کدام آرمان ارزش دارد برایش جنگید، نوشت، سرود، زنده ماند؟ بگذار برایت بگویم. هیچ آرمانی، هیچ خدایی، هیچ خاکی، هیچ عشقی، هیچ کس.


نظرات:

چرا. اگه آرمانت عشق باشه، ارزش جنگيدن و سرودن و نوشتن و زنده موندن داره. تازه، از سهراب ياد گرفتيم که جنگ هميشه معنيش خشم و خونريزی نيست. مگه لبخندمون با غم نميجنگه؟


پس تو به خاطر ارزش بی ارمانی است که هر روز می نویسی؟ باز "بی ارمانی" ارزش و آرمان شد که!
یا باید بی خیال زندگی شویم و ببریم برویم به کوهها یا وقتی که پا بدان گذاشتیم همه چیز را یکهو به دنبالش پذیرفته ایم. همه چیز را! برای بافته شدناین سلسله به هم قرن ها وقت صرف شده و ما به همین سادگی نمی توانیم قسمتی از آن را ببریم و با بقیه زندگی کنیم! این هم یک پست جدید.

-----------------
میرزا: شاید برای آرمان ننویسی و فقط برای لذت.


هيچ ارزشي؟ هيچ خدايي؟ نه رفيق, جوابت غلطه. بستگي داره چه جوري نگاه كني. اگه يه جور ديگه نگاه كني حتي يك شكلات هم ارزش جنگيدن رو هم داره. ( حالا نگي چرا. فقط خواشتم مثالي از يه چيز بي ارزش زده باشم.) در ثاني هزاران آدمي كه براي آرمانشون ميجنگن خيلي وقتها ميدونن كه هيچ وقت بهش نميرسن. مسئله اينه آدم به خودش بدهكار نباشه.


اين درست. از ابتدا هم هرم معكوس بوده است. براي همراه بودن انسانها در كار و گرسنه و نيازمند نماندن، و صلح و آرامش و امنيت داشتن، آرمان شكل گرفته است. (سوره قريش)
اما با اين گفته كه "اميدي ندارم و فرار را ترجيح مي دهم" مخالفم! تسليم را دوست ندارم! به ويژه تسليم شدن به مرگ را. هر انساني تا آن آن كه زيبايي را مي شناسد بايد براي "خود" تلاش كند. و اين "خود" مي تواند محدود (تا سطح "من") يا گسترده (تا سطح همه هستي و حتي انديشه) باشد. و مي دانم كه تو زيبايي را مي شناسي.
هرقدر حس زيبايي شناسي قوي تر باشد، سطح نياز بالاتر است و خود گسترده تر. يعني: خوردن براي زيستن است نه زيستن براي خوردن. (شام هارپاگون)

----------------
میرزا: فرار را تسلیم نمی‌دانم. ارج نهادن به خود می‌دانم، به خود محدود. به‌خصوص اگر رسالت نجات جهان را بر خود متصور نباشم که نیستم. شاید خود را به هنر بشود توسعه داد، ولی تا انسان‌ها نه. و این دو را جدا از هم می‌دانم. توسعه تا یکی دلیل بر در بر داشتن دیگری نمی‌دانم.



باز که تو انترکیب زر مفت زدی که ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
این مزخرفات چیه گفتی مردک ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اگر پسر عموی سه ساله ات به چاه خلا بیفتد
برای نجاتش به وسط گه شیرجه میزنی یا نه ؟

اگر پاسخت آری است پس زر مفت نزن انسانیت
آرمان توست و از آن رهائی نداری والسلام

ولی اگر به میان گه برای نجات این بچه نمیپری
و معتقدی که بگذار بمیرد و خفه شود میان گه !

آنگاه وسط ما گه میخوری که هستی زیرا ما خود
را انسان میدانیم و با نیمه انسان ها کاری
نداریم مردک ............................نانا


اين همون آخر خطي هست كه نوشتم!


اين حرفها خوبيت نداره ميرزا!
شما كه رفتي آرزو كني نميدونم چه آرزويي كردي، ولي ما برات عشق و اميد و خوشي آرزو كرديم (:


البته آرمان ها ي زيادي هست كه ميشه براشون زنده موند ولي آرماني كه بشه براش مرد ، نه .


درود بر تو محمد میرزای عاصی و شاکی!

من می دانم کار تو از این حرف ها گذشته و همچون آرماني را حداقل براي تو نمي توان جست(حداقل در ظاهر كه اينچنين است) ولي خوب اين اجازه را به تو نمي دهيم كه گفته ي خشمگنانه ات را بر همه ي عالم و آدم بسط دهي.
باشد كه رستگار شوي!
راستي شما چه پيشنهادي براي گوشيدن به يك موزيك توسعه يافته! و دوره ي تكامل را طي كرده! به ما مي دهيد؟

روحت شاد


موافقم


اگر بشه اسمشو گذاشت ارمان به نظرم اون زندگيه . اوني كه ارزش جنگيدين نوشتن سرودن زنده مانده و ... رو داره زندگيه
شايد شاهرخ بدونه اينكه متوجه بوده باشه حق مطلب رو ادا كرده البته راه رو نصفه و نيمه رفته :
"البته آرمان ها ي زيادي هست كه ميشه براشون زنده موند ولي آرماني كه بشه براش مرد ، نه ."
اما تنها ارماني كه ميشه براش مرد "زندگيه"؟؟؟؟؟؟؟؟


اوه...نمي دونم!
ولي يادمه وقتي من اينو مي گفتم تو يه چيزايي مي گفتتي كه من دوس داشتم باوركنم!
پس...


يعني جدن تا حالا فكر مي كردي براي خاطر آرمان، مي جنگند، مي نويسند، مي سرايند و يا زنده مي مانند؟ يك « تحميق توده ها » هست كه هرجور بزني، همون جور مي رقصه عزيزم؛ و البته به قول آقاي كمال تبريزي: « هميشه پاي يك زن در ميان است. » ببين ميرزا، دوره ي پدراي ما و پدراي اونا تموم شد؛ اين رو باور كن.

اين بچه هاي مدل دو هزار و پنج رو نگاه كن كه تازه به زبون افتادن، اون وقت باورت مي شه كه حتي دوره ي ما هم تموم شد. جواب اين ها رو با معجزه هم نمي شه داد؛ چه شود! خوش بين اگر باشيم، شانزده سال بعد.


هوم...خيلي تاريك...خيلي!


اگر اينگونه باشد پس بايد مردددد.......!


واقعاَ ميرزا؟!!!
ميخواي بگي ته ته ته ته ذهنت هم همينه؟!


میرزا جان احسنت این همه، "هیچ ..." که می گویی، کاملا ارزش جنگیدن "دارند".

بابا شما خیلی آرمان گرایید.
دمتان گرم

میرزا جان یه سوال: هیچ آیایی هست که جوابش یک کلمه باشد؟ آری یا خیر؟ حتی همین آیا؟


در فیلم هفت یک جمله بود که قاتل می گفت:
برای اینکه مردم به حرفت گوش کنند دیگه کافی نیست به شونه هاشون تلنگری بزنی، باید با پتک بکوبی بهشون و اونوقت می بینی، کاملا توجهشون رو جلب کردی.


هيچ چيز ارزش ندارد .
یه تصمیمی واسه زندگیم گرفتم .
بیا و کمکم کن .
خواهش می کنم .

[ناخوش]


بگذار برايت بگويم آرماني كه ارزش دارد برايش جنگيد، نوشت، سرود و زنده ماند ؛ خدا، خاك ، عشق برابري و آزادي ... است.كه مي شود تز متن.
و به گونه‌يي متن ، نگرش انتقادي از جانب "جان زيبا" به محيط پيرامون خويش است و اين در حالي است كه اين نفي اوليه بر همان اصول استوار بوده و در همان بستري رخ مي‌دهد كه ديگري بزرگ تز اوليه را در قالب تفكر متافيزيكي، سنتي و ..به خوردِ ما داده است. اما در نهايت با "نفي در نفي" هگلي چارچوب كلي طرح كامل خواهد شد و اين مهم در بصيرت به اين نكته نهفته‌است كه خود جان زيبا به همان جهان خبيثي كه قصد طردش را دارد وابسته است و نتيجتا به طور كامل در آن مشاركت دارد.
براي مثال در روان كاوي نفي اول همان عمل سوژه در سركوب و راندن بخشي ، جوهري از محتواي خويش به درون ناخود آگاه است در حالي كه نفي در نفي معادل بازگشت امر سركوب شده است.


ماهی‌گيری کار سختی است. بايد صبور بود.


حتي خودم ؟؟؟


شايد بهتر باشد كه بگويي هيچ كس و هيچ چيز غير از خودت . تلخ است اما بي رحمي ِ دنيا مي گويد كه حقيقت دارد


اینو هستم. به قول اون بنده خدا حتی هیچ بزرگی که پشت این هیچستان هست هم ... .


ولي يادمان باشد هنوز هم زيباترين ها در جهان محصول عشق و باور آدم و آدمهايي به آرمانهايي بود كه بدانها اشاره كرده اي و آرزوي نابوديشان را ميكني. شايد بعضي چيزها را بد نباشد با تبعاتش نيز سنجيد تا فقط اكتفا به انگيزه ها كرد.



صفحه‌ی اول