نگارنده هوس کرده مقداری به گزارش وضع مملکت افراها بپردازد. از شما چه پنهان ديروز اينجا انتخابات بود و چنان کن‌فيکونی شد که راه ندارد آدم فقط سرش را بياندازد پايين نچ‌نچ کند. البته مقدمات بحث يحتمل دو برابر توضيح خود کن‌فيکون خواهد شد.
در اين مملکت در کل چهار حزب مطرح هستند. محافظه‌کاران که مثل مشابهات‌شان در بريتانيا در خانه توری صدايشان می‌کنند، ليبرال‌ها، نيودموکرات‌ها و بلوک کبک. محافظه‌کاران که رئيس حزب‌شان استفن هاپر نخست‌وزير کنونی است از غرب می‌آيند. پايگاه اصلی‌شان آلبرتا است و از سال 2004 که احيا شده‌اند آرام آرام قوی‌تر شده‌ و ديروز بالاخره موفق شدند دولت اکثريت تشکيل بدهند. البته در طول تاريخ هزار با اسم‌شان عوض شده است و دو شقه شدند و باز ادغام شده‌اند. دست راستی هستند و شخص هارپر بين اليت هيچ محبوبتی ندارد و انصافاً موجود نچسبی است. با اغماض، محافظه‌کاران و هارپر معادل کانادايی جمهوری‌خواهان و جرج بوش هستند، طبعاً نه به آن تندی. بالاخره اينجا هيچ چيز خيلی جدی نيست. استراتژی‌های انتخاباتی‌شان هم بسيار تهاجمی است.
ليبرال‌ها تا وقتی در 2006 دولت را به محافظه‌کاران باختند قدرت کلاسيک اين مملکت بودند، يعنی از چهل سال قبل اين تاريخ سی سالش را ليبرال‌ها در قدرت بودند. سال 2004 معلوم شد در يک سری برنامه‌های دولتی در کبک زد و بندی در کار بوده و فساد مالی باعث شد در انتخابات آن سال ليبرال‌ها از دولت اکثريت به اقليت بيافتند و بعد در 2006 به کل دولت را ببازند و استفن هارپر با يک دولت اقليت بيايد سر کار. در سال 2008 دولت اقليت محافظه‌کار سقوط کرد و دوباره انتخابات برگزار شد و باز محافظه‌کاران با يک دولت اقليت ديگر برنده شدند. آن سال رهبر حزب ليبرال عوض شد و مايکل ايگناتيف شد رئيس اپوزوسيون. اصولاً تا انتخابات امسال اپوزوسيون در پارلمان هميشه ليبرال‌ها بودند. ايگناتيف يک دانشگاهی است و فعال حقوق بشر و تيپی کاملاً متفاوت از هارپر که بيشتر يک ماشين است دارد. بعضی‌ها به خاطر سابقه آکادميک او را با اوباما مقايسه می‌کردند. ليبرال‌ها يک حزب مرکزی (از لحاظ چپ و راست سياسي) هستند و پايگاه‌شان بيشتر در شهرهای بزرگ و آنتاريو است. بار هم چيزی شبيه دموکرات‌های آمريکا.
نودموکرات‌ها به رهبری جک ليتون حزب چپی کانادا هستند. البته چپ با معيارهای آمريکای شمالی، نه اروپا. پنجاه سال است اين اطراف می‌پلکند ولی هيچ وقتی به طور جدی دو حزب بزرگ ليبرال و محافظه‌کار را تهديد نکردند. بلوک کبک هم طبعاً حزب کبکی‌ها است. در سال 1991 قرار بود در قانون اساسی اصلاحاتی رخ بدهد که بشود کبک را قانع کرد قانون اساسی کانادا را تأييد کند و خلاصه دم از جدايی نزند. اصلاحيه قبول نشد حتی نتيجه عکس داد و يک سری نمايندگان کبکی از هر دو حزب ليبرال و محافظه‌کار جدا شدند و بلوک کبک را شکل دادند که مهمترين هدفش استقلال کبک از کانادا بود و هست. در رفراندوم استانی سال 1995 که کبک از کانادا جدا شود حسابی برای جدايی تلاش کردند و رفراندوم مانند رفراندوم 1980 شکست خورد و کبک جزو کانادا ماند. طی اين بيست سال بلوک کبک فقط در کبک کانديدا معرفی می‌کرد و تقريباً تمام کبک را می‌برد و در پارلمان مثل خاری در چشم فدراليست‌ها بود. تنها جايی که در کبک می‌باخت قسمت آنگلوفون مونترال بود که ليبرال‌ها کرسی‌ها را درو می‌کردند.
فلذا تا ديروز در پارلمان کانادا 143 کرسی محافظه‌کاران، 77 کرسی ليبرال‌ها، 49 کرسی بلوک کبک و 37 کرسی نودموکرات‌ها داشتند و هر روز در سر و کله‌ی هم می‌زدند. عاقبت چند ماه قبل بعد از مدت‌ها دندان به هم نشان دادن بالاخره ليبرال‌ها و نودموکرات‌ها و بلوک دست به يکی کردند و دولت هارپر را ساقط کردند و انتخابات ديروز نتيجه‌ی همان بود. در اين جنگ مغلوبه هارپر از همان اول گفت برای يک دولت اکثريت اين بار آمده است. طی کارزار انتخاباتی سهم محافظه‌کاران هميشه ثابت بود و معلوم بود مبارزه را می‌برند و ليبرال‌ها و نودموکرات‌ها جمع آرايشان يک‌سان بود، يعنی اگر يکی بالا می‌رفت آن يکی پايين می‌آمد.
اين مقدمه مختصر را برای اين دو خط آخر نوشتم. در انتخابات ديروز محافظه‌کاران 167 کرسی، ليبرال‌ها 34 کرسی، نودموکرات‌ها 102، بلوک کبک فقط 4 کرسی و يک کرسی هم حزب نوپای سبز برد. به طور خلاصه ليبرال‌ها و بلوک خرد و خاکشير شدند و محافظه‌کاران دولت اکثريتی که برايش جان می‌دادند را متأسفانه تشکيل خواهند داد. معلوم شد ايگناتيف به هزار دليل نتوانسته در نقش يک رهبر ظاهر بشود و ليبرال‌ها که پس از آن قضيه فساد مالی هنوز کمر صاف نکرده‌اند به بدترين نتيجه تاريخ خود رسيدند. ايگناتيف که خودش از تورنتو کانديدا بود کرسی‌اش را به يک تازه‌کار محافظه‌کار باخت. امروز صبح هم استعفا داد و سياست را بوسيد گذاشت کنار. من چند سال قبل که ايگناتيف ايران آمده بود ديده بودمش و هيچ بدم نمی‌امد نخست وزير بشود که پز بدهم نگارنده با حضرتش رفيق گرمابه و گلستان است. خوشحال‌ترين جماعت هم سبزها هستند. رسماً اين حضرات را کسی داخل آدم حساب نمی‌کند. حتی رسانه‌ها به مناظره‌های تلويزيونی دعوت‌شان نمی‌کنند. رهبرشان که خانم پر انرژی‌ای است به نام اليزابت می ديروز بالاخره از ونکوور وارد پارلمان شد و داشت از خوشحالی بال درمی‌آورد.
حذف بلوک هم که خيلی‌ها را خوشحال کرد به استعفای رهبرش ژيل دو سپ منجر شد. او هم کرسی‌اش را که از مونترال بود از دست داد. اين که چطور شد که اين طور شد جالب است. نيمی از کرسی‌های از دست داده شده‌ی ليبرال‌ها به محافظه‌کاران رفت و نيمی به نودموکرات‌ها. پديده‌ی انتخابات همين نودموکرات‌ها بودند و قبل از انتخابات حرف از نسيم نارنجی (رنگ نودموکرات‌ها) بود. نودموکرات‌ها علاوه بر نيمی از کرسی‌های ليبرال‌ها، تمام کرسی‌های از دست رفته‌ی بلوک کبک را هم گرفتند. يعنی کبک که تا ديروز يک‌پارچه به بلوک رای می‌داد، اين بار يک‌پارچه 60 کرسی را به نودموکرات‌ها دادند. اصولاً ملت کله‌شقی هستند و هميشه خلاف جريان شنا می‌کنند. ديروز که تمام کشور به محافظه‌کاران رای دادند اين‌ها برداشتند نودموکرات‌ها را انتخاب کردند.
من هنوز دقيق ملتفت نشدم چرا به بلوک رای ندادند. يک گروهی می‌گويند از بغض هارپر. اين حضرت در کبک رسماً منفور است. برای همين انتخابات هم هيچ تلاشی نکرد کبک را جذب کند، اصلاً کارد و پنير. همين گروه می‌گويند کبک به نودموکرات‌ها رای داد که نگذارد هارپر ببرد. البته کاريزمای جک ليتون، عصای بامزه‌‌اش و وعده‌های او مبنی بر برای بازبينی قانون اساسی و يحتمل امتيازدهی به کبک بی‌تأثير نبوده. حالا هم کبک و هم جک ليتون در وضع مضحکی قرار گرفته‌اند. کبکی‌ها امروز صبح بيدار شدند و ديدند نه تنها هاپر دولت اکثريت دارد، بلکه اينها نمايندگان سنتی‌شان را در پارلمان (همان بلوک کبک) را از دست داده‌اند و رهبر حزبی که کل کرسی‌ها را بهش هديه دادند ساکن تورنتو است. از آن طرف جک ليتون هم وضع بامزه‌ای دارد. از صد کرسی که حزبش برده، شصت کرسی از کبک آمده‌اند که چندان دغدغه چپ ندارند و حرف‌شان منافع کبک است. يعنی کل حزب را بايد از نو برنامه‌ريزی کنند. يک مفسری ديروز می‌گفت جک ليتون با کلی نماينده از حزبش بايد برود پارلمان که تا به حال حتی نديده‌شان. وضع آنقدر مسخره است که يکی از نودموکرات‌های انتخاب شده از کبک، دختر جوانی به اسم روث اِلن بروسو حتی به حوزه نمايندگی‌اش سر نزده بوده. خودش حتی درکبک زندگی نمی‌کرده و در اتاوا در يک بار کار می‌کرده. در طول کارزار انتخاباتی هم برای تعطيلات رفته بوده به لاس وگاس و حتی رئيسش نمی‌دانسته او کانديدای مجلس است. در کل فقط يک عکس ازش در اينترنت است و رسماً از لحاظ سياسی يک هيچ‌کس است که الان قرار است برود بنشيند پارلمان. خوشند ملت.
رسماً اگر کبک را از کانادا می‌گرفتند، سياست‌ کانادا می‌شد ماست.


داستان نگارنده و اين المپيک زمستانی دست کم مايه خنده‌ی خودش را حسابی فراهم آورد. اصولاً نگارنده نه سر پياز است نه ته پياز و نه از پياز خوشش می‌آيد ولی يک يقه‌ای برای اين المپيک برفی و طلاهای کانادا پاره کرد انگار هفت جدش اسکيمو و هاکی‌باز قهار بودند. البته مثل معروف آدم را سگ بگيرد جو نگيرد هم صادق است. خلاصه عرض شود به گمانم کانادا کن فيکون فرمود. اين حضرات طی يک عدد المپيک زمستانی و يک عدد المپيک تابستانی که در مملکت قبلاً برگزار کرده بودند حتی يک طلا نبرده بودند. در نتيجه من باب آبرو نبردن از چهار پنج سال قبل يک برنامه‌ای راه انداخته بودند که بايد طوفان کنيم و مدال ببريم و اقلاً جزو سه تيم اول از لحاظ مدال قرار بگيرم. تخمين من اين است که حتی خودشان باورشان نمی‌شد چنين کاری عملی باشد. بالاخره در کانادا هيچ چيز خيلی جدی نيست، ورزش و هارت و پورت که جای خود دارد.
حالا که تمام شد اين مملکت با چهارده طلا رکورد تعداد طلای ميزبان المپيک برفی را شکسته و از از همين لحاظ اول ايستاده، از آن يکی لحاظ يعنی تعداد کل مدال‌ها سوم شده که البته واقعاً انتظاری نبود حريف آمريکا و آلمان بشود. تا همين دو سه روز قبل نروژ قدقد می‌کرد و سوم بود که به‌حمدالله نشست سر جايش در رديف چهارم.
يک سری از اين مدال‌ها داستان داشتند. مهمترين‌شان مدال برنز جوانی روشت بود. خانم از اميدهای مدال در اسکيت روی يخ بود ولی چند روز قبل از مسابقه‌اش مادرش درست همان روز که رسيد ونکوور سکته کرد و درگذشت. فردايش اعلام شد او کماکان می‌خواهد مسابقه بدهد و يک نوع همدردی ملی پيش آمد و قضايا دراماتيک شد تا آنجا که وقتی مدال برنز برد گزارش‌گر تلويزيون کانادا اشک می‌ريخت. مدال که گردنش می‌انداختند به زور جلوی اشک‌هايش را که اشک شادی نبودند می‌گرفت. در مراسم گالای آخر مسابقات هم همراه با آهنگ محبوب مادرش از سلين ديون رقصيد. طلای کرلينگ (همين فرفره‌هايی که روی يخ قل می‌دهند و کلی ذوق می‌کنند) را هم مردان بردند، هر چند تيم زنان سوتی داد به سوئد باخت، ولی نقره هم بالاخره مدال است به خصوص چون نگارنده به شخصه بيست و هفت مدال طلا دارد.
آن يکی مدال مسأله ناموسی کانادايی‌ها يعنی هاکی است. زد و در قسمت مقدماتی از آمريکا باختند. مملکت در بهت فرو رفت. باختن داريم تا باختن، از آن وضعيت‌ها که می‌بازی بباز، ولی نه به آمريکايی‌ها. اصلاً اين آمريکايی‌ها گند زده‌اند به هاکی. يعنی چه دالاس تيم هاکی داشته باشد؟ آخر آنجا برف داريد؟ يخ داريد؟ پنگوئن داريد؟ خجالت نمی‌کشيد؟ به هر حال بعد از اين سرشکستگی، اين دو تيم دوباره در فينال به هم رسيدند. ديروزش در هاکی زنان کانادايی‌ها از آمريکا برده بودند ولی دل کسی خنک نشده بود. قضيه حيثيتی بود. با ملت قبل از مسابقه مصاحبه می‌کردند يکی می‌گفت آمريکا ببرد نصف ملت‌شان اصلاً خبر نمی‌شوند، ما ببريم کشور می‌رود روی هوا. داستان طوری شده بود که اگر اصلاً در کل المپيک طلا نمی‌بردند ولی اين را برنده می‌شدند راضی بودند. امروز عصر بازی برگزار شد و در معيت گروهی از کبکی‌های غيور در يک بار آنقدر عربده کشيديم که کانادا برد. نگارنده حين سوزش گلو کماکان به قضيه پياز و سگ می‌انديشيد.
وقتی طلاها را انداختند گردن تيم هاکی و سرود ملی کانادا را نواختند از کل صد نفر عربده‌کش حاضر در بار يکی دو نفر بيشتر برای سرود بلند نشدند. بالاخره کبک است ديگر، همراهی با کشور مادر هم حدی دارد.


باز هوس گزارش هوا کردم. گزارش هوا تنها کاری است که باعث می‌شود حس کنم مفيد هستم. امروز ابری بود، ابری ابری، لندن لندن. هيچ معلوم نبود چه مرگش است. بالطبع دل ما هم گرفت. هوا هم مسخره کرده بود. شش هفت درجه بالای صفر، انگار زمستان شوخی دارد. به خدا سر هفته منفی بيست بود، باور نمی‌کنيد از خودش بپرسيد. خلاصه نه تکليف خودش روشن است نه ما. خوش‌بين نمی‌شود بود، پارسال روز آخر آوريل برف آمد. آخر آوريل می‌دانی کی می‌شود؟ می‌شود وسط بهار. مضحک. نزديک‌های عصر باران شروع کرد. گلوله گلوله که هر قطره‌اش برای پر کردن يک قاشق غذاخوری کافی است. هنوز هم تمام نشده. اگر هوا سرد بود اين می‌شد برف و دوباره بايد يکی دو روز بعد ماشين را از آن طرف خيابان می‌آوردم اين ور که شبانه لودرها و گريدرها بيايند برف پارو کنند. فردا شبش هم برش می‌گرداندم آن طرف که اين طرف را پارو کنند. علاف‌ها. هوا گرم شده ولی بوی بهار نمی‌دهد. بوی بهار يادت می‌آيد؟ بوی غزل خداحافظی است. باد هم نداشتيم. من اين شهر را برای بادهايش دوست دارم. حتی وقتی باعث می‌شود تا مغز استخوان بلرزی. باد که می‌وزد انگار دنيا زنده است و فقط تو نيستی که نفس می‌کشی. بادها را دوست دارم، همه‌شان را. حيف باد نداشتيم. اگر داشتيم الان سه چهار خط هم در موردش می‌نوشتم و بعدش خداحافظی می‌کردم.


گفتند تازه اين روبه‌راه شده‌اش است. فکر کردم پس عجب چيزی بوده. از بيست تا پله که بالا می‌رفتی دست راستت سر و وضع معقولی داشت، چند ميز و صندلی و يک سن جمع و جور. دست چپ عالمی داشت. چند رنگ اتاق‌های تودرتو که هر کدام کف‌اش مخده‌ای، بالشتکی، شطرنجی گذاشته بودند و ملت عين مهمانی‌های سنتی خودمان دور هم نشسته بودند و آبجو می‌زدند. غذاهای بار هم همه علف‌خواری بود، چی انتظار داشتی؟ ساعت نه يک مکزيکی گيتار زد و بعد دختر کوچولويی آمد گفت اين آقا دارد می‌رود مکزيک. پول بليط را دارد، گير پول ماليات بليط است، بعد يک کلاه برای انعام گرداند. حوالی ساعت ده سه نفر رفتند روی سن که برنامه‌ی خودشان را اجرا کننده. اسمش يک چيزی شبيه «جاز از نگاه فلسفه» بود. باور کن همين بود. بين سه‌تاشان پيرمرد گيتاريست بامزه‌تر بود، کمی در هپروت بود و يک طوری نگاه می‌کرد انگار اصلاً در جريان اهميت فلسفه نبود. بيرون بار فرخ گفت وقتی بلند می‌شديم همان پيرمرد خيلی مظلومانه گفته بود نرويد. آخر از کل جماعت فقط ما مثل آدم برگشته بوديم گوش می‌کرديم.

دم‌نوشت: جای بار؟ چون کشف فرخ است از خودش بپرسيد. البته قبل از اينکه برگردد پاريس.


مونترال چه خبر؟ سلامتی‌. زياد خبر ندارم. آدم‌ها مشغول کار و بارشان هستند. البته می‌دانم بهار آمده است، يک ماهی می‌شود که بهار آمده است. آن اواسط هوا بفهمی نفهمی بهشتی شد. يعنی نه سرد نه گرم. اين هفته باران گرفت و عصرها کت سبکی دم دست باشد خوب است چون باد اين شهر شوخی بردار نيست. امشب با همسايه‌های جديدم آشنا شدم. يکی‌شان به نمايندگی همه آمده بود از لای بوته‌ها زل زده بود بهم. گفته بودند چون نزديک کوه يا همان تپه هستی راکون زياد خواهی ديد. خب ديدم و از آشنايی‌شان بسيار خوش‌وقت شدم. سنجاب‌ها هم سلام می‌رسانند. کيفی دارد وقتی می‌بينی يکی‌شان مثل فشنگ از پشت خانه خودش را می‌رساند بالای درخت، آخر اصلاً کسی با تو کاری دارد مگر؟ يک دوچرخه خريدم. هر روز منتظرم عصر بشود بروم برای خودم بگردم. محله‌های سرسبز مونترال و کنار رودخانه و خيابان‌های شلوغ وسط شهر و بندر قديمی و خلاصه هر جا که هوس کنم. فستيوال‌های مونترال آرام آرام بايد شروع بشوند. گمانم اول فستيوال جاز است و بعد فرمول يک و يک قطار فستيوال توريست‌خفه‌کن. يکی هم امروز شنيدم: فستيوال آبجو. خلاصه زندگی مثل همه‌جای ديگر در جريان است.


پاتريک قد بلندی دارد. يعنی قبل از اينکه به فکر آدم برسد که همکار من است قد بلندش جلب توجه می‌کند. کلاً ماشاالله‌ای دارد و موهايش را از ته می‌زند و به جای موهايش کلاه بيسبال دارد. يک ته‌ريش بور هم دارد و يک گردن‌بند شبيه تسبيح. لباس‌هايش هم هميشه راحت و گل و گشاد. حالت پيش‌فرض صورتش تعجب است؛ يعنی پاتريک يا مقاله می‌خواند يا تعجب می‌کند يا با حوصله بحث می‌کند. مونترالی است. مادرش فرانسوی بوده و ريشه پدرش به ايرلند می‌رسد. زبان مادری‌اش فرانسوی است ولی دبيرستان انگليسی رفته است و بالاخره معلوم نيست کدام‌ يکی زبان دومش است. هميشه هم همين حوالی مونترال بوده و اصلاً شبيه امثال من دربه‌در محسوب نمی‌شود. از لحاظ فکری سالم‌ترين انسانی است که تا امروز ديده‌ام، گمانم حتی اين سر دنيا که همه‌چيز برای انسان بودن مهيا است باز اين همه انسان بودن کار سختی است. در اين شش ماه بسيار کمکم کرده است برای فهميدن اين که قضيه از چه قرار است. اين روزها هم که برای فرانسه ياد گرفتن کمکم می‌کند، هر چند گاهی به خاطر لهجه‌ی کبکی‌اش به مشکل برمی‌خوريم. در ضمن در مورد هاکی هم صحبت می‌کنيم و حين بحث من بيشتر از خودش هيجان‌زده می‌شوم، انگار که اصلاً چيزی حاليم است. يکی از سرگرمی‌هايمان پيدا کردن چطور شد که اين طور شد است، يعنی چطور بالاخره به برخورد تمدن‌ها رسيديم، البته هنوز پيدايش نکرديم ولی من يقين دارم نزديک هستيم. به خاطر خيل عظيم هم‌وطنان مقيم دانشگاه ايران و ايرانی‌ها را بسيار خوب می‌شناسد و فقط يک گوشه‌هايی از شمال غربی کشور را نمی‌شناخت که طبعاً الان مسأله حل شده است.
پاتريک عقايد جالبی دارد که به گمانم می‌شود کمی به حداقل طبقه‌ای از جوانان اينجا تعميم داد. اين حضرت اصلاً وطن‌پرست نيست. می‌گويد کانادايی مفهوم ندارد، تو اينجا بالاخره به جايی وصل هستی و هيچ‌کس نمی‌گويد من کانادايی هستم، بالاخره ريشه‌ات به جايی می‌رسد. می‌گويد برايش معنی ندارد بگويند به نام کانادا برو جايی بجنگ. به نام صلح يا آزادی البته ولی به نام کانادا؟ آدم بسيار صلح‌طلبی است. سيستم نسبتاً سوسياليستی کانادا (سوسياليستی در قياس با آمريکا، نه اروپا) را بسيار معقول‌تر از جنگ حيات در آمريکا می‌داند. خيلی بها می‌دهد در هر جامعه‌ای طبقه‌ی پايين چطور گذران زندگی می‌کند. زياد بحث می‌کنيم سر اينکه کدام سيستم درست‌تر است، کانادا با گام‌هايی کوچک به جلو که تمام طبقات با هم حرکت می‌کنند يا آمريکا که شتابان پيش‌ می‌رود و بسياری در کوتاه‌مدت از طبقات پيش‌رو جا می‌مانند. در کل منتقد جدی سياست‌های آمريکا است و خوشحال است کانادا در برخی مسايل راهش را جدا می‌کند. می‌گويد کانادا وجدان آمريکا است، با خنده ادامه می‌دهد که ما نظر می‌دهيم اين کار بد است، بعد اگر آمريکا رفت انجامش داد به هر حال ما گفتيم. می‌گويد کانادا کشور کوچکی است، درست که پهناور است ولی سی ميليون جمعيت برای شروع هيچ کاری در زمين به اين وسعت کافی نيست. راست هم می‌گويد، همه چيز اين کشور تحت سلطه برادر بزرگ‌تر است. من هر از گاهی می‌گويم کانادا يکی از ايالات است، فقط خودش خبر ندارد. پاتريک می‌گويد ما در کانادا هيچ کاری را شروع نمی‌کنيم، صبر می‌کنيم آمريکايی‌ها شروعش کنند. دشمن قسم خورده‌ی کليسا است، می‌گويد اين امپراطوری بايد حذف شود. از آن بالا پاپ شروع می‌کند می‌رسد به کشيش مظلوم کليسای بغل‌دست دانشکده، که مردم نبايد به اين‌ها نياز داشته باشند و اين‌ها فقط بلدند قصرهای مجلل برای خود بسازند و نه به دنيای مردم خيرشان می‌رسد نه به آخرتشان و غيره، منظور در اين باب هميشه در حال وحدت متقابل هستيم. شايد تنها جايی که راديکال است همين حوزه دين و مذهب باشد. گمانم خدا را هم چندان به رسميت نمی‌شناسد، يا چه می‌دانم، اصلاً به من چه؟
خلاصه پاتريک يک همچو آدمی است.


حسام موهايش وزوزی است، شايد هم فرفری، دقيق نمی‌دانم. يکبار گفت جزو انجمن فرفری‌های اورکات است. هم‌قد خودم است، کمی تپل‌تر. يک پالتوی سياه بلند دارد که وقتی تنش است حسابی متشخص می‌شود. در دانشکده هم‌دفتری هستيم. گمانم سه ماهی است که درگير نوشتن پايان‌نامه است و هنوز اکثر کارش مانده. آن روز چند نفری حساب کرديم اگر با همين سرعت پيش برود بيست و چهار سال بعد تمامش می‌کند. هر وقت می‌پرسم چرا نمی‌نويسی می‌گويد چون خيلی از کار باقی مانده. حالا اين‌ها مقدمه بودند برای اصل مطلب. حسام راهنمای خوبی است. نه برای کارهای احمقانه‌ای مثل کاغذبازی‌ها و روال اداری که هر بنده خدايی راهگشا است. لذات زندگی را خوب می‌شناسد. غذا، نوشيدنی، شب، خريد، رستوران، بار، آدم‌ها و هزار چيز ديگر. خوش سليقه است، در سه سالی که در اين شهر بوده تمامش را بالا پايين کرده است. مهم اينکه حوصله دارد توضيح دهد. هر بار چيزی بپرسی حداقل يک ربع برايت می‌گويد، شأن نزول، تاريخچه، علل سقوط سلسله ماقبل، اهداف و دستاوردها، چگونگی استعمال، خطرات پيش‌رو و خلاصه هر چيز لازم يا نالازم که در مورد هر چيز مهم يا غير مهمی بايد بدانی. خوش‌شانسی من پيدا کردن آدمی مثل او بود که آن قسمت آزمايش و خطا را نيازی نيست رد کنم و هزار طعم و بو بشنوم که شايد زمان زيادی می‌برد پيدای‌شان کنم يا نکنم.


هميشه يکی از آرزوهای ريزه‌ميزه‌ام خواندن مجله‌ی نيويورکر بود. اروپا هميشه چشمم دنبالش بود ولی با آن نگاه سرسری پيدايش نمی‌شد. اينجا هم بدون اينکه زياد جدی دنبالش باشم لای مجله‌ها پی‌اش بودم، منتظر بودم خودش خبرم کند. امروز بالاخره در يک مطبوعاتی بر خيابان سنت کاترين پيدايش کردم و کيفور خريدم. شماره‌ی داستان زمستانش است و همان اول نوشته بود داستانی از جومپا لاهيری دارد. از زير باران بی‌موقع مونترال در رفتم به کافه‌ای و نشستم همان داستان را خواندم، ذوق کردم از خواندنش و ته دل يادی از اميرمهدی حقيقت کردم که لاهيری را به همه‌مان شناساند. خلاصه يکی ديگر از آن ريزه‌ميزه‌ها به همين سادگی برآورده شد. روزمرگی است ديگر.


در فيلم‌فروشی‌ها زياد گيج نمی‌شوم. اصلاً هيچ‌وقت نشد سينما را زيادی جدی بگيرم، هر چقدر هم که تلاش کنم. آهنگ‌فروشی‌ها کمی گيج‌کننده‌تر هستند. نيم ساعت اسم خواننده‌ها را می‌خوانی و دريغ از يک اسم آشنا و فکر می‌کنی چقدر صدای خوشايند لا‌به‌لای‌شان بايد باشد. اولين باری که به کتاب‌فروشی رفتم -نه به عنوان يک توريست- واقعاً نگران شدم. احساس کردم خلع سلاح شده‌ام. ايران چشم روی کتاب‌ها می‌گرداندم و راحت يکی را انتخاب می‌کردم و ورق می‌زدم، اينجا نمی‌شود. نه ديگر چشم عنوان‌ها را سريع می‌خواند، نه نام ناشر کمکی است، نه مترجمی در کار است، نه حتی کيفيت چاپ چيزی می‌گويد. بار اول آشفته بيرون آمدم. حالا يکی دو ماه گذشته و بهتر شده. می‌روم اينديگوی نزديک دانشکده. فهميده‌ام در اين کتاب‌فروشی عريض و طويل دوطبقه چی را کجا گذاشته‌اند، عامه‌پسند‌ها کجا هستند، تاريخی‌ها کجا، فلسفی‌ها کجا، رمان‌ها کجا. می‌دانم آن قسمتی که دوست دارم کجاست. حتی اين اواخر جرأت به خرج می‌دهم بعضی کتاب‌ها را ورق می‌زنم، از ديدن کتاب‌های آشنا خوشحال می‌شوم و حتی بخش‌های محبوبم را پيدا می‌کنم و می‌روم در استارباکس‌شان، همان طبقه دوم با قهوه وانيلی که تازه کشف کردم می‌خوانم. البته در ورودی نوشته‌اند کتاب‌هايی که نخريده‌ايد را نياوريد داخل کافه، ولی کسی کاری به کارم ندارد. هنوز نخواستم کتابی بخرم، فکر می‌کنم هنوز زود است، وقت زياد دارم، چه خوب چهل پنجاه سالی وقت دارم.


صبح اولين دانه‌های برف را ديدم. يعنی اول يکی‌شان روی بينی‌ام نشست و بعد ديدم‌شان آرام آرام. کمی باريدند و بعد به همان سرعت که پيداشان شده بودند گم شدند. چند روز است همين نزديکی يک کبابخانه‌ی ترکی پيدا کردم. بساطی دارند درست کنار شيشه‌ی پياده‌رو که خانمی می‌نشيند نان بورک و لاهماجون را باز می‌کند روی سينی و می‌پزد و ادويه و باقی‌اش را می‌زند و گردش می‌کند که بيايد روی ميزم. عاشق غذاهای خانگی‌شان شده‌ام. با ذوق به ترکی حرف زدن او و بقيه آدم‌های آنجا گوش می‌کنم که از روزمرگی‌هايشان می‌گويند برای هم سر ظهر که من می‌روم و خلوت است. می‌ايستم بعد از حساب و کتاب باهاشان حرف می‌زنم که چه دوست دارم ترکی استانبولی را و آن‌ها هم باور نمی‌کنند هيچ‌وقت ترکيه زندگی نکرده‌ام و می‌گويم آرزويم است چند سالی بمانم استانبول. امروز ظهر هوس کرده بودم به ترکی آن‌ها بنويسم. بعد از ظهر کتابم را برمی‌دارم می‌روم کافه‌ی روبرو دانشکده و نمی‌دانم چرا از همان روز اول قهوه‌ام را در ماگ‌های رنگارنگ می‌دهند بهم، به جای آن ليوان‌های پلاستيکی مسخره‌ی معمول. دارم دن آرام می‌خوانم، به ترجمه شاملو. چند سال قبل دست گرفته بودم بخوانم سر پنجاه صفحه کنار گذاشته بودم که شايد آن‌قدر حوصله نداشتم. حالا هر صفحه را با لذت می‌گذرانم که چه وصف کرده نويسنده و چه اعجازی دارد نثر شاملو و برايم فرق نمی‌کند آن‌چه لذت‌بخش است کار شولوخوف است يا شاملو. تنهايی کمی خسته‌ام کرده است، آدم‌ها هستند دور و اطراف برای حرف زدن از هوا و سرما، خودت منظورم را می‌دانی که چه خسته کرده است. به نظرم اين صفحه‌ی سياه و سفيد دارد فرق می‌کند. ديگر از روزمرگی فراری نيستم. بالاخره بايد روزمرگی‌هايت را بگويی، اگر دوست نداری به کسی بگويی پخش‌شان می‌کنی لای سطرهای نوشته‌ات.


زياد کتاب می‌بينی دست‌شان، من که در آن يک نگاه زياد سر در نمی‌آورم چه می‌خوانند. کتاب‌ها هميشه قطع پالتويی هستند، شايد کمی کوتاه‌تر، و هميشه کلفت و خلاصه طوری که خوش‌دست هستند و می‌شود با يک دست نگهش داشت و با دست ديگر دو لبه‌ی مانتو يا کت را به هم نزديک کرد و منتظر اتوبوس ماند، يا صبر کرد دوستی برسد يا در کافه گوشه‌ای کز کرد و تکه‌ای از يک‌ ساعت استراحت ظهر را به کتاب گذراند. تو بگو قشر خاصی هستند، نه، از سياه و سفيد و چينی و پير و جوان و راننده اتوبوس و استاد دانشگاه و خلاصه همه‌جور.


خوب است در قوانين ساختمان محکم نوشته‌اند نگهداری حيوانات ممنوع، آن‌قدر محکم که می‌خواستم بپرسم شمعدانی هم جزوش هست خانم؟ حالا نمی‌دانم قضيه چيست ولی هميشه حداقل بيست درصد از سرنشينان آسانسور مشغول بو کردن آدم هستند. به حمدالله آن‌قدر هم تيپ‌هايشان متنوع است که تا امروز از يک نژاد دو بار نديدم. از گلوله کامواهای سفيد که سه نقطه سياه دارند سر تا ته که دوتايش چشم است و آن يکی هم نوک دماغ خيس‌شان بگيريد تا آن خال‌خالی‌های باريک و هر از گاهی هم بولداگ‌هايی که ياد چرچيل می‌اندازند آدم را. يک جفت هستند عاشق‌شان شدم که بيشتر شبيه گرگ هستند تا سگ، با صاحبشان دوست شدم اين دو تا تحويلم بگيرند. يک پاکستانی هم هست اينجا که هر وقت اين‌ها را می‌بيند کم مانده برود بچسبد به سقف آسانسور. حالا بنشين غصه بخور مگر می‌شود يک چنين جايی يک گربه‌ی لوس آورد، يک‌بار در برود راهرو، ساختمان کن‌فيکون می‌شود.


باران می‌آيد ولی برای‌شان فرقی نمی‌کند. آن‌طرف راهپيمايی ضد جنگ‌شان را برگزار کرده‌اند خيس خيس. اين طرف کيسه‌های بزرگ به دست از تامی می‌روند به گپ و از آن‌جا به زارا و بعدش هم شايد هم دولچه‌گابانا، خيس خيس. دوتا دوتا راه می‌روند و با هم حرف می‌زنند، بلند بلند می‌خندند و عاشق می‌مانند، خيس خيس. بعضی‌هايشان هم می‌آيند داخل کافه ميزهای کناری. شايد شانس بياوری منظره يک بوسه فرانسوی هم بشود پشت‌زمينه‌ی قهوه‌ی داغت.


خانه‌ی تازه خوش است، جايی برای چند سال ماندن است. محله‌اش آرام است، خيابانی عريض، درخت و خانه‌های خوش‌نما و رنگارنگ. دو خانه آن طرف‌تر يک سالن عروسی مانند است که گمانم برای يهوديان است. کمی آن‌طرف‌تر چند خانه هست با حياط بزرگ و درخت‌های سبز تا نارنجی که هر روز اگر چند دقيقه مقابل‌شان نايستم روزم روز نمی‌شود. همسايه برج روبرويی بالکنش را پر از گلدان کرده است و من ناديده هر روز ياد گلدان‌های مريم می‌افتم. هر روز گوشه‌ی تازه‌ای پيدا می‌کنم. امروز سر راه کافه‌ای ديدم سفيد با گل‌های قرمز، نشانش کردم برای قهوه‌ای. دوست دارم شب تا نيمه‌شب نشسته‌اند در کافه‌های محبوب‌شان. شهر را رنگارنگ می‌بينم و آن سکوت جايش را به تحسين می‌دهد آرام آرام. بايد فرانسه ياد بگيرم که حيفم می‌آيد حرف نزنم با مردم، نفهمم چه می‌گويند، به چه می‌خندند. اين طرف‌ها سنجاب زياد است، به‌خصوص اگر محله آرام باشد از درخت‌ها پايين می‌آيند، لای چمن‌ها می‌گردند و از ديوارها بالا می‌روند. سوار اتوبوس بودم يک راسوی چالاک هم ديدم، از آن‌ها که سياهند و خط سفيدی از دم تا سر دارند. می‌گويند بيرون شهر راکون زياد هست. يک خيابان بالاتر از خانه کوه سرسبزی هست، البته اين‌ها بهش می‌گويند کوه؛ به نظر من تپه است. جان می‌دهد برای پياده‌روی و دوچرخه‌سواری. شايد آن‌جا راکون باشد.


قضيه فقط باور کردن است. باور اينکه پس اين‌طور است و لابد بعدش هم بايد بگويی هوووم. اين ممکن است هر لحظه‌ای پيش بياد يا تکرار شود. شايد وقتی مثل اين فرنگی‌ها يک چيزکی تپاندی در گوش و آهنگ گوش می‌کنی، از پنجره اتوبوس مغازه‌های باز را می‌شماری. شايد وقتی هاج و واج ماندن دانشجوی چينی را می‌بينی که انگار يک کلمه از حرف‌های استاد فلسطينی را نمی‌فهمد. شايد هم وقتی بالاخره در خانه می‌نويسی و از آوارگی خلاص شدی، گيرم بوی کتلتی که آنجل پخته بعد از سه چهار ساعت هنوز خفه می‌کند. من انگار باورم دارد می‌شود. پس اين طور می‌شود روزمرگی تمام می‌شود، يا شروع می‌شود. به هر حال گمانم باز از سر نو.


يکی از هزار قيم يک کتابچه داد بهم. کتابچه‌ی توريستی مونترال. انگار گم‌شده‌ام را پيدا کردم. آنقدر پافشاری می‌کنم که اين‌ها از رو بروند و قبول کنند من يک مسافر هستم. از روزی که از خانه بيرون آمدم به خودم قول دادم بی‌وطن باشم، هميشه مسافر. امروز به اين نتيجه رسيدم اينجا جان می‌دهد برای عکاسی. يعنی اين وجه اروپايی قضيه خروار خروار سوژه می‌دهد، زاويه می‌دهد. البته کو تا خوب شدن اين سرماخوردگی. آقای آفتاب‌گرفته هميشه می‌گويد شهرهای آن‌طرف (حالا اين‌طرف) رنگ زياد دارند برای عکاسی.
يک هم‌خانه‌ای دارم آنجل، خودم و خيلی‌ها هم همين صدايش می‌کنيم. دوست هفت هشت ساله‌ام است و با هم آمده‌ايم. دست به آشپزی‌اش هم هزار بار بهتر از من است و مهم‌تر اينکه حوصله دارد. خلاصه از حيث اين مسايل بسيار خوش می‌گذرد فقط ايرادش اين است که هی می‌فرستدم خريد، من هم هی جاخالی می‌دهم. امروز گفتند ساختمان اصلی ناهار مفتی می‌دهند. رفتيم صد نفر صف بودند و نيم ساعتی سبز شديم تا ناهار خورديم. يکی از همين قيم‌ها هر روز ناهار مفتی می‌دهد. بسيار عالی ولی فقط سبزيجات بود. ديروز هم ناهار يک جايی سبزيجات گيرم آمد. گمانم تا چند روز شروع به بع‌بع کردن کنم. درست موضوع اين ماه هزارتو گوسفند است ولی به اين‌ها چه؟ به هر حال مفت باشد کوفت باشد.


نتيجه می‌گيريم هويت همان چيزی است که در يک ورق‌پاره می‌نويسند می‌دهند دست آدم. يعنی از حدود يک ماه پيش که آن‌جا دانشجويی تمام شد تا امروز که چيزکی دادند دستم به خودم می‌گفتم در هفت دولت علاف و اخبار قسمت علوفه دنبال می‌کردم. از هويت‌مندی پيش‌آمده بس خرسند هستيم. رفتيم با هويت جديدمان حساب باز کرديم، تلفن خريديم، خيلی کارها کرديم. ما که بچه شهرستان هستيم، رفتيم بانک دهانمان باز ماند. يعنی طبق روايات خبر داشتيم قرار است چه خبر باشد ولی خب انتظار نداشتيم اين همه اکرام و تکريم را، مناسبات عين بانک ملی ستارخان تهران. يعنی آدم دلش روزی صد بار هوای وطن نکند چه کند. ابله‌ها حتی به آدم کارت اعتباری هم می‌دهند، گفتم خانم اعتبار ما کجا بود؟ البته نگفتم. خلاصه امروز را به امضا کردن گذرانديم، قراردادها، کاغذها، فيش‌ها، کلا احساس می‌کنيم آدم مهمی هستيم اين‌ همه ملت خريدار امضای‌مان هستند. اينجا برای دانشجوی بين‌المللی پابرهنه هزار قيم هست، هر کدام می‌گويند دفتر ما خانه دوم شماست و قس علی هذا. جان می‌دهند به آدم کمک کنند. نگرانم از اين همه توجه رودل کنيم. هنوز عين دهاتی‌ها به ملت زل می‌زنيم. يک نتيجه کلی گرفتم که در اينجا دخترها از پسرها هزار بار ديرتر سردشان می‌شود، وگرنه ديوانه نيستند اين همه کم بپوشند، البته... آها! از آن جهت؟ گزارش هوای امروز فراموش نشود، يک کانالی دارند در تلويزيون تمام مدت وضع هوا می‌گويد. البته احمق آن‌روز گفت باران می‌آيد و نيامد و فردا صبحش آمد. به هر حال با دلی لرزان هر روز وضع را دنبال می‌کنيم که کی قرار است قنديل ببنديم. می‌گويد اين هفته گرم است و هفته‌ی بعد سرد می‌شود. تا حالا کسی از سرماخوردگی مرده است؟

دم‌نوشت: بابت روزمرگی پيش آمده عذر می‌طلبيم.


اگر من اصرار داشتم توريست بمانم اين‌ها خيال ندارند اجازه بدهند. آن‌قدر که برای دو خط ثبت‌نام امضا و فرم و دنگ فنگ دارند، آفتابه لگن صد دست. باز هوس کردم گزارش هوا بدهم. امروز هوا صبح بادی، ظهر آفتابی، عصر ابری. يعنی صبح قايم لای کاپشن، ظهر تپانده در کيف، عصر عصبانی که مسخره کردی ما را؟ من باب برخی مسايل تشريف برده بوديم وسط شهر و کاشف به آمد اين‌ها هم برج و اين مسايل دارند. مسخره اين‌که خيلی جا خوردم، انگار انتظار داشتم همه‌جا مثل محله‌ی ما بايد فوقش دو طبقه باشد.
اين قضيه تکثر فرهنگی و مشابهات که هست امروز بر من چنان روشن شد که گمانم ديگر خاموش نشوم. يعنی قضيه اين است که نشسته بوديم در لابی دانشگاه (نمی‌دانم جز لابی چی می‌شود اسمش را گذاشت) و طبعا اول هفته اين‌ها هم هست و آن‌قدر قيافه‌های رنگارنگ و بی‌ربط و باربط مشاهده شد که سير شديم، هم‌وطن‌های عزيز هم که چه دختر چه پسر از هزار کيلومتری قابل تشخيص هستند به حمدالله، يعنی يک مليت اين همه مقاوم می‌تواند باشد؟ کل روز را به تأييد مشاهدات يک‌ساله مريم بانو که ديروز تعريف کردند گذرانديم. اين ملت زياد جدی نگرفته‌اند زندگی را. اصلا تيپ کار کردن تا سر حد مرگ ندارند. خوشند خلاصه. شهر سکوت نمی‌فهمد. يکشنبه شب همانقدر شلوغ است که جمعه عصر. با تلويزيون درگيريم. کانال‌ها يک در ميان جماعتی را نشان می‌دهند برای يک خربزه شيرجه می‌زنند در شکم هم و يک کتک‌کاری‌ای. اخبار هم که به درد خودشان می‌خورد و اگر در اين چند دنيا کن فيکون شده باشد من غافل. البته اگر شد هم بگذار بشود. گمانم اين شک ما در انتخاب کامپيوتر آخرسر به خريد يک چرتکه بيانجامد، خير پيش. يک مدت پيش به سرم زد بشوم همايون خيری شعبه‌ی کانادا، ديدم از من برنمی‌آيد. فعلا غرغر می‌کنم.


اينجا مونترال، کانادا. من اينجا، کمی خوابالو، کمی سرماخورده گمانم.
حقيقتش قرار بود بالای اقيانوس اطلس نوشته‌‌ی مبسوطی در باب وطن و اين حرف‌ها بنويسم ولی فراموش شد. بنابراين موکول می‌شود به اقيانوس اطلس بعدی.
اينجا يک طوری است، يعنی نه اروپاست و نه نيست. يکی چيزی بين اروپا و يک جای ديگر که من از آن جای ديگر خبر ندارم. کم پت و پهن است همه چيز نسبت به آن طرف اقيانوس، کمی بی‌نظم‌تر. با هر کس انگليسی حرف بزنی به فرانسه جوابت را می‌دهد و البته به زور نيم خط فرانسه‌ يادگاری چرخ زندگی می‌چرخد. خلاصه شهر ترکيبی است از تمام گوشه‌های اروپا که ديدم. البته آن‌همه احساس غريبی نمی‌کنی. همه‌جور قيافه و رنگ و پوست و سرد و گرم هست. پياده‌روی تفريح مطلوبی است.
تا اطلاع ثانوی هيچ وسيله ارتباطی ندارم، نه تلفن، نه موبايل، نه اينترنت، نه کامپيوتر. وضعيت بغرنجی است. البته شکايتی ندارم. الان هم کافی‌نتی زيرزمين دانشگاه نشسته‌ام. چيز زيادی از شهر نديده‌ام که بگويم فلان است و بهمان. ولی در اين دو روز يقين کردم جای سردی است و ابرهايش هم عينهو مملکت خودمان است. يک چيزی هم دارد که طهران من خيلی هوس می‌کردم، باد دارد. وقتی در تبريز بادخيز بزرگ شده باشی طهران هوا مثل مراسم سوگواری است. اينجا از اين لحاظ مشکلی نيست. هوا را با ماه‌ها اعلام می‌کنم. مثلا ديروز مهر بود، امروز آذر. می‌ترسم فردا بهمن باشد برف بيايد. مثل هميشه سرما خوردم. گمانم تا زمان مهاجرت از کانادا سرماخورده باقی بمانم. قحطی جا بود آمدی جای به اين سردی؟
يکی نيست بگويد اخوی ديگر توريست نيستی. به همه چيز از ديد توريست نگاه می‌کنم. مثل اين نيز بگذرد. نخير، نگذرد. به هيچ عنوان در جريان اهميت موضوع نيستم. البته به شک افتادم اصلا موضوع مهم است و آيا واقعه قابل توجه‌ای رخ داده است؟ لابد نداده. همه‌چيز به حالا يک کاری می‌کنيمش برگزار می‌شود فعلا. چون استاد مربوطه هنوز يافت نشده بيکار، به خوردن سرما و پلکيدن مشغوليم.
در باب اين وبلاگ هم هيچ ايده‌ای ندارم چطور خواهد شد. ولی يقينا تا وقتی تکليف بنده روشن نشود روال سابق اين وبلاگ نيز در شبکه موجود نمی‌باشد. زياده عرضی نيست.

دم‌نوشت: بابت تمام کامنت‌های نوشته‌ی قبل ممنون.


صفحه‌ی اول