تله‌ویزیون

Fargo12.jpg
There are no saints in the animal Kingdom. Only breakfast and dinner.
Fargo


true_small.jpg
I think human consciousness, is a tragic misstep in evolution. We became too self-aware, nature created an aspect of nature separate from itself, we are creatures that should not exist by natural law. We are things that labor under the illusion of having a self; an accretion of sensory, experience and feeling, programmed with total assurance that we are each somebody, when in fact everybody is nobody. Maybe the honorable thing for our species to do is deny our programming, stop reproducing, walk hand in hand into extinction, one last midnight - brothers and sisters opting out of a raw deal.
True Detective



I pray to myself, for myself.
House of Cards


boardwalk.jpg
Flip a coin. when it's in the air, you'll know which side you're hoping for.
Boardwalk Empire


intreatment.jpg
You just said "relationship." But the point is that it isn't one. It's been created in this room by the artifice of therapy. And I don't know that I believe in that artifice anymore. I can't distinguish it from reality.
You're sitting across from me, and you're pregnant, and I still think that you are meant to be with me.
In Treatment



house-md_0001.jpg
You have wasted your life. If you died would anybody care that the world lost that wit? You think that the only truth that matters is the truth that can be measured. Good intentions don't count. What's in your heart doesn't count. Caring doesn't count. But a man's life can be measured by how many tears shed when he dies. Just because you can't measure them, just because you don't want to measure them, doesn't mean it's not real. And if I'm wrong, you're still miserable. Did you really think that your life's purpose was to sacrifice yourself and get nothing in return? No. You believed there's no purpose to anything. Even the lives you save you dismiss. You turn the one decent thing in your life and you taint it, strip it of all meaning. You're miserable for nothing. And I don't know why you'd want to live.
House M.D.


downton.jpg
You should learn to forget what I say. I know I do.
Downton Abbey


treatment.jpgYou know who I envy? Writers. They create these characters that they want to spend time with and then they decide if they're gonna let them live or die, or let them be happy or unhappy. Let them be failures or successes.
In Treatment
Dialogues, dialogues,...


madmen.jpgWhen a man walks into a room he brings his whole life with him. He has a million reasons for being anywhere...just ask him. If you listen, he'll tell you how he got there. How he forgot where he was going and then he woke up. If you listen, he'll tell you about the time he thought he was an angel and dreamt of being perfect. And then he'll smile with wisdom... content that he realized the world isn't perfect. We're flawed because we want so much more. We're ruined because we get these things and wish for what we had.
Mad Men


house.jpgYou pretend to buck the system, pretend to be a rebel. You claim to hate the rules. But all you do is substitute your own rules for society's. And it's a nice simple rule, tell the blunt, honest truth in the starkest, darkest way, And what will be, will be. What will be, should be. And everyone else is a coward. But you are wrong. It's not cowardly to not call someone an idiot. People aren't tactful or polite just because it is nice. They do it because they got an ounce of humility. Because they know that they will make mistakes, and they know that their actions have consequences, and they know that those consequences are their fault. Why do you want so bad not to be human, House?
House M.D.


minister.JPG

Sir Humphrey: With Trident [Ballistic missile] we could obliterate the whole of Eastern Europe.
Jim Hacker: I don't want to obliterate the whole of Eastern Europe.
Sir Humphrey: It's a deterrent.
Jim Hacker: It's a bluff. I probably wouldn't use it.
Sir Humphrey: Yes, but they don't know that you probably wouldn't.
Jim Hacker: They probably do.
Sir Humphrey: Yes, they probably know that you probably wouldn't. But they can't certainly know.
Jim Hacker: They probably certainly know that I probably wouldn't.
Sir Humphrey: Yes, but even though they probably certainly know that you probably wouldn't, they don't certainly know that, although you probably wouldn't, there is no probability that you certainly would.
Yes Minister

سریال مال دهه هشتاد است. جیم هکر به عنوان وزیری در کابینه دولت انگلستان منصوب شده و آدم چندان جدی‌ای نیست. در وزارت معاون ثابت وزارتخانه، سر هامفری اپلبی، که همه کاره وزارت است سعی می‌کند حریف تازه‌کار را دست‌آموز کند تا زیاد پی سیاست‌ها و نظرات مشعشع خودش نرود و سر هامفری بتواند در کمال آرامش نقطه نظرات بدنه‌ی بوروکراتیک وزارتخانه را پیش ببرد. این وسط معاون خصوصی وزیر، برنارد وولی هم هست که کارش یا تک‌مضراب زدن وسط بحث‌های بی‌پایان و بی سر و ته هکر و سر هامفری است یا بین وفاداری به هر کدام از این دو قطب همیشه متضاد مردد مانده. طنز سریال واقعاً ظریف و عالی است. تک‌تک اشارات کار برده و کمدی‌ بر اساس محتواست. البته تماشایش بعضاً دیکشنری و تمرکز زیاد می‌خواهد؛ به خصوص فهمیدن حرف‌های سر هامفری که طوری حرف می‌زد که عموماً جیم هکر آخر خطابه‌اش می‌پرسد چی؟ مثلاً این را گوش کنید:

در تمام داستان‌ها جیم هکر می‌خواهد کاری بکند و همیشه‌ی خدا سر هامفری به دلیلی مخالف است و بعد با هزار و یک دوز و کلک کاری می‌کند که آن طرح یا بخوابد یا خود وزیر تغییرات لازم را درش بدهد و تازه خیال کند کار خودش بوده. آخر فصل سوم سریال طی یک سری وقایع واقعاً احمقانه و خنده‌دار جناب جیم هکر به نخست وزیری می‌رسد و همراهش سر هافری و برنارد هم می‌روند (در حقیقت سر هافری، هکر را نخست وزیر می‌کند) و ابعاد درگیری‌هایشان از استخدام چند تایپیست در وزارت به قراردادهای موشک‌های بالستیک می‌رسد. البته بعد از نخست وزیری، هکر هر از گاهی حریف سر هامفری می‌شود، ولی باز هم نمی‌شود گفت مملکت را کدام می‌چرخانند.

پدرسوختگی سر هامفری و کلاً بدنه بورکراتیک و کهنه دولت دقیقاً همانی است که دایی‌جان ناپلئون سال‌ها حرفش را زد و ما باور نکردیم. دیدن اینکه این جماعت چطور سر دیگران و خدا و خودشان کلاه می‌گذارند و عزرائیل را دچار بحران هویت می‌کنند دیدنی است. خلاصه اگر آدم حوصله سر درآوردن داشته باشد از خنده خفه می‌شود. روی هم سی و هفت قسمت نیم ساعته است. هر سه بازیگر از بازیگران تئاتر هستند و ول کن سناریوی عالی سریال را، بازی‌هایشان واقعاً دیدنی است. کل سریال هم یک اسطوره در تاریخ تلویزیون انگلستان است. زمان پخشش با دوران مارگارت تاچر یکی بوده و همه ‌جا می‌نویسند که مارگرات تاچر عاشق این سریال بوده، جز اینکه فکر نمی‌کرده جیم هکر در ابعاد نخست وزیری بوده است.

اینجا می‌توانید یکی از بگومگوهای بی‌پایان سر هامفری و جیم را ببینید.


friends.jpg
اواسط زمستان بود رفتم یک جعبه‌ی قرمز خریدم که ده سال داستان را چپانده بودند تویش. از آن موقع کار خیلی شب‌هایم این است که هر ساعتی برسم خانه، زود باشد، دیر باشد، بنشینم دو ساعتی زندگی شش نفر از دوست‌داشتنی‌ترین آدم‌های دنیا را تماشا کنم. امشب آخرین قسمتش را دیدم و سرم گیج می‌رود. بار اول است یک چنین چیزی برایم پیش می‌آید. عادت دارم بعد از تمام شدن رمانی بلند گیج بروم و فکر کنم چرا تمام شد و حالا یک سریال تلویزیونی یک چنین حسی برایم ایجاد کرده است. قسمت آخر که دوربین خانه‌ی خالی را می‌گشت فکر کردم فقط آن‌ها نبودند که از هر گوشه‌ی آن‌جا خاطره دارند، میلیون‌ها نفر تماشاگرشان هم هزارهزار خاطره از آن خانه دارند. دلم برای هر شش نفرشان تنگ خواهد شد، برای خنده‌هایشان، اشک‌هایشان، سادگی‌شان، وفایشان، زندگی‌شان. هر شش‌تایشان دست آخر خودشان را در دل آدم جا می‌کنند و نمی‌شود گفت کدام را بیشتر دوست داری. دلم می‌خواست تمام این ده سال را طی همان ده سال تکه تکه می‌دیدم. یادم نمی‌آید کجا خواندم یا که بود از قول یک آمریکایی گفت روزی می‌رسد بچه‌های من دلشان هوس دهه نود و تجربه‌ کردن جوانی من را خواهد کرد، آن روز برای‌شان فرندز را می‌گذارم تماشا کنند.
راست می‌گویند که آدم‌ها دو دسته‌اند، آنها که این شش نفر را می‌شناسند و آن‌ها که نمی‌شناسند.

صفحه‌ی اول