ما نتيجه گرفتيم در اين کشور هر چه پايين‌تر برويد بانوان زيباتر می‌شوند. يعنی گمانم نژاد زرد در آسيای جنوب شرقی به کمال می‌رسد. به هر ترتيب در اين شهر بسيار بيشتر از پکن و شانگهای حظ بصری می‌بريد. ويژگی ديگر بانوان چينی آواز خواندن آن‌هاست. بسياری‌شان حين قدم زدن يا راه رفتن آرام می‌خوانند و همه‌شان به گوش ما شبيه لالايی می‌آيد. آن دختری که موهايم را کوتاه می‌کرد آن‌قدر زيبا می‌خواند که حيفم می‌آمد پيرايش تمام شود. موسيقی سنتی چين برای ما چندان مفهوم نيست ولی موسيقی پاپ که بدون مرز محسوب می‌شود و ساده است را می‌شود درک کرد. همه‌شان آهنگ متن کارتون‌های ژاپنی را به خاطر می‌آورند. دو سه کانال موسيقی مانند V مخصوص چين برنامه پخش می‌کنند و ورژن چينی اکثر برنامه‌های محبوب غربی را اينجا برگزار می‌کنند٬ مثل مسابقه‌های خوانندگی و غيره. کانال رسمی دولت CCTV است که ماشاءالله پانزده شانزده کانال است.
در مورد مائو راحت حرف می‌زنند و راحت فحشش می‌دهند. واضح و مبرهن است اين حضرت در سال ۱۹۶۶ انقلاب فرهنگی کرد و دانشگاه‌ها و دبيرستان‌ها را بست که اساتيد و دبيران و دانشجويان بايد بروند در روستاها دوباره تحصيل کنند٬ اين بار تحصيل دهقانی. می‌گويند بعد از انقلاب از بيکاری انقلاب فرهنگی را راه انداخت. مذهب و علم را سم می‌دانسته‌اند و می‌گويند همان زمان سنگاپور و غيره شروع کردند به پيشرفت و ما ده سال (تا سال ۱۹۶۷، مرگ مائو و پايان انقلاب فرهنگي) پس‌رفت کرديم. در آن سال‌ها که انديشه زهر محسوب می‌شده است خفقانی حاکم شده بوده که نفرتی عميق از مائو در دل نسل جوان آن سال‌ها و ميانسال امروز پديد آورده است. اين نفرت به نسل جديد نيز منتقل شده است و امروز مائو بيشتر يک نماد تاريخی است و نه يک نماد ملی و يا رهبر. در روزهای انقلاب فرهنگی گروهی بوده‌اند با نام گارد سرخ (يا ارتش سرخ) که از جوانان شانزده هفده ساله تشکيل شده بوده٬ اين‌ها وظيفه‌ای جز تخريب نداشته‌اند و کارشان تخريب تمامی مظاهر مذهب و علم بوده است. آن معبدی که رفته بوديم برخی مجسمه‌ها سر نداشتند و تعريف کردند همان گارد سرخ به معبد حمله برده بوده و آن‌جا درگيری شديدی بين آنان و دانشجويان رخ داده و کار به دبير کل حزب کشيده و او دستور داده که معبد را به‌جای تخريب تعطيل کنند. امروز حتی کسانی هستند که علنا طرفدار تخريب مقبره‌ی مائو هستند.
ژاپنی‌ها را زياد دوست ندارند. می‌گويند دو رو هستند و در ظاهر هزار بار به شما تعظيم می‌کنند و بعد سرتان کلاه می‌گذارند يا بين خودشان شما را تحقير می‌کنند. تبت برای خود چينی‌ها هم جای اسرارآميزی است و بسياری آرزو سفر به تبت را دارند. سيسيليا دو بار به تبت سفر کرده است و می‌گويد جز در لهاسا (مرکز تبت) در ديگر شهرها آنچنان که فکر می‌کنيد جدايی‌طلبی رواج ندارد و حتی در دهات بسياری عکس مائو را به ديوار خانه زده‌اند. در لهاسا است که به‌خاطر دالای‌لاما تب اعتراض و شورش وجود دارد. تبت فقير است، فقير نگاه داشته شده است. می‌گفت آن‌جا اکسيژن کم است و در نتيجه مردم بسيار آرام حرکت می‌کنند و ريتم زندگی بسيار بسيار کند است. می‌گويند تبت معادن بسيار زيادی دارد و از دست دادن آن برای چين بسيار گران خواهد بود، در ضمن بعد از آن نوبت ترک‌های چين می‌شود که می‌خواهند مستقل شوند و ترکيه‌ی شرقی را تشکيل بدهند. دولت سعی می‌کند چينی‌های شرق را بکوچاند به تبت تا بافت فرهنگی آن‌جا را عوض کند. از آن طرف چين هنوز با تايوان مذاکره می‌کند تا به وطن بازگردد، گويا حتی قبول کرده‌اند پرچم و اسم کشور را عوض کنند ولی تايوانی‌ها کوتاه نيامده‌اند.
آن‌قدر پرسيدم که بالاخره کمی از خط چينی سر در آورده‌ام. خودشان می‌گويند خط چينی يک هنر است، مثل ما که خوشنويسی داريم. اين کاراکترها که می‌بينيد هر کدام چند صدا هستند٬ يعنی مثلا خوانده می‌شود Mei و يا Nan و چندتايشان يک کلمه می‌شوند٬ البته بعضی وقت‌ها يکی‌شان هم يک کلمه است. ما همان روزهای اول خروج را به چينی ياد گرفتيم. دو کارکتر است٬ يکی شبيه به يک شمعدان و آن يکی شبيه يک مربع. کارکترها الفبايی نيستند٬ يعنی هيچ کاراکتری قابل تجزيه نيست که مثلا اين جايش م است آن جايش ن. گويا حدود ده هزار از اين کاراکترها دارند که کودکان تا پايان دبستان حدود سه هزار تای آن‌ها را که برای نوشتن معمولی لازم است ياد می‌گيرند. تازه اين خط چينی ساده شده است. چهل پنجاه سال قبل کاراکترها را کمی ساده کرده‌اند و بعضی خط و خطوط را حذف کرده‌اند٬ نتيجه‌اش يک شکاف فرهنگی است چون نسل جديد نمی‌تواند کتب قديم را بخواند. تايوانی‌ها و هنگ‌کنگی‌ها هم خط قديم را بلدند و در چين دچار مشکل می‌شوند. خط قديم از راست به چپ نوشته می‌شده‌ است ولی خط ساده جديد را چپ به راست. هر دو از بالا به پايين نيز نوشته می‌شوند. خط ژاپنی هم شبيه چينی است، يعنی اين خط ار چين به ژاپن رفته است و بسيار کاراکترهای مشترک دارند ولی متفاوت خوانده می‌شوند. ژاپنی از راست به چپ و از بالا به پايين نوشته می‌شود. حالا يک خط الفبايی هم ابداع کرده‌اند که همان کارکترهای لاتين است و بالای بعضی‌شان حرکه‌ مانندهايی گذاشته‌اند. ولی اين باز کافی نيست و مثلا Ma را شش جور مختلف می‌خوانند که معنی‌های متفاوت می‌دهند و هنوز برای اين مشکل راه‌حلی ندارند. الفبای جديد بيست و شش حرف دارد و گويا اگر قرار باشد تمام اصوات‌شان را به حرف تبديل کنند الفبايی چند صد حرفی خواهند داشت. کاشف به عمل آمد ر ندارند و بعضی حرف‌ها هم کم استفاده می‌شوند. مثلا ز دارند ولی Za را نمی‌توانند تلفظ کنند. خوانده بودم به خاطر همين تفاوت‌های مهم چينی‌ها سخت زبان دوم ياد می‌گيرند. بگذريم که کلا ملت چندان باهوشی نيستند.
امروز خبر خاصی نبود. رفتيم کارخانه ابريشم. چند دستگاه آن‌قدر با پيله‌ها ور می‌رفتند تا سر تار را پيدا کنند و بعد دسته‌های شش‌تای اين تارها تابيده می‌شدند تا نخ ابريشم به دست بيايد. فردا برمی‌گرديم پکن.

دم‌نوشت: آن‌قدر در اين مسافرت نوشته‌ام گمانم بعد از بازگشت مدتی روزه سکوت بگيرم. مثل هميشه هيچ هوس وطن ندارم. ها٬ دم‌نوشت پست قبل کماکان صادق است.

دم‌نوشت دوم: تآبا زحمت کشيده در مورد خط چينی چند خطی برايم نوشته بود که اينجا می‌آورمش: «... شما فرموديد که " کارکترها الفبايی نيستند٬ يعنی هيچ کاراکتری قابل تجزيه نيست که مثلا اين جايش م است آن جايش ن." در اين مورد بايد عرض کنم که کاملا درست است که کاراکترها الفبايی نيستند اما تمامی آنها قابل تجزيه می‌باشند.
همان‌طور که ما در فارسی يا عربی يا حتی انگليسی ريشه کلامات را داريم و با ريشه‌يابی معنايابی هم ميسر می‌شود در چينی هم دقيقا اين اصل پابرجاست. به عنوان مثال اگر شما کاراکتری را ببينيد که معنای آنرا ندانيد با استفاده از تجزيه آن کاراکتر (تجزيه به اجزای آوايی و معنايي) تا حدودی قادر به حدس زدن آن کاراکتر خواهيد بود و لااقل به شما کمک خواهد کرد که بدانيد که کاراکتر به چه ريشه‌ای وابسته است و معنای آن حدودا چيست (در مورد گياهان است يا يک فعل است با چه ريشه ای هم خوانی دارد و الی آخر)...»


هنوز نمی‌دانم اينجا چرا کنار خيابان غرفه‌های ده متری گذاشته‌اند لباس عروس و لوازم عروسی تبليغ می‌کنند. فقط می‌دانم چند روز قبل روز ولنتاين چينی بود. به هر ترتيب بر خلاف ديگر فروشندگان که از اصرار آدم را بيچاره می‌کنند اين ملت با ما کاری ندارند.
هوانگ‌جو جمعيتش حدود شش مليون نفر است. برای مردم چين جايی برای گذراندن تعطيلات است٬ البته کمی لوکس است. بسياری در شانگهای آرزو دارند ويلايی در هوانگ‌جو داشته باشند و بيايند و بروند. همين شهر شش مليونی ساليانه سی مليون توريست به خود جلب می‌کند و گويا قرار است از اين قطارهای مغناطيسی که سرعتشان به چهارصد و بيست کيلومتر در ساعت می‌رسد بکشند بين هوانگ‌جو و شانگهای که آن‌وقت فاصله‌ی بينشان می‌شود حدود بيست و چند دقيقه.
هوانگ‌جو توليدی لباس بسيار زياد دارد. ما اصولا هميشه در عجب بوديم بالاخره اين امت چطور همه‌چيز توليد می‌کنند و اين همه ارزان می‌فروشند٬ حتی اگر دستمزد هم نگيرند باز بالاخره يک کارخانه خرج دارد. اينجا کاشف به عمل آمد هيچ سالن و کارخانه‌ای وجود ندارد. مردم در همان خانه‌های خود دستگاه دوخت و چاپ و غيره دارند٬ شرکت‌ها با ايشان قرارداد می‌بندند که مطابق اين ژورنال و نمونه لباس بدوزيد. خودشان می‌روند پارچه می‌خرند و در خانه با همسر و فرزندان می‌دوزند و تحويل توزيع‌کننده می‌دهند. می‌گويند اين سيستم کار چينی است. دولت يکی دو سالی است به جنگ اجناس تقلبی رفته است و برای همين آن‌ها رفته‌اند داخل کوچه‌پس‌کوچه‌ها. کار به آن‌جا کشيده است که گروه‌های چينی که به اروپا می‌روند دقيق بازرسی می‌شوند و حتی اگر تی‌شرت تن‌شان تقلبی باشد جريمه می‌شوند و تورهای چينی در جلسات توجيهی قبل از مسافرت کامل مسافران را توجيه می‌کنند مبادا لباس مارک‌دار تقلبی با خود ببريد اروپا.
راهنمايمان در هوانگ‌چو دختری است به نام سيسيليا. بسيار خوش‌برخورد و خوش‌زبان و از همه مهمتر مطلع. بيست و چهار ساعته در حال دادن اطلاعات در مورد زمين و زمان است. صبح بردمان درياچه غربی.
درياچه غربی يکی از مشهورترين جاذبه‌های چين برای خودشان است. يکی از امپراطوران که از دست مغول‌ها به جنوب فرار کرده بوده مفتون زيبايی اين درياچه می‌شود و همين‌جا ماندگار می‌شود و سلسله سن جنوبی بدين گونه پايتختش می‌شود هوانگ‌جو. صدها سال بعد يکی از امپراطورهای سلسله چينگ آنقدر اينجا را دوست داشته است که هر سال چند بار می‌آمده است و دست‌آخر دستور می‌دهد درياچه‌ای شبيه به اين در اطراف پکن بسازند که می‌شود همان کاخ تابستانی که در پکن ديده بوديم. با قايق کمی روی درياچه گشتيم. درياچه همانقدر که بهش می‌نازند زيباست. افسانه‌ای برايش دارند. در روزگار دور اژدهايی و ققنوسی با هم زندگی‌ می‌کردند. روزی سنگی زيبا می‌يابند و آنقدر آن را می‌سابند تا به شکل مرواريدی بسيار زيبا در می‌آيد. مرواريد برای‌شان خوش‌بختی و نعمت و حاصل‌خيزی زمين‌ها را به ارمغان می‌آورد. ملکه‌ی آسمان‌ها مرواريد را می‌بيند و فرشته‌هايش را مامور دزديدنش می‌کنند. وقتی اژدها و ققنوس خبر می‌شود مرواريد دزديده شده است شعاع نورانی که از ابرها تابيده شده را دنبال می‌کنند و در آسمان‌ می‌بينند به شادی به دست آوردن مرواريد جشنی برپا است. مرواريدشان را پس می‌خواهند و نزاعی در می‌گيرد و مرواريد از آسمان رها می‌شود روی زمين و تبديل می‌شود به درياچه غربی. اژدها و ققنوس برای اينکه هرگز از کنار مرواريد دور نشوند تبديل می‌شود به دو تپه اژدها و ققنوس در اطراف درياچه.
در وسط درياچه سه پاگودای کوچک وجود دارد. هر سال در جشن‌های ماه حضور سی و سه ماه را جشن می‌گيرند. داخل هر پاگودا شمعی روشن می‌کنند و پنج سوراخی که هر پاگدا دارد را با کاغذ می‌پوشانند و در نتيجه هر کدام شبيه يک ماه می‌شوند. پانزده ماه از اين پاگوداها و پانزده ماه هم از انعکاس آن‌ها در آب. يک ماه هم در آسمان است و با انعکاسش در آب در کل می‌شود سی و دو ماه. ماه آخر قلب شماست که چينی‌ها قلب انسان را به ماه تشبيه می‌کنند.
درياچه عمق کمی دارد٬ حدود يک متر و هشتاد سانت. در قرون گذشته هربار که می‌خواستند عمق درياچه را زياد کنند خاک حاصل از لای‌روبی را جمع کرده‌اند چند جا و نتيجه‌اش دو جزيره مصنوعی است و يک پل طولانی. درياچه فقط يک جزيره طبيعی دارد که درياچه تنهايی خوانده می‌شود. حدود سيصد سال قبل يک قاضی عالی‌رتبه امپراطوری در اعتراض به بی‌عدالتی در اين جزيره تنها سکنا گزيده بوده و کارش ماهيگيری و شعر نوشتن بوده است. سال‌های سال تنها به سر برده است و خود گل‌ها را همسرانش و پرندگان را فرزندانش می‌ناميده.
يک پاگودای بزرگ ديديم. پاگودا همان ساختمان‌های هشت‌ضلعی چند طبقه است که هر چه بالا می‌رود باريک‌تر می‌شد. پاگودا نيز مانند بوديسم از هند به چين آمده است. هندی‌ها از پاگودا به عنوان مقبره استفاده می‌کردند ولی چينی‌ها برای مناسبت‌های ديگری نيز می‌ساختند٬ اين که ما ديديم به شکرانه تولد پسر امپراطوری ساخته شده بود. بعضی هم برای نيايش و غيره ساخته می‌شدند. کنارش پارکی بود که مدل‌های مختلف پاگوداها را گذاشته بودند٬ از ميانشان مدل تبتی را شناختم که شبيه دم مار زنگی است. يک ناقوس عظيمی هم آن‌جا بود که ملت آرزو می‌کردند و بعد می‌رفتند محکم چوبی آويزان را به ناقوس می‌زند و صدايی می‌کرد. در کل مردم چين بسيار بسيار خرافاتی هستند.
رفتيم مزرعه چای. مناظر عين لاهيجان بود. همان داستان که بايد برگ‌های جوان چای چيده شوند و الخ. در سه فصل اول سال سی بار برداشت چای دارند و بهترين‌شان برداشت اول در ابتدای بهار است. در نتيجه چای بهار بهتر از چای تابستان و آن هم بهتر از چای پاييز است. می‌گويند بهترين چای آن است که در صبح‌دم اولين روز بهار توسط دختری جوان و زيبارو با لب چيده شود. چای را بعد از چيدن همراه با روغنی سه چهار ساعت می‌سابيدند تا می‌شود چای سبز قابل مصرف. داستان چای سياه اين است که تجار انگليسی که خواستند چای را از چين با کشتی به اروپا ببرند در ميانه‌ی اقيانوس هند بخاطر گرما چای سبز تبديل شده بود به چای سياه و فهميده بودند اين نيز نوشيدنی است و به قولی چای سياه ما اين گونه کشف شد. مغزمان را خوردند آن‌قدر که از فوايد چای سبز گفتند. اين چای را بايد با آب داغ و نه آب جوش حاضر کرد. بخارش برای چشم خوب است و جويدن تفاله‌اش توصيه شده.
به يک معبد بودايی بسيار شلوغ رفتيم که هزار سالی عمر داشت و همه‌جايش مجسمه‌های بودا را بر صخره‌ها تراشيده بودند. غير اين‌ها مجسمه‌های خدايان نيز بود که در درجه بالاتری از بودا قرار دارند و برای آن‌ها هم تعظيم می‌کردند. سه بودا داريم٬ بودای گذشته٬ بودای حال و بودای آينده. بودای آينده همان بودای خندان است که چاق و چله است. اين بودا در چين لاغر است اما در چين تبديل شده است به يک بودای تپل دوست‌داشتنی. می‌گويند خنده بودا به تمامی سختی‌ها و مشکلات است و چاقی‌اش برای اين است که بتواند تمام غصه‌ها و ناراحتی‌ها را در درونش نگاه دارد. در حقيقت اين فلسفه زندگی چين است. بودای حال حالات دست‌های مختلفی دارد. يکی‌شان که جالب بود به يک دست به زمين اشاره می‌کرد و با دست ديگر به آسمان٬ يعنی من بين شما در زمين و آسمان هستم.
بودايی‌ها هم مدارج داشتند و دارند و جايی مجسمه‌های پانصد پالا (يا يک چنين چيزي) ديديم که پايين‌تر از چهار بوداست (يا باز يک چنين چيزی - من از اسامی يک فاجعه هستم) بودند. اول معبد بودای خندان بود. معابد را طوری می‌سازند که اول به ديدار بودای خندان برويد و آن را هم طوری می‌سازند که هميشه درب مقابل بودا بسته است و شما مجبوريد از در عقب وارد شده من باب احترام دور بزنيد تا به مقابل بودای خندان برسيد. بعد از بودای خندان (آينده) به رويد معبد بودای حال. بودای حال اين معبد مجسمه‌ای به ارتفاع بيست و سه متر و از چهل و شش تکه چوب ساخته بودندش. نشد داخل برويم چون مراسمی برگزار بود. مردم می‌آيند اين‌جا به راهبان پول می‌دهند تا برای خودشان يا خانواده‌شان مراسم دعا برگزار شود. مجسمه‌ی بودای گذشته زياد نيست و زياد نمی‌بينيدش چون به قول خودشان گذشته گذشته است. کمی خنديديم که آقا گذشته که چراغ راه آينده بود. بيرون معبد روی ديوار نوشته بودند يک قدم تا بهشت در غرب. چون بوديسم از هند در غرب چين آمده است چينی‌ها معتقدند بهشت در غرب است. مذهب خود چين تائوئيسم بوده است که همان يينگ و يانگ است و تعادل بين شر و خير در جهان. بوديسم مذهبی است که بعد از بودايی شدن امپراطوران در چين رواج پياده کرده است. يکی از آموزه‌های اصلی بوديسم اين است که بايد نيازهای مختلف را انسان در خود از بين ببرد تا از گزند آن‌ها آزاد شود و به قولی آزاده شود. اين آموزه برای امپراطوران بسيار مفيد بوده است و يکی از دلايل اصلی مقبوليت بوديسم در بين امپراطوران بوده است.
کمی هم تاريخ گفت. قبل از اين سلسله‌ی مينگ و چينگ خرده سلسله فراوان بوده است که همان‌طور که قبلا گفته بودند پاک‌کن‌های خوبی بوده‌اند. يکی از قديمی‌ترين‌ها همين سلسله‌ی سن بوده و اصولا اولين پاگوداها و بناها در همين زمان (حدود هزار سال قبل) ساخته شده‌اند و قبل از آن زندگی در چين بسيار ابتدايی بود است.
به علت خسته شدن نگارنده باقی مباحث موکول می‌شوند به آينده.

دم‌نوشت: اطلاعات فوق شنيداری کسب شده‌اند و ممکن است ايراداتی داشته باشند. اگر ايرادی ديديد خوشحال می‌شود در کامنت‌دانی تذکر بدهيد.


اينجا هوانگ‌چو يا هوانگ‌جو٬ ما اينجا. فرصت نبود خدمت برسيم. ما حساب و کتاب‌مان را با شانگهای صاف کرديم. در اين يکی دو روز شهر را زير و رو نموده جيک و پيکش را درآورده اکنون گزارش می‌دهيم. بردندمان کارگاه مرواريد و گفتند چطور به‌طور مصنوعی دانه شن می‌فرستند داخل صدف مظلوم و از هر صدف سی چهل مرواريد کشف می‌کنند و مرواريد دريای آزاد ژاپن بهتر از اين است و غيره. راهنمابانو متوجه علاقه امت تور به بنجلی‌جات و گفتمان دائمی بين ايشان و فروشندگان اجناس تقلبی در کوچه خيابان شد و توضيح داد حتی اين اجناس تقلبی هم کلاس‌های مختلف دارند و در چهارچوب تاييد همه بردمان در کوچه پس‌کوچه‌ها در خانه‌ای را زد٬ يکی از چشمی براندازمان کرد رخصت داد برويم داخل و داخل ساختمان با آن ريزی برای خودشان دم و دستگاهی داشتند و بسيار عالي٬ مو نمی‌زد با اصل. يک عدد ساعت کارتيه زنانه که ما هر چقدر نگاه کرديم نفهميديم کجايش تقلبی است را می‌فروختند صد هزار تومان. می‌گويند شانگهای پايتخت اجناس تقلبی است و تقلبی همه‌چيز را می‌توانيد در شانگهای پيدا کنيد. سوار قايق‌ شديم روی رودخانه‌ای که از شانگهای می‌گذرد لنگرگاه و کشتی و غيره ديديم٬ گير بارانی سيل‌آسا افتاديم موش آب‌کشيده شديم. عصر به سالن نمايش‌های شانگهای افتخار حضور داديم از برای نمايش آکروباتيک. دختر پسرها بالا رفتند٬ روی هم سوار شدند٬ با دوچرخه و اسکيت حرکات محيرالوقوع انجام دادند و دست زديم و تعجب کرديم و غيره.
فردايش گفتند آزاديد و برويد برای خودتان بپلکيد. معبد بودايی کشف کرديم که همه‌جايش بوی عود بود و ملت برای مجسمه‌ها خم و راست می‌شدند و می‌رفتند چند شاخه عود در دست ميان حياط به چهار جهت تعظيم می‌کردند. اتاق اصلی مجسمه‌ای يشمی از بودا داشت و ساکت و عکس‌برداری ممنوع و موسيقی ملايم و جو مذهبی و روحانی. آن اتاق و آن حس را فراموش نخواهم کرد.
نوشته بودم اروپايی‌ها برای خودشان مناطقی در شانگهای داشتند. بزرگترين‌شان متعلق به فرانسه بود که هنوز هم به همان نام خوانده می‌شود. وقتی در آنجا قدم می‌زنيد احساس می‌کنيد در اروپا هستيد و فقط تابلوها چينی هستند. کتابچه راهنمايی که داشتيم مسيری برای پياده‌روی پيشنهاد کرده بود. قسمتی از آن از داخل يک متل لوکس رد می‌شد که محوطه‌ای بسيار زيبا داشت و يک عروسی در جريان بود. در همان مسير از مرکز کامپيوتر اين ديار ديدن کرديم که چهارراهی بود هر طرفش برجی چهل طبقه و همه فروشنده و قيمت‌ها تفاوت چندانی با وطن نداشت. شب مراجعه کرديم به منطقه بار و رستوران شانگهای که تنها جايی است توريست بيشتر از چينی می‌بينيد و يک خيابان فقط کلاب است و بار و رستوران و ديسکو و امثالهم و مشعوف شديم.
بلندترين ساختمان چين و سومين ساختمان جهان در شانگهای است. نام برج جين‌مائو و سی چهل طبقه‌ای اداری و بعد از آنش هتل هايت بود. کلا چهارصد و بيست متر و هشتاد و هشت طبقه و معماريش از پاگوداهای چينی الهام گرفته شده بود. يک آسانسور با سرعت نه متر بر ثانيه ما را به طبقه هشتاد و هشتم برد و از آن بالا محله پودنگ شانگهای (معادل مانهاتان نيويورک) را که خودمان هم درش بوديم را تماشا کرديم و آن ساختمانی که تام کروز در ماموريت غيرممکن۳ - که ديشبش در سينما ديده بوديم - از آن پريده بود به بغلی را تماشا کرده شاخ درآورديم بدل اين موسيو چه دل و جرأتی داشته است. می‌گويند کل آسمان‌خراش‌های پودانگ در هفت سال اخير ساخته شده‌اند.
اين بود آنچه ما در شانگهای چشيديم. به هوانگ‌چو تازه رسيده‌ايم و نقدا می‌دانيم هوا بهتر است و به اندازه شانگهای شرجی نيست٬ در ضمن گويا همه در حال ازدواج هستند٬ نفهميديم٬ در صورت کسب اطلاعات جديد به عرض می‌رسانيم.


بالاخره من وقت گير آوردم برای فراموش نکردن کمی بنويسم. صبح باغ «يو» را ديديم. باغی بود وسيع و ترکيبی از سنگ و آب. آن زمان که ساخته شده مهندسش هجده سال وقت صرف ساختش کرده تا پدر و مادرش را راضی کند. اگر بپرسند بهشت چگونه جايی است می‌گويم بايد شبيه اين باغ باشد٬ واقعاْ زيبا بود. چند تايی هم سنگ بود که شبيه‌شان را هم در کاخ تابستانی و هم در شهر ممنوع ديده بوديم. گويا چينی‌ها اين سنگ‌ها را بسيار دوست دارند٬ سنگ‌هايی عظيم و متخلخل شبيه به سنگ‌پا. يک نوع سمبل زيبايی محلی هستند و ما که چيز خاصی درشان نديديم. بيرونش بازارچه‌ای بود و داديم اسم‌مان را به چينی روی مهری حک کردند از اين به بعد حکم‌های حکومتی را با آن‌ها مهر کنيم.
هوا روشن شد بقيه شهر را هم ديديم. در ظلمات ديشب فقط جاهای روشن و آباد به چشم می‌آمد. محله‌های فقير نشين وضع اسفناکی دارند. راهنمايمان «راني» (امروز پيدايش شد٬ ديروز از خوارک خرچنگ مسموم شده بود٬ انگليسيش هم بسيار خوب است) می‌گفت مردم بالای مغازه‌هايشان در يکی دو اتاق زندگی می‌کنند و گاه تا شش خانواده از يک آشپزخانه استفاده می‌کنند. می‌خواهند تا سال ۲۰۱۰ که قرار است نمايشگاه جهانی در شانگهای برگزار شود تمام اين قسمت‌ها را از نو بسازند. مثل تمام گوشه‌های ديگر شهر که می‌کوبند و می‌سازند. در شانگهای خيابان‌ها باريک هستند و مجبور شده‌اند خيابان دوطبقه‌ای به طول هشتاد کيلومتر بسازند که سازه‌ی بسيار عظيمی است و در تقاطعی من هشت طبقه ماشين شمردم که بالای زمين سرگردان بودند. البته دو طبقه خيابان بود و بقيه خروجی‌های تقاطع و طبقه‌ی آخر مترو. زمين گران است٬ يک آپارتمان معمولی متری دو هزار و پانصد دلار٬ ميانگين درآمد سرانه شانگهای (نه چين) هزار دلار قبل از کسر بيمه و ماليات - که چهل درصدی هستند - است. رانی می‌گفت پسر داشتن در شانگهای سخت است چون دختر به پسری که خانه‌ی مجزا ندارد نمی‌دهند. در چين حداکثر يک فرزند می‌توانيد داشته باشيد. در روستاها که پسر بسيار مقبول‌تر است استثنا قائل شده اگر فرزند اول دختر بود اجازه می‌دهند دوباره بچه‌دار شوند ولی اگر آن هم دختر شد ديگر برای سومی رخصت نيست.
شانگهای گدا زياد دارد٬ بسيار هم سمج هستند و تا سرشان داد نکشيد ول کن نيستند. رانی می‌گفت چنان مافيايی گداها را کنترل می‌کند که دولت حريفشان نمی‌شود. خودشان هم قبول دارند در اختلاف طبقاتی زياد است. با توجه به تأکيد رانی بر اينکه مهاجران نيروهای جديد شهر هستند و خوب‌اند و فلان حس کردم به مهاجران چندان در شانگهای خوش نمی‌گذرد (تآبا در کامنت‌دانی قبل همين را گفته است). يک سوم جمعيت هجده مليونی شانگهای مهاجران هستند. شانگهای با اين جمعيت زياد تازه شهر دوم چين از لحاظ جمعيت است و شهری دارند که اسمش ت داشت (چه توضيح روشنی!) و جمعيتش سی مليون نفر بود.
اينجا برای اولين بار پول سکه‌ای ديدم. اين ملت برای يک يوآنی هم اسکناس دارند هم سکه. رانی می‌گفت مردم پکن از سکه استفاده نمی‌کنند و حتی قبول نمی‌کنند. قدری عجيب است.
بعد از ظهر رفتيم نمايشگاه شهری و عکس‌هايی از شانگهای قديم ديديم. تقريباْ هر چه در شهر هست در بيست و پنج سال قبل ساخته شده و قبل از آن اکثر شهر خرابه بوده است. در اوايل قرن بيستم اروپايی‌ها مناطقی از شانگهای را اجاره کرده بودند و برای خود شهرک‌های مستقلی از حکومت چين داشته‌اند٬ دولت٬ قوانين و حتی ولتاژ برق متفاوت. آن موقع شانگهای بهشت دزدها بوده است چون اگر شما در مثلاْ منطقه انگليس دزدی می‌کرديد و به منطقه فرانسه فرار می‌کرديد از تعقيب مصون بوديد. بعد از انقلاب چين اين خارجی‌ها اخراج شدند و يادگارشان ساختمان‌هايی با معماری غربی است٬ به خصوص در منطقه باند. حتی معماری يهودی هم اينجا می‌بينيد. در زمان جنگ جهانی دوم ورود به شانگهای ويزا نمی‌خواسته است و بسيار از يهوديان به اينجا فرار کرده بودند. بعد از اتحاد ژاپن و آلمان و تسلط ژاپن بر شانگهاي٬ ژاپنی‌ها يهوديان را به منطقه‌ای محدود کردند و آن منطقه سال‌ها محل سکونت آنان و نسل‌های بعدی بوده است. ساختمانی نشان دادند که زمانی بلندترين ساختمان اينجا بوده و متعلق به يهودی‌ها. گروهی خواسته بودند ساختمانی بلندتر از آن بسازند و يهودی‌ها با استفاده از نفوذشان از طريق دادگاه مجبور کرده بودند از ساختمان آن‌ها کوتاه‌تر بسازند. آن ساختمان ده اينچ کوتاه‌تر ساخته شد.
به‌خصوص در شانگهای من تمامی پرچمداران سرمايه‌داری را مشاهده فرمودم٬ از مک‌دونالد و استارباکس و پيزاهات گرفته تا پلاکاردهای چهل متری کوکاکولا و آديداس و ام‌تی‌وی و غيره. خلاصه اين شهر ما را بسيار خوش آمده است. حتی خنزر پنزر‌هايش هم بهتر است از برای سوغاتی. اگر کمی آفتاب داشت که نور علی نور می‌شد.
اينترنت دقيقه‌ای يک يوآنی اين هتل (نصف هتل پکن) بهانه شد پرچانگی کنيم.


اينجا شانگهای. ما يک چنين جايی نديده بوديم. اگر پکن يک شهر کوتاه با خيابان‌های بسيار بسيار عريض و طراحی شهری بسيار عالی بود٬ همه‌جای شانگهای برج‌های بلند و خيابان‌های باريک و شلوغ. يعنی به هيچ‌جای اروپا شبيه نيست و آگاهان می‌گويند مانهتان يک چنين جايی است. آنقدر برج زيبا ديده‌ايم که سير شده‌ايم. يک رودخانه‌ای از اين وسط می‌گذرد که شب‌ها دو طرفش رو نورانی می‌کنند و خلاصه شب‌ها بسيار رنگارنگ هستند. پکن خيابانی داشت به اسم وانگ‌فو‌جينگ که مرکز خريدش بود و آن کنارش عقرب می‌پختند و حالمان را به هم می‌ريختند. مشابهش اينجا نان‌جينگ است و بسيار مجلل‌تر و زنده‌تر از آن. به طور کلی اينجا به نظر زيباتر می‌آيد. ديروز عصر با هواپيما وارد شديم و از فرودگاه خارج شده يک هوای گرم و سنگين به استقبالمان آمد٬ انگار کيش است يا دبی. راهنمايمان هم در ترافيک گير کرده بود نرسيد. اميدوارم اين يکی کمی انگليسی‌اش بهتر باشد بشود در مورد نوشتار چينی کمی بحث کرد.
عرض هست٬ وقت نيست.


ديروز بالاخره اثری از آثار کمونيسم در اين کشور کشف شد. رفته بوديم ديدار جسد مائو در تيان‌آمن٬ آنجا هم صف بود٬ هم مأمورين امنيتی عبوس و هم چند نفری که چند بلندگو دستشان گرفته بودند يک‌بند به چينی مسايلی مطرح می‌کردند که ما نمی‌فهميديم٬ ترجمه به انگليسی که اصلاْ مطرح نبود. جايی هم که آن‌ها نبودند به جايشان راديو وزوز می‌کرد. برای من که بيشتر شبيه جو ۱۹۸۴ اورول بود. صف طولانی و شلوغ٬ ملت چينی بسيار بسيار بيشتر از توريست‌ها٬ گل می‌خريدند می‌بردند می‌گذاشتند روبروی مجسمه مائو٬ تعظيم می‌کردند. گل‌ها لاله‌ی زرد بودند. آن‌طرف در اتاق جسد با مائوی يخ‌زده آشنا شديم. در ورودی نوشته بودند ساکت باشيد و کلاه از سرتان برداريد. دو سرباز هم ميخ ايستاده بودند دو طرف مايوی يخی. يک نوری هم تابانده بودند روی صورت مائو٬ فضا روحانی شده بود. در خروجی ساختمان باز آن بلندگو به‌دست‌ها گلوی خودشان را پاره می‌کردند.
يک داروخانه بردندمان. سيصد سال عمر داشت و داروخانه (بيمارستان) خاندان سلطنتی هم بوده. يک دکتری آمد توضيح داد ما بر خلاف پزشکی غربی که علايم را درمان می‌کنند (مثلاْ مسکن برای سردرد) دليل آن‌ها را پيدا می‌کنيم و دليل را درمان می‌کنيم. بعد چند دکتر ريختند داخل اتاق. مال ما اسمش پروفسور يانگ بود. سه انگشتش را گذاشت روی نبض و به قول خودش علاوه بر نبض قلب٬ نبض کبد و غيره را هم گفت و آخرسر به اين نتيجه رسيد گردش خون ما يک چيزيش است و چند عدد قرص گياهی مشکوک برايمان توصيه کرد. قرص را گرفتيم که ببينيم چه می‌شود. جالبترين بيمارستانی بود که در عمرم ديده بودم.
يک سر هم رفتيم چند ماکت از پکن ديدم٬ ماکت شهر ممنوع و خود پکن در ابعاد بيست متر در بيست متر. از آنجا رفتيم کاخ تابستانی حضرات امپراطور. در کل معماری اين کاخ‌های به نظر من دلگير است. يک عدد راهروی بلند دو طرف باز ديدم که به گفته اين دختره چينی انی برای اين بوده که مادر آخرين امپراطور (که تا بيست و چهار سالگی او اداره را در دست داشته) بدون ترس از ترور رقيبان بتواند عصرها قدم بزند. گويا همين بانو باعث شده مملکت ناآرام شود و دفتر امپراطوری بسته شود.
منتظر هستيم از هتل بگذاردند برويم فرودگاه به مقصد شانگهای. البته باز برخواهيم گشت پکن. نوشتنی زياد است و فعلاْ وقت کم. تا چه پيش آيد.

دم‌نوشت: کامنت‌دانی‌ها را از دست ندهيد که کامنت‌های تآبا بس خواندنی هستند. ما را که بسيار خوش می‌آيد٬ منتظريم بقيه هستيم.


ما را بردند ديوار چين همين نزديکی پکن. چه عظمتی آقا٬ چه ابعادی و چقدر پله. دقيقاْ هزار و نود و دو پله بالا رفتيم و اگر بعد از آنش را نرفتيم به علت ضيق وقت بود وگرنه ما بيدی نيستيم از ديوار شش هزار کيلومتری بترسيم. اصولاْ من گمانم اين است که تا حوالی تبت رفتيم. جالب اينکه اين فقط يک ديوار نيست٬ بعضی جاها دو راهی می‌شود بعد دوباره به هم می‌رسند و... همان‌طور که تأبا در کامنت‌دونی مطلب قبل گفته است اميد است زيارتش نصيب حال کليه مسلمين شود.
دو کارگاه بردندمان. يکی جيد (بر وزن زيد) که سنگی است عموماْ سبز رنگ که بسيار محبوب چينی‌ها است و می‌گويند بلا بدور می‌کند و ديگر خرافات (شايد هم نه) متخصص شديم در شناخت سنگ جيد اصل و غير و آنجا مجسمه بودای خندانی ديديم به قيمت بيست مليون تومان و مشعوف شديم. ديگری هم همين کوزه‌های مسی نقاشی‌شده را ديديم که روی مس می‌آمدند با چسباندن سيم مسی طرح می‌زدند و داخلش را با رنگ پر کرده داخل کوره می‌بردند و هفت بار اين روال رنگ و کوره را تکرار می‌فرمودند ماشاءالله. فرمودند زدن طرح يک کوزه ساده يک روز وقت کارگر را می‌گيرد.
تشريف برديم قبرستان سلسله مينگ (حدود ۶۰۰ سال قبل) و کاشف به عمل آمد سنگ قبر ايشان ستونی است بس عظيم و گفتند سيزده امپراطور اينجاد سيزده قبر دارند و همه بناها يک‌شکل و فقط در ابعاد متفاوت هستند.
اين راهنمای متعهد ما آنقدر ريزه کاری اين ملت را رو می‌کند حافظه کم می‌آيد. ديروز گفت چينی‌ها به خارجی‌ها می‌گويند دماغ‌گنده. الان می‌رويم کاخ تابستانی ببينيم٬ از همان سلسله مينگ. از ششصد سال قبل اول مينگ‌ها بودد‌اند بعد چينگ‌ها گويا و همه‌چيز مال دوران اين‌دو هستند. ما اثری از قبل‌تر از اين حضرات نديديم. قبل از اين‌ها مگر کسی در اين مملکت نبود؟

دم‌نوشت: فرمودند اين سنگ جيد همان سنگ يشم خودمان است. در ضمن ار مورد غلط‌های املايی پست‌های ارسالی بسيار عذر می‌خواهم که آن‌قدر با عجله می‌نويسم از زير دستم در می‌رود. شما هم زير سبيلی رد کنيد.


قضيه اينگونه است که هر روز صبح ساعت نه در لابی قرار داريم و در نتيجه حدود هشت و نيم فارغ از صبحانه عجيب و غريب هتل می‌آيم سراغ ارتباطات مجازی.
عرض شود بدانيد و آگاه باشيد شهر ممنوعه واقعاْ زيباست. به خصوص قسمت داخلی شهر که محل سکونت است٬ من اسمشان را گذاشتم کوچه باغ‌های دل‌انگيز. در دو طرف اين کوچه‌ها خانه‌ها و حياط‌هايشان عين هم رديف شده بوند و حدود سه هزار همسر امپراطور (سوگلی؟) هم در همين کوچه باغ‌ها. گفتند شهر نه هزار و نهصد و نود و نه و نيم اتاق دارد. حضرات امپراطور خود را فرزند آسمانی (يا در همين حدود می‌دانستند) و در افسانه‌ها آن پدر آسمانی خانه‌ای با ده هزار اتاق دارد و اين نيم اتاق کم بابت احترام است. گفتند (نديديم) آن نيم اتاق سقفش کوتاه است. برای رسيدن به مرکز شهر پنج شش دروازه بايد رد کنيد و يک رودخانه مصنوعی که بنا به اصول فنگ‌شويی آنجا بود. انی (دختر راهنما) تعجب کرد می‌دانيم فنگ‌شويی چيست. در کوچه پاتيل‌های بزرگ آب بود از برای خاموش کردن آتش در اين شهر چوبی. به مناسب المپيک دو سال بعد همه‌جا را بازسازی می‌کردند و اين اولين بازسازی بوده است در پانصد سال گذشته. جناب ابوی اعتقاد داشتند اگر آدم را با يک متر و بيست قد بگذارند در اين کاخ‌های تاريک و بلند خب معلوم است ديوانه می‌شود٬ آخرين امپراطور چين گناهی نداشته است.
بعد تشريف‌ برديم معبد بهشت. جای شادی بود. هر گوشه چند نفر ساز در دست گرفته می‌نواختند و بعضاْ هم مردم عادی جمع می‌شدند با هم آواز می‌خواندند٬ چيزی مثل گروه کر. معبد بسيار زيبا بود و نماد پکن در المپيک بوده گويا. امپراطور سه بار در سال برای دعا می‌آمده است. در بهار برای محصول خوب٬ تابستان برای باران٬ و زمستان برای شکرگذاری محصول خوب.
شب به نمايشی از کونگ‌فو رفتيم. بالا می‌پريدند٬ پايين می‌آمدند٬ با سر ميله آهنی می‌شکستند٬ خلاصه کارهايی می‌کردند مشکوک. آن وسط هم قهرمان داستان عاشق شد و با معشوق دو متری از پرده‌ها بالا رفتند و رقصيدند و رقصيدند.
از غذاها آنکه نازلی گفته بود از نوع گوشتش بررسی شد و خوردنی بود و چه نودل‌ها و برنج‌های مطبوعی خورديم. با عقرب‌ها و جک‌جانورها هم هنوز کاری نداريم. شب خواب خوبی نداشتيم خواب‌آلود می‌رويم ديوار چين.

دم‌نوشت: در اين کامنت‌دانی تآبا توضيح داده است ميرزا پيکوفسکی به چينی می‌شود چيزی در اين حدود: 米在批扣死可以 و کمی توضيحات ديگر. مرسی تآبا.


اينجا پکن٬ ما اينجا. عرض شود ديروز صبح وارد اين مرز و بوم شده تا عصر در تخت‌خواب جبران شش ساعت و نيم پرواز ناراحت و چهار ساعت و نيم اختلاف زمانی مزاحم نموده عصر خود را به آغوش پکن زيبا انداختيم. نتايج فوق بسيار سريع گرفته شده‌اند و صددرصد قابل اصلاح می‌باشند.
در اين مملکت آدم زياد است٬ خيلی بسيار زياد. به‌خصوص ديروز که شنبه بود و در مال‌ها نيز تخفيف‌های آن‌چنانی انسان‌ها موج می‌زدند. در ضمن همين ملت بسيار تر تميز و مرتب رنگارنگ می‌پوشند. روحتان شاد می‌شود.
انگليسی همان‌قدر به دردمان می‌خورد که فارسی. همين يک شبه قدرت تلقين شديدی در زبان اين ملت پيدا کرده‌ايم. در ضمن سوسياليسم و کمونيسم و رفيق مائو دقيقاْ کيلويی چند؟ يک‌سری به مال‌ها و مزون‌ها بزنيد ببينيد چه خبر است آقا. خيابان‌های مرکز شهر بسيار عريض و دلباز (ما هتل‌مان همان حوالی تيان‌آمن است) و شبانه سری زدين به ميدان و الان هم منتظريم امت تور جمع شده تشريف ببريم شهر ممنوعه و باقی قضايا. دقيقه‌ای دو يوان بابت اينترنت در حال تقديم هستيم که می‌شود دويست و سی چهل تومان.
زياده عرضی نيست.


چند ای‌ميلی رسيده است که در مورد مسايل تکنيکی سفر پرسيده بودند. تصميم گرفتم اينجا جواب بدهم (که شايد به کار ديگران هم بيايد) و دفتر اين سفر را ببندم.
تور برای اين سفر سه ويزا گرفته بود که ويزای شنگن، سوئيس و انگليس بودند. در اين پروسه ما يکی دو فرم در همان دفتر تور پر کرديم و هيچ سفارتی نرفتيم و اين کارها را خودشان انجام دادند. ما فقط پاسپورت‌ها را تقديم‌شان کرديم. ديگر مسايل قبل از سفر را اينجا نوشته بودم.
رفت و برگشت به اروپا با هواپيما بود. بليط‌ها را از خطوط هواپيمايی اتريش گرفته بودند و برای همين چه در رفت و چه در برگشت توقفی چند ساعته در فرودگاه وين داشتيم. دليل اينکه بليط‌ها را از ايران‌اير نگرفته بودند تاخيرهای مشهور هواپيمايی وطنی است که ممکن بود کل برنامه تور را به هم بريزد. در آتن از هواپيما پياده شديم و از آن به بعد با يک عدد اتوبوس نونوار «مان» اروپا را درنورديديم. در بازگشت هم در ميلان سوار هواپيما شديم. در سه مرحله کشتی‌سواری داشتيم. يکی از يونان به ونيز، دومی برای گذر از کانال مانش و آخری از انگليس به اسپانيا. اين کشتی‌ها حمل ماشين هم می‌فرمودند و اتوبوس را می‌فرستاديم پارکينگ کشتی و خودمان می‌رفتيم بالا کابين‌هايمان. هر سه کشتی به غايت شيک و پيک بودند و اين آخری دو سينما و استخر و ديسکو و مشابهات هم داشت.
راننده اصلی اتوبوس اهل ميانه بود و من و يک موسيوی ديگر به نام پوريا که اهل اروميه بود و بنده را «چايکو» صدا می‌کرد (و اين شد اسمی که همه به همان نام می‌خواندندم) بسيار از صحبت در کانال دو با حضرتش که اکبرآقا بود استفاده‌های بدردنخور کرديم. سفرهای بين شهری با اتوبوس به صورت روزرو بود. اين بسيار بهتر از سفرهای شب‌رو است (تور دو سال قبلی شب‌رو بود) چون اولاً تمام کشور را می‌بينيد و از هر کشور فقط پايتختش را نمی‌گرديد، در ضمن توقف‌های بين راهی بسيار مفيدی داشتيم. مثلاً در مونيخ، بروکسل، کاراکاسون، ونيز و بيلبائو سر راه توقفی چند ساعته داشتيم که می‌رسيديم اصلی‌ترين قسمت‌هايشان را ببينيم. رئيس بزرگ بدون چپق يک عدد دستگاه جی‌پی‌اس مجهز داشت که بيست و چهار ساعته در حال فرمان دادن بود که حالا بپيچيد راست، حالا دور بزنيد، حالا... امروز پشت رل ماشين خودم يک لحظه احساس کردم صدای مکانيکی آن دستگاه را شنيدم که گفت “Turn left”. در اتوبوس بيکار نمی‌مانديم و رئيس بزرگ بدون چپق برايمان سانس‌های نمايش فيلم و سريال راه انداخته بود. مثلاً تمام بيست و جهار قسمت سری چهارم سريال «24» را ديديم، زير درختان زيتون کيارستمی را، فيلم مستند کاخ شونبرو را و چند فيلم و چند مستند ديگر. داخل اتوبوس بازی پانتوميم طرفدار زياد داشت و بيشتر از بازی کردن در حال کرکری خواندن بوديم.
هتل‌هايی که تور رزرو کرده بود همگی بدون استثنا چهار ستاره بودند و عموماً در بهترين نقاط شهر بودند (مثلاً هتل پاريس در منطقه 16 قرار داشت و هتل لندن در كنزينگتون). بعضی ار هتل‌ها به قدری زيبا بودند که فکر نمی‌کنم تا مدت‌ها فراموش‌شان کنم. هتلی که در زوريخ رفتيم به قدری زيبا دکور شده بود که آدم حيفش می‌آمد از هتل بيرون برود و يا هتل ميلان به قدری مينی‌ماليستی ساخته شده بود که نمی‌فهميديد در عين خلاصه بودن چطور همه‌ی نيازهايتان را تمام و کمال برطرف می‌کند.
تور چند بار مهمان‌مان کرد. شب سال نو در يک رستوران بسيار عالی در سالزبورگ مهمان‌شان بوديم، سيزده به‌در در هايدپارک مهمان بساط پيک‌نيک و در مونت‌کارلو شام مهمان‌شان بوديم. هر وقت رئيس بزرگ بدون چپق کيفش کوک بود (که کم پيش نمی‌آمد) برايمان بستنی می‌خريد و ما هم ذوق می‌کرديم. به اعتقاد من در اجرای تور هيج جای کار نمی‌لنگيد. اگر تاخيری هم رخ داد به علت پيشامدهای غير مترقبه بود، مثلاً آنجا که پليس در آلمان دو سه ساعتی معطل‌مان کرد. آژانس ايوار که برگذار کننده تور بود تجربه پنج شش ساله‌ی برگزاری چنين تورهايی را دارد و به آن درجه از مهارت رسيده‌اند که اشتباهی نکنند.
من از فرودگاه وين همان اول سفر کتابی هشتصد صفحه‌ای خريدم به نام «Europe» از انتشارات DKی انگليس به قيمت 30 يورو. اين کتاب يک راهنمای بسيار عالی توريستی است و برای همه شهرهای مهم اروپا (از هر کشور هشت ده‌تا شهر) نقشه شهر، جاهای ديدنی و ساعاتی که باز هستند، ايستگاه‌های مترو، رستوران‌هايی برای غذا خوردن، بعضاً نقشه‌های تفضيلی محله‌های مشهور (مثلاً سوربون پاريس) و بسيار نکات ريز و درشت ديگر را آورده بود. هر شهر می‌رسيديم کتاب را باز می‌کردم و برنامه‌ای برای چند روزی که آنجا بودم می‌ريختم و بسم‌الله.
علی هاشمی يا به عبارتی همان رئيس بزرگ بدون چپق، تور ليدر بسيار خوبی بود. هرچند خودش می‌گفت فقط مجری تور است و اين تور، ليدر که ملت را بگرداند و بگويد اينجا چيست و چه کرده‌اند ندارد ولی باز هرجا می‌رسيديم چند جايی پيشنهاد می‌کرد که در نقشه‌های توريستی نبودند ولی هر کدام بسيار ديدنی بودند. حقيقتش علی بسيار بيشتر از وظيفه‌اش برای راحتی مسافرانش تلاش می‌کرد و فکر کنم هر وقت برسد خانه‌اش دو هفته تخت بگيرد بخوابد، آنقدر که خودش را خسته کرد. يکی از مهمترين يادگارهای اين سفر برای من آشنايی با علی هاشمی و خانمش صفورا بود که اميدوارم تمام زندگی‌شان همين‌طور همديگر را دوست داشته باشند و خوشبخت باشند.
بالاخره روزی يک چپق پيدا می‌کنم برايش می‌فرستم که بشود رئيس بزرگ.
والسلام

دم‌نوشت: محض اطلاع عرض شود آژانس ايوار امسال تابستان و عيد سال بعد هم همين تور و چند تور مشابهش را برگزار خواهد کرد. می‌توانيد سری به سايت‌شان بزنيد و عضو خبرنامه‌شان بشويد.


برگشتيم. بعد از پيمودن هفده‌هزار کيلومتر با هواپيما و کشتی و اتوبوس، برگشتيم. نمی‌دانم چه احساسی بايد داشته باشم، انگار آليس بوده‌ام و پا به ديار عجايب گذاشته بودم و الان زير درخت از خواب بيدار شده‌ام. اين سفر مانند يک وقفه بود در زندگی. يک وقفه که در آن بازه به هيچ‌چيز جز جايی که بودم و کاری که می‌کردم فکر نمی‌کردم و الان که برگشته‌ام حس می‌کنم زندگی از همان‌جايی که رهايش کرده بودم ادامه دارد، حتی کمی ازش عقب مانده‌ام و مدتی بايد بدوم.
سفر به گونه‌ای بود که در مدت کوتاه حجم بسيار بسيار عظيمی اطلاعات کسب می‌کرديد، از جاها، آدم‌ها، شهرها، دشت‌ها، درياها و حتی خودمان. برای آدمی مثل من که ولع ديدن دارد و فهميدن مسافرت اين چنينی فرصتی بی‌نظير بود. صبح‌ زود کوله‌پشتيم را برمی‌داشتم و تمام روز راه می‌رفتم و شب خسته برمی‌گشتم هتل، گه‌گاه قبلش کافی‌نتی پيدا می‌کردم بخوانم در دنيا چه خبر است. فکر می‌کنم مدت زيادی لازم داشته باشم آنچه که ديدم و شنيدم را بفهمم، حلاجی کنم. چند روز زمان مدت بسيار کوتاهی برای شناختن يک شهر يا فرهنگ است ولی باز همان چند روز برای لمس واقعيت‌ها و اصول يک فرهنگ غنيمت بود. بعيد نيست در آنچه که دريافتم و نوشتم خطاهايی عظيم وجود داشته باشند ولی هر از گاهی بلند‌بلند فکر کردن هم چندان ايرادی ندارد.
الان که به اين يک‌ماه فکر می‌کنم می‌بينم آنچه که از همه بيشتر به يادم مانده است نه ساختمان‌های عظيم و يا عجيب است، نه کوچه‌های تنگ و باريک و اتوبان‌های پهن، نه خورده‌ها و چشيده‌ها؛ آنچه به يادم مانده است انسان‌هاست، انسان‌هايی که می‌شناختم يا نمی‌شناختم و يا آنجا شناختم و يا هرگز نفهميدم که بودند. لبخند آن مرد آلمانی که آدرس می‌داد، دوستانی که در وين و يا لندن ديدم، آرامش نگاه آن مامور موزه که کمکم می‌کرد بفهمم آنجا به اسپانيايی چه نوشته است و ده‌ها کس ديگر که ديدم و يادشان در خاطرم حک شده است. چيز ديگری هم بسيار روشن يادم است، حسی که هر شهر برايم زنده می‌کرد، آرامشی که زوريخ داشت، هيجانی که بارسلونا داشت، تجملی که مونت‌کارلو داشت، ترسی که برلين داشت و...
ميان آن همه فرهنگ متفاوت و آدم‌های جديد بيشتر در مورد خودم، خودمان فکر می‌کردم. بيشتر مقايسه می‌کردم، بيشتر می‌فهميدم که ما چه هستيم و حتی چه بوديم و چه خواهيم شد. برايم عجيب بود که در آن قاره سبز خودم و خودمان را بهتر بشناسم. نمی‌دانم، شايد اين هديه پنهانی سفر است. واقعيت اين است که ديدن بسيار متفاوت از خواندن است. کمتر کسی می‌تواند آنچه که از ديدن می‌فهمد را با نوشتن منتقل کند. بايد ديد، ديد، ديد.
تهران که برمی‌گشتيم از هواپيما شهر را تماشا می‌کردم. آسمان صاف بود و از ارتفاع چند هزارمتری می‌شد همه‌ی شهر را يکجا ديد. همه‌جای شهر را نور چراغ‌ها روشن کرده بود و تابلوی زيبايی خلق شده بود. فکر می‌کردم برگشتن به وطن چه حسی بايد داشته باشد؟ خوشحال باشم يا ناراحت؟ بخندم يا بگريم؟ نمی‌دانستم و هنوز نمی‌دانم. عصر رفتم گشتی بزنم، ساکت بودم، نمی‌توانستم به هيچ‌چيز فکر کنم و يا هيچ احساسی داشته باشم. نه عشق، نه نفرت، نه دلگيری، نه خوشحالی. اين اواخر هر وقت می‌روم تبريز هم همين‌طور است، هيچ احساسی ندارم. شب هم‌وطنی چنان گل‌گير ماشين را خرد کرد که گمان نکنم هيچ‌وقت مثل روز اولش بشود، چه خيرمقدمی.
طولانی شد، اين اواخر يادداشت‌‌ها طولانی شدند. طولانی نوشتن را دوست ندارم ولی چاره‌ای نداشتم. اميدوارم آنچه که در اين يک‌ماه نوشتم توانسته باشد گوشه‌ای از احساساتم را منتقل کند.

دم‌نوشت: آشپز عزيز، شعله‌های آتش را ديدم که اطرافم زبانه می‌کشيدند ولی نمی‌دانم خام ماندم، پختم يا سوختم. آن را بايد ديگران بگويند، ولی گمانم تازه شديم خام.
دم‌نوشت دوم: دلم می‌خواست عکس بگذارم، عکس ‌هم زياد گرفته‌ام ولی واقعاً نه فرصتش بود و نه امکاناتش. می‌خواهم فتوبلاگی کنار همين وبلاگ راه بياندازم عکس‌ها را آنجا بگذارم. کمی وقت می‌خواهد که آن را هم سعی می‌کنم جفت و جور کنم.
دم‌نوشت آخر: يادداشت‌های اين سفر را اينجا جمع کردم. يکی از شاخه‌های آرشيو موضوعی اين کنار است.


سر راه رم چند ساعتی در فلورانس بوديم. می‌فرمايند نيمی از آثار باستانی جهان در ايتاليا است و نيمی از سهم ايتاليا در فلورانس. قبلا فلورانس آمده بودم و مجسمه داوود را ديده و از ششصد و خرده‌ای پله‌ی کاتدرالش بالا رفته بودم. بقيه هم کليسا بودند و موزه و ترجيح دادم در کوچه‌ها قدم بزنم و ملت را تماشا کنم. همه‌چيز شهر بوی کهنگی می‌داد.
در رم مانند رمی‌ها رفتار کن. يعنی هيچ چراغی مهم نيست، می‌خواهد سبز باشد، قرمز باشد، آبی باشد. اصولا ما ايتاليا را بررسی کامل فرموده بوديم فلذا بيشتر در پيازاهای مشهور و زيبای رم روز را شب کرديم، يک ساعتی در پيازا ناوونا، ميدان محبوبم نشستم کار نقاشان را تماشا کردم.
آمديم برويم واتيکان يکبار ديگر زيبايی کاتدرال سن‌پيترو را تحسين کنيم ديديم خبری است و پاپ سخنرانی می‌فرمود. کمی به بيانات متين پاپ گوش فرا داديم ولی چون آلمانی و ايتاليايی حرف ‌می‌زد هيچ نفهميديم. داخل هم نشد برويم.
به کلوزيوم سلام نظامی داده تشريف برديم از اولين مرکز خريد تاريخ در همان حوالی بازديد به عمل آورديم. گويا چند هزار سال قبل آنجا همه‌چيز می‌فروختند. يک دو سنتی تقديم چشمه‌ی عشاق کرديم که باز هم گذارمان به رم بيافتد که آگاهان می‌گويند اعتقاد عمومی بر آن است. رم شهر زيبايی است ولی کمی شلوغ و کثيف است. آنجا زندگی جريان دارد ولی هيچ معلوم نيست چطوری است که سنگ روی سنگ بند است.
اين ملت به چيزی به نام حريم خصوصی معتقد نيستند. آنقدر بلند حرف می‌زنند که رهگذران اين طرف خيابان که سهل است آن طرفی‌ها هم باخبر می‌شوند اين‌ها از چه صحبت می‌کنند. از دست اسپانيايی‌ها شاکی بوديم گير از آن‌ها بدتر افتاديم. سرمان رفت.
از رم رفتيم ميلان و امروز صبح پرواز کرديم به وين و الان در سالن ترانزيت فرودگاه وين نشسته با ابلهانه‌ترين کيبورد دنيا وبلاگ به‌روز می‌کنيم. امشب برمی‌گرديم وطن.


سر راه نيس تشريف برديم به قلعه‌اي به نام كاراكاسون در تقريبا مركز فرانسه. اين قلعه يك قلعه عظيم و واقعي بود، يعني از اين قلعه‌هايي نبود كه مي‌گويند آقا اينجا يك زماني ديوار بوده آنجا برج و بارو. اين قلعه گويا محل مورد علاقه ملت فيلمساز نيز هست و تا آنجا كه ما فهميديم رمز (راز؟) داوينچي و رابين‌هود و بسيار فيلم‌هاي قرون وسطايي ديگر را اينجا فيلم‌برداري كرده‌اند. نكته جالب ديگر اين بود كه ملت داخل قلعه زندگي مي‌كردند و مغازه داشتند و ماشين و غيره.
نيس واقعا شهر زيبايي است. آرام و پر از ملت پولدار با مقادير متنابهي قايق تفريحي. خط ساحلي مربوطه را متر كرديم و با آسانسور به پاركي كه آن بالا داشتند رفتيم و يك ساعتي هم در بازار مكاره عتيقه فروشانش چرخيدم و از قيمت‌ها بسي بسيار سرمان سوت كشيد. يك چند عدد موزه داشت، راهمان ندادند كه ما دوشنبه‌ها تعطيل هستيم. هوا آنقدر خوب نبود كه ملت بروند شنا كنند و آن‌ها هم كتاب برمي‌داشتند مي‌آمدند ساحل مي‌نشستند مي‌خواندند يا دست محبوبشان را مي‌گرفتند اوج و فرود موج‌ها را تماشا مي‌كردند. خلاصه شهر لوكسي بود.
ولي از آن لوكس‌تر مونت‌كارلو بود. به پيشنهاد رئيس بزرگ بدون چپق تشريف برديم موناكو. مملكتي در پنجاه كيلومتري نيس با مساحت دو كيلومتر مربع و جمعيت سي و پنج هزار نفر. ولي چه اشرافيتي، جايي بود متفاوت از هرجا كه ديده بوديم. شهر ساحلي بود ولي ساختمان‌ها پنج ده طبقه. در ويترين بنگاه املاك، خانه ديديم متري بيست ميليون تومان. كازينو مونت‌كارلو را كشف فرموديم كه تا آنجا ما مي‌دانيم لوكس‌ترين كازينوي دنياست. داخلش راهمان دادند و ما هم من باب تشكر (فقط من باب تشكر) چند يورويي خدمت‌شان باختيم. ميز كناري يك مرد تركيه‌اي در عرض يك ربع يك مليون و صد هزار يورو باخت، آخر سر هم خندان رفت بيرون. تازه پنج هزار يورو هم انعام داد و ما كمي شاخ درآورديم. ماشين‌هايي ديدم كه هنوز بين علما اختلاف است كه چه بودند. منظور اصلا اوضاع آنجا به گونه ديگري بود و بايد ديد تا فهميد.
آخر شب هم رئيس بزرگ بدون چپق در يك اقدام بشردوستانه ماكاروني خريدند و با كمك كپسول اكبرخان راننده پختند و خورديم و حظ فراوان برديم كه چه شبي و چه مونت‌كارلويي.
الان رم هستيم.

دم‌نوشت: چپق يافت نشد كه اسم اين رئيس را كوتاه كنيم. فلذا زين پس صدايشان مي‌كنيم رئيس بزرگ كماكان بدون چپق.
دم‌نوشت دوم: شنبه بر مي‌گرديم، راحت مي‌شويد.


امروز بارسلونا بوديم. هر چقدر از زيبايی و شادابی شهر بگويم کم گفته‌ام. در اين شهر زندگی جريان داشت؛ يک بندر سرسبز و آباد که به فرموده آگاهان هيچ از مادريد کم ندارد. در شهر حدود صد سال قبل معماری به نام گائودی زندگی می‌کرده است که می‌شود گفت هشتاد درصد جاذبه توريستی بارسلونا مربوط به بناهايی است که وی معمارشان بوده است. بنده هم تقريبا تمام روز را به تماشای ساخته‌هايش گذراندم. چند خانه‌ای که طراحی کرده بود ديديم و از پارکی که خودش هم چند سالی بعد از ساختش در آن زندگی کرده بود بازديد فرموديم. نماد آن پارک و در حقيقت گائودی مجسمه مارمولک (در حقيقت ايگوئانا) چند رنگی است که در آن پارک به نمايش گذاشته‌اندش. شاهکار گائودی کليسايی است که به اعتقاد من عجيب‌ترين کليسايی است که تا امروز ديده‌ام. گائودی چهل سال برای طراحی و ساخت اين کليسا وقت صرف کرد و شانزده سال آخر عمرش در کارگاه همان کليسا زندگی کرد و آخرسر قبل از پايان کار فوت کرد. کليسا هنوز در حال ساخت است (وقفه‌ای در آن ميان بابت جنگ داخلی بوده است) و هشت مناره از دوازده مناره ساخته شده است. از مناره که پايين می‌آمدم شنيدم پسر هفت هشت ساله‌ای به پدرش به فارسی می‌گفت «بابا من ديگه پله نمی‌خوام.» خانواده‌ای بودند ايرانی مقيم لوزان سوئيس. حضرت دلش برای دود مينی‌بوس‌های تهران تنگ شده بود، فرموديم عجب!
شايد در بلاد کفر ديده‌ باشيد در قسمت‌های توريستی عموما چند نفری پيدا می‌شوند که لباس‌های عجيب می‌پوشند و ميروند بالای يک سکو می‌ايستند يک کاسه می‌گذارند مقابلشان و اگر داخلش سکه بياندازيد متناسب با لباس‌شان حرکت‌هايی انجام می‌دهند، مثلا اگر لباس چاپلين را پوشيده باشند کمی مثل او راه می‌روند و عصا تکان می‌دهند. يحتمل مهد اين کار همين بارسلونا بوده است. در تمام طول خيابان رامبلا که می‌شود خيابان توريستی آنجا ملت بيست قدم به بيست قدم در عجيب‌ترين لباس‌ها رفته‌اند بالای سکو. يکی‌شان که لباس چه‌گوارا پوشيده بود چنان با حرارت سخنرانی می‌کرد که با وجود اينکه نمی‌فهميد چه می‌گويد چنان خون انقلابی در رگ‌هايتان به جوش می‌آيد که هوس می‌کنيد برويد چند کشور امپرياليستی فتح کنيد. اصولا مرکز شهر بارسلونا شلوغ بود.
اين ملت بسيار حرف می‌زنند. شما در مترو لندن يا پاريس به ندرت می‌بينيد کسی حرف بزند و حداکثر در گروه‌های دونفره آن هم پچ‌پچ‌کنان صحبت می‌کنند. آقا اينجا در مترو همه با هم حرف می‌زنند، هرکس حداقل با دو نفر در آن واحد. در رستوران حرف می‌زنند، در پياده‌رو حرف می‌زنند، در آسانسور حرف می‌زنند، حتی در دستشويی حرف می‌زنند. سرتان سوت می‌کشد که بابا اين ملت در مورد چه اين همه حرف می‌زنند؟
الان باز در آن هتل تاراگونا هستيم. نکته بسيار مهم اين هتل اين است که علاوه بر صبحانه، شام هم مجانی است. نتيجه آنکه بسيار ايرانی‌بازی درآورده و تا خرخره می‌خوريم و بعد می‌ترکيم. هتل بسيار بسيار شلوغ است و باز تمام ملت تمام مدت حرف می‌زنند.
فردا می‌رويم نيس.

دم‌نوشت: ديروز کمی تا تمام اساسی ترسيديم. اين حضرات که ما قطارهای جوی ناميديم‌شان می‌توانند بسيار ترسناک باشند. يک عدد از اين سکوهای سقوط آزاد داشت که ما جرأت نکرديم حتی سراغش برويم. در اردک‌گيری يک عدد عروسک مارمولک برديم. رئيس بزرگ بدون چپق و همسرش صاحب يک عدد بچه فيل شدند. به شکرانه آن فيل امروز رئيس ما را برد بارسلونا.
دم‌نوشت دوم: هوا آفتابی بود، گرم و بدون کت و کاپشن.
دم‌نوشت سفارشی به سفارش رئيس بزرگ بدون چپق: رئيس بزرگ بدون چپق رئيس بسيار خوبی است (دوست بسيار خوبی نيز)


ما در تاراگونا هستيم. يک شهر ساحلی در جنوب شرق اسپانيا (هنوز نقشه باز نکرده‌ام ببينم کجا هستيم ولی می‌دانم بارسلونا همين نزديکی است و قرار است آنجا را هم فتح کنيم.) اينجا هوا معقول و مطلوب و مرطوب است.
ديروز را در يک کشتی گذرانديم. در بندر پلی‌موث در غرب بريتانيا سوار کشتی شديم و در سانتاندر در شمال اسپانيا پياده. عرض شود اين کشتی قدری با آن يکی کشتی که در دريای آدريانتيک مهمانش بوديم متفاوت بود. قدری عظيم‌تر، لوکس‌تر و بسی شلوغ‌تر، هم رقم آدم يافت می‌شد، مستفيذ شديم. کشتی بسيار سريع‌تر حرکت می‌کرد و اگر تصميم می‌گرفتيد از جنبده‌ای در دريا عکس بگيريد تا اسباب عکاسی آماده کنيد می‌ديديد آن حضرت ديگر در نزديکی‌تان نيست و تا زوم کنيد از دست می‌رفت. به اين می‌گويند معيار يک کشتی نديده و يا کم کشتی ديده برای سنجش سرعت کشتی جماعت. شب نيم‌ساعتی رفتم روی عرشه سوت و کور و خلوت، آهنگ گوش کردم و به آن قسمت از دريا که می‌ديدم خيره شدم. قاعدتا اقيانوس اطلس‌پيمايی فرموديم، نه؟
در راه دو سه ساعتی در بيلبائو توقف داشتيم که تمامش را در موزه هنرهای مفهومی گوگنهايم(اگر Conceptual Art را درست ترجمه کرده باشم) بوديم. قسمتی داشت تحت عنوان The matter of time اثر Richard Serra که حجم‌هايی عظيم بودند که جلو رفتن در زمان، متوقف شدن و بسيار مفاهيم ديگر مربوط به زمان را القا می‌کردند. بعدا يقينا بيشتر در موردش خواهم نوشت، يک شاهکار بود. در مورد موزه نکته جالب معماری ساختمان موزه از محتوياتش مشهورتر است.
همين، گويا فردا قرار است به يکی از اين شهربازی‌های معظم اين حوالی مراجعه فرماييم، اگر از دست RollerCoasterها جان سالم به در برديم در خدمت خواهيم بود.


فردا صبح می‌رويم ولی من هنوز کارم با اين شهر تمام نشده است، در حقيقت هيچ دلم نمی‌خواهد بروم. آخر در اسپانيا مگر چه خبر است؟ صبح رفتم برج لندن (که چنذان برج نبود، يک قلعه بود) و Tower Bridge را ديدم. Tower Bridge همان پل مشهوری است که باز می‌شود تا کشتی‌های بلند بتوانند وارد تيمز شوند. در برج لندن تاج ملکه را ديديم. بعد رفتيم کاخ باکينگهام مراسم مشهور تعويض نگهبانان را ببينيم، عوض شدند و ما نگاه کرديم، کمی هم شيپور و طبل زدند. شماره ده داوينگ استريت هم رفتيم، داخل راهمان ندادند.
ظهر سر امين خراب شدم و در معيت آن حضرت تشريف برديم گرينويچ. آن خط مربوطه‌ی زمان را ديديم و بيمارستان سلطنتی و چند موزه و رصدخانه. بهترين قسمت آن گشت گپی بود که با امين زديم و عصر که از هم جدا شديم حيفم آمد وقت بيشتری نبود بيشتر بشناسمش. عصر با امين خدمت مهدی‌خان جامی رسيديم به صرف قهوه در بوش‌هاوس که می‌شود يکی از ساختمان‌های بی‌بی‌سی که قسمت فارسی هم در آن مستقر است. يکی دو ساعتی نشستيم و از هر دری صحبت کرديم. از وبلاگستان و آدم‌هايش حرف زديم؛ مهدی‌خان بسيار جدی با مقوله وبلاگستان برخورد می‌کرد و وبلاگ‌ها را هسته‌های انديشه می‌دانست و در مقابل امين اهميت چندانی برای وبلاگستان قائل نبود، بنده هم کمثال حزب باد هر سی ثانيه يکبار تغيير موضع می‌دادم. مهدی‌خان توصيه‌هايی بسيار مفيد و جالب برای بهبود هزارتو داشتند. حضرت دقيقا همان است که از پشت شيشه‌ی وبلاگش به نظر می‌آيد، دقيق، تيزبين و صد البته اهل تحقيق. دست آخر با راهنمايی‌ ايشان قدری در بخش فارسی گشتيم. محيط کار بسيار جالب و زيبايی داشتند (در قياس با مثلا بخش تحريريه روزنامه شرق). رفع زحمت فرموده آمديم بيرون و به مناسبت آخرين عصر اقامت در لندن خيابان متر کرديم. خدمت کلاغ‌‌سياه عرض ‌شود تصديق می‌فرماييم که کاغذ زياد لازم است.
خداحافظ ای ملت خونسرد.

دم‌نوشت: متاسفانه فرصت نشد مهرداد‌خان و چند دوست ديگر را ببينم و ديدار ماند به دفعه آينده (هر چند سال بعد که باشد). حداقلش موفق شدم چند دقيقه‌ای پای تلفن هم که شده با مهردادخان صحبت کنم، افسوس که بيشتر نشد.
دم‌نوشت دوم: بنده اسم پل را غلط نوشته بودم که با تذکر اميرخان فانيان اصلاح فرموديمش.


هوا آدم شد. امروز فقط آفتاب و باد داشتيم و آسمان چکه نکرد. صبح تشريف برديم موزه‌ی مادام توسو که همان طور که بر همگان واضح و مبرهن است در آنجا مجسمه‌های طابق النعل باالنعل امت مشهور جهان را به نمايش گذاشته‌اند. قدری با فيدل کاسترو خوش‌وبش فرموديم، با ماندلا عکس انداختيم، بين شان‌ کانری و آنتونی هاپکينز ايستاده لبخند زديم و موهای انشتين را کمی مرتب فرموديم. در تونل وحشت موزه هم قدری (فقط قدری!) ترسيديم. موزه بريتانيا رفتيم. کاشف به عمل آمد اين شيرهايی که در ورودی تخت‌جمشيد ايستاده‌اند طرح‌شان در اصل متعلق به تمدن آشوری است و قرن‌‌ها قبل از ورود آريايی‌ها به ايران به عنوان سمبل نگهبان (يا چنين چيزي) توسط ايشان استفاده می‌شده است. از اتاق پول و سالن زمان موزه بسيار فيض برديم. در سالن زمان صدها ساعت قديمی همزمان تيک‌تاک می‌کردند. وقتی مسوول موزه فرمود بازديد از موزه بريتانيا رايگان است خيال کردم سربه‌سرم می‌گذارد.
عصر به اکتشاف notting hill پرداختيم. پارکی که در آن فيلم استفاده شده بود را پيدا کردم ولی نشد بروم داخل که پارک ملک خصوصی بود و فقط ساکنين آن محله کليدش را داشتند. نمی‌دانم ساکنين محله دقيقا متعلق به چه طبقه‌ای هستند ولی سکوت و آرامش و صد البته مناظر چشم‌نوازش برايم بسيار جالب بودند. به يک عدد تلفن عمومی فرمودم «اينجا باز هم می‌آيم» که بداند.
متروز لندن يا به قول خودشان underground زيباتر از تمامی شبکه‌های متروی تاکنون مشاهده شده است. بسيار تميز و مرتب و جالب آنکه خطوط به جای شماره اسم دارند. هيچ‌جای در و ديوار ايستگاه بر خلاف تمام اروپا نوشته‌های پانک‌ها ديده نمی‌شود (شايد دليلش گران بودن بليط باشد) و اصولا ما که آدم مساله‌دار هنوز نديده‌ايم. هنوز از بمب‌گذاری می‌ترسند و همه‌جا نوشته‌اند و می‌گويند بند و بساطتان را با خود بيرون ببريد و چيزی جا نگذاريد. تبليغات‌شان هم متفاوت است. به نظرم می‌آيد در انگليس برخلاف آمريکا بسيج خلاصه‌سازی ندارند و از طول متن آگهی‌ها گرفته تا نام خيابان‌ها، از آهنگ حرف‌زدن گرفته تا سبک زندگی همه‌چيز مفصل است و هيچ اصراری برای خلاصه کردن نيست. برای همين جزئيات بسياری را می‌توانيد در هر چيزی پيدا کنيد.
راستی چرا اين شهر اين همه گران است؟


ابله‌ترين آب‌و‌هوايی که تا به امروز ديده‌ام مال لندن است. ده دقيقه آفتاب در آسمان می‌درخشد بعد بيست دقيقه مثل سيل باران می‌بارد دوباره نيم‌ساعت آفتاب و بعد هوا دوباره می‌گيرد باد می‌وزد. تمام‌مدت در حال باز و بستن چتر هستيد. يعنی چه؟
از امروز صبح احساس می‌کنيم در وطن هستيم. نه به اين دليل که متمدن و اروپايی شده‌ايم، از اين جهت که آدمی می‌فهمد آگهی‌های در و ديوار چه نوشته‌اند، دختر پسر کناری در مترو حدودا در چه زمينه‌ای صحبت می‌کنند و در مکالمه با ملت اين شما هستيد که از لحاظ انتقال منظور دچار مشکل می‌شويد نه آنها.
اصولا اين شهر و اين ملت متفاوت هستند. بعد از مدتی سير و سياحت بين ملت ژرمن (در آلمان و اتريش و تا حدودی سوئيس) و ملت فرانسوی و ايتاليايی به نظر می‌آيد جماعت انگليس بسيار عجيب هستند. البته اين يک برداشت شخصی است، آن هم در مدت کوتاه ولی اينجا زندگی ترکيبی است از نظم آلمانی، آرامش سوئيسی و شکوه فرانسوی (از زندگی درهم‌برهم ايتاليايی حداکثر می‌شود در پيتزاها نشانه‌ای يافت). آدم‌ها در عين بی‌تفاوتی به نظر کمی مهربان‌تر می‌آيند. خلاصه ملغمه‌ای است که هنوز در درکش مانده‌ايم. يحتمل در دو روز آينده بررسی‌های بيشتری انجام داده يک سلسله نتايح قابل ارايه بدست خواهيم آورد. نقدا به اين نتيجه رسيده‌ايم آن هوليگان‌ها و نيز توريست‌های انگليسی فراوانی که اين اواخر ديده‌ايم نمايندگان مناسبی برای اين ملت نيستند؛ شرلوک هولمز و مادام مارپل، شايد.
بای بسم‌الله تشريف برديم زيارت بيگ‌بن که صد البته داخلش راه‌مان ندادند و ما هم در عوض از بيرون دويست سيصد عکس ازش گرفتيم دلمان خنک شود. کمی در ترافالگار و پيکاديلی چرخيده، قربان صدقه تاکسی‌های مشکی و اتوبوس‌های قرمز لندن رفته با کيوسک‌های تلفن عکس انداختيم. بامزه نيست جاذبه توريستی يک شهر کيوسک تلفن و صندوق پستی‌اش باشد؟ عصر رفتيم سوار آن چرخ‌فلک عظيم که اسمش «چشم لندن» است شديم و لندن را از کنار رودخانه تيمز و ارتفاع ۱۳۵ متری بررسی فرموديم.
قسمت جالب امروز چگونگی بدر شدن سيزده بود. رئيس‌بزرگ بدون چپق همه را در لابی جمع کرده رفتيم هايدپارک و آنجا بساط کباب داشتيم. حضرت ذغال و گوشت و مرغ و غيره آماده فرموده بودند، کباب کرديم و نوش‌جان فرموديم. خداوند به همگان چنين رئيس ‌بزرگ بدون چپق (و يا با چپق) فداکاری نصيب کند. سبزه گره نزديم چون اصولا بخت ما باز است (چون فراموش‌مان شد فلذا چه انگور ترشي). کمی دنبال سنجاب‌های هايدپارک دويديم.


روز آخر پاريس دری به تخته خورد و هوا آفتابی بود. تشريف برديم کليسای نوتردام و با جک‌جانور‌های بالايش (معلوم نشد چه بودند، شيطان بودند؟ جن بودند؟) عکس انداختيم، آن ساختمان سرتاپا لوله‌کشی شده‌ی جورج‌پمپيدو را ديديم و در چهارچوب پارک‌گردی‌هايمان رفتيم پارک «دو لا ويله» يک موزه علوم داشت، يک گوی عظيم فلزی و يک دوچرخه عظيم دفن شده در زمين. غرض از عظيم عظيم است، مثلاْ چرخی به قطر بيست متر. البته آن‌قدرها هم آش دهن‌سوزی نبود، قدری آبادانی شديم.
به اعتقاد شما چه معنی دارد اسم ايستگاه مترويی در پاريس استالينگراد باشد؟ مخصوصا وقتی خود روس‌ها هم دست از سر استالين برداشته اسم شهر را سن‌پترزبورگ کرده‌اند؟
تمام ملت Sacre Coeur را برای نقاشانش دوست دارند من برای سياه‌پوستانش. پايين پله‌هايش هميشه سياه‌پوستان آماده‌اند تا به دست شما يک نوع دستبند ببافند که اسم مضحکی داشت، گالاگالا؟ فراموشم شده است. دو سال قبل که آمده بودم نام سياه‌پوست سليمان بود و اهل گينه و اين بار نامش قاسم بود و باز اهل گينه. شب به پيشنهاد رئيس بزرگ بدون چپق در معيت ايشان رفتيم کاباره ليدو (خواهر بزرگتر مولن‌روژ) که البته خود رئيس زحمت تهيه بليط را بر عهده گرفت. ضيافتی بود از رقص، نور و آواز. مشعوف و مبهوت شديم.
پاريس را با دلی گرفته و چشمانی نمناک ترک کرديم. خداحافظ عروس شهرهای دنيا.


پاريس امروز نيمه‌بارانی است. يعنی بالاخره معلوم نيست می‌بارد يا نمی‌بارد. نمی‌دانم چه اصراری دارم گزارش وضع هوا بدهم ولی فعلا که خوشم آمده است.
صبح قدری با عمه محترمه پلکيديم تا ظهر شد و ايشان رفت آلمان. عمه‌خانم بيست سی سال قبل در پاريس دانشجو بوده است و پاريس‌گردی با ايشان بسيار جالب بود. دقيقا همان‌طور که در تهران به من می‌گويد «برو سر پل (تجريش) فلان‌جا بپيچ دست راستت را نگاه کن، در آبي» اين‌جا هم همان «می‌روی فلان تقاطع سن‌ژرمن، می‌پيچی، آن بلوزفروشی را که رد کردی رستورانی است با سردر چوبی. می‌نشينی فلان غذا را سفارش می‌دهی.» خلاصه آنقدر قبل از رفتن سوراخ‌سمبه پيشنهاد فرمود که يک ماه هم بمانم پاريس نمی‌رسم بروم همه‌شان سربکشم.
بالاخره موفق شدم داخل اپرا بروم. بار قبل دوبار تلاش کرده بودم و نشده بود. يکبار تعطيل بود و يکبار تعميرات داشتند. داخل ساختمان اپرا واقعا زيباست. کمی در پارک تويلری قدم زديم. نسبت به پارک‌های پاريس ارادت پيدا کرده‌ام. آمدم پانتئون و حظ بردم. از وسط گنبدش يک پاندول آويزان است. اين پاندول عظيم حرکت زمين به دور محور خودش را اثبات می‌کند. از آنجا که زمين نسبت به پاندول جسم آزاد است حرکت زمين تاثيری بر پاندول ندارد (البته فکر کنم توضيحش اين است، هيچ‌وقت از فيزيک مکانيک سر در نياوردم) و نتيجه اينکه پاندول هر ساعت يازده درجه راستای حرکتش می‌چرخد. خلاصه با کمک اين ويژگی يک ساعت ساخته‌اند. زيرزمين پانتئون قبرستان است، قبرستان آدم‌های مهم. از روسو و ولتر گرفته تا اميل‌زولا و دانته و دوما و ماری‌کوری، فاتحه خوانديم.
نمی‌دانم بين اسپانيا و فرانسه چه سر و سری است که همه‌جا پرچم اسپانيا زده‌اند. گمانم شاهی، وزيری، وکيلی از اسپانيا آمده است. ولی اين دليل نمی‌شود چپ و راست توريست اسپانيايی‌زبان ببينيم. گويا بنده اسپانيايی‌جذب‌کن هستم که همه‌شان می‌آيند از من آدرس می‌پرسند، ما هم دل‌رحم. در انگليس تعطيلات است؟ بيشتر از فرانسوی اينجا دانش‌آموز انگليسی می‌بينيد که هروکرشان از صد کيلومتری شنيده می‌شود.
امروز آژير پليس زياد شنيده‌ام. دوباره خبری است يا عادت اين شهر است؟ آقا اين‌ها سوالات مهمی هستند که بايد پاسخ داده شوند. امروز چند باری آگاهانه گم شدم. يعنی نقشه را گذاشتم داخل کوله و گشتم. اصولا همين اواخر يک مجله دست صفورابانو همسر رئيس بزرگ بدون چپق ديديم که داخلش نوشته بود «برای شناختن يک شهر بايد درش گم شد.» اين گم شدنش راحت است ولی امان از قسمت پيدا شدنش. آفتاب هم نيست که حداقل معلوم شود شمال کدام طرف است.
می‌روم غروب را از بالای ايفل تماشا کنم. البته اگر ابرها بگذارند.


ديروز ظهر در بروکسل توقفی چند ساعته داشتيم و به عنوان يک طرفدار متعصب کاپيتان هادوک رفتم موزه کارتون و از بخش کارتون‌های هرژه (خالق تن‌تن) حظ فراوان برده يادگاری ابتياع فرموديم. و آقا مرکز شهر بروکسل و بازارش چه زيباست. عصر رسيديم به پاريس.
پاريس کمی تا تمام ابری است. هر از گاهی ابرها تکه‌تکه می‌شوند و بعد دوباره به هم می‌چسبند. کمی سرد است. ديروز گويا اينجا قدری شلوغ بوده است. ديروز عصر که رسيديم يک موسيوی فرانسوی توصيه فرموذ زياد بيرون نرويم که هوا پس است. ما هم رفتيم ايفل و شانزه‌ليزه که کبريت بی‌خطر هستند. از آن موسيو پرسيديم چرا ملت سروصدا راه انداخته‌اند جوابش جالب بود. شانه‌هايش را بالا انداخت گفت «خب اينجا فرانسه است.» البته گمانم اگر اشتباه نکنم دعوا بر سر قانون کار جديد است.
امروز عصر آمدم سوربون از برای بررسی. پليس تمامی ورودی‌ها اطراف سوربون را مسدود کرده است و ما را که راه ندادند. يکی دو شيشه شکسته ديدم و چند شعار روی ديوار، مثلا «سارکوزي=نازي». گويا بزن‌بکوب ديروز مسأله را از ريشه حل کرده است.
چون قبلا پاريس آمده بودم کمی خونسرد می‌گردم. سری به موزه نظامی زديم و از قبر ناپلئون بازديد فرموديم. باريک‌ترين ساختمان و باريک‌ترين کوچه پاريس را کشف کرده در کافه فلور نشسته قدری در باب ساتر و دوبوار و اگزيستاسياليسم انديشيديم. خيابان زيبای اطراف سوربون قدم زديم و تصور فرموديم در می 1968 اينجا چه کرده‌اند.
پارکی کشف فرمودم به نام پارک لوکزامبورگ، البته يحتمل قبل از من هم کشف شده بوده. بسيار بسيار جای آرامی است. نيم ساعتی نشستم و ملت را تماشا کردم. اکثرا ملت آمده بودند قدم بزنند و از آفتاب عصر لذت ببرند. همه يا با خانواده‌شان يا با دوستان‌شان آمده بودند، عشاق در اکثريت. دو دسته تنها بودند. يکی پيرمردها و ديگری من و يک ديوانه که دنبال اردک‌ها می‌کرد و من هم عکس می‌گرفتم. آن قدر آدم‌ها رنگارنگ بودند که می‌شد نشست يک کتاب در توصيف‌شان نوشت.
شب همراه با عمو و عمه محترم که تصادفا در پاريس هستند تشريف برديم رستوران Entrecôte در شانزه‌ليزه که آگاهان آگاه هستند چه استيکی سرو می‌شود و بنده يقين دارم آنجا شعبه‌ای از بهشت است. جای خوش‌خوارکان خالی.


الان آمستردام هستيم، فردا صبح راهی پاريس. بعد از نيم ساعتی جستجوی جدی بالاخره يک کافی‌نت کشف کرده‌ام، گويا اين ملت همان‌قدر که به دوچرخه علاقه دارند از کافی‌نت بيزارند. اينجا پايتخت دوچرخه‌ها است. آنقدر دوچرخه می‌بينيد که سير می‌شويد. پارکينگ‌های بزرگ دوچرخه، راه‌های مخصوص دوچرخه همه‌جای شهر و محل عبور‌های مخصوص دوچرخه. وقت از خيابان رد شدن بايد علاوه بر ماشين‌ها حواس‌تان به دوچرخه‌ها باشد که تعدادشان بيشتر از ماشين‌ها است.
آمستردام به دو علت ديگر هم بسيار مشهور است. يکی آزاد بودن علف است که مثل نقل‌نبات يافت می‌شود. نتيجه اينکه اطلاعات‌مان در زمينه هرگونه حشيش و ماری‌جوانا و شيشه و بتون و سيمان تکميل شده آنچه که نديده بوديم را هم ديديم. رئيس بزرگ بدون چپق فرمودند علی‌رغم آزاد بودن مواد مخدر آمار معتادان هلند از بقيه کشورهای اروپا کمتر است، العهده علی الراوی. بيشتر فروشندگان و مصرف‌کنندگانی که من ديدم سياه‌پوست بودند.
دومی هم بلوک نور قرمز است. در اين محله که گويا فقط در آمستردام يافت می‌شود زير نور چراغ‌‌های قرمز زنانی پشت ويترين ايستاده‌اند و مشتری جلب می‌فرمايند. کمی اين قضيه نهادينه شده است.
در اواسط شهر محله‌ای است با يک ورودی که صومعه است در اصل و خواهران ساکنش خود را وقف آموزش و کمک به فقيران کرده‌اند. داخلش نوشته بود «اينجا بايستی ساکت باشيد تا آرامش از بين نرود»
يک عدد کارخانه پرداخت الماس بازديد شد. کارخانه متعلق به شرکتی بود که وظيفه پرداخت کوه نور را برای خاندان سلطنتی انگليس بر عهده داشته است. اين را وسط سالن نوشته بودند.
به اعتقاد من مهم‌ترين موزه آمستردام خانه آنه فرانک است. آنجا خانه‌ای است که اين دختر شانزده ساله يهودی با خانواده‌اش دو سال در زمان تسلط نازی‌ها بر هلند مخفيانه زندگی کرده بودند. شهرت اين دختر بابت خاطراتش است که بعد از جنگ چاپ شد و به شصت زبان ترجمه. مخفيگاه خانواده بالاخره لو رفت و همگی بجز پدر خانواده در کمپ‌ها کشته شدند. آنا فرانک در شانزده سالگی بر اثر بيماری تيفوس يک ماه قبل از شکست نازی‌ها و آزادی اسرای کمپ‌ها فوت کرد. آن خانه و برش‌هايی که از خاطراتش بر در و ديوار نوشته بودند برای من بسيار بسيار متاثرکننده‌تر از کمپ‌هايی بود که نزديکی مونيخ و برلين ديده بودم. واقعاْ ناراحت‌کننده بود. آن دختر يک نماد است.

توضيح: بار قبل در حوالی مونيخ کمپ dachau و اين بار در نزديکی برلين کمپ Sachsenhausen را ديديم. آلونک‌هايی که اسرا درشان زندگی می‌کردند، کوره‌های آدم‌سوزی، قسمت‌هايی که روی اسرا آزمايش‌های مرگ‌آور پزشکی انجام می‌شد، اتاق‌های گاز و گورهای دسته‌جمعی. اردوگاه‌هايی که بوی مرگ می‌دادند و نمايانگر بی‌رحمی و خوی حيوانی بشر بودند. وحشتناک بودند.


دو روز است برلين هستيم. سه روز قبل در راه برلين چند ساعتی در مونيخ توقف کرديم. من قبلا مونيخ دو روز مانده بودم و در نتيجه قدری به مستحبات پرداختم. يک سر به موزه جواهرات خاندان سلطنتی مونيخ زدم و تعداد بسيار زيادی تاج و شمشير مشاهده فرموديم. در قسمت هدايای دريافتی روی ديوار يک فرش زيبای کاشان زده بودند.
سه چهار ساعت مانده به برلين، پليس آلمان متوقف‌مان کرد و چند ساعتی معطل شديم. می‌گفت تا حالا اتوبوس ايرانی نديده است و بايد منتظر دستورات باشد. بعد با اتوبوس بردمان به قرارگاه‌شان و ساک‌هايمان را از اتوبوس درآوردند و با سگ اتوبوس را گشتند. بعد گفتند هر کس ساکش را بگذارد مقابلش تا سگ بيايد بو کند. يکی‌شان هم عکس می‌گرفت. اينجانب از اينجا به دولت معظم آلمان اعتراض می‌فرمايم، آقا مگر ما قيافه‌مان به قاچاقچی مواد مخدر می‌خورد؟ تنها نکته مطلوب آن شب خود سگ بود، خيلی خوش‌تيپ و ناز.
برلين را زير و رو کردم. از دروازه براندربرگ تا مجلس رايشتاگ و کليسای معظم‌اش و ايستگاه چارلی و غيره.
ديوار برلين از دو ديوار نازک با فاصله بيست متر ساخته شده است که در آن فاصله نگهبانان کشيک می‌داده‌اند. ديوارها شايد هر کدام بيست سانت کلفتی نداشتند. رفته بودم بالای برج و نيم ساعتی ديواری را تماشا می‌کردم که تا هفده سال قبل بسياری آرزوی گذشتن ازش را داشتند. موزه‌ی همان ديوار و ايستگاه چارلی (جايی که سه منطقه شوروی، انگليس و آمريکا به هم می‌رسيدند) پر بود از خاطرات آن سال‌ها، ماشين‌هايی که به کمک‌شان از آلمان شرقی فرار کرده بودند و بسيار عکس‌های تکان‌دهنده‌ی ديگر. يکی از مشهورترين عکس‌ها عکسی است که از سرباز دولت آلمان شرقی حين فرار از برلين شرقی گرفته شده است.
موزه‌ای دارند به نام موزه يهود. موزه فقط به تاريخ يهوديان می‌پردازد و آدم مبهوت می‌ماند که چه قدرتی دارند که توانسته‌اند چنين موزه‌ی بزرگ و عظيمی در برلين بسازند. معماری ساختمان از خودش جالب‌تر بود. يک مداد برداريد و روی کاغذ چند تکه خط کج در امتداد هم بکشيد، اين می‌شود پلان ساختمان.
ميدانی دارند که در زمان دوپاره بودن برلين خرابه بوده است. امروز چندين آسمان‌خراش با معماری متفاوت و ديدنی جای آن خرابه‌ها ايستاده‌اند. مرکز سونی مشهورترين ساختمان آن ميدان است که درش به قول شاعر امواج موسيقی غرق‌تان می‌کند.
کمی بعد راه می‌افتيم برويم آمستردام. در راه شايد در هامبورگ توقفی داشته باشيم.


زمين و زمان کمک کرد و تشريف برديم وين. عرض شود اول سری زديم به کاخ شون‌برون (يا يک چنين چيزي) که می‌شد معادل کاخ ورسای برای خاندان هابسبورگ، خاندان سلطنتی اتريش. کاخ بسيار متأثر از سليقه يکی از ملکه‌های اتريش به نام ماری آنتوانت بود (که لقبش سی‌سی بود و اگر اشتباه نکنم مادر آن ماری آنتوانت ديگر بود که در انقلاب فرانسه با گيوتين اعدام شد)
عرض شود بعد از کاخ‌گردی يک عدد حامد قدوسی کشف شد. اين حضرت همان شخصيتی را دارد که انتظار داريد و البته کمی تندتر از حد معمول حرف می‌زند و حتی به از خيابان رد شدن هم از منظر اقتصادی نگاه می‌کند. کمی اختلاط داشتيم و مزاحم اوقات گران‌بهايش شديم، البته حضرت هم‌کلاسی يکی از هم‌توری‌ها درآمد و بسيار ياد ايام فرمود.
بعد از بررسی اين مسايل به بهترين قسمت روز می‌رسيم. فتانه‌بانو را از کار و زندگی واگذاشتيم و تشريف آورد قدری به اتفاق وين‌گردی فرموديم. اين وين‌گردی بدين حالت بود که دهان ما باز مانده بود و فتانه‌بانو توضيحاتی عرض می‌کردند که اين چيست و اينجا کجاست و آنجا چه شد. بع قاعده نه ده نفر راه افتاده بوديم دنبال خانم و از زيبايی وين در کنار توضيحات بانو لذت می‌برديم. تشريف برديم آن ميدانی که هيتلر سخنرانی تاريخی خود را کرد و گل‌سرخ‌های کلاف‌بندی شده و بسيار ديدنی‌های ديگر. دلم می‌خواهد يکبار ديگر از اينجا از فتانه‌بانو تشکر کنم که در آن سرما بلند شد آمد. اين ملت فمينيست مقيم تهران نمی‌دانند چه خواهر پرانرژی‌ای در وين دارند. يا می‌دانند؟
حال فرمودم وقتی ديدم فتانه‌بانو موسيو هاشمی را رئيس بزرگ بدون چپق خواند. کمی دلم خنک شد، آقا اگر بدانيد اينجل روی اين ميرزای بينوا چه اسم مستعارهايی گذاشته‌اند، بهترينش «چايکوفسکي» است.
راستی رئيس بزرگ بدون چپق برايمان بستنی خريد. به اين می‌گويند تورليدر دست‌ودل‌باز.

دم‌نوشت: فتانه‌بانو توضيحاتی در باب آن سی‌سی در کامنت‌دانی فرموده‌اند. حدس می‌زدم بالاخره يک جايی اشتباه کرده‌ام ولی حکماْ اين آنتوانت و اليزابت و غيره خيلی هم فرق ندارند، مگر نه؟
دم‌نوشت دوم: سلام شما دريافت شد. عليک سلام!


الان سالزبورگ هستيم. سالزبورگ در شمال اطريش نزديک مرز آلمان است و موطن موتزارت. امسال هم سال جهانی موتزارت و در نتيجه اينجا ارج و قرب خاصی پيدا کرده است. شهر به نسبت ريزه ميزه است و سرشار از کاتدرال و کليسا. يک عدد قلعه بازديد کرديم که بالای يک تپه مشرف به شهر بود و در و ديوار چوبی بسيار زيبايی داشت. خانه کودکی و نوجوانی موتزارت را ديدم و کمی شهر را بالا پايين کرديم.
ديشب يک دقيقه مانده به تحويل رسيديم مقابل هتل. سريع هفت سين‌مان را چيديم و کمی داد و هوار راه انداختيم. رئيس بزرگ بدون چپق از طرف شرکت‌شان يک شام لذيذ در رستورانی زيبا تقديم‌مان کرد، نوش جان فرموده فرموديم خداوند رفتگان‌شان را بيامرزد.
اينجا زندگی ساده است، ساده.

دم‌نوشت: از همه‌ی کسانی که از طريق ای‌ميل، پيغام کوتاه، بلند، دود، کفتر و غيره عيد را تبريک گفتند تشکر فرموده عذر می‌خواهم وقت نکردم تک‌تک تشکر کنم.
دم‌نوشت دوم: اگر ابر و باد و مه و خورشيد کمک کنند فردا قرار است يک‌روزه برويم وين.


هنوز در زوريخ به سر می‌بريم. آگاهان آگاهند که يکشنبه‌ها در اين ممالک هيچ کاری نمی‌شود کرد به‌جز تفريحات سالم و حتی ناسالم. فلذا به پيشنهاد رئيس بزرگ بدون چپق تشريف برديم بالای کوهی به‌نام پلاتوس. يک ساعتی با اتوبوس رفتيم تا پای تله‌کابين و بعد با تله‌کابين تا نوک کوه که گمانم حدود ۲۱۰۰ متر بالاتر از سطح دريا بود. در مورد اين کوه افسانه‌های زيادی تعريف می‌کنند. می‌گويند اين کوه محل زندگی اژدها و اين جور موجودات است. و حتی در تونلی که آن بالا بود نوشته بودند اگر گوشهايتان را تيز کنيد ممکن است غرش‌شان را بشنويد. ما که فقط زوزه باد شنيديم، ولی کماکان ترسناک بود.
آن بالا جايی بود که می‌گفتند «سوئيس ۳۶۰ درجه» يعنی از آنجا تمام سوئيس را می‌شد ديد زد. بالاتر از ابرها بوديم، جالب آنکه در آن ارتفاع سی چهل زاغ حضور داشتند و از اين موجود دوپا نمی‌ترسيدند.
در بازگشت از ايستگاه دوم تا اول (کل مسير سه ايستگاه بود که سومی می‌شد قله‌ی کوه) سورتمه‌سواری کرديم، البته بعضاْ هم سورتمه‌ها ما را سوار می‌شدند. اين سورتمه‌ها شخصيت‌هايی بودند چوبی و محکم و بدون فرمان و از همه مهم‌تر بدون ترمز. دو مسير بود که يکی برای ملت مبتدی بود و ديگری برای ملت حرفه‌ای. البته ما اين را پايين کوه متوجه شديم. من به نظرم آمد اين راهی که ما آمده‌ايم کمی خلوت است، نگو به اشتباه تشريف آورده‌ايم به پيست ملت حرفه‌ای. آقا آنقدر خورديم زمين، آنقدر کله‌پا شديم، آنقدر قل خورديم که فی‌الحال هيچ جزيی از اجزای اين بدن را حس نمی‌فرماييم. حقيقتش يک ترمز مانندی کشف کرديم ولی آن هم در سرعت‌های بالا جواب نمی‌داد و در آن سرعت‌ها سورتمه هر غلطی دلش می‌خواست انجام می‌داد و شما اگر زرنگ بوديد روی سورتمه می‌مانديد، که البته اگر نمی‌مانديد هم سورتمه شانه‌هايش را بالا انداخته بدون شما به راهش ادامه می‌داد. آن اواسط يقين دارم ده بيست متری را جلوتر از سورتمه با کله روی برف سر خوردم.
در لوسرن (شهری که کنار آن کوه است) داخل کليسای مرکزی شهر رفتم و کمی به دعاهای کشيش گوش دادم، آخر سر يک آمين هم گفتم.


عرض می‌شود در حال حاضر در زوريخ به سر می‌بريم. به علت کمی سرماخوردگی آن بالا کنار ابرها پرواز می‌فرماييم، ولی باکی نيست. راپورت می‌دهيم.
زوريخ شهر بسيار بسيار آرامی است، نه از اين نظر که خيابان‌‌ها خلوت هستند و يا پياده‌روها ساکت. شايد به نظر اظهارنظری مبتنی بر پيش‌زمينه‌های ذهنی باشد ولی اين نظر شخص من نيست، بيست نفری با من موافقند. به قول پورياخان، از هم‌سفران، ملت تنها در حالتی اين‌چنين آسوده‌خاطر و مرتب می‌توانند باشند که آرامش فکری داشته باشند. نکته اصلی اين است که برخورد سوئيسی جماعت بسيار بسيار محترمانه‌تر از آلمانی‌ها و يا فرانسوی‌ها است . برخوردها برعکس آن ملل است که شما به هر زبانی با ايشان حرف بزنيد به زبان خودشان و نه انگليسی يا زبان اشاره جواب می‌دهند، يعنی وظيفه تو است که زبان من را بفهمی و نه برعکس. در سوئيس با هر کس که به انگليسی حرف زديم به همان زبان جواب داد و هيچ‌کس چنان که مرسوم اروپاست شانه‌هايش را بالا نيانداخت. حتی وقتی از پيرمردی آدرس بيمارستان را پرسيديم کار و بار خودش را ول کرد با ما بلند شد تا دم در بيمارستان آمد که آقا بفرماييد بيمارستان.
زوريخ شهر توريستی نيست، يعنی به غير از چند کليسا و خيابان اصلی شهر چيز چندانی برای ديدن ندارد.
ولی هتل چه هتلی قربان، اکيداْ توصيه می‌شود اگر گذارتان به زوريخ افتاد سری به هتل ريجی‌هوف بزنيد که نديده از دنيا نرويد. بدين وسيله از همان رئيس بی‌چپق هاشمی تشکر می‌فرماييم.
غلط نفرموده‌اند مدنيت مسری است، قدری مدنی شده‌ايم، آنقدر که اين ملت به ما احترام گذاشتند.


عرض می‌شود حالا ما بر فراز موج‌های دريای آدريانتيک بالا پايين می‌پريم (از نشانه‌های روز قيامت نوشته‌اند بر روی آب بالا پايين خواهيد پريد و وبلاگ به‌روز خواهيد فرمود و ملت نيز به ريش شمای بيکار خواهند خنديد). اينجا يک عدد بلاگر پيدا کرده‌ايم و بسيار خوشوقت شده‌ايم و ايشان بسی ما را تحويل گرفته‌اند و فعلاْ از کيف بر فراز ابرها سير می‌کنيم، انشاءالله حامی به اين زيبايی نصييب کليه ديگر زيبارودوستان نيز شود.
آقا ما را امروز در کشتی بسی در يک عدد بازی موسوم به زو کتک‌زده‌اند و به ماه خنديده‌اند و صد البته ما نيز دشمنان را (که می‌شود حضرت هاشمی، رئيس بزرگ بدون چپق) درب و داغان فرموده‌ايم. نام‌برده تهديد فرموده‌اند اگر از ايشان خوب ننويسيم ما را به خاک سياه می‌نشانند؛ نکته اينکه ما بيدی نيستيم از اين بادها بلرزيم. حتی اگر همان رئيس بزرگ در يک دوئل سياسی ما را مغلوب کرده ما را از هرگونه حرکت سياسی پشيمان فرموده باشند و ما به غلط کردن افتاده باشيم (توصيه: هيچ وقت بعد از نيمه شب بحث سياسی نفرماييد).
آقا، خانم، کشتی بس عظيم، بس کم تکان، بس پر از جوی‌های سرشار از همان نوشيدنی که وعده داده شده است و بس ساکت. خدمه همان خدمه که هر چه می‌فرمايند عرض می‌کنيم خودتی و آن‌ها هيچ، آن‌ها نگاه. قدری به عنوان يک گروه ايرانی کشتی را گذاشته‌ايم روی سرمان و از چشم‌غره‌ها هيچ نهراسيده‌ايم.
طی يک سری عمليات شهادت‌طلبانه بدهی ده اوقو (به قول آشپزباشي) مربوطه‌مان را تقديم دستگاه پوکر فرموده و بعداْ با کمک زيبارويان از جک‌پات پنج اوقو کاسب شديم.
قبلاْ هم عرض شده بود، اگر فرصتش پيش آمد يک سفر دريايی برويد. محدود بودن بين آب‌ها و نشستن روی عرشه نگاه کردن به آن‌جا که آبی آسمان و آبی دريا به هم می‌‌رسند لذتی دارد در وصف نمی‌گنجد.
گويا فردا قرار است صبح به ونيز برسيم و قدری کانال‌گردی و گوندولاسواری فرماييم و کمی هم اگر جيب‌مان ياری فرمود ماسک ابتياع فرماييم.

دم‌نوشت: حتی کنفسيوس هم با ما موافق است که ليکور قهوه موجود بس خوشمزه‌ای است.


الان در بندر پاترای يونان هستيم. بنده هم در يک گيم‌نت سعی دارم از لای دودی که اين ملت راه انداخته‌اند صفحه‌کليد و مونيتور را پيدا کنم ببينم چه خبر است، حداقل ارزان است. موسيقی گوش‌خراش هم هديه گيم‌نت است. عرض می‌شود اکثر امروز را در اتوبوس سر کرده‌ايم تا از آتن که در شرق يونان است بياييم اينجا که غرب يونان است و سوار کشتی شده برويم ونيز.
سر راه جايی به اسم دلفی تشريف برديم که قدری ستون مطابق معمول اين مملکت داشت، اصولاْ يونان مهد ستون‌ها است. سه تايشان طوری ايستاده بودند که گمان کنم قسمتی از دايره‌ای بوده‌اند به قطر مثلاْ بيست متر. در دفترچه راهنما نوشته بود هنوز معلوم نيست اين بنا به چه درد می‌خورده است؛ فرموديم نوابغ خب کلاه فرنگی بوده، فيلسوفان گرامی بعدازظهرها در اينجا قليان کشيده سنگ‌بنای منطق و فلسفه را می‌گذاشته‌اند. اين‌ها خيال می‌کنند جمهور را افلاطون کجا نوشته است؟ وسط ميدان آتن؟
يک عدد پل آويزان عظيم هم مشاهده فرموديم که وقتی فرمودم اين که شبيه پل پارک‌وی است قدری سرکوفت از جانب عمرانی جماعت که تعدادشان کم نيست شنيدم. فرمودند بنده در باغ نيستم.
کشتی را از اينجا که نظاره می‌فرماييم کمافی‌السابق عظيم است و قرمز، ما را هم هنوز راه نمی‌دهند. جالب آنکه شرط فرمودند اتوبوس را بشوريد بياوريد داخل.
همين

دم‌نوشت: پست ديروز را که نوشتم سايت مشکل داشت و در نتيجه ابوذر متن ما را که ای‌ميل کرديم بالا فرستاد؛ بدين وسيله تشکر می‌شود.


قربان اين‌طوری نمی‌شود. شب درب و داغان و خسته آدم يک کافی‌نت پيدا می‌کند و دقيقاْ معلوم نمی‌شود حالا تا يک حدودهايی چه شده است و چه نوشته می‌شود. منظور برگشتم سر فرصت يک سلسله راپورت دندان‌گير با عکس و ديگر مدارک می‌نويسم شرمنده بازديدکننده‌های محترم و محترمه نشوم.
به ما اطلاع دادند در دو سال اخير ستون‌های آکروپوليس و معبد زئوس و... همچنان همانند دو هزار سال اخير سر جای‌شان مانده‌اند و ما هم فکر کرديم خوب برای چه دوباره تشريف ببريم زيارتشان. فلذا قدری ماجراجويی کرده رفتيم بندر با يک عدد زيرسکی (اين اسم را خودم اختراع کرده‌ام، چون اين کشتی چيزی بود بين زيردريايی و جت‌اسکي) رفتيم به جزيره آگيما در چهل دقيقه‌ای بندر. عرض می‌شود بسيار جالب بود، يک جزيره غير توريستی و بسيار طبيعی. دقيقاْ يک روستا بود و سر تا ته روستا را در يک ربع می‌شد گشت. آدم‌هايش بسيار مهربان، با تمام وجود سعی می‌کردند کمکم کنند پيدا کنم کجا هستم. يک نفر هم پيدا نکردم انگليسی بلد باشد. ناهاری خوردم جای تمام خوش‌خوراک‌ها خالی، البته چندان نفهميدم چه بود، گويا يک جور ماهی بود در معيت شراب سفيد محلی. يک عدد ديوار باستانی مشاهده شد که هيچ جايش به انگليسی ننوشته بود چی هست و چرا آنجاست. به سخنان راهنمای يک گروه توريست پيرپاتال گوش دادم ولی باز نفهميدم چون گويا داشت به ژاپنی و يا چينی صحبت می‌کرد.
بعدازظهر به مجموعه المپبک آتن مراجعه شد و با مشعل المپيک عکس انداخته شد. اين به کنار آقا در آن چند هکتار زمين پرنده پر نمی‌زد. ساختمان‌ها ساکت و خالی و ترک شده. انگار در داستان علمی تخيلی هستيد و به بقايای يک تمدن محو شده نگاه می‌کنيد. حتی يک مسلمان هم نبود بگويد آخر چطور بايد رفت داخل اين استاديوم. يک دور دور استاديوم چرخيدم دری پيدا کردم بروم داخل محوطه؛ دوباره يک دور زدم يک در پيدا کنم بروم داخل استاديوم؛ يک دور ديگر هم برای اينکه بفهمم چطور بايد رفت داخل زمين چمن. زمين فوتبال جای کوچکی است و نقطه پنالتی هم بسيار نزديک به دروازه. صندلی‌های جايگاه ويژه نيز بسيار نرم و راحت هستند. جالب آنکه پشت جايگاه بوفه‌ای بود سرشار از خوردنی و نوشيدنی و آن هم ترک‌شده. خلاصه جای خوفناکی بود. بيرون هم دو عدد سگ بهمان پارس فرمودند.
ملت يونان چندان زيبارو نيستند و کمی هم تون صدايشان بلند است. تصور می‌فرماييد با شما دعوا دارند، ولی بسيار خونگرمند و اگر حوصله داشته باشند تا مشکلاتی که داريد و يا حتی نداريد را حل نکنند ول‌کن معامله نيستند.
ديشب به همراه علی‌خان هاشمی (می‌شود رئيس تور) و همسرش و تنی چند از ياران ايشان به صورت نيمه رسمی در کوچه‌های مشرف به آکروپوليس گم شديم و در نهايت گويا پيدا. يک عدد شام خورديم که باز در نهايت نفهميدم چه بود. آگاهان آگاه هستند زيباترين قسمت‌ يونان همين کوچه پس کوچه‌های باريک، زيبا و آرام آتن است. کمی هم گيج‌کننده هستند. در کمال حماقت در يک چند راهی يک ماشين را نشان کردم که من از اين کوچه‌ای آمدم که اين ماشين اولش پارک شده است و وقتی برگشتم ماشين رفته بود، نخنديد.
فردا خواهيم رفت دريای آدريانتيک را رد کنيم برويم ونيز. فکر کنم باز آن کشتی اينترنت داشته باشد، اگر خبری نشد يقيناْ نداشته است.
راستی گمانم به يونانی پيکوفسکی بشود اين: Πικοφσκη


عرض می‌شود در چهارچوب آن سفر ما در آتن به سر می‌بريم. به اين نتيجه رسيدم قضيه حمار در مسافرت‌های هوايی صادق نيست. ما را از تهران بردند وين، سه ساعتی در فرودگاهش کاشتند و بعد پروازمان دادند به آتن. نتيجه اينکه ديشب از نعمت خواب محروم بوده و بعد از کمی آتن‌گردی قدری گيلی‌ويلی می‌رويم.
آتن همان است که بود، فرقی نکرده است. کمی برای المپيک تر و تميزش کرده‌اند و فروشندگانش هنوز اصرار دارند سر بشريت کلاه بگذارند. کمی در بازار توريستی گشتم و ياد آتن‌گردی دو سال قبل کردم و در باب کفترهای آتن کشفياتی نمودم، اين حضرات درک نفرموده‌اند انسان چه موجود خطرناکی می‌تواند باشد و بيست و چهار ساعته لای دست‌وپا وول می‌خورند، کمی خرده نان تقديم‌شان کردم.
فراموشم شده است اين حروف يونانی هر کدام چه صدايی می‌دادند و فعلاْ مشغول کشف رمز حروف مربوطه که تابلوها را تبديل به معادلات رياضی فرموده‌اند هستم.
راپورت تکميلی انشاءالله بعداْ تقديم خواهد شد.

دم‌نوشت: و مهمتر از آن اينکه اين بار تنهايی بسيار سخت است؛ کسی نيست با او ببينيد، مبهوت شويد، بخنديد. دختر جايت خالی است.


آن سال که آن تور کذايی اروپا رفتم يکی از مسؤولان تور علی هاشمی بود که به همراه همسرش صفورا آمده بود و ما پشت سرش مغز اقتصادی رهبران نااميد تور می‌ناميدمش. بسيار اميدوارم امسال هم (اگر بشود که البته فعلاً با وزارت علوم درگيريم که يک تکه کاغذ بدهندکه بعله فلانی دانشجو است) همسفرش باشم. به غير از ازدواج به نظر عاليی که داشت به دوربين گمانم Nikon هشت مگا پيکسلی (آن هم دو سال قبل) بسيار حرفه‌ايش هم شديد حسوديم می‌شد. علی عزيز امروز ای‌ميلی فرستاده بود که چند نکته‌ای که داشت را اينجا برای تکميل پست قبلی می‌آورم:
يکی اينکه سايت‌شان www.eavar.com است که در دست راه‌اندازی است ولی قسمت خبرنامه‌اش تمام و کمال کار می‌کند و در ضمن ای‌ميل‌شان info@eavar.com است. علی آدرس چند تور از يکی از معتبرترين آژانس‌های تور دنيا Trafalgar که می‌توانند برای آشنايی بااينگونه تورها مفيد باشند را هم فرستاده بود. ملاحظه بفرماييد:

The European Ultimate From Trafalgar
The European Supreme From Trafalgar
The European Spotlight From Trafalgar
The European Scenic From Trafalgar


قدما به خاطر دارند عيد سال 83 ما بلند شديم يک تور دور اروپا رفتيم. آن موقع بعد از برگشتن غر شنيدم که چرا به ما نگفتی و تنها تنها؛ اين بار جبران می‌کنم. همان آژانس که می‌شود آزانس ايران‌گردی و جهان‌گردی (بلوار کشاورز، روبروی بيمارستان پارس) امسال عيد باز تورهای زمينی دريايی هوايی دور اروپا دارد. اين تورها عموماً برای دانشجويان هستند و حداکثر در همان رده سنی، منظور خانوادگی نيستند. آن دفعه که سه اتوبوس از تهران راه افتاديم و يک ماه دور زديم و گشتيم و خنديديم و آمديم، دوستان خوبی از آن مسافرت دارم.
امسال چهار تور دارند. آنکه من انتخاب کرده‌ام و خواهم رفت يک تور 32 روزه است. از تهران پرواز به آتن، 2 شب آتن، از آتن به بندری به نام پاترا و از آنجا با کشتی به ونيز(دو شب در کشتي)، 3 شب زوريخ، 3 شب اينسبورگ (يک شهر با پيست اسکی در آلپ)، عبوری از مريخ و 3 شب برلين، 2 شب آمستردام، عبور از بروکسل و 4 شب پاريس، 4 شب لندن و از آنجا از بندر پلی‌ماوس با کشتی (يک شب کشتي) به سن‌تندر اسپانيا، عبور از بيلبائو، 3 شب کاتالونيا، 3 شب نيس، عبور از فلورانس و 3 شب رم، پرواز از رم به تهران. رويايی نيست؟
در آن عبورها نمی‌دانم توقف چقدر خواهد بود. حالا قسمت مشکل قضيه: 990هزار تومان به‌علاوه 3490 اوقو (همان يورو به زيان آشپزباشی). البته چند نوع تخفيف هم دارد (تخفيف‌ها از مبلغ ارزی کسر می‌شوند)، 2% اگر تا 22 دی ثبت‌نام کنيد، 5% اگر دانشجو هستيد و 4% اگر گروه چهارنفره ثبت‌نام کنيد (4% به هر کدام از چهار نفر) که البته من خودم دنبال سه نفر ديگر هستم!
اگر اين به نظر گران می‌آيد سه تور ارزان‌تر ديگر هم دارند که طبعاً شهرهای کمتری می‌گردند.
يکی 26 روزه با 690‌هزار تومان و 1490 يورو، يکی 13 روزه با 990هزار تومان و 2090 يورو و آخری 27 روزه با 790هزار تومان و 2490 يورو. اگر جزئيات اين‌ها را می‌خواهيد يا بلند شويد برويد آنجا بپرسيد و يا ای‌ميلی به من بزنيد بفرستم.
مدارک هم چيز خاصی نيست، کمی کپی و اين حرف‌ها (سربازی نرفته‌ها رتق و فتق امور «يکبار خروج» بر عهده خودشان است) و يک ضمانت‌نامه، اين پولی که می‌گيرند برای ويزا و جابجايی بين شهری و بليط هواپيما و هتل و بيمه است، تور درون شهری نداشتند و امسال هم ندارند.
پورسانت هم برای تبليغات نگرفته‌ام چون نيازی به تبليغات ندارند، در ضمن اگر مشتاق هستيد بجنبيد.
به اين می‌گويند پست طولانی، سايت نداشتند لينک بدهم!

پی‌نوشت 1: جواب کامنت‌ها را زير خودشان دادم؛ اين روش را از پرستو ياد گرفتم، خداوند حفظش کناد.
پی‌نوشت 2: حالا اين همه سر و صدا راه انداختم می‌ترسم نظام‌وظيفه خروج برايم ندهد و حالم اساسی اخذ شود.
پی‌نوشت 3: کمی توضيحات در اين پست دادم.


ما برگشتيم. بعد پيمودن حدوداً 14000 کيلومتر در خاک و آب و ديدن شش کشور در يک ماه بصورت فشرده. الان بعد از ديدن انواع اقسام کيبوردها و کشف‌رمزهای فراوان که در اين يکی «پ» کجاست و در اين «گ» کجا غيبش زده است، نشسته‌ام پشت کامپيوترم و با آرامش تايپ می‌کنم. از وقتی رسيده‌ايم تقريباً تمام وقت خوابيده‌ام.
جالب بود. ديروز وقتی وانت‌باری ناگهانی در مقابلم ترمز کرد و تازه طلب‌کار بود، ناخودآگاه فکر کردم هفته قبل در رم منتظر بودم چراغ‌عابر سبز شود تا بی‌فرهنگ نخوانندم. هنوز چند صد سالی کار داريم.
به هر حال اصولاً از چنين سفری نبايد انتظار داشت که بتوان با فرهنگ و رسوم هر ملتی کامل آشنا شد. فقط در حد آشنايی. به اعتقاد من برای درک هر کشوری حداقل بايد چند ماهی و حتی چند سالی درش زيست. ولی اصولاً بسيار توصيه می‌شود. تجربه‌ای است به ياد ماندنی.


بعد از کلی اروپاگردی ترکيه به نظر بسيار مملکت درب و داغانی می‌آمد. از آنجا که اين شهر چند سال قبل بررسی کاملی شده بود، قدری آسوده‌خاطر‌تر به گشت و گذار پرداختيم. به Topkapi رفتيم که به بيانی نگين قصرهای استانبول است. اصلی‌ترين محل سکونت سلسله هفتصد ساله عثمانی. در قسمت خزانه قصر زمردها ديدم و الماس 86 قيراطی و شمشيرها و زره‌ها. تلخ‌ترين قسمت کلاه و کاسه و ... صفوی بود که همگی غنايم جنگ چالدران بودند و يا شمشير الماس‌نشانی که به يادبود جنگ چالدران به سفارش سلطان عثمانی ساخته شده بود.
راهنمای قسمت حرمسرا کلی روشنمان کرد. که حرمسرا اغلب در حدود چهارصد زن زندگی می‌کرده‌اند ولی برخلاف تصور اينان همگی زنان سلطان نبوده‌اند. بلکه حرمسرا در حقيقت مرکز تعليم و يادگيری هنر و ادبيات و ... بوده ‌است و دخترانی که در حرمسرا می‌زيسته‌اند اغلب به عقد سپاهيان و مقامات و واليان درمی‌آمده‌اند و از ميان ايشان تعدادی توسط مادر سلطان انتخاب شده و به سلطان عرضه می‌شده‌اند که سلطان ده دوازده نفری انتخاب می‌کرده است و از اينان هر يک برای سلطان پسری به دنيا می‌آورده است مقامش بالا می‌رفته است و چه و چه.
اصولاً مملکتی است شبيه ايران. هر چقدر هم که تلاش کنند خود را اروپايی ببينند. هنوز اکثريت برخلاف اقليت ارتشی حاکم بسيار سنت‌گرا هستند و از ما مسلمان‌تر. برای مسافرت خارجه با هزينه کم توصيه می‌شود.


دوباره با کشتي برگشتيم. من تصميم گرفتم حتي تا آخر عمر هيچ کاري هم نکردم حداقل يکبار با اقيانوس‌پيما يک هفته سفر کنم. اين شناور بودن بسيار مطبوع بود. ديگر آنکه هر چند جک‌پات موجود خطرناکي است ولي پوکر بسيار سودآور است. به قاعده‌ي پنجاه يورو.
امروز به ترکيه رسيديم. اکنون هم در يک کافي‌نت درپپت در استانبول نشسته‌ايم و در حال يخ زدن هستيم. مي‌رويم Cold Mountain را ببينيم. شايد که خوش آيد.


اين را يادمان رفت ذکر کنيم. جناب ساز جايتان در پاريس بسيار بسيار خالي بود. البته به تحقيق ما جاي شما هم حال کرديم.


ايتاليا را زير و رو کرديم. مراجعه‌اي داشتيم به رم که کلزيوم و roman forum را بررسي کرديم با راهنمايي ايتاليايي و به غايت پرچانه. قدري اين piazzaهاي رم را گشتيم. با واتيکان و موزه‌اش و ديگر بساطش.
در موزه واتيکان بعد از دو ساعت گشت‌وگذار در موزه Sistine chapel را پيدا فرموديم و در مقابل تابلوي آفرينش ميکل آنژ بهت‌زده ايستاديم. گردنمان درد گرفت. در حياط موزه کره‌اي ديدم تحت نام Sfera con Sfera از Arnaldo Pomodoro. تحت اين لينک. ديدني.
بصورت يک‌روزه با قطار سريع‌السير به فلورانس و پيزا رفتيم. در فلورانس بالاي يک کاتدرال (کليسا مانندي) بوديم. مختصر ۴۶۳ پله بالا رفته‌ بوديم که آنجا باشيم. مجسمه داوود را هم ديدم. از لحاظ هنري بسيار روشن شديم. فلورانس به حق زيباترين شهر ايتالياست. ياد سخن پيرمردي در يونان که گيلاسي شراب مهمانش بوديم افتادم: «I left my heart in florence».
در پيزا طبعاْ برج را مشاهده کرديم. کج‌تر از تصوراتمان بود. جالب‌ترين احساس را داشتيم وقتي ۳۰۰ پله‌اش را مي‌پيموديم که بالا برويم. کج بودنش بسيار بسيار محسوس بود و از آن بامزه‌تر مرجع فضا را از دست داده بوديم. گويي برج صاف است و ما کج‌کج بالا مي‌رويم.
در ضمن باز هم به تلخي کشف کرديم ايتاليا کشور گم شدن است. حيران و سرگردان با سه چهار نقشه در دست. هيچ کجاي اروپا گم نشدم٬ اما در ايتاليا حداقل صد بار. پيش بسوي گم‌شدگي.
بعد از پاريس با ۱۴ خط مترو٬ ۴خط قطار سريع٬ ۲خط تراموا٬ رم با ۲ خط مترو درب و داغان بسيار فقيرانه مي‌نمود. گويا واگن‌ها را هم تحويل دانشجويان هنر مدرن داده بودند. ايشان هم دق دلشان را با نقاشي واگن‌ها خالي کرده بودند. حتي آتن ۳ خط مترو داشت. در رم گدا هم فراوان است. اصولاْ بهترين ايراني‌هاي اروپا هستند.


پاريس پايتخت تمام دنياست. نمي‌دانم چه دارد که همه را چنين مجذوب خود مي‌کند. به هر حال ما شيفته پاريس شديم.
برخي نکات جالب در مورد اين شهر کشف کرديم. يکي اينکه اين مردمان هنوز خود را بسيار مديون متفقين مي‌دانند. از مجسمه‌ها و بناها و غيره. نزديک پل الکساندر مجسمه‌اي از چرچيل دارند که زيرش نوشته شده است: «We shall never surrender»
نسل دوم و سوم سياهان آفريقايي فرهنگ بسيار متفاوتي براي خود دارند که کمتر مشابهتي به فرانسويان و حتي همتايان آمريکايي‌شان دارد. چه در پوشش چه در رفتار و اعتقادات. همه چيز را به گند مي‌کشند.
در sacre coeur سياهي متوقفم کرد و بلافاصله دستم را کشيد و شروع کرد به بافتن چيزي دور مچ دستم. نامش سليمان بود و اهل گينه. آنچه که بافت دستبند سنتي آفريقايي بود از رنگ‌هاي آبي و سفيد و بنفش. هنوز بر مچ دستم است.
ديدن داخل ساختمان اپرا برايمان به هيچ عنوان ميسر نشد. چند بار مراجعه کرديم٬ هر بار به علتي راهمان ندادند. حيف.
پاريس هر چه که دارد از ناپلئون است. از Concorde و Etoile و... هر کجا که رفته است٬ هر آنچه که توانسته است با خود آورده است. حالا دزد بناميمش يا فرهنگ‌دوست.
شب سوار قايقي شديم. در رود سن چرخي زد و همه‌جا را با نورافکن روشن مي‌رد و توضيح مي‌داد. براي بار آخرين ايفل را در شب ديدم. واقعا زيباست.


به ورساي رفتيم. صبح با قطار از پاريس. ورساي شهر بسيار نقلي و جالبي است و کاخ ورساي نقطه اوج تجمل و زيبايي است. اتاق‌خواب طلايي لويي چهاردهم٬ تالار آيينه‌ها٬ اتاق ملکه و دهها اتاق ديگر که هر يک به تنهايي قصري هستند. از طريق راهنما فکر مي‌کنم تا رنگ تنبان لويي چهاردهم و پانزدهم و شانزدهم و همه نکات زندگي بوربون‌ها را فهميديم. تمام اعضاي اين خاندان بايد در حضور عموم به دنيا مي‌آمدند و مي‌مردند. تختي را که لويي چهاردهم روي آن مرد را ديديم. و نيز اتاقي را که گفتند بيش از نود شاهزاده در آن اتاق به دنيا آمده بود.
باغ ورساي زيباترين باغ اروپاست. مجسمه‌اي داشت با نود فواره. احتمالا مجسمه پلوتو بود. کاخ تابستاني‌اي داشت که لويي شانزدهم فقط به اين دليل که همسرش ماري آنتوانت به گل علاقه داشت و اطراف آن کاخ هم باغچه‌هاي زيبايي بود به ماري آنتوانت بخشيده بود.
ديدن و انديشيدن.


در بلوار سباستوپول پاريس در کافي‌نتي دنج نشسته‌ام. موسيقي ملايم و قهوه. ديشب بالاي ايفل بودم. هر چقدر در موردش بدانيد و بخوانيد و عکس ببينيد باز در ديدار اول زبانتان مي‌گيرد. از ايفل پياده تا اتوال و از آنجا تا کنکورد، تمام طول شانزه‌ليزه. کاباره ليدو. احتمالاْ بهشت همين شهر است. امروز هم طبعاْ لوور و اپرا(که بسته بود) و مادلن و نوتردام.
اينجا برعکس آلمان و اطريش هيچ‌کس چراغ عابرپياده را به چيزي نمي‌گيرد و هر کجا ميلشان مي‌کشد از خيابان مي‌گذرند. ما هم هکذا.
چند دقيقه قبل از روي نقشه تلاش مي‌کردم پيدا کنم کجا هستم، پيرمردي ايستاد کنارم و بلند بلند شمال و جنوب و شرق و غرب را با انگليسي‌اي که به زحمت شبيه فرانسوي نبود برايم توضيح داد. بعد انگار که وظيفه‌اش را انجام داده است، برگشت و به راهش ادامه داد.
پاريس زيباي من...


تور يک روزه‌اي به وين داشتيم. اينکه يکي از مهمترين پايتخت‌هاي فرهنگي اروپا را چطور مي‌توان يک‌روزه بررسي کرد خود قابل بررسي است. در هر حال ما را وين بسيار خوش آمد. به قصر قيصر کارل ژوزف (؟) آخرين قيصر اتريش رفتيم. و نيز شونبرو و چند جاي ديگر. مملکت بسيار مشابه آلمان است، با همان نظم و ترتيب. بالاخره يا آلمان تحت امپراطوري اطريش بوده است و يا برعکس.


در مونيخ بوديم. اساسا اين شهر را هر شب با سفيدکننده مي‌شورند. بسيار تر و تميز است. اين يکي را قدري متفاوت گشتيم. به دخو رفتيم، اردوگاه نازي. اتاق گاز و کوره‌هاي آدم‌سوزي. اينجا مانند آشويتس قتلگاه يهوديان نبوده است و عموماْ يهوديان به اردوگاه‌هاي ديگر انتقال داده مي‌شدند ولي شمار روس‌ها و اطريشي‌هايي که در دخو کشته شده‌اند مو بر تن آدمي راست مي‌کند. فيلمي از جنايات نازي‌ها نشانمان دادند.
ديگر آنکه به برج المپيک مونيخ ( ۱۹۷۲) رفتيم و بر ما روشن شد ۱۸۵ ارتفاع زيادي است. ديده شد که بعضي از اين ملت موهاي خود را خنده‌دارتر ار آنکه بتوان تصور کرد رنگ مي‌کنند. مقاديري کميته بر ايشان واجب است. در ضمن بسيار سرد بود.


ونيز را جانانه گشتيم. اگر به هزارتو و لابيرنت علاقمند هستيند حتماْ سري به اين مجموعه جزاير -ونيز متشکل از حدود صد جزيره است- بزنيد. حداکثر عرض کوچه‌ها دو متر و حداقل ارتفاع شش متر. خيابان‌هايشان هم که آبکي است. در دو ساعت اول با عصبانيت تمام نقشه را لگدمال کرده و به داخل کانالي مي‌فرستيد. آقا هيچ اسم نقشه و واقعيت جور درنمي‌آيد. انگليسي و زبان اشاره هم که نمي‌فهمند. در ضمن توريست از ونيزي بيشتر است و براي پرسيدن آدرس دچار مشکلات اساسي‌اي مي‌شويد.
ميدان سن مارکو را بررسي کرديم و نيز خانه دوک يا چنين چيزي. عظمت اتاق‌هايش و سالن‌هاي پارلمان جمهوري ونيز موجبات سردرد ما را فراهم ‌کرد. در همان ميدان باسيليکاي سن مارکو نيز موجود بود؛ سکوتي و حرمتي مقدس.
سوار اين قايق‌هاي ونيزي که فکر مي‌کنم گاندولا مي‌نامندش شديم. ما را به خانه مارکوپولو برد و محل اقامت گوته را نشان‌مان داد.
شب ونيز بسيار رويايي بود.


هنوز بر روي امواج بالا و پايين مي‌پريم. خوشمان مي‌آيد. در راستاي اکتشافات گسترده‌مان روشن شديم که اين يوناني جماعت صداي «ش» ندارند. حالا هر چقدر هم تابلوهايشان مملو از آلفا و بتا و تانژانت ۱۲۰ درجه باشد. ديگر آنکه جک‌پات موجود بسيار خطرناک و پرهزينه‌اي است.
حوصله تفکرات فلسفي سياسي نداريم. فعلاْ به اکتشاف مشغوليم.


در يک کشتي مسافربري در درياي آدرياتيک به‌سر مي‌بريم. کشتي‌اي به نسبت بزرگ و لوکس. البته در ابعاد درک ما. مبدا حرکت بندر پاتراي يونان يا چنين چيزي و مقصد ونيز. طبق اطلاعات واصله دو شب در کشتي خواهيم بود. نقداْ کازينو و عرشه کشف شده‌اند.
روز آخر در آتن از چند آگورا (Agora) که همان پارلمان عهد دقيانوس است بازديد کرديم. و تپه‌اي پيموديم مشرف به تمام آتن. توريست‌دوستي راز مجسمه‌هاي فراواني که از جغد همه جاي آتن موجود است را افشا کرد که نماد خرد است و چه و چه.
از لحاظ آماري شنيديم که کل جمعيت يونان ۱۱ ميليون است که ۶ ميليون آن در آتن به‌سر مي‌برند. بسي مشعوف شديم.


ما در آتن هستيم. در يک کافي‌نت کوچک در طبقه پنجم ساختماني با حداکثر مساحت سي مترمربع. پله‌هاي بسيار. بسيار از اين شهر و مملکت خوشمان آمده است. انواع و اقسام ستون ديده‌ايم با معماري‌هاي مختلف. تپه‌اي موجود است بنام آکروپوليس بمانند پرسپوليس همراه با سس مخصوص الهه‌ها و خدايان. مقبره زئوس و محله‌هايي با کوچه‌هايي رنگارنگ و هميشه در سايه. سقف‌هاي ‌سفالي. انسان‌ها هنوز شرقي هستند و بسيار مهربان. و آتن چه شبهايي دارد و چه عاشقاني.
در آتن سگ به مقدار فراوان وجود دارد. احتمالا از سگ بسيار خوششان مي‌آيد.
فردا قرار است با کشتي‌مانندي از يکي از بنادر غربي يونان عازم ايتاليا شويم. بندر ونيز.


فردا شب ما عازم مسافرتی هستيم. يک تور يک‌ماهه زمينی دريايی. استانبول، آتن، ونيز، مونيخ، پاريس، رم، آنکونا، استانبول و بازگشت.
هر کجا که کافی‌نتی پيدا کنم وبلاگ را را به‌روز خواهم کرد. ولی اگر نشد، پيشاپيش از چند خواننده تک‌وتوکی که اينجا دارد عذر می‌خواهم.
بعد از برگشتن اگر حوصله ياری کند راپورتی می‌دهيم و شايد چند عکسی.


صفحه‌ی اول