[The Lawyer] had, of course, begun work straight away and was nearly ready to submit the first documents. They would be very important because the first impression made by the defence will often determine the whole course of the proceedings. Unfortunately, though, he would still have to make it clear to K. that the first documents submitted are sometimes not even read by the court. They simply put them with the other documents and point out that, for the time being, questioning and observing the accused are much more important than anything written. If the applicant becomes insistent, then they add that before they come to any decision, as soon as all the material has been brought together, with due regard, of course, to all the documents, then these first documents to have been submitted will also be checked over. But unfortunately, even this is not usually true, the first documents submitted are usually mislaid or lost completely, and even if they do keep them right to the end they are hardly read, although the lawyer only knew about this from rumour. This is all very regrettable, but not entirely without its justifications. But K. should not forget that the trial would not be public, if the court deems it necessary it can be made public but there is no law that says it has to be. As a result, the accused and his defence don't have access even to the court records, and especially not to the indictment, and that means we generally don't know - or at least not precisely - what the first documents need to be about, which means that if they do contain anything of relevance to the case it's only by a lucky coincidence. If anything about the individual charges and the reasons for them comes out clearly or can be guessed at while the accused is being questioned, then it's possible to work out and submit documents that really direct the issue and present proof, but not before. Conditions like this, of course, place the defence in a very unfavourable and difficult position. But that is what they intend. In fact, defence is not really allowed under the law, it's only tolerated.
Franz Kafka, The Trial, Translated by David Wyllie


[On origin of Runic alphabet] The word run in Saxon means "whisper," or what is spoken in a low voice. And that means "mystery," because what is spoken in a low voice is what one doesn't want others to hear. So runes means "mysteries"; letters are mysteries.
Jorge Luis Borges, Professor Borges: A Course on English Literature


In "Remembrance of Things Past," Marcel Proust's narrator says that the only true voyage of discovery is not to visit other lands but "to possess other eyes, to behold the universe through the eyes of another, of a hundred others, to behold the hundred universes that each of them beholds." This is one of the central projects of the humanities; it's certainly part of the pleasure we get from art and literature.
Paul Bloom, Imagining the lives of others, New York Times-The Stone


The steady state of mathematical research is to be completely stuck. It is a process that Charles Fefferman of Princeton, himself a onetime math prodigy turned Fields medalist, likens to ''playing chess with the devil.'' The rules of the devil's game are special, though: The devil is vastly superior at chess, but, Fefferman explained, you may take back as many moves as you like, and the devil may not. You play a first game, and, of course, ''he crushes you.'' So you take back moves and try something different, and he crushes you again, ''in much the same way.'' If you are sufficiently wily, you will eventually discover a move that forces the devil to shift strategy; you still lose, but -- aha! -- you have your first clue.
Gareth Cook, The Singular Mind of Terry Tao, New York Times


​Please accept from me this unpretentious bouquet of very early-blooming parentheses: (((())))
J.D. Salinger, Raise High the Roof Beam, Carpenters & Seymour: An Introduction


​Language does not match up to the complexity of things.
Jorge Luis Borges


- What do you think of Kokoschka's drawings?
- I do not understand them. Drawing derives from to draw, to describe, to show. All they show me is the painter's internal confusion and disorder. I saw his large picture of Prague at the Expressionist exhibition in the Rudolfinum. [...] In that picture the roofs are flying away. The cupolas are umbrellas in the wind. They whole city is flying in all directions. Yet Prague still stands - despite all internal conflicts. That is the miracle.
Conversations with Kafka, Gustav Janouch


How does a person feel when looking at the sky? He thinks that he doesn't have enough tongues to describe what he sees. Nevertheless, people have never stopping describing the sky, simply listing what they see... We have a limit, a very discouraging, humiliating limit: death. That's why we like all the things that we assume have no limits and, therefore, no end. It's a way of escaping thoughts about death. We like lists because we don't want to die.
Umberto eco, Interview with Der Spiegel in 2009


روزی.
روزی ، شاید به همین زودی.
روزی از بیخ می‌کنم لنگری که ناوم را از دریاها به دور می‌دارد.
هانری میشو، ساحت جوانی، برگردان بیژن الهی


But in life, a tragedy is not one long scream. It includes everything that led up to it. Hour after trivial hour, day after day, year after year, and then the sudden moment: the knife stab, the shell burst, the plummet of the car from a bridge.
Margaret Atwood


Keep the company of those who seek the truth- run from those who have found it.
Václav Havel


- از آدمیان بگو ناخدا.
- به دریا رسیدند. از عظمتش در حیرت شدند. گفتند چنین شکوهی، درگاهی سزاوار خود خواهد. از فرسخ‌ها دور‌تر درختان قطور آوردند و استادکاران و بیست سال به کارشان گماشتند. بر کناره‌ی آب دروازه‌ای بر پا شد به درازای پنجاه مرد و پهنای بیست اسب. کار که به پایان رسید، دروازه را گشودند و جشن گرفتند و امواج از میان و بیرون دروازه به ساحل می‌رسیدند و می‌خفتند. دریا عظیم بود و آدمیان حقیر و دروازه‌شان نیز.


- خرق عادت چه صیغه‌ای است؟
- دیدی پیرمرد هر وقت دید عادت کرده و خب خوش ندارد عادت کند، آن وقت می‌ایستد و عصایش را دو بار تق می‌زند به زمین؟ همان.
- دیدم ولی خب این خرق‌اش کجاست؟
- باید بروی پایین ببینی چه کن‌فیکونی می‌شود. رودخانه‌ها سربالا می‌روند، همه‌ی رمان‌ها از نو نوشته می‌شوند. گل و صنوبر به هم می‌رسند و نمی‌رسند.
- ولی گمانم فرقی در حال این ملک مشنگ نکند، این چرا هی شیرجه می‌زند تو برگ‌ها؟
- پی گربه حنایی است. آن پدر سوخته پاییزها خودش را بین برگ‌ها استتار می‌کند گیرش نیاوریم.


وقتی یک طوری می‌شود که اصلاً معلوم نیست حالا تا یک حدودهایی چه شده حتماً باید آدم برگردد و بنویسد و گرنه حتی بعداً که معلوم شد چه شده، آدم فراموش می‌کند اول کار چه ابهامی موج می‌زد. آدم هر از گاهی خیال می‌کند اصول قضیه را دیده و زیر این آسمان دیگر خیلی قرار نیست بهت‌زده و حیران اطرافش را نگاه کند که اینجا چه خبر است، ولی خب هر وقت از این غلط‌های زیادی کرد فی‌الفور روزگار می‌فرماید غلط کردی با هفت جدت.
هند هستم. یک جایی به نام بنگلور و سفر کاری. بار قبل که آمدم سر جمع یک روز و نصفی بنگلور و دهلی بودم و تقریباً چیزی ندیدم. این بار یک هفته است. زودتر رسیدم و امروز برای خودم گشتم. هند جای معلوم و مشخصی است آن قدر که ملت آمدند و نوشتند از شیر تو شیر بودن و گاو‌های سرگردان و بلبشو و بالاخره هند بودن. این‌ها جای خود و طی روز مثل توریست رفتم و گشتم و چیزی برخلاف انتظار ندیدم.
بعد از غروب رفتم چند معبد ببینم. در اماکان مقدس دیدن ید طولانی دارم. گمانم کمتر مسیحی به اندازه من کلیسا دیده باشد. ژاپن تقریباً هر معبد شینتو و بودایی که رسیدم رفتم. عجیب هم اگر بودند بالاخره معلوم بود چه خبر بود. دو سه معبدی که امروز رفتم ولی معلوم نبود. اولین معبد که طبعاً اسم سختی داشت، از دروازه‌ای شروع می‌شد که بالایش هرمی چند طبقه از مجسمه‌های مرد و زن و فیل و غیره بود. در عکس‌ها مشابهش را دیدید. بعد برم گرداندند که برو پابرهنه برگرد. برگشتم. وسط حیاط گاوی طلایی بود. بعد صحنی داشت و سقفی و سی چهل ستون کنده کاری شده. مرد سی چهل ساله‌ی کاملاً معمولی‌ای داشت مراقبه می‌کرد، چهارزانو نشسته روی زمین و انگشت اشاره و شست حلقه به هم. یکی بود ستون‌های مختلف را طواف می‌کرد و دست به فیل و باقی مجسمه‌های روی ستون‌ها می‌کشید. یکی پیشانی به ستون تکیه داده بود و دعا می‌خواند. یک خانمی هم فقط نشسته بود، نشستنش کیفیتی داشت که انگار فارغ از دنیاست و نه از جایی آمده و نه قرار است جایی برود. بعد از ستون‌ها راهرویی بود که آخر شیوا یا بالاخره خدایی بود غرقه در گل و میوه و چیزهای بین این دو یا خارج از هر دو. زنی بلند بلند دعا می‌خواند و دو سه راهب خیلی مشغول بردن و آوردن گل و چیزهای غریب دیگر بودند. یکی‌شان بسیار جدی یک سینی برداشت و آمد سراغم. رویش یک شعله بود. به زور بهم فهماند باید دستم رو روی شعله ببرم و بعد کف دستم را بیاورم جلوی دهان و بعد پیشانی (شبیه کاری که با قرآن می‌کنیم). بعد به ظرف خاکستر روی سینی باید انگشت می‌زدم و می‌زدم بین دو ابرو که بشود خال لابد. انجام دادم و نمی‌دانم حالا چه شد. آمرزیده شدم؟ در حیات بعدی به شکل کرم شب‌تاب برمی‌گردم؟ از یک جایی به بعد هم نمی‌شد نزدیک شیوا یا هر چه شد و فقط اعضای معبد و یک گروهی که معلوم نبود یعنی چه و زنان باردار می‌شد بروند جلو.
یک چند معبد کوچک دیگری در حیات بود که مشتری نداشتند. یک زوج جوان سراغ یکی‌شان رفتند و راهب آن معبد یک زنگی شبیه زنگ زورخانه زد و بعد یک چیزهایی شروع کرد خواندن. یک چند گاو طلایی دیگر هم اطراف بودند و هر کی می‌رسید دستی بهشان می‌کشید. کلاً خلوت بود. ده نفر بیشتر در کل نبودند. البته یک سری با سرعت می‌آمدند و مناسک را انجام می‌دادند و می‌رفتند. محض رضای خدا مناسک دوتایشان هم یکی نبود من بالاخره بفهمم پروتکل چیست. کمی گیج آمدم بیرون.
دو خیابان آن طرف‌تر می‌دانستم معبد دیگری هم هست. البته بین این دو شاید چهار معبد در حد دکه هم دیدم. کلاً محله معبد پروری بود. حکم کوچک‌ها هم معلوم نبود که مال خدای کمتر مهمی هستند؟ سرمایه‌گذار نداشتند؟ از شهرستان تازه رسیدند شهر؟ معبد دوم ولوله‌ای بود. دو ساختمان روبروی هم بود وسط کوچه‌ای بسیار باریک و از یکی دود می‌آمد بیرون. دوباره پابرهنه اول رفتم معبد دودی. سه مجسمه شترگاو‌پلنگ آن پشت بودند و مقابلشان آتشی نسبتاً بزرگ روشن بود. جماعتی از مرد و زن و پیر و بچه دورش حلقه زده بودند و هروله می‌کردند. از نارگیل و باقی میوه‌جات هم چیزی ساخته بودند شبیه به آدم یا جانوری دیگر و آن هم آن وسط بود. هر از گاهی هم یکی یک مشت دانه پرت می‌کرد سمت موجود نارگیلی و یک صدایی هم در می‌کرد. معلوم نبود بر چه اساسی است و چرا این نارگیل‌نشان از آن سه مجسمه‌ی پشت عزیزتر است.
همان موقع یکی آمد جلوی یکی از آن سه مجسمه خودش را انداخت زمین و دست‌هایش را آورد جلو لبه‌ی سکو را گرفت و شروع به دعا کرد. بعضی‌ها از حلقه هروله جدا که می‌شدند به جای ترک معبد وارد راهرویی سمت چپ سه مجسمه می‌شدند و کنارش روی تابلو زده بود گذار فلان از این جا. رفتم ببینم کجا می‌رود چون گذار‌ها عموماً به جاهای مطلوبی می‌رسند و شاید نیروانا همین پشت باشد. نبود. راهروی باریک رفت جلو، بعد پیچید راست و بعد پیچید راست و بعد از سمت راست سه مجسمه سر در آوردیم. معلوم شد آن سه بزرگوار را طواف کردیم. گمانم از طواف خوششان می‌آید. ملت هم کماکان هروله می‌کردند و دان می‌پاشیدند. سه مجسمه یاد چین می‌انداختم که حضرات بودا هم اکثراً در اکیپ‌های سه نفره در معابد ظاهر می‌شدند.
ادامه دادم به معبد مقابل. غلغله بود. نمی‌دانم چرا آن معبد اول خلوت بود و این دو این قدر شلوغ. شاید خدای‌شان شامگاهی است یا الان بیشتر مد است. یک مسیری بود که می‌رفتی تو و یک مسیر برگشت و وسط این دو یک راهرویی که نمی‌شد رفت تویش و انتهایش مجسمه‌ای و میوه و گل و همان بساط. رفتم تو. دم در نخود لوبیا و شمع می‌فروختند. لابد تبرک است یا سقاخانه هندی بوده در اصل. انتهای مسیر جناب مجسمه را از نزدیک دیدم. بعد نگو این را هم می‌شود دور زد. آمدم بزنم به نظرم رسید نکند مثل معبد شاید اول باید باردار باشم یا جزو آن فرقه غریب باشم و بعد دور بزنم. جلوتر دو نفر ایستاده بود سر معبر و هر کس رد می‌شد با یک ملاقه قد انگشت‌دانه یک چیزی بهش می‌دادند. یکی ‌شان نگاهم کرد و دید نگاه خر در آکاواریوم دارم و ندا داد بیا. بعد با ملاقه مایعی سفید کف دستم ریخت. به زحمت فهماند باید کف دستم را ببرم جلوی دهان طوری که امتداد دست و صورت یکی باشد و بعد مایع را نوش جان کنم. نوش جان کردم و شیر بود. بعدی هم با همان ملاقه‌ی عظیم ریخت و این یکی چیزی شبیه گلاب بود ولی سنخیتی با گلاب نداشت. منظور معطر بود. بعد به طواف ادامه دادم. پشت مجسمه یک اتاقی بود که چند مجسمه‌ی دیگر داشت و این یکی را یقین حاصل کردم مال اهلش است و نه من. در انتهای طواف (حالا سر تا ته مسیر پنج متر است من یک ربع است توصیفش می‌کنم) مرد میانسالی کنار دیوار بود. یک نگاهی به سر تا پایم کرد. نمی‌دانم چه فهمید ولی از سینی کنارش بهم یک چیزی شبیه خمیر در یک کاسه‌ی کاغذی داد. گمانم برنج له شده بود و حبوبات و غیره. کمی ازش خودم. من تقریباً هر خوردنی هند را با علاقه می‌خورم، حتی اگر در سه مرحله بسوزم ولی این یکی رسماً مزه زهرمار می‌داد. آخر طواف دفتر اداری بود. ساعت نه شب بسیار هم سرشان شلوغ بود. لابد این‌ها هم امورات اوقاف دارند.
آمدم بیرون. کمی آن طرف‌تر هفت هشت گاو سفید و سیاه ول داده بودند و یکی که سرپا بود جویباری راه انداخته بود. قطعاً لابد تک تک چیزهایی دیدم هزار معنی دارند و به هزار چیز اشاره دارند ولی تلاش راهب‌ها برای آمرزش من، بس‌که نفهمیدم، مصداق آن مثل قدیمی است: در گوش خر یاسین خواندن.


پیش می‌آید از آدم بپرسند یا حتی نپرسند، آدم از خودش بپرسد که خب نقش تو این وسط چیست. نقش هم به این راحتی تعریف نمی‌شود. باید نقش به آدم بخوابد، جفت و جور بشود. آدم هم مجبور می‌شود ببیند چطور است بالاخره، با کمی نگاه به عقب. بعد به این نتیجه می‌رسد که یقین دخلی به آب دارد. مثلاً حوله رساندن به آن کسی که افتاده در استخر، یا حتی سشوار رساندن؛ یا شاید لیوان لیوان آب رساندن به داماد که خیال می‌کند تشنگی‌اش فقط تقصیر گرمی هواست؛ یا شاید نیم‌نگاهی داشتن به آسمان و چند قطره باران بی‌موقعش و هم‌زمان قوت قلب دادن به مادر که مگر آسمان جرأت دارد وسط عروسی دختر تو ببارد و می‌دهم چنان پدری ازش دربیاورند که جدش کومولوس بگرید؛ یا شاید اشک فروخوردن، وقتی مه‌سا دارد با اجازه بزرگتر‌ها می‌گوید بعله. آدم است دیگر، خیال می‌کند نقشش به آب است.
بعد ناغافل وقفه‌ای پیش می‌آید، پشت یک درخت کاج با بانو ایستاده‌ای به حرف زدن و بعد می‌بینی هر دو خسته‌اند از لبخند زدن بین عکس‌ها و عروس برو اینجا و داماد برگرد آنجا. همان پشت پناهگاه خوبی است، دور از چشم دیگران. یک جفت صندلی قاپ می‌زنی برایشان که دمی در خفا بیاسایند. آن وقت است که معلومت می‌شود آمدنت بهر چه بود.


www.flickr.com

قدیم‌ترها همین روز
Life of Pi (چهار سال پیش)
دلیل (شش سال پیش)
تاکسی (نه سال پیش)
بت‌ (نه سال پیش)
برف (ده سال پیش)
وبلاگ‌نویسان (یازده سال پیش)
دچار هذیان‌گویی شده‌ام. حرف دیروزم (دوازده سال پیش)
کنسرو سبزیجات مخلوط مورد جالب (دوازده سال پیش)
امروز در طی ملاقات‌هایی که (سیزده سال پیش)
واو (سیزده سال پیش)

روزی روزگاری ترجمه
«دختر خوانده» از کلر کیگان
«بشقاب پرنده در کوشيرو» از هاروکی موراکامی
«ما به اينجا نرسيديم، خيلی سريع» از جاناتان سافرن فور

آرشيو موضوعی
بارگاه (26)،  هنگ (23)،  عرشه (11)،  ادبیات (7)،  کنعان (3)،  سفر (103)،  پاراگراف (174)،  قول (111)،  سی‌نما (76)،  تله‌ویزیون (12)،  آنيتا (11)،  این طرف آب (20)،  راپورت (23)، 

دیگران
باز هم از سر نو،  پنجره،  پیاده‌رو،  ترانه،  خواب زمستانی،  دم آشوب،  راز،  رویارویی کوتاه،  زن‌نوشت،  ساز نو آواز نو،  سر هرمس مارانا،  سی‌و‌پنج درجه،  عنکبوت،  کارپه دیم،  کمانگیر،  لانگ شات،  لحظه،  مریم گلی،  مهدیتیشن،  میچکا کلی،  نسخه‌ی قابل انتشار،  نشانه

آرشيو
Nov، 
Oct، 
Jan، 
Sep، 
Jul، 
Apr، 
Mar، 
Jan، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Nov، 

جستجو
Loading
ای‌میل
peakovsky At gmail Dot com

فید