Judith Hermann.jpgشش هفت سال پيش اولين بار از يوديت هرمان داستان خواندم. يک مجموعه‌ای بود به اسم گذران روز که محمود حسينی زاد از نويسنده‌های آلمانی جمع کرده بود. آلمانی‌ها عاشق يوديت هستند. اين همه سال گذشت و هنوز آن دو سه داستان اين زن دقيق خاطرم مانده است. برايم آدم‌ها و احساس‌هايشان ملموس بود. گذشت. اوايل امسال در يک جايی خواندم کتاب جديدش دارد به انگليسی ترجمه می‌شود. «آليس» قرار بود پنج داستان در باب مرگ باشد. خيلی وقت است داستان‌های سوگ بيشتر می‌خوانم. تا اکتبر هزار بار به آمازون زدم ببينم چاپ شد يا نه. بالاخره چاپ شد، البته فقط در انگلستان، و آمد. عالی بود. دنيايش برايم آرام است. هيچ وقت شخصيت‌هايش روشن نيستند. هيچ وقت گذشته ندارند. معلوم نيست از کجا آمدند، کجا می‌روند. طوری ازشان حرف می‌زند که لازم نمی‌دانی ببينی گذشته‌ی دو آدم چه بوده، يا اگر آليس در سوگ کونراد نشسته، چرا نشسته. بعضی وقت‌ها حتی اسم ندارند. يکی داشت در اين کتاب به اسم رومانيايی. تو بگو يکبار فکر می‌کنی حالا اسم چرا ندارد اين. به ندرت افکار شخصيت‌هايش را می‌نويسند. فقط گفتگوها و کارهايی که می‌کنند را ثبت می‌کند. فقط با تصوير داستان را جلو می‌برد. تصويرها را بيشتر از يک عکس باز می‌کند. به اشيا جان می‌دهد، خاک زمان روی‌شان می‌نشاند. با همين ابزار محدود حرف‌هايی را می‌زند که حرف امروزند. حرف از تنهايی می‌زند و افسوس، سکوت و رضا. عالی می‌نويسد. الان ديدم آقای حسينی زاد آليس را به فارسی ترجمه کرده.


murakami-photo.jpgيادم نمی‌آيد کدام مصاحبه بود، موراکامی يک جايی گفته بود برای نوشتن داستان‌هايش بايد به ژرفای تيره و تاريک روحش برود و برای همين نوشتن برايش سخت است. نمی‌دانستم از چه ژرفايی حرف می‌زند؛ آن زمان چيز زيادی از دنيای آقای هاروکی موراکامی نمی‌دانستم. «کافکا در کرانه» برايم يک واقعه‌ی مهم بود. اصلاً انتظار نداشتم اين همه بر رويم اثر بگذارد. از آن موقع داستان‌های بلند و کوتاه زيادی از موراکامی خواندم. همين چند روز پيش کتاب آخرش 1Q84 را تمام کردم و هنوز گربه‌ها و زن‌های داستان‌هايش که هميشه بعدی متافيزيکی و خيالی دارند برايم جذاب هستند. اواخر زمستان پيش داستانی ازش در نيويوکر بازچاپ شد به نام «بشقاب پرنده در کوشيرو». داستان را دوست داشتم و ترجمه‌اش کردم. تلاش کردم برگردان خوبی بشود. اينجا گذاشته‌امش. پی دی اف داستان، آخر همان صفحه برای چاپ موجود است. از سارا ممنونم که داستان را ويرايش کرد.


Foer.jpgپارسال تابستان بود که نيويوکر بيست نويسنده زير چهل سال انتخاب کرد که اين‌ها اميدهای آينده داستان‌نويسی آمريکا هستند و به تدريج از هر کدام يک داستان کوتاه تازه چاپ کرد. يکی‌شان (و شايد کوتاه‌ترين‌شان)، «ما به اينجا نرسيديم، خيلی سريع»، نوشته جاناتان سافرن فور بود. يک نويسنده يهودی آمريکايی است که در کنار چند کتاب داستانی يک کتاب غير داستانی در مورد فوايد گياهخواری دارد که به وقتش سر و صدا کرد. اين داستانش در نيويوکر برايم دلنشين بود. آنقدر که برای اولين بار فکر کردم بردارم چيزی ترجمه کنم. ترجمه کار سختی است، سختی‌اش وقتی امتحانش کنی بيشتر معلوم می‌شود. ولی لذت عجيبی دارد که فقط با کلمات دو زبان سر و کله بزنی و نه تنها متن انگليسی را بيشتر درک کنی، جان بدهی معادلش را به فارسی بگويی. القصه داستان را ترجمه کردم و اينجا برايش يک صفحه ساختم. طبعاً کارم اين نيست و بيشتر برای دلخوشی ترجمه کردمش. شايد باز هم هر از گاهی مرتکب چنين خبطی بشوم. اميدوارم به مذاق خوانندگان اينجا خوش بيايد. اگر حوصله خواندش روی مونيتور را نداريد، آخر داستان لينک پی‌دی‌اف داستان برای چاپ هست. از سيد هم متشکرم که نظراتش کمک بزرگی برايم بود.


Hisham_Matar2008_2.jpgيکی دو هفته قبل در پاراگراف کتاب‌خوانی هشام مطر بود. کتاب دومش، آناتومی يک ناپديد شدن، تازه منتشر شده است. کتاب اولش جزو ليست کوتاه بوکر بود. مطر ليبيايی است، در مصر مدرسه رفته و بيست و پنج سال قبل به لندن رفته و در دانشگاه معماری خوانده و بعد همان‌جا زندگی کرده. قبل از آن فقط يک داستان به اسم نعيمه ازش خوانده بودم، تازه آن را هم امروز يادش افتادم. کتاب در مورد زندگی يک پسر و نامادری جوانش پس از ناپديد شدن پدر است. از متن که می‌خواند برايم همه چيز تصويری بود، انگار نشسته‌ام پای دريايی که توصيف می‌کرد. آدم ساده و صميمی‌ای بود، راحت نشسته بود، لبخند می‌زد. يکی پرسيد داستان کتاب چطور به ذهنت رسيد. تعريف کرد پاييز دو سال قبل برای استراحت رفته بوده يکی از اين هتل‌های بغل دريا. در هتل تقريباً خودش بوده و خودش. صبح‌ها می‌رفته کنار ساحل کتاب می‌خوانده. يک روز عصر دو نفر از مقابلش رد شده‌اند، يکی جوان و يکی پير، شايد پدر و پسر. خط ساحل را گرفته بودند و می‌رفتند. آن که جوان بوده دستش را کاسه کرده بوده دور آرنج پيرمرد. گفت به فکر افتاده کجا می‌روند. از آن تصوير ايده کتاب به ذهنش رسيده بوده. عجيب بود برايم. يک دلقک هندی هم در جلسه بود که وقتی نوبت کتاب‌خواندش رسيد سرم را انداختم پايين در ويکی زندگی هشام را خواندم. پدرش سياسی بوده و مخالف قذافی. سال نود ميلادی در قاهره توسط پليس مخفی مصر دزديده و تحويل مصر داده شده بوده و از آن زمان مفقودالاثر است. حتی بعد از سقوط مبارک خبری در نيامده. خودش می‌گفت نويسنده هميشه زندگی خودش را می‌نويسد. يک سال طول کشيده تا به جمله اول کتاب برسد. وقتی آخر جلسه کتاب را بردم امضا کند ذوق کرد يکی از خاورميانه در جلسه بوده. اسمش را با خط خودمان برايم امضا کرد.


arts-yann-martel-584.jpgاستفن هارپر نخست وزير کانادا است. رهبر حزب محافظه‌کار است که در يک قياس نسبی معادل جمهوری‌خواه‌های آمريکا هستند. طبعاً از جرج بوش آدم‌تر است ولی باز بين خواص جامعه محبوب نيست و طرفدارهای ليبرال‌ها و نودموکرات‌‌ها حسابی به عوام‌فريبی و ناکارآمدی محکومش می‌کنند. چند سال قبل چيزکی در مورد ادبيات و کتاب‌ها پرانده بود که رمان‌ و داستان چندان دردی دوا نمی‌کنند. طبعاً واکنش تندی بهش نشان داده بودند. يک نتيجه‌اش کتابی بود که امروز در جلسه‌ی امضايش شرکت کردم.
يان مارتل نويسنده‌ای کانادايی است که مشهورترين کتابش «زندگی پای» (که نمی‌دانم چرا در ايران بهش زندگی پی می‌گويند) جايزه بوکر برده است. مارتل دو سال و نيم قبل بعد از اظهار فضل هارپر برداشته دو هفته يکبار کتابی به همراه نامه‌ای در مورد کتاب و کلاً ادبيات برای نخست‌وزير پست کرده. پنجاه و چند نامه‌ی اول را حالا کتاب کرده و اسمش را گذاشته «استفن هارپر چه می‌خواند؟». البته هنوز هم منظم دو هفته يکبار کتاب پست می‌کند. به گفته‌ی خودش انگيزه‌اش از اين کار شرمنده کردن هارپر بوده و نشان دادن اينکه ادبيات لازم است، حتی برای يک نخست‌وزير. در حقيقت بخشی مهمی از صحبت‌هايش حول همين موضوع بود، «چرا ادبيات؟» يوسا مثلاً.
انتقادهايش به کل کاپيتاليسم هم برمی‌گشت. می‌گفت من دو سال قبل از چاپ زندگی پای با سالی شش هزار دلار زندگی می‌کردم. يک عالم هم‌خانه‌ای داشتم و برای لباس شستن و غذا بيست و چهار ساعته خانه‌ی پدری بودم. به هيچ دردی نمی‌خوردم ولی خوشحال بودم. چون صبح‌ها که به اتاق کارم می‌رفتم آن‌جا فقط يک ببر بود که بايد با آن سر کله می‌زدم (در زندگی پای يک ببر هست). بعد که کتاب چاپ شد قضيه فرق کرد. پول آمد و حسابدار و وکيل و غيره و بعد پول از يک وسيله تبديل شد به يک دغدغه فکری دائم. کاپيتاليسم هم همين است. بقيه مفاهيم را خالی می‌کند تا جايی که جناب نخست‌وزير در لزوم رمان شک کند.
در اين دو سال و خرده‌ای از طرف هارپر هيچ و هيچ جوابی به يان مارتل داده نشده. يک بار از دفتری در نخست‌وزيری چيزی آمده که ممنون بابت هديه و همين، از شخص او هيچ. می‌گفت انتظار داشت جواب بگيرد که وقت ندارد، حوصله ندارد يا حتی ممنون بابت کتاب‌ها، گذاشتم‌شان يک جايی تا بعد. می‌گفت هارپر از لحاظ سياسی آدم باهوشی است. از اينکه ژست علاقمند چقدر می‌تواند جالب باشد باخبر است. ولی هيچ جوابی نمی‌دهد. به اعتقاد مارتل اين بيشتر نشانه خجالت کشيدن هارپر است. شرم نخواندن و ندانستن. برای همين تصميم گرفته که توجه‌ای نشان ندهد و بعد از گذشت زمان هم طبعاً دير شده بوده.
از طرف ديگر کل اين داستان برای مارتل نفعی هم داشته، آن هم آشنايی با کتاب‌های بيشتر. می‌گفت خواننده‌ی کندی است و جزو نويسنده‌های کم‌خوانده محسوب می‌شود؛ چون در کتاب‌ها به کندی پيش می‌رود. بعد از هر جمله فکر می‌کند اين چه گفت؟ چرا گفت؟ اگر من می‌خواستم بنويسمش چطور می‌نوشتم؟ اين جمله برايم تداعی‌گر چه چيزهايی است؟ و غيره. حالا اين قضيه توفيق اجباری شده که دايره کتاب‌هايی که می‌خواند گسترده‌تر شده است. ولی خسته‌ هم شده بود. می‌گفت آن موقع که شروع کردم هارپر يک دولت اقليت داشت و فکر می‌کردم زود می‌رود پی کارش ولی الان هم باز با يک دولت اقليت نخست‌وزير است. يکی از مشکلاتش اين بود که سليقه هارپر را نمی‌دانست. هارپر تا به امروز جايی نگفته نويسنده مورد علاقه‌اش کيست؟ چه کتابی در جوانی دوست داشته؟ در ميزگردهای انتخاباتی پارسال وقتی پرسيدند اين اواخر چه خواندی گفته کتاب رکوردهای گينس. البته نخست‌وزير چيزهای ديگری هم دوست دارد، مثلاً هاکی. يان مارتل بعد از کلی گشتن بالاخره يک رمان خوب در مورد هاکی پيدا کرده که می‌خواهد ماه بعد برای آقای نخست‌وزير بفرستند.
در پرسش و پاسخ يکی پرسيد اين در حقيقت بی‌انصافی نيست که فقط به قصد شرمسار کردن يک نفر بمبارانش کنيم؟ مارتل جواب داد او يک نفر نيست و رهبر کشور من است. اگر او می‌گفت نمی‌داند جمعيت ونکور چقدر است يا پرتغال کجای دنياست چکارش می‌کرديم؟ حالا چطور می‌شود کل ادبيات و تخيل را زير سؤال برد. اصلاً من يکی از سؤال‌هايم اين است که آقای هارپر چطور خواب می‌بيند؟


صفحه‌ی اول