با قاف آخر قاشق چايخوری کمی چای برمیدارم میريزم تو گردی يای قوری. از سرکش کاف کتری جوشآمده میگيرم، خمش میکنم که آب به چهای خشک چای توی قوری برسد. بعد تا منتظرم دم بکشد، واو خودنويس را میزنم به جوهر، بلکه چيزی نوشتم.
- Is there a god?
- No.
- What is the nature of reality?
- What physics says it is.
- What is the purpose of the universe?
- There is none.
- What is the meaning of life?
- Ditto.
- Why am I here?
- Just dumb luck.
- Is there a soul? Is it immortal?
- Are you kidding?
- Is there free will?
- Not a chance!
- What is the difference between right and wrong, good and bad?
- There is no moral difference between them.
- Why should I be moral?
- Because it makes you feel better than being immoral.
- Is abortion, euthanasia, suicide, paying taxes, foreign aid, or anything else you don't like forbidden, permissible, or sometimes obligatory?
- Anything goes.
- What is love, and how can I find it?
- Love is the solution to a strategic interaction problem. Don't look for it; it will find you when you need it.
- Does history have any meaning or purpose?
- It's full of sound and fury, but signifies nothing.
Alex Rosenberg, The Atheist's Guide to Reality: Enjoying Life Without Illusions
روی صخرهای سينهخيز جلو میروم تا به لبهی صخره برسم. مقابلم قلعهای است که برجها و ساختمانهايش شيروانی دارند. شيروانیها مدام رنگ به رنگ میشوند. هر از گاهی قرمز هستند، گاه آبی، زرد. میدانم رنگها قرار است به من چيزی بگويند ولی چه. انگار از جايی شنيدهام رنگها پيک احوالات حاکم قلعه هستند. اگر خوش باشد سياه، اگر غمگين باشد آبی، اگر، اگر. ماه و خورشيد به سرعت از فراز قلعه میگذرند و شيروانیها مدام رنگ عوض میکنند.
در کلبهای بزرگ هستيم. وقتی راه میرويم چوبها قرچ قرچ میکنند. شلوغ است. آدمها بلند بلند جک میگويند و میخندند. چند نفر دنبال هم میدوند. يک لحظه میبينم در پیشان و پی او میدوم. چند لحظه بعد در اتاق زير شيروانی هستيم. اتاق روشن روشن است. خورشيد پايين آمده و طرح روشنی از پنجره بر کف اتاق انداخته است. به طرفم برمیگردد. از دويدن خيس عرق شده است. موهای مشکیاش را دم اسبی بسته و يک بلوز شل و يقه باز يشمی به تن دارد و دامن پرچين طوسی. زير بلوزش چيزی نپوشيده است. چشمهايش درشتتر و سياهتر از هميشه هستند. بغلش میکنم. چشمم به در اتاق است که از لولا درآمده و بسته نمیشود. دستهايش را پشت گردنم حلقه میکند. میگويم ولی آخر؟ چيزی نمیگويد و روی پنجهی پا بلند میشود.
ماشين را اول راه مالرو ول میکنم. برای اين راه آن هم بعد از باران نساختهاندش. از روی علفها راه میروم که تا قوزک در گل نروم. دست چپ يک گندمزار طلايی رنگ است که سی متر بعد میرسد به يک مزرعه نيشکر. نيشکرها روی هم خم شدهاند و شبيه موج به نظر میرسند. آن طرف راه هم مزرعهی جو است به گمانم و همه چيز قهوهای سوخته رنگ.راه کمی پيچ میخورد و بعد از نيشکرها باز به گندم میرسد و بعد وارد جنگل میشود. افق دست راستم به چند کارخانه ساده و خلوت ختم میشود. در راه کمی جلو میروم، کمی به عقب برمیگردم. انگار در راهرو خانه پای تلفن قدم میزنم.
کوچه تا انتهای دنيا کشيده شده است. خانههای اطراف تا کمر سفيد هستند و بعد چوب و بتون. کنار ديوارها دوچرخه و موتورهای وسپا تکيه داده شدهاند. کمی جلوتر يک خانه تو رفتگی دارد و يک وانت کوچک خودش را در تو رفتگی جا داده است، هر چند نه کامل. به اطرافم نگاه میکنم و نمیدانم برای چه اينجا هستم. جايی که يکبار بودهام را چرا بار ديگر میبينم؟ به چشمهای باريک عابران نگاه میکنم و بين گلدانهای خانهای يک ارکيدهی ساکت پيدا میکنم. آسمان روی شانههايم سنگينی میکند.
- برايم از لحظه اول خلقت دنيا بگو، همه جا نور بود؟
- هيچ ايدهای ندارم.
- يعنی چه؟ مگر آنجا نبودی؟
- خب نه، تو اطاق بغلی با پيرمرد تخته بازی میکردم. بعد ديديم از آن اطاق صدای تق و توق میآيد. بعد گربه حنايی از پنجره آمد تو و فيس کرد. رفتيم آن اطاق و ديديم بله جهانی هست.
- مگر ممکن است؟ بالاخره جهان از کجا پيدايش شد؟
- من چه میدانم. پيرمرد هم کمی سرش خاراند و برگشت سر تخته و گفت دوبل.
- خب حالا بعدش چطور بود؟
- من از کجا بدانم. حتی خودم هم نبودم. ولی بعدتر که بودم، همه چيز عالی بود، يک جهان فارغ از بلاهت داشتيم تا وقتی سر و کله تو و شيپورت پيدا شد.

Karla said you were good, the one we had to worry about. But you do have a blind spot. He reckoned if I was known to be Ann's lover, you wouldn't be able to see me straight. And he was right. Up to a point.
Tinker Tailor Soldier Spy
Life requires an audience.
Daniel Kehlmann, Measuring the world, Vintage books
يادم نمیآيد کدام مصاحبه بود، موراکامی يک جايی گفته بود برای نوشتن داستانهايش بايد به ژرفای تيره و تاريک روحش برود و برای همين نوشتن برايش سخت است. نمیدانستم از چه ژرفايی حرف میزند؛ آن زمان چيز زيادی از دنيای آقای هاروکی موراکامی نمیدانستم. «کافکا در کرانه» برايم يک واقعهی مهم بود. اصلاً انتظار نداشتم اين همه بر رويم اثر بگذارد. از آن موقع داستانهای بلند و کوتاه زيادی از موراکامی خواندم. همين چند روز پيش کتاب آخرش 1Q84 را تمام کردم و هنوز گربهها و زنهای داستانهايش که هميشه بعدی متافيزيکی و خيالی دارند برايم جذاب هستند. اواخر زمستان پيش داستانی ازش در نيويوکر بازچاپ شد به نام «بشقاب پرنده در کوشيرو». داستان را دوست داشتم و ترجمهاش کردم. تلاش کردم برگردان خوبی بشود. اينجا گذاشتهامش. پی دی اف داستان، آخر همان صفحه برای چاپ موجود است. از سارا ممنونم که داستان را ويرايش کرد.
فرهنگ همين حوالی دارد فوق ليسانس حقوق میگيرد. دوست عزيزی است. چند روز پيش لپتاپش را آورده بود ببينم چه مرگش است. برای اينکه يک چيزی دلنگ دولونگ کند اين آهنگ را از يوتيوب گذاشته بود بخواند. اين اواخر روزی چند بار بهش گوش میکنم. ديدم کليپ را يک مقدار نگاه کرد و بعد رفت در راهرو خانه شروع کردن به قدم زدن. لپتاپ که زنده شد ديدم هنوز قدم میزند. گفتم چه شده؟ جواب داد پرچم آمريکا را ديدم ياد تز افتادم. از هواپيمايی که در پنسيلوانيا روز يازده سپتامبر افتاد گفت که معلوم نشد خودش افتاد يا دولت زد، از ترس اينکه جايی را پايين بياورد. گفت هنوز سنت قربانی کردن وجود دارد و هنوز جمع يا حکومت بنا بر اصول فايدهگرايی میتواند به راحتی کرامت انسانی را نقض کند، بيشترين خير برای بيشترين تعداد. حتی اگر ما اين حق را به حکومت داديم، آن زمان خود را قربانی نمیديدم. با رضايتی از حقوق خودمان میگذريم که تا لحظه قربانیشدنمان وجود دارد، در آن لحظه فقط نارضايتی وجود دارد. پس اين چطور معاملهای است که در لحظه انجام معامله از آن راضی نيستيم. بعد گفت دلش میخواهد برای تز روی همين کار کند و استادش گير داده حقوق و مردمشناسی و فلسفه را در هم آميختن و هزار فرض در نظر گرفتن کارش را مشکل و حتی غير ممکن میکند. اينها را میگفت و من به دغدغههای فکری فرهنگ از ته دل رشک میبردم.
Flip a coin. when it's in the air, you'll know which side you're hoping for.
Boardwalk Empire
- سرباز، جنگ واقعيت است يا توهم؟
- فقط شکست واقعيت است قربان. باقی توهمند.
دنيا را از بلور ساختم. از تو پرسيدم از چه بسازمش. تو به دلت نگاه کردی. گفتی از بلور و لبهايم را بوسيدی.
به شهر تشنه رسيديم. لبهايمان خشک بود، از سينهمان فقط خس خسی شنيده میشد. فقط به خطهای مقطع راه چشم دوخته بوديم تا شايد تمام شوند. اولين توقفگاه آبی نداشت. در دومی سری به نشانه تأسف تکان دادند. در بعدی کسی پاسخی نمیداد. هياهوی شهر به گوشمان چون ريشخند میرسيد. از آسمان ابری نعمتی نمیباريد. باد از لای يقه دور تنمان میپيچيد و از سر آستينها فرار میکرد. دست آخر در ميان آسمانخراشهای سرد مردی ديديم بیوقار. در نگاهش زمينی بیپايان میديديم و آسمانی به بند کشيده شده. حاجتمان را گفتيم. خيره به چشمهايمان با صدايی محکم و با صلابت پاسخ داد شايد در سرابی ديگر.
I was born upon the prairie, where the wind blow free, and there was nothing to break the light of the sun. I was born where there was no enclosures, and where everything drew a free breath... I know every stream and every wood between Rio Grande and Arkansas. I have hunted and lived over that country, I lived like my fathers before me, and liked them, I lived happily.
Ten Bears [Paruasemana] (late 19th century), Yamparika Comanche chief
صبح دوشنبه ايستادهام. آخر هفته به نظر همين فردا میآيد. سال نو همين چند دقيقه بعد است. چشم ببندم بهار و و پاييز و سی سالگی و چهل سالگی. به جايش آن کس که آن سوی ميز نشسته هزار فرسنگ دور است. صدايی که از لای سيمها میرسد از دنيايی ديگر است. درخت آن طرف خيابان يک اقيانوس دور است. در ميانم فاصلهای ناپيمودنی باز شده است.
عينکم را میزنم به چشم. رفتهای.