يک سيب سرخ و يک سيب سبز گذاشته کنار هم روی ميز، نشسته روبروشان کمی به اين نگاه میکند کمی به آن. فکر میکند آخر دو چيز اين همه شبيه هم چرا بايد اين قدر رنگشان فرق کند. سبز به اين بیسروصدايی کجا، قرمز به آن گرمی کجا. قرمزه آبدارتر هم به نظر میآيد. اصلاً اين سيب سبز تقلبی است، تازه آمده. مگر حوا سيبش سرخ نبود؟ من و حوا هميشه با هم موافقيم. خوب کردم آدم را گول زدم، وگرنه آدم از کجا لذت گناه را میچشيد؟ لابد الان باز صورتم سرخ شده. ولی ببين سبزه چقدر معصوم به نظر میآيد. انگار تنها هم زياد مانده. چقدر ياد بهار میاندازدم. بايد يک نامه به بهار بنويسم، کو تا دو ماه ديگر. بنويسم شايد زودتر بيايد.
باز اتوبوس ايستگاهش را رد کرده است. ديگر عادتش شده، حالا ديگر وقتی از پنجره میبيند دارد میبارد بدون اينکه مثل اوايل غرغر کند شالاش را محکمتر میبندد. اصلا انگار يک قراری دارد با خودش که هر وقت برفی، بارانی چيزی باشد حواسش پرت شود بعد مجبور شود چند ايستگاه پياده برود و خيس برسد خانه، چند چکه از نوک موهايش روی گربهاش بياندازد و کفری کندش. پيدا هم نمیکند چرا حواسش پرت میشود، يکبار مچ خودش را حين نقاشی روی بخار شيشه میگيرد، يکبار حين تماشای دانههای برفی که جلوی چراغ ماشينها داد و بيداد میکنند يا وقتی دارد آسمان را نگاه میکند ببيند قطرههای باران از کجا شروع میشوند. هر وقت اين را برای کسی تعريف میکند آخرش هم میگويد يک جايی خوانده آنيتاها وقتی آسمان میبارد يکهو عاشق میشوند و همهچيز يادشان میرود.
پيژامههای سفيد خالخالیاش را پوشيده، يواش میآيد داخل اتاق. میرود روی ميز آن طرف کاناپه مینشيند پاهايش را جمع میکند زيرش. «الان شب يلدای ماست؟» جواب میدهم بايد اينطور باشد. انگشت اشارهاش را روی ابرويش میکشد. «خب ولی خانه يلدا الان تمام شده. آنجا صبح شده؟ نه؟ آنجا الان هشت صبحه. خورشيد درآمده لابد. ولی يلدای ما هنوز نصف نشده. آجيل داريم؟ انار داريم؟» میگويم آجيل شور هنوز داريم، گوشه يخچال است، ولی انار نداريم. نيشش باز میشود. «وقتی میآمدم دو تا انار خريدم. الان میآورمشان. مسخره نيست اينها دانهای میفروشند؟ يک دانه سيب، يک دانه توسرخ، يک دانه انار. به نظرت يک دانه شب يلدا هم میفروشند؟» خودش به حرف خودش میخندد.
مثل حرفزدنش نامهاش هم از وسط شروع میشود. نه از وسط کاغذ، از وسط فکرهايش. میتوانم تصور کنم انگشت اشارهاش را مثل هميشه گذاشته گوشهی لبش، با خودش حرف زده. بعد يادش افتاده قرار بوده بنويسد و ادامه حرفهايش را روی کاغذ نوشته. عجيب نيست برايم که جملهی اولش پرسيده مگر نگفتند گلوله بد است؟ بعد هم يادش افتاده حق مؤلف و برداشته اين طرف گلوله و آن طرف است دو گيومه کوچک اضافه کرده است. يعنی بايد همهجا حواسم به اين آقای مؤلف باشد که حقش را نخورم؟ خب اين را ننوشته ولی حتماً از ذهنش گذشته است. جملههايش بیچفت و بست هستند، به هم بند نيستند. راحت جا عوض میکنند. آشفتگیشان شبيه هيجان خودش است، به خصوص وقتی میگويد بايد رفت بيرون داد زد جنگ بس است، بعد هم عصبانی شود از خندههای ما و بگويد همهتان گول خوردهايد. آخرش نوشته اصلاً تو خوبی؟ امضای خوشخطی هم زده، آی آنيتا را کمی بيشتر از هميشه کشيده است.
اشکهايش بیصدا میريزند. با پشت دست هر چند لحظه رد اشکها را از صورتش پاک میکند. موهای هميشه پر پيچ و تابش صاف و لخت، غمگين شدهاند. چشمهايش از گريه قرمز شدهاند، صدايش میلرزد، دستهايش میلرزند. نشسته روی صندلی زانوهايش جفت است، پاهايش کمی دور از هم. نه که خبری باشد، نه که کسی چيزی گفته باشد. داشت از شيشه بيرون را نگاه میکرد يک لحظه گريهاش گرفت. کسی هم نيست که هقهقهايش را از او پنهان کرده باشد ولی ساکت گريه میکند. شايد هم چون کسی نيست سرش را بگذارد روی شانهاش راحت اشک بريزد.
چندتا گلدان دارد، توی هر کدام يک چيزی کاشته. اسمهای عجيب و غريبشان را خودش هم يادش میرود. میگويد يکیشان که اسمش چيزی بود بين اسمهای يونانی و روسی را بيشتر از همه دوست دارد. انگار پيچ و خمش بيشتر از بقيه است، شايد از بقيهشان حساستر است. تو هم از اين درختهايی که محکم صاف میروند آسمان حرصت نمیگيرد؟ من اين يکی را دوست دارم که حلقه میزند دور انگشتانم. اينها را که تعريف میکند با انگشتهای باريکش مارپيچ میکشد روی هوا. يکیشان هم هست که جم نمیخورد، از روزی که گرفتتش همان است که بوده، حتی برايش آواز خوانده ولی باز جم نخورده، انگاری خيلی دلش گرفته. غصه میخورد برای گلهايش که اينجا آفتاب کم دارد، میگويد خانه آفتاب آنقدر بود که يادت برود نور هم نعمت است.
آن روز آخر کوچهای باريک يک درخت کوتاه ارغوان ديده بود، تکيه داده به ديوار خاکستری پشت سرش. فردايش ديدم يک پوليور خاکستری پوشيده و رويش هم شال ارغوانی انداخته، مثل هميشه بلند بلند میخندد.
ميانهی پيادهرو ايستاده است و با نگاهی پرسان به آدمها نگاه میکند. انگار قرار است چيزی در چشمهای اين همه آدم بخواند که میروند سراغ کار و زندگیشان. انگار منتظر است کسی متوجه شود. کسی متوجه آن پيرمردی شود که دارد سلانه سلانه از کنار ديوار میرود. آخر پيرمرد خيلی تر و تميز و مرتب است. يک کت همرنگ عصايش دارد، ريشی سفيدتر از موهايش و نگاهش به زمين. چطور میشود پيرمردی به اين نازی را نديد که کاری به کسی ندارد و همينطور برود يک ربع بعد دو قدم تا سر خيابان را میرود؟ آنيتا میگويد چرا آدمها اين همه نگاه میکنند ولی نمیبينند؟ مگر جيرهی روزانهی ديدن دارند؟ دستهايش را در جيب بارانیاش میکند، سردش شده است.
مانتوی بلند سرمهای تنش است، باد موهايش را به هم ريخته است. بدو بدو وارد کافه میشود و مثل هميشه حواسش میرود به چيزهايی که نمیداند چی هستند و به آقای قدبلندی تنه میزند. هيچ به روی خودش نمیآورد میرود يک گوشه مینشينند و سعی میکند نديد موهايش را مرتب کند. خب قهوه سفارش نداده. بلند میشود برود دم پيشخوان شال دختر چشمش را میگيرد، دختر توی تابلو بالای سر يک خانمی نشسته است دارد گريه میکند، میخورد باز به يکی. دلخور با قهوه برمیگردد. روی ميز با انگشت مینويسد آنيتا. بعد فکر میکند اصلاً بايد هميشه نيمه پر ليوان را ديد، حتی اگر ليوان خالی خالی باشد. بعد باز هم خيالش میرود برای خودش تا قهوهاش يخ کند.
آنيتا زياد برايم حرف میزند، نه که زياد گوش کنم، ولی باز میگويد، میداند فقط ادای گوش ندادن درمیآورم. میگويد بايد عادت کنی پابرهنه راه بروی که حس کنی زمين چه میگويد. میگويد بايد موهايت را باز بگذاری که بشنوی باد چه زمزمه میکند. میگويد بايد بدون خودت راه بروی که بدانی آدمها چه میگويند. پشت سرش کاغذی میکشم و روی آن برايش دو بال سفيد. میگويم فرشته شدی.
آنيتا از گل رز خوشش میآيد ولی شعر زياد نمیخواند. وقتی از خيابان رد میشود بيشتر فکرش به رنگ نمای ساختمان روبرويی است تا ماشينها. کسی نديده است شلوار بپوشد؛ دامن دوست دارد، کوتاه، بلند، تيره، روشن. از اينکه بعد از هر گردگيری سرفه کند خوشش میآيد ولی باز هم سالی ماهی يکبار گردگيری میکند. عادت دارد وقت فکر کردن انگشت اشارهاش را بگذارد گوشهی لبش، حتی اگر رژ قرمز زده باشد. فيلم رمانتيک کمدی هم زياد نگاه میکند، برایشان زياد اشک میريزد و خب خوبیاش اين است که آخرش همهچيز خوب تمام میشود. به مسؤول ساختمانشان که يک آقای خيلی چاقی است هر روز سلام میکند و خيلی دوست دارد پيادهروها را سوتزنان رد کند ولی درست و حسابی سوت زدن بلد نيست. حتماً حدس زدهای کتاب زياد میخواند. بهار و تابستان داستان کوتاه میخواند و پاييز و زمستان رمان بلند. آدمها را دوست دارد، دوست دارد پای صحبتشان بنشيند و ساعتها روزمرگیهايشان را گوش کند. آخر آنيتا آدمها را میفهمد. برای همين وقتی ايرما گفت سرش را روی فرمان گذاشته و ساکت مانده او هم ساکت ماند.