آمدم آمستردام و فردا بعد از دو ماه برمی‌گردم خانه. الان نشسته بودم بيرون کنار يکی از هزار کانال شهر و داشتم از شب لذت می‌بردم. حالا شما که غريبه نيسيتيد، آبجو هم بی‌تأثير نبود. آدم مگر دلش برای تاريکی تنگ می‌شود؟ خب می‌شود انگار. اگر آن بالا بالاها، نزديک قطب باشد که هوا هيچ‌وقت تاريک نمی‌شود، وقتی برگشت پايين آدم ناغافل از تاريک شدن هوا ذوق‌زده می‌شود، آرام می‌شود. می‌گويد خب شد وقت خلوت، وقت پچ‌پچ‌های قبل از خواب، شد زمان آرامش. هوا هم آرام و بهاری. اصلاً هوا بايد هميشه بهاری باشد، هميشه ملايم و بر وفق مراد. برای همين هم که شده بايد رفت کاليفرنيا که می‌گويند هميشه بهار است. يک خانه‌ای هم گرفت که حياط پيشتی‌اش، مثل آنی که لوا عکسش را گذاشته، اقيانوس باشد. حالا نشد رفت آنجا زندگی کرد، دست کم بايد سفر کرد به آن حوالی. بعد گذاشت سفر قشنگ نشست کند در جانش. سفر کارش نشست خوشی است. آدم انگار همه‌ی تلخی‌ها را معلق می‌کند يک مدت. بر می‌دارد يک زندگی ديگر را وسط زندگی خودش می‌تپاند. يادش می‌رفت از کجا آمده بود و چه شد و که بود. علف و آبجو هم همين هنر را دارند، ولی از آن‌ها آدم زود بيدار می‌شود. از سفر نه. طول می‌کشد آدم لبخند از صورتش برود. آدم سفر که می‌رود فقط خوشی با خودش بار می‌زند. شهر عوض کردن هم همين است، مهاجرت هم. برای همين من هميشه می‌گويم هر چند سال بايد شهر عوض کرد. هر بار که می‌روی تمام تلخی‌ها و سختی‌ها جا می‌مانند. به جايش فقط خوشی با خودت به شهر تازه می‌بری. چند سال که گذشت باز از سر نو. آن وقت لازم نمی‌شود نگران ريشه‌ها باشی. مسافر ريشه ندارد. آدم‌ها در دلش ريشه می‌دوانند ولی خودش می‌رود پی سرگردانيش، پی خوشی‌اش، يا اميد به خوشی، اميدی که می‌ارزد برايش زندگی کنی؛ که من جز خوشی هيچ مرهمی برای زندگی پيدا نکردم.


بيشتر امروز رانندگی کردم. سر راه يک خانه-موزه ديدم. ايسلندی‌ها در زمان دقيانوس از تورب برای خانه ساختن استفاده می‌کردند. تورب می‌شود قسمت فوقانی خاکی که با ريشه‌های علف حالت محکمی پيدا کرده و از دشت‌ها می‌کندند. يک حالت خاصی باشد می‌شود جای سوخت هم ازش استفاده کرد. اين ملت اين‌ها را به شکل چهارگوش می‌بريدند و مثل آجر روی هم می‌گذاشتند و می‌شد ديوار خانه. اين موزه که زمانی خانه‌ی اعيانی کشيش بود چند اتاق داشت و همه‌ی ديوارها جز اتاق خواب با همين تورب بودند. اتاق خواب از چوب ساخته شده بود. نتيجه‌ی تورب اين بود که داخل خانه خيلی مرطوب می‌ماند که برای زمستان وضع خيلی مطلوبی نيست.
در ايسلند ذرت و گندم و برنج و سيب‌زمينی سبز نمی‌شود. فقط يک نوع جو يا علوفه دارند که به درد چهارپايان می‌خورد. نتيجه اين می‌شود که شکم سير‌کن‌های اصلی همه‌ی ملت‌ها که می‌شود نان و برنج و سيب‌زمينی را نداشتند. غذايشان هميشه ماهی و گوشت و پنير و غيره بوده. اين‌ها هم که از آسمان نمی‌بارند. من جسارتاً نتيجه گرفتم به وقتش خيلی گرسنگی کشيدند. مقام مسؤول موزه يک جوانکی بود هجده نوزده ساله و دل پری از ريکياويکی‌ها داشت. هم به خاطر سياست و هم به خاطر اقتصاد. ايسلند از بحران مالی چند سال قبل بيشتر از همه‌جا ضربه خورد و سه بانک اصلی‌اش ورشکسته شدند. بدهی اصلی بانک‌ها هم به انگليس است. حالا گويا اتحاديه اروپا گويا تهديد کرده که يا ايسلند با انگليس حسابش را صاف می‌کند يا مشمول تحريم می‌شود يا يک چنين چيزی. اين پسر هم عصبانی بود که تازه در ريکياويک می‌گويند ما بايد به اتحاديه اروپا بپيونديم و واحد پولمان بشود يورو. من هم سر تکان می‌دادم و مرتب می‌گفت حق با شماست.
کمی زمين‌شناسی. بامزه‌ترين نکته اينکه که ايسلند هنوز در حال ساخت است. يعنی هر سال يک سانت و نيم قد می‌کشد و هنوز مسايل صفحات زيرينش تمام نشده‌اند. ايسلند گمانم از برخورد صفحه‌ی زيرزمينی اروپا و آمريکا ايجاد شده و در نتيجه غرب کشور جزو آمريکاست و شرقش جزو اروپا. مرز اين دو صفحه هم از وسط کشور می‌گذرد و آن روز که در محل پارلمان سابق‌شان بودم دقيقاً روی خط واسط اروپا و آمريکا ايستاده بودم و خودم خبر نداشتم که اگر می‌داشتم دو دقيقه بيشتر می‌ايستادم. ايسلند به خاطر جريان گلف استريم گرم است. يعنی اگر اين جريان نبود اينجا قابل سکونت نبود ولی الان بد نيست و زمستان‌های معتدلی دارد. ايسلند جز در يک جزيره‌ای آن بالايش از اين جاهايی نمی‌شود که کلاً روز يا کلاً شب بشود. ولی آن جزيره‌ی مظلوم در ژانويه يک قطره آفتاب ندارد.
زمانی که وايکينگ‌ها آمدند اينجا پر جنگل بوده، آن‌ها هم همه‌شان را استفاده کردند. مشکل اين است که درخت اينجا به سختی سبز می‌شود و در نتيجه ديگر درخت ندارند، يا اگر دارند خودشان فوقش در گروه‌های چند ده تايی کاشته‌اند. تنها پستان‌دار بومی جزيره روباه قطبی است که گير من يکی نيامد. آدم‌ها با خودشان گوسفند و گاو و گوزن و سگ و گربه آوردند. يک سری تلاش‌هايی هم شده بوده که راسو و چند نوع گاو و موجودات ديگر بياورند که هيچ موفقيتی حاصل نشده.
متفرقه‌جات اينکه اين اواخر عاشق گلف شدند و سر راه زمين گلف زياد ديدم که کاملاً با توجه به طبيعت اينجا خنده‌دار بود. از بين هنرها عاشق مجسمه‌سازی هستند و هر ده کوره‌ی صد نفری يقيناً يکی دو مجسمه‌ی تيپ مدرن دارد. ميانگين عمرشان حوالی هشتاد است و فقط از ژاپن عقب‌تر هستند. در باب حقوق زنان گويا جزو پيشرفته‌ترين ملت‌ها هستند و اولين نخست‌وزير (يا رئيس‌جمهور بود؟) زن دنيا را داشتند. عاشق بيورک هستند که يحتمل صدايش را شنيديد. زمستان هم توريست دارند که می‌آيند سر راه اروپا يا آمريکا چند شب می‌مانند که شفق‌های قطبی را ببينند. در هر حال اگر يک زمانی هوس ايسلند آمدن کرديد تابستان بياييد. الان که بهار است هنوز جزيره سبز نشده و سرد است.
بقيه راه جز چند آبشار خبر خاصی نبود. بيشتر راه پادکست‌های جامانده تو تلفنم را گوش کردم. الان ريکياويک هستم، در حقيقت کمی آن‌طرف‌تر يک جايی به اسم کِفلاويک. در اين يک هفته دو هزار و دويست کيلومتر رانندگی کردم. اين حدوداً مسيری است که گشتم.
فردا صبح از ايسلند می‌روم.


دريانوردی کردم. هنوز همان‌جای ديروزی هستم و صبح رفتم يک بندری به اسم هوساويک کمی شمال‌تر که گمانم شمالی‌ترين نقطه‌ی کره‌ی زمين بشود که رفتم يا خواهم رفت، با مدار قطب شمال گمانم سی چهل کيلومتر فاصله دارد. هوساويک مرکز نهنگ‌بينی ايسلند است. يک بار آن طرف اطلس رفته بودم نهنگ‌بينی و نهنگی گيرم نيامده بود، به جايش دريازده شدم و جای همه خالی.
کشتی ما يک کشتی تيپ قديمی بادبانی بود با دو دکل و هفت بادبان. موتور هم داشت. از روی اولين کشتی‌های بزرگی ساخته شده بود که دانمارکی‌ها اجازه داده بودند ايسلندی‌ها داشته باشند. دانمارکی‌ها قضيه تجارت ايسلند، به خصوص روغن کوسه‌ی بسيار پر سود را می‌خواستند دست خودشان داشته باشند. ناخدا با افتخار می‌گفت از اين کشتی فقط دو تا هست. باقی خدمه‌ی کشتی يک نفر بود که همه کار می‌کرد طبعاً. اصولاً اين کشتی‌ها که زمان خودشان خيلی محبوب بودند با سه نفر کارشان راه می‌افتاد. همه‌ی بادبان‌ها با طناب به بخش پشتی کشتی وصل بودند و سه نفری از آنجا همه‌چيز را کنترل می‌کردند. اين کمک ناخدا که آدم پرحرفی هم بود می‌گفت دريا يعنی درياهای شمال. کارائيب هم شد دريا جم می‌خوری ده تا کشتی جلوی دماغت هستند؟ مفصل هم از يک کاپيتان آلمانی حرف زد که استادشان بود و هر سال بهشان دريانوردی بين يخ‌های گرينلند را ياد می‌داد. با همين کشتی تا آنجا توريست هم می‌بردند و چهل ساعت راه بود. جلوی کشتی يک لايه‌ی آلمينيومی بود که باهاش نمی‌شد يخ شکست، ولی می‌شد هلشان داد آن ور.
اول بردندمان جزيره‌ی طوطی‌ها. طوطی دريايی (پافين) يک موجود مضحکی است که پنگوئن پيشش دوک ولينگتون است از لحاظ وقار. اکثر طوطی‌های دنيا در ايسلند زندگی می‌کنند و جزو سمبل‌های ملی‌شان هستند و همه‌جا عروسک و تی‌شرتش را می‌فروشند. جناب طوطی اصلاً در امر پرواز خبره نيست و به جايش شناگر ماهری است و پی غذا تا هفتاد متر زير آب می‌رود. بال‌هايش کوچک هستند و دم ندارد که برای شنا عالی و برای پرواز مزخرفند. چون دم ندارد حين پرواز با پاهايش سکان می‌چرخاند. اصلاً بايد پرواز کردنش را می‌ديديد. انگار بوئينگ هفتصد و چهل و هفت می‌خواهد بلند شود. يک پيست خلوتی پيدا می‌کرد و بعد با حرارت بال می‌زد و سعی می‌کرد بلند شود. شايد ده متر بعد بلند می‌شد و يا مثل چندتايی که ديدم حفظ ظاهر می‌کرد و شيرجه می‌زد توی آب که من از اول اصلاً می‌خواستم برم زير آب.
اين حضرات نه ماه در دنيا می‌گردند و بعد سه ماه برمی‌گردند محل تولدشان برای جفت‌گيری و جوجه‌داری. هر طوطی يک جفت ثابت دارد و هر بار می‌گردد پيدايش می‌کند. لانه‌هايشان را در ديواره‌ی خاکی جزيره‌ها می‌سازند و يک شکل مارپيچی هم دارد و جوجه را می‌گدارند ته مارپيچ که از باد و باران در امان باشد. يک نوک خوش‌رنگی دارند که مخصوص زمان جفت‌گيری است و بعد رنگش می‌رود يا می‌افتد يا بالاخره يُخ می‌شود. در يک شيرجه تا ده ماهی (يا همين حدود) با منقارشان می‌توانند بگيرند.
شکار طوطی‌ها الان ممنوع است. مگر در يک دوره‌ی کوتاه و فقط طوطی‌های نر که در منقارشان ماهی ندارند. برای همين زنده بايد بگيريدشان و بعد بررسی‌های لازم را به عمل بياوريد. تا همين سده‌ی قبل کليسای کاتوليک طوطی دريايی را جزو ماهی‌ها حساب می‌کرده و کشيش‌ها مجاز بودند جمعه‌ها که نبايد گوشت خورد، اين حضرات را ميل کنند. لابد يکی به پاپ اطلاعات غلطی داده بوده. جزيره‌ی طوطی‌ها که شايد مساحتش سيصد متر می‌شد ملک خصوصی بود. يک چيزی شبيه استوانه بود و دور تا دورش يک پرتگاه خاکی و نمی‌دانم بدون نردبان چطور می‌شد داخل جزيره رفت. کمک ناخدا می‌گفت صاحبش تا همين چند سال پيش که رفت آن دنيا، هر سال تابستان با اصرار ده عدد گوسفند می‌آورد و با هزار زحمت می‌فرستاده آن بالا که بچرند. بعد که ازش می‌پرسيدند چرا اين کار با مشقت را انجام می‌دهی، جواب معمول ايسلندی می‌داده: چون هميشه همين کار را کرديم. ورثه‌اش اصراری به حفظ رسوم ندارند و حدس می‌زنم هم گوسفند‌ها و هم طوطی‌ها از اين مسأله راضی باشند.
بعد از طوطی‌ها شش هفت تايی دلفين ديديم که بازيگوشی‌شان گرفته بود و از اين طرف کشتی می‌رفتند آن طرف بيرون می‌پريدند و معلوم نبود به ما بيشتر خوش می‌گذرد يا آن‌ها. ده دقيقه‌ای در معيت‌شان بوديم. بعد از اين موجودات با نمک به سه نهنگ گوژپشت رسيديم. اين نهنگ‌ها چند دقيقه‌ای روی آب پف و پوف (با آن فواره‌ی روی سرشان) می‌کنند و بعد چهار دقيقه می‌روند زير آب. اگر بخواهند عميق بروند يک طور شيرجه‌ای می‌زنند و دم‌شان از آب می‌زند بيرون. هر نهنگ طرح دم منحصر به فردی دارد، مثل اثر انگشت و از روی همين می‌فهمند فلان نهنگ الان کجاست. هر وقت نهنگی پيدا می‌شد کشتی را می‌بردند به سمتش، مثلاً تا ده متريش. دو سه تا شيرجه از هر کدام از نهنگ‌ها را تماشا کرديم.
تا اينجا بادبان‌ها بسته بود. بعد گفتند باد خوب است و موتور را خاموش می‌کنيم و بادبان‌ها را بيافرازيد. من قبلش شک داشتم اگر سه نفر لازم دارند خب اين‌ها که دوتايند. بعد معلوم شد در مقابل اين همه سؤالی که ازشان پرسيده بودم بايد جاشويی کنم. يک مقدار مناسبی بادبان کشيدم بالا و اين را ببند آن‌جا و آن گره را شل کن و نه آن طور نه و غيره. خوش گذشت. طبق قانون طلايی دريانوردان که تا بادبان‌ها را باز کنيد باد می‌خوابد، باد خوابيد و مجبور شديم صبر کنيم تا دوباره باد بگيرد. اين کشتی‌ها طوری هستند که بهترين باد برايشان باد مايل است. برای همين بادبان‌ها به جای اينکه عمود باشند اريب به کشتی قرار می‌گيرند. اين هم جزو اطلاعاتی بود که يقين دارم يک روز لازمتان می‌شود.
بعد بهمان شکلات داغ دادند. انگار برای خدمه کشتی‌های ايسلند مشروب ممنوع است. يک سوراخ قانونی هست برای کشتی‌های بادبانی و با اجازه‌ی کاپيتان. خلاصه شخص کاپيتان موسفيد در شکلات‌های داغ‌مان يک شات رام ريخت و ترکيب مطلوبی شد و توصيه می‌شود. ياد فيلم دزدان کارئيب افتاده بودم که کشتی‌شان وسط جنگ گلوله‌ی توپ خورده بود و ناخدای کشتی اولين سؤالش اين بود که مخزن رام سالم است يا نه. در نهايت با سلام و صلوات بعد از پنج ساعت شناور بود برگشتيم. روح آن مرحوم شاد که گفته بود هميشه يک پايت روی زمين باشد.
همان اطراف دو تا آبشار بود که کتاب راهنما عجيب تعريف کرده بود. مثل بقيه‌ی آبشارهای عظيم بودند. من اصولاً يک تئوری دارم در باب آبشارها و کليساهای دنيا که يکی دو تا از عظيم‌ترين‌شان را که ديديد انگار بقيه را هم ديديد. برای رسيدن به آبشارها يک ساعتی در برف پياده‌روی کردم و گمانم آفتاب‌زده شدم چون از آن موقع سرم گيج می‌رود.


يک خوردنی کشف کردم که کريستف کلمب بايد برود جلو بوق بزند. اسمش اسکير است، يک چيزی است که نه ماست است و نه پنير و در عين حال هر دوشان است. هيچ ايده‌ای ندارم بايد مزه‌ و بافتش را چطور توضيح بدهم ولی شما باور بفرماييد خوشمزه است. رويش کشمش و هر چه دلتان خواست هم می‌توانيد بريزيد و به عنوان يک صبحانه‌ی کم‌چرب مصرف کنيد. بين خود ايسلندی‌ها بسيار محبوب است. يک موقعی در اسکانديناوی هم رواج داشته ولی لابد مسؤول مربوطه‌اش فوت شده و اين مائده کلاً يادشان رفته.
حرف خوردنی شد ياد پوليور‌های بافتنی ايسلندی‌ها يا لوپاپيسا افتادم. اينجا پوليور بافتن ورزش ملی است. يک سری طرح‌های مشابه‌ای هم دارند و من تن پير و جوان و مرد و زن ديدم. طرح زن‌ها کمی پر نقش و نگارتر از مردهاست. سردم بود يکی خريدم و حسابی دوستش دارم. طبق قانون پوليورهای بافتنی، يک جاهايش تنگ بود (مثل يقه‌اش) که بعد از چند روز مشکلش حل شده. گران هم بود. اصلاً در ايسلند همه‌چيز گران است. غذا، لباس، ورودی جاها، تورها. بنزين ليتری دويست و پنجاه کرون ايسلند است که می‌شود دو دلار. اين غولی بيابانی که می‌‌رانم هم در باب بنزين هيچ مضايقه‌ای نمی‌کند. تنها چيزی که به نسبت ارزان است هتل و مهمان‌سرا است که گمانم چون هنوز فصل توريستی نيست ارزان حساب می‌کنند.
من مرز شمال و جنوب ايسلند را پيدا کردم. دقيقاً يک دماغه‌ای است که اسمش را نمی‌دانم ولی اگر بخواهيد می‌توانم روی نقشه نشانش بدهم. برای خودم خوش خوشان زير آفتاب خوش خيال صبح از خليج‌های شرقی زيگزاگ بالا می‌رفتم و از شيب‌های ملايم کوه‌ها کمال لذت را می‌بردم. چون بيکار هستم به جای اينکه يک لينک بدهم به عکس اين کوه‌ها مجبورم برايتان توصيف‌شان کنم. فرض بفرماييد يک سری سنگ و صخره آتشفشانی بسيار بی‌قاعده در ابعاد يک کوه داريم، بعد از بالا ملايم شن می‌ريزم روی اين‌ها تا وقتی شن‌ها با يک شيب مهربانی به اقيانوس برسند و فقط نوک سنگ‌های آتشفشانی بيرون بماند. بعد در کوه‌پايه يک جاده بکشيد و خرامان تويش رانندگی کنيد. اين می‌شود منظره امروز صبح.
در همين شيب‌های مهربان بودم و اين دماغه‌ی معلون را که پيچيدم رفتم در يک دنيای ديگر که خورشيدی نبود و ابری بود و برف بود همه‌جا تا کنار جاده و چند دقيقه بعد هم کولاک شد. وضعيت بغرنج و ابلهانه‌ای بود و هست. شمال ايسلند هنوز حسابی برف دارد و بر خلاف جنوب برف محدود به نوک کوه‌ها نيست. بزرگ‌ترين شهر شرق ايسلند هزار و دويست نفر آدم دارد و اسم پيچيده‌ای هم طبعاً دارد. اصلاً اين شهرها عالی هستند. يک سری خانه‌های فلزی با شيروانی‌های رنگارنگ هستند و يک سری ماشين هم کنارشان پارک شده و دريغ از آدم‌هايی که بين اين خانه‌ها در رفت و آمد باشند. صبح کسی نيست، ظهر نيست، شب نيست. آدم خوابش می‌گيرد.
از يک منطقه‌ای گذشتم که بهش می‌گويند صحرای سرد. وجه اشتراکش با کوير لوت اين است که حيات درش وجود ندارد، حتی خار و اين چيزها. بقيه‌ی مسايلش دقيقاً برعکسش است. راديو هم به آنجا نمی‌رسد و دو ساعت در سکوت محض ازش گذشتم. حتی يک ماشين ديگر هم نديدم. اواخر برای خودم آواز می‌خواندم حوصله‌ام سر نرود. بعد از صحرا يک معدن گوگرد پيدا کردم که گاز گوگرد از زمين بيرون می‌زد. فکر کنيد دويست تا تخم مرغ گنديده را در يک اتاق بشکنند و شما را بياندازند آن تو و اين می‌شود می‌شود شدت بوی گوگردی که آنجا بود. نفس آدم برمی‌گشت. گاز هم انگار لوله ترکيده بود با فشار تمام از زمين می‌زد آسمان. عصر به يکی گفتم خيلی بوی مزخرفی بود، بهش برخورد گفت آن چيزی که شما را ياد تخم مرغ گنديده می‌اندازد برای ما يادآور آب‌های معدنی گرم است. يک سری درياچه آب گرم هم دارند که البته بوی گوگردش خيلی خفيف‌تر است. شب رفتم يکی‌شان و بيست دقيقه بيشتر دوام نياوردم شنا کنم. اصلاً نمی‌شود به اين بو عادت کرد.
يک جايی رفتم به اسم ديموبورگير. يک جور جنگل سنگ‌های آتشفشانی است. يک جايی بوده که گدازه‌ها باعث شدند آب‌های زيرزمينی جوش بيايند و بزنند بالا و اين طوری با گدازه‌ها يک سری سنگ‌ها و صخره‌های چهار پنج متری درست کردند، حالا شايد هم اين طور نبوده. به هر حال الان آمدند تويش راه برای آدم کشيدند که برای خودش بگردد و فکر کند هر سنگ شبيه چيست. افسانه دارند که اين‌جا محل زندگی سيزده پسر يول است. اين يول‌ها قديم هيولاهايی بودند که بچه‌ها را می‌خوردند. خيلی سال است اصلاح شدند و با بابا نوئل ترکيب شدند الان و قرمز می‌پوشند و فقط سر به سر مردم می‌گذارند و برای بچه‌ها در کريسمس کادو می‌آورند. کنار اين جنگل بی‌قاعده يک کوه مخروطی به ارتفاع چهارصد متر هم بود به اسم هيورفيال که ازش بالا رفتم. يک مخروط خاکستر بود از يک فوران در دو هزار و پانصد سال قبل. وسطش مثل باقی آتشفشان‌ها خالی بود. دهانه را يک ساعتی طول کشيد دور بزنم و از آن بالا تعداد زيادی کوه معلوم بود که از پايين هم معلوم بودند.
جايی که قرار است امشب و فردا شب بمانم يک مزرعه است که صاحبش به اين نتيجه رسيده از توريست بيشتر از گوسفند پول در می‌آيد و برداشته چند کلبه ساخته ته مزرعه و به امثال بنده اجاره می‌دهد. دور و اطراف هم هيچ چيز جز چند کلبه‌ی ديگر و يک تعداد گوسفند مشغول چريدن نيست. من ديگر يقين دارم در پيدا کردن اين جور جاهای شوت مستعد هستم.


امروز به نشت و برخاست با يخ‌ها گذشت، يخ‌رود، يخ‌چال، يخ‌کوه (همان کوه يخ که شاعر به جفنگ آمده). صبح علی الطلوع رفتم پنج دقيقه‌ای هتل برهوتی‌ام و آنجا ايوار که يک عدد راهنما بود يک جفت پوتين داد و کلنگ و يک چيزی که من اسمش را گذاشتم صندل ميخ‌دار. اين طور که پوتين را می‌کنيد توی صندل ميخ‌دار و بندش را می‌بنديد و بعد از يخ بالا می‌رويد. هزار بار در فيلم و اين چيزها ديديدش. کمربند کوه‌نوردی هم بهمان بستند. سه عدد اهل چک هم بودند و دو نفر که به عنوان مليت گفتند شيکاگويی. گفت تا به حال ايرانی نداشته‌اند. ما کنار يک يخچال بوديم. يخچال (يا يخ‌رود که به نظر من اسم دقيق‌تری است) طبق اطلاعات واصله از ايوار نتيجه بارش برف است. نه بابا.
در کوه‌های بلند که بارش برف در زمستان بيشتر از آب شدن برف در تابستان است، به تدريج برف جديد روی برف‌های قديمی سوار می‌شود. در طول زمان برف‌های آن زير له می‌شوند و تحت فشار به يخ تبديل می‌شوند و باز هم تحت فشار يک حالت يخ روان به خود می‌گيرند. آن وقت راه می‌افتند از کوه پايين می‌آيند و عموماً يک دره‌ای پيدا می‌کنند و به شکل يک رود يخی راه باز می‌کنند. البته در اين رود هيچ چيزی حرکت نمی‌کند. يعنی جناب يخچال به نظر يک موجود بزرگ يخی است که جم نمی‌خورد، ولی در حقيقت با سرعت کمی دارد سرازير می‌شود. اينی که ما رويش بوديم با سرعت صد متر در سال پيش‌روی می‌کرد. البته يخچال‌های ايسلند در حال پس‌روی هستند. بعضی‌هايشان با سرعت هزار متر در سال. به خاطر گرمايش زمين آن نوک يخچال‌ها دارد آب می‌شود و يک درياچه‌ای در نوک هر کدام ايجاد شده که سال به سال بزرگتر می‌شود. ايوار گفت البته هزار و خرده‌ای سال قبل که وايکينگ‌ها به ايسلند رسيدند يخچال‌ها بسيار بسيار کوچکتر بودند. بعد زمين سرد شده و اين‌ها پر رو شدند. خلاصه از ديد ايوار، سرمايش و گرمايش زمين مسأله مهمی نبود و ايسلندی‌ها همه‌جورش را ديده بودند.
چهار ساعت يخ‌نوردی کرديم. با اين ميخ‌های ته کفش و کلنگ کار مشکلی نبود. يعنی می‌شد ديوار صاف را هم باهاشان بالا رفت. يک‌جاهايی هم با قلاب‌هايی که به کمرمان بند بودند، خودمان را به طناب‌های ميخ‌شده توی برف بستيم که اگر ليز خورديم دست کم تا ته دنيا نيافتيم. اين قضيه يخچال‌نوردی اکيداً توصيه می‌شود. به خاطرش لازم هم نيست تا ايسلند بياييد. هر جا کوه خيلی بلند هست يحتمل يخچال هم هست. البته شايد تا بغلشان مثل ايسلند جاده نباشد که بشود سياحتی رفت. سطح يخچال شبيه يک اقيانوس مواج است که يخ زده. يعنی يک سری پستی بلندی عريض هستند که برای پيش رفتن هی ازشان می‌روی بالا، هی ميايی پايين. بين‌شان هر از گاهی خاک و خاکستر هم هست که باد آورده. بعد خاک می‌شود عايق نور خورشيد و يخ زيرش سالم می‌ماند و اطرافش آب می‌شوند و در نتيجه آن وسط يک کوه خاکی می‌ماند. هر از گاهی هم از دور دست‌ها صدای رعد می‌آيد که از آسمان نيست و از منبع يخچال است که حين پيش‌روی هر از گاهی می‌شکند و صدای دلهره‌آوری صادر می‌کند.
يخ همان‌طور که در فريزتان موجود است بی‌رنگ نيست. بلکه آبی است ولی حجمش بايد زياد باشد و خالص باشد که رنگش ديده شود. اين‌جا هر دو خصوصيت به خوبی پوشش داده شده بود و نگارنده باز بايد از آبی‌های ايسلند حرف بزند و تعريف کند به قاعده يک کتاب. مخصوصاً جاهايی که شکافی بين يخ بود و چند متری پايين‌تر ديده می‌شد آبی بيشتر خودی نشان می‌داد. هر از گاهی يک جويبار آب هم پيدا می‌شد که به داخل يک چاه‌هايی در دل يخچال می‌ريختند و گم و گور می‌شدند. ايوار بيست سال بود روی يخچال می‌پلکيد. اوايل محض تفريح و بعد هم به عنوان شغل. همه‌ی قله‌های يخ‌کله را هم فتح کرده بود. از يک تکه يخ بلند بالا بردمان که تصوير پانارومايی از يخچال داشت و بعد گفت اينجا بهترين نقطه‌ی دفتر کارم است. اين آتشفشان اِييافياتلايوکيتل که دو سال قبل شلوغ کرده بود را هم نشان‌مان داد (الان ده بار تلفظش را چک کردم و با تقريب خوبی صحيح بايد باشد گمانم). آن موقع يکی از تفريحات ملت تماشای گوينده‌های اخبار بود که سعی می‌کردند به نحوی اسم آتشفشان را بگويند. وقت برگشتن از يخچال هيچ دلم نمی‌خواست برگردم. دفعه بعد که راهم به ايسلند بيافتد بايد تور يک روزه بروم لابد.
به جای اينکه جلو پايم را نگاه کنم ايوار را در مورد زبان و ساگاها سؤال پيچ کردم. معلوم شد زبان مبارک ايسلندی بسيار سخت است. هم تلفظش و هم گرامرش و کمتر خارجی موفق می‌شود درست حرفش بزند. بعد هم درست است که نروژی قديم است ولی خود نروژی (و سوئدی و دانمارکی که هم‌خانواده‌اش هستند) آنقدر عوض شده‌اند که نه آن‌ها می‌فهمند اين‌ها چه می‌گويند و نه برعکس. البته اين جماعت در مدرسه دانمارکی می‌خوانند که لابد يادگار قرن‌ها تحت تسلط دانمارک بودن‌‌شان است. گفت ساگاها را می‌شود اگر به خط اصلاح شده‌ی امروز بنويسندشان خواند، ولی پدرت درمی‌آيد بفهمی‌شان. چون هم نحوه بيان عوض شده و در عين حال ساگاهايشان خيلی پيچيده هستند و مثلاً صد کاراکتر دارند که همه به هم مربوطند. گفت يکبار برداشته نسخه انگليسی يکی‌شان را خوانده که بفهمد کی به کی است. همه‌ی اين ساگاها در حقيقت تاريخ کشورشان است بين حدود سال هزار تا هزار و دويست و بعد از چند قرن سينه به سينه منتقل شدن بالاخره نوشته شده‌اند. داستان حماسه‌ها و قهرمانی‌های وايکينگ‌ها هستند. درست نقطه مقابل يک سری افسانه‌های ايرلندی که وايکينگ‌ها سمبل شر هستند. در مورد يکی‌ از ساگاهای ايسلند که گويا بهترين‌شان است به اسم «نيال سوخته» اعتقاد بر اين است که اولين رمان دنيا است، چون داستانش زيادی بی‌نقص است و نمی‌تواند زائيده چيزی جز خيال باشد. العهده کلاً علی الراوی.
بعد از يخچال رفتم يک درياچه‌ای به اسم يوکولسارلون در پنچاه کيلومتری که از همين درياچه‌های پای يخچال بود. اين يکی خيلی بزرگ بود و پر بود از کوه‌يخ. يک قايقی ما را برد وسط‌شان و ازشان سان ديديم. قايق البته خودش پديده‌ای بود. چون چهار چرخ يک متری هم زيرش داشت و خشکی و آب برايش فرق نمی‌کرد. من نمی‌دانم جز مبهوت کردن به چه دردی می‌خورد يک چيزی هم در آب برود هم در خشکی. در درياچه شايد صد کوه يخ ديديم در ابعاد و اشکال مختلف. هر وقت در يک فيلمی کوه يخ ديديد و قطب جنوب و اين حرف‌ها يقين حاصل فرماييد همين‌ درياچه است. هزار فيلم (از جمله يکی از جيمز باندهای اخير) اسم بردند که آنجا فيلم‌برداری شده. من روی اين مسأله تأکيد می‌کنم چون يقين دارم يک روزی به دردتان می‌خورد.
دو عدد فک هم بود. فک‌ها به نظر من موجوداتی هستند با بغليبيليته بالا، يعنی آدم دلش می‌خواهد بغلشان کند بس که نرم به نظر می‌رسند. آن وسط آب يکی از کوه‌های يخ نصف شد که موجبات سکته چند عدد پير پاتال حاضر در جمع را فراهم آورد. دختر راننده (يا ناخدا يا هر دو يا هر چه) وسط درياچه ترمز کرد (يا لنگر انداخت يا هر چه) و يک عدد يخ آورد به ميان حضار. گفت اين تکه يخ هزار سالش است و همين الان از آب گرفتيمش. در ضمن چون تحت فشار يخ شده هيچ حباب هوايی ندارد و برای همين دير آب می‌شود و عالی است برای توی ويسکی انداختن. يعنی حتی من اگر بی‌خيال بشوم مسايل مربوط به ويسکی من را بی‌خيال نمی‌شوند. بعد هم يخ را شکاند و به هر کداممان يک تکه داد سق بزنيم و مزه‌ی يخ واقعی را درک کنيم. مزه‌اش هيچ فرقی با يخ معمولی نداشت، بی‌خود شلوغش کرده بودند. در ضمن آخرش هم فک گيرم نيامد.
در راه رسيدن به اين‌جايی که هستم کوه زياد ديدم. کوه‌های اين جزيره اکثراً ربطی به آتشفشان‌ها دارند و در نتيجه شکل‌های عجيب و غريبی دارند و نسبت‌شان به کوه‌های معمولی مثل نسبت موسيقی راک (و حتی جاز) به کلاسيک است. يک موجودات غريبی با هيبت‌های نخراشيده‌ای هستند که نپرس. آن وسط يکی بود حاضرم قسم بخورم شعبه اهرام ثلاثه مصر در ايسلند بود، دست کم از طرفی که من می‌ديدم. يک مقدار مناسبی از حاشيه ساحل از بين کوه‌ها و شن‌های سوخته که ديروز عرض شد زيگزاگی بالا آمدم و حتی از يک تونل رد شدم تا رسيدم به اينجا. يک جايی است که حتی ده نيست. اسمش برييدودالسرپپور است و دويست نفر سکنه دارد. ماهی سامون می‌گيرند يا پرورش می‌دهند يا بالاخره يک کاريش می‌کنند. من که سر شام خوردمش. يک جای پرتی است که واقعاً دارد برايم سؤال پيش می‌آيد من اين برهوت‌ها را از کجا پيدا می‌کنم. صاحب هتل کليد را بهم داد کلاً از هتل رفت. قبل از رفتن گفت صبح صبحانه را می‌گذارم و می‌روم. صبحانه را ميل کن و کليد را بگذار روی پيشخوان و برو پی زندگيت. در را هم لازم نيست قفل کنی.


هنوز زنده‌ام. اين خبر مهمی دست کم برای خودم است چون آدم از فردايش خبر ندارد، به خصوص اگر از بلاهت‌هايی که نگارنده مرتکب می‌شود دوری نکند. حالا به بلاهت کمی پايين‌تر می‌رسيم. من در حال طواف جزيره هستم و چون يکی در مرکز اطلاعات ريکياويک گفت پادساعت‌گرد برو، الان جنوب هستم (ريکياويک در غرب ايسلند تشريف دارد). در راه دو آبشار ديدم که خب آب از بالا می‌ريخت پايين. هر وقت آبشاری ديدم که کار ديگری می‌کرد برايتان تعريف می‌کنم. آنقدر اسب ديدم که سهميه اسب‌بينی ساليانه‌ام پر شد. اسب‌هايشان يال افشان دارند و اين‌ها هم کلی کارت پستال ازشان دارند که اسب است و يالش و يک حالت خماری به دوربين نگاه کرده و الخ. البته در نهايت موجودات خوشگلی هستند.
ونسان اعتقاد داشت اين اسب‌ها محض تفنن نگه‌داری می‌شوند. ونسان يکی بود که از سر راه پيدا کردم، يعنی يکی از اين اتواستاپی‌ها بود که می‌ايستند کنار جاده يکی ببردشان شهر بعدی. حوصله‌ام سر می‌رود محض گپ هم که شده سوارشان می‌کنم. اسکاتلند يک زوج بلژيکی به تورم خوردند. ونسان هم فرانسوی بود. خيلی از لسان فرانسه خوشم می‌آيد همه‌جا گيرش می‌افتم. اسکاتلند يک آمريکايی هم پيدا کرده بودم. معضل مشترکی که تمام اين جماعت دارند اين است که بلا استثنا بو می‌دهند. آدم خفه می‌شود. اگر لازم بدانيد برگرديم به قضيه اسب‌ها، گمانم حق با ونسان بود. اسب را که نمی‌خورند، شير و اين چيزها هم زياد ندارد گمانم. تازه من تمام اين چند روز فکر می‌کردم اين ملت در گوشه‌های پرت اين کشور پرت چه می‌کنند حوصله‌شان سر نرود، خب حالا معلوم شد اسب نگه می‌دارند.
گردن همانی که گفت برو پادساعت‌گرد بگرد بشکند. نه به خاطر مخالفت با جريان طبيعی ساعت، به خاطر اينکه يک عکسی به من نشان داد (شبيه اين) برو اينجا را ببين. سنگ‌های بازالت بعضی وقت‌ها بنا بر دلايلی که دست‌کم برای من مهم نيست شکل‌های هندسی می‌گيرند. يعنی می‌شوند يک منشور‌های پنج ضلعی و کيپ کنار هم قرار می‌گيرند. يک جوری که انگار ساخته دست بنی بشر است ولی نيست. عکسی که بهم نشان داد عالی بود و گفت برو اينجا و ببين. رفتم و رسيدم کنار دريا در محل اعلام شده. يک تابلو هم نوشته بود راه برای ديدن بازالت‌ها بسيار خطرناک است و مواظب باشيد. يک صد قدم رفتم و يک غاری از بازالت‌ها ديدم و فکر کردم اين که آن عکس نيست و تازه اين راه کجايش خطرناک است.
اين‌جا قسمت بلاهت قضيه شروع می‌شود. ديدم يک رد پايی در امتداد ساحل می‌رود. رفتم. رد پا از يک حفره‌ای که بايد چهار دست و پا می‌گذشتی رد شد و رد شدم. بعد رسيد به يک سری صخره. گفتم همين قسمت خطرناکش است و رفتم که رفتم. رد پا طبعاً گم شد ولی من در طمع بازالت يک ساعت صخره‌نوردی کردم. يک جاهايی صخره‌ها از آب دريا خيس می‌شدند و می‌رفتم از کوه بالا، يک جاهايی نمی‌شد، منتظر می‌شدم موج عقب بنشيند و روی خط ساحل می‌دويدم و هزار بار هم اشتباه محاسباتی کردم و خيس شدم. خلاصه پدرم درآمد. يعنی باز نمی‌دانم از کجا جرأت پيدا کردم. بعد از يک ساعت ديدم خبری نيست و بالاتر رفتم و رسيدم به لانه‌های مرغ‌های دريايی و تخم‌هايشان. هيچ بازالتی ديده نمی‌شد و به اين نتيجه رسيدم که گور پدر بازالت و برگشتم. وقت برگشت خسته شده بودم و تمرکز لازم نبود و چند بار حسابی کله پا شدم. بدترين‌شان اين بود که سنگ زير پايم خالی شد و آنی که دست انداختم نگهم دارد هم کنده شد و همه با هم ده متری ليز خورديم. سنگ بالايی که عرضش نيم متری می‌شد را حين سقوط نمی‌دانم چرا عين بالشت بغل کرده بود يک موقع در نرود زمين بخورد لابد زخم بشود. در نتيجه مقدار متنابهی خراش و غيره دارم و در ضمن به دوربينم ايمان آوردم، چون اين همه به در و ديوار خورد و چيزيش نشد. له و لورده برگشتم و تازه در ديوار پشتی همان غار بازالت‌ها را پيدا کردم. يعنی به مقياس عکس دقت نکرده بودم و انتظار يک ديوار عظيم بازالتی داشتم. ابله که شاخ و دم ندارد. البته زياد دست خالی هم برنگشتم. آن پشت سه تا صخره سی چهل متری در آب هستند که طی راه ديدم‌شان. برايشان افسانه هم دارند. می‌گويند دو غول شب يک کشتی سه بادبانه را در دريا دزديده بودند و می‌کشيدندش به سمت ساحل. نمی‌رسند قبل از طلوع به خشکی و خورشيد هر دو غول و کشتی را به سنگ تبديل می‌کند.
اين‌ها هم مثل باقی ملت اسکانديناوی ساگا (افسانه) دارند. ساگاهايشان بيشتر در مورد اولين وايکينگ‌هايی است که آمدند ايسلند و ساکن هستند. کلی کتاب در موردشان هم دارند. زبان‌شان هم زياد تغيير نکرده و همان‌طور که ما هنوز شاهنامه را بدون تغيير می‌خوانيم و يحتمل می‌فهميم، اين‌ها هم ساگاها را به همان زبان چند صد سال پيش می‌خوانند. حالا که حرف کتاب شد عرض شود ملت کتاب‌خوانی هستند. بالاترين سرانه‌ی کتاب را در دنيا دارند، يعنی نسبت کتاب به جمعيت. در همان چرخ مختصری که در ريکياويک زدم سه کتاب فروشی جدی و بزرگ ديدم. کتاب راهنما نوشته به خاطر جبران دورافتادگی جغرافيايی اين همه از ملت‌های ديگر می‌خوانند و در ضمن نوشته از هر ده ايسلندی يکی در طول زندگيش يک کتاب می‌نويسد و چاپ می‌کند. اين هتلی که الان درست وسط بر بيابان هستم در کشويش غير از انجيل، دو جلد کتاب از يک نويسنده نروژی به اسم هنريک ايبسن دارد.
بعد از بازالت‌ها که در شهری به اسم ويک بود راه افتادم سمت جايی که الان هستم. بين ويک و شهری به اسم هوفن دويست و هفتاد کيلومتر راه است و اين وسط فقط و فقط يک ده وجود دارد. اسم اين ده عالی است: کِرکيوبَيارکلاوستور که گويا يعنی صومعه‌ی مزرعه‌ی کليسا، که نمی‌فهمم بالاخره يعنی چه. راه هم غريب است. آن ساحلی که بالا نوشتم و صحرايی که بعد از ويک بود از خاک سياه پوشيده شده‌اند. يک جور خاکی است که نتيجه‌ی فرسايش گدازه‌ها است. ساحل سياه که چيز عجيبی است، اين صحرايش عجيب‌تر بود. گمانم حدود چهل کيلومتر جاده مستقيم و بدون کوچکترين پيچی از بين يک صحرای سياه سياه گذشت. جلويم هم کوه‌های برفی بود. نيم ساعت بعد رسيدم به هتل که يکه و يالغوز وسط بيابان است، جنب يخ‌کله‌ی واتنايوکل (همان سومين يخ‌کله‌ی دنيا). تا همين بغل هم يکی از يخ‌رود‌هايش پيش‌روی کرده که فردا قرار است با راهنما و غيره بروم چهار ساعت رويش (يا تويش؟) يخ‌نوردی.


آمده‌ام شمال. خيلی شمال، شمالی‌ترين پايتخت کل دنيا که تازه ياد گرفتم اسمش را چطور بايد بخوانم. ايسلند هستم و رِيکياويک اسم پايتختش است. ايسلند گمانم آخرين ايستگاه اين سفر پر طول و دراز باشد، مگر اينکه عکسش ثابت بشود. اينجا آمدنم چندان طبق برنامه نبود، نه که من اصلاً برنامه‌ای داشتم و دارم اين‌ بار. استانبول داشتم نقشه‌ی کشورهای جزو شنگن را نگاه می‌کردم و ديدم آن بالا يک لکه‌ی سبز هم هست که ايسلند بود. فکر کردم خب چه ايرادی دارد، بروم و آمدم. يک هفته‌ای اينجا هستم که دو روزش گذشته است.
اصولاً جای خلوتی است. يک هوا از ايرلند بزرگتر است، يعنی باز همان اندازه‌ی استان سمنان. جمعيتش ولی سيصد هزار نفر است که يک سومش در همين ريکياويک زندگی می‌کنند. از پايتخت که بيرون می‌رويد آدم اصلاً کم‌ياب می‌شود. خود شهر هم ساکت است. صبح ساکت است، ظهر ساکت است، فقط شب می‌آيند در بارهای کنار پنجره اتاق من سر و صدا می‌کنند من نخوابم. خلوتی البته گمانم تقصير باد است. من در ايرلند و اسکاتلند زياد حرف باد زدم ولی گمانم بايد برگردم عقب تمام‌شان را با نسيم لطيف سحرگاهی جايگزين کنم. اينجا بادش خانمان‌برانداز است، بد وضعی است. طوری که من توريست يک‌دنده را از ديدن بعضی چيزها منصرف می‌کند که حالا فلان‌جا را هم نديدم به جايی برنمی‌خورد، می‌روم می‌نويسم ديدم. شهر جای ساکت و کوتاهی است. برج و اين حرف‌ها ندارند. فقط يک کليسای مدرنی دارند که بلند است و از بالايش شهر را می‌شود ديد. پارلمان‌شان اندازه شهرداری دارقورآباد هم نبود. کلاً شصت نفر نماينده دارند (تازه باز حزب چپ و راست دارند) و نگهبانی پارلمان از نگهبانی موزه‌های فسقلی هم ساده‌تر بود.
خانه‌ها و ساختمان‌ها کمی پراکنده‌اند و کوتاه. از دور شبيه ابرشهر نيست. يک طور خلوتی است. انگار يک دهکده که طبيعت بهش خيلی سخت گرفته است. در سنگ‌دل بودن طبيعت ايسلند شکی نيست. به نظر من نامساعدترين جای کره زمين برای زندگی است. هيچ‌چيز ندارد. به زور ده درصد خاک کل جزيره قابل کشت است. هر چه درخت ديدم (که ده تا نشدند در اين چند روز) کاشته‌ی آدم‌ها بودند. سومين يخ‌کله‌ی دنيا را دارند (اولی قطب جنوب است و دومی گرينلند)، آتشفشان‌های فعال دارند (آخرين فعاليت يکی دو سال قبل يک هفته تمام پروازهای شمال اروپا را لغو کرد)، زلزله دارند، زمستان‌های بلند دارند، شب‌های بلند دارند. بد اوضاعی است. به نظر من به هر ايسلندی بايد يک کاپ پررويی اهدا کرد. آخر اينجا هم شد جا برای زندگی؟ سرد هم هست بی‌انصاف. امروز يک درجه زير صفر شد. رفتم کلاه و دستکش خريدم. اصلاً من از سرما رهايی ندارم. حتی کانادا هم الان گرم شده من بلند شدم آمدم قطب، از سرما هم متنفرم. خب ديوانه‌ام ديگر. اين خيلی شمال بودن (نوک شمالی جزيره می‌رسد به مدار قطب شمال) نتيجه‌اش روزهای بلند تابستان و شب‌های بلند زمستان است. امروز غروب حوالی ده و نيم شب است و طلوع حوالی چهار صبح بود. الان که يازده و نيم شب است هوا حسابی روشن است. نور را می‌شود تحمل کرد، من نگران شب يلدای اين‌ها هستم.
ايسلندی‌ها خيلی مثل اسکانديناويايی‌ها نيستند، يعنی آن قدر بلند و خوش‌جمال و غيره. از لحاظ ژنتيکی سلتی (ايرلندی و اسکاتلندي) و اسکانديناويايی‌اند. موهايشان اکثراً طلايی نيست، يک چيزی بين سفيد و طلايی است، طلايی رنگ‌پريده مثلاً. ولی چشم‌ها آبی آبی. يعنی چشم‌هايی ديدم که ماتم برد. يک پسری بود نمی‌دانم چه می‌فروخت اصلاً جا خوردم مگر چشم هم اين رنگ می‌شود؟ اصلاً اين کجای طيف آبی است؟ نه خونگرم هستند، نه خونسرد. به ديدن توريست دارند عادت می‌کنند. يعنی چند سالی است حسابی توريست می‌آيد سراغ‌شان و تابستان معبد ماجراجوهاست. گويا برای ماه عسل هم زياد اينجا می‌آيند و گمانم بين زوج‌هايی که اينجا می‌آيند يا آن‌ها که می‌روند مالديو بايد تفاوت بسيار بسيار بزرگی باشد.
زبان‌شان نروژی قديم است. يک توفيق اجباری تاريخی است در حقيقت. تاريخ اين‌ها واقعاً خلاصه است. اول قرن هفت ايرلندی‌ها آمدند و پشت سرشان وايکينگ‌ها. يک سری از وايکينگ‌ها اينجا ماندند و بقيه‌شان رفتند آمريکا را کشف کردند (آمريکا بالاخره چند بار کشف شده؟) بعد حوالی قرن سيزده می‌روند تحت پادشاهی نروژ و وقتی نروژ مال دانمارک می‌شود اين‌ها هم جزوشان می‌شوند. می‌مانند تا در جنگ جهانی دوم وقتی دانمارک تحت اشغال بود از فرصت استفاده فرموده اعلام استقلال می‌کنند. همين. اين وسط مقدار بسيار بسيار زيادی يخبندان و برف و آتشفشان و قحطی داشتند و چندين بار نصف جمعيت‌شان را به اين يا آن بدبختی از دست داده‌اند. يک مقدار مناسبی هم برای استقلال به وقتش تلاش کردند. پروتستان هستند ولی در عين حال کتاب راهنما نوشته پنجاه و سه درصدشان نمی‌توانستند ادعا کنند پری‌ها وجود خارجی ندارند و حتی پنج درصد جمعيت می‌گويد در زندگی پری ديده‌اند.
گويا خيلی وطن‌پرست هستند. پرچم‌شان را همه‌جا می‌بينی. می‌گويند آبی پرچم يعنی دريا، سفيدش يعنی برف و قرمزش يعنی گدازه‌های آتشفشان. زبان بسيار پيچيده‌شان را حسابی پاس می‌دارند و کاميپوتر و تلفن را هم ترجمه کردند. خط‌شان طبعاً همان لاتين است با يکی دو حرف بی‌ربط. اين th انگليسی هست که هر از گاهی صدای ð می‌دهد و هر از گاهی θ، خب اين‌ها برای هر حالت حرف جدا دارند. اولی همان ð است ولی دومی را با يک چيز غريبی به شکل þ نشان می‌دهند که لاتين نيست و از خط رونی به جا مانده. هر چه هست چيز هشت الهفت بامزه‌ای است.
ديروز يک چشمه‌ی جوشان آب گرم رفتم به اسم تالاب آبی که حسابی مشهور است. چشمه که نه، درياچه‌ی جوشان بود که سه چهار چشمه داشت که آب داغ به عرصه اضافه می‌کردند. آب درياچه آبی بسيار کم‌رنگ و بيشتر نزديک سفيد داشت و رنگ غريبی بود. اصلاً آبی‌های اين جزيره آبی ديگری هستند. چشمه‌های با خودشان جلبک‌های ذره‌بينی می‌آورند بالا که به محض اينکه از آب جوش به آب سرد (از ديد آن‌ها سرد، از ديد من حسابی گرم بود) می‌رسيدند می‌مردند و می‌شدند خاک سفيد کف تالاب. بهش می‌گفتند سيليکا ولی به نظر من شبيه آرد بود، به خصوص که من هنوز احساس می‌کنم لای موهايم دارم‌شان.
امروز يک مقدار رانندگی کردم. گفتند اينجا شوخی بردار نيست و شاسی بلند بگير. رفتم ريزه‌ترين شاسی بلند (ژيان‌شان) را رزرو کردم. وقت تحويل گفتند نداريم و يک غول بيابانی بهم تحويل دادند. البته پيش غول‌های خود اين‌ها فندق است بدبخت. اين‌ها يک ماشين‌هايی دارند که بدنه شبيه همه‌ی شاسی بلند‌هايی است که ديديم، ولی چرخ‌ها دو برابر چرخ معمولی و تپل. گمانم با اين‌ها اورست می‌شود بالا رفت. جاده‌های معقول و همان طرفی می‌رانند که همه می‌رانند. البته نگارنده بعد از دو هزار کيلومتر رانندگی در آن طرف يک مقدار خارجکی شده و اولش يک مقدار گيج زد. جاده‌های بعضی وقت‌ها از دشت‌های گدازه می‌گذرند. گدازه‌های سرد شده از فوران‌های هزاران سال قبل. خودشان سياه هستند و رويشان يک پوشش سبز رنگ پريده و منظره‌ی دشت به هيچ چيز جز فيلم‌های تخيلی شبيه نيست.
فواره‌های طبيعی‌ای دارند که هر چند دقيقه يکبار يک حوضی پر از آب ناغافل فواره می‌زند آسمان. آبی اين حوض هم مثل باقی آبی‌های اين کشور عالی بود. فواره آب داغ هم بايد بيست متری می‌رفت بالا ولی گمانم امروز سرما خورده بود چون هفت هشت متر بيشتر نمی‌پريد. يک آبشاری هم مشاهده شد عظيم که گفتند با اين هيبت زمستان يخ می‌زند. محل پارلمان قديمی‌شان در يک دشت پرت را هم ديدم. اصلاً نمی‌فهمم چرا رفته بودند وسط بر و بيابان يک سری کلبه ساخته بودند و چند صد سال قبل يک زمان‌هايی جمع می‌شدند در کلبه‌های آن اطراف و شور می‌کردند. خب شهر مگر چه مرگش بوده. طی اين چند صد کيلومتر امروز باد بيچاره کرد. يعنی اين ماشين غول را هم می‌کشيد آن يکی لاين، راه رفتن که يک مبارزه تن به تن بود.
فردا راه می‌افتم ايسلند را يک دور بزنم.


لندن به ديد و بازديد دوستان قديمی و آشناهای ناديده گذشت. به خصوص ديدن دوباره‌ی امين همين امروز و نازنين در روزهای اول خوش بود. بقيه روزها را خيلی فرهنگی مبتنی بر آگهی‌های در و ديوار گالری و تئاتر و غيره رفتم، يعنی خودم را خفه کردم. غير از کارهای معمولی مثل بريتيش ميوزيوم و تيت مدرن و امثالهم رسيدم يک بار هم موزه‌ی محبوبم، ويکتوريا و آلبرت بروم. حقيقتش از دست تاريخ و کوزه و غيره سريع حوصله‌‌ام سر می‌رود و موزه‌های کلاسيک را هميشه می‌روم، ولی به زور می‌روم. از آن طرف اين ويکتوريا و آلبرت اصلاً انگار وقف زيبايی شده است. يعنی هيچ ابژه‌ای آنجا نيست که فقط محض تاريخش آنجا باشد. حتماً و يقيناً زيباست و خلاصه راضيم ازشان. يک تورهايی هم دارند يک ساعت يکبار که داوطلب‌ها اداره‌شان می‌کنند. قسمت من يک خانم ژاپنی بود که گمانم نمی‌دانم کجا استاد بود و هر از گاهی محض تفنن می‌آمد و توريست می‌گرداند. برای يک ساعت ما شش هفت اثر انتخاب کرده بود، از مجسمه‌ی سامسون و قالی اردبيل معروف آنجا و تخت چينی تا مجسمه‌ی شيوا و لباس دربار ويکتوريايی. پای هر کدام با حوصله و مفصل حرف زد و خلاصه تور به اين جالبی قسمت نشده بود که شد و اکيداً توصيه می‌شود.
يک سری گالری موقف هم رفتم، از در و ديوار آگهی‌شان را می‌ديدم. يعنی هيچ شهری من اين همه در ديوار نگاه نکردم. بين‌شان طرح‌ها داوينچی از آناتومی بدن قابل پيشنهاد است که در گالری ملکه است و به درد طراح‌ها و پزشک‌ها بيشتر می‌خورد. يک نمايشگاهی هم رفتم که حظ بردم. در کتابخانه‌ی لندن نمايشگاه موقتی هست به اسم «نوشتنِ بريتانيا» که اثر چشم‌اندازها و ادبيات بر هم را نوشته. اثر شهرهای دودگرفته و يا طبيعت وحشی شمال بر نويسندگان و شاعران بريتانيايی. مفصل نمونه کار گذاشتند از نويسنده‌های مختلف و توضيح داده‌اند اين طور بوده و آن طور. ديگر عرض شود موزيکال شيکاگو رفتم و حوصله‌ام حسابی سر رفت تا تمام شد. در عوض يک نمايش عالی قسمت شد از يوجين اونيل، غول نمايشنامه‌نويسی آمريکايی به اسم «گذشت روز بلند به شب». بازيگر اصلی هم ديويد سوشِی بود، اگر به اسم نمی‌شناسيدش عرض شود همان بازيگر سريال هرکول پوارو بود. يک سری جاهای ديگر رفتم که آن قدری نبودند توصيه بشوند يا مثل شيکاگو نهی بشوند. بعد من بگويم کيفيت زندگی در اين شهر فوق‌العاده است (و گرااان است) شما بفرماييد نه.
صبح از لندن می‌روم.


گمانم اين طور آدم می‌فهمد فرق کرده است، که نشسته باشد وسط لندنی که دوستش دارد، لندنی که هنوز بعد از ديدن اين همه شهر کماکان محبوب‌ترين شهرش است، ولی باز هوس کوه‌های بلند و دشت‌های بی‌انتها کرده باشد.


از شمال برگشتم. سر راه يک قلعه زهوار در رفته‌ای پيدا کردم برای بازديد. قلعه مال قرون وسطا بود که ويران مانده بود تا اوايل قرن بيست که يک لردی خواب‌نما شده بود و آمده بود از جيب خودش قصر را بازسازی کرده بود. اين جناب لرد يک رئيس خاندان هم بوده گمانم. آنجا بهم گفتند خاندان‌های اسکاتلندی (يا قبيله) ديگر معنا ندارند و بيشتر به کار شجره می‌آيند. مثلاً خاندانی که صاحب اين قلعه بوده الان رئيس خاندان ندارد. ولی خاندان جزيره اسکای هنوز يک رئيس پولدار و ملاک دارد. بين‌شان هم هر از گاهی لرد و کنتی پيدا می‌شود، ولی به صورت کلی جزو اشراف محسوب نمی‌شدند. اين رؤسا در قلمرو خودشان حکم شاه داشتند و کتاب قانون داشتند و سلسله مراتب‌شان شبيه قبايل سرخ‌پوستان آمريکا بوده. در ضمن به شکل بی‌ربطی يکی من را روشن کردم قضيه بدنامی درياچه نِس چه بوده. می‌گويند يک هيولا دارد شبيه يک مار بزرگ. ازش يک سری عکس محو و مبهم هم موجود است طبعاً. گفتم يک موقع بی‌اطلاع نمانيد.

ادامه...


جزيره اسکای (همان آسمان با يک e اضافه تهش) که سوژه امروز بود می‌شود يک جزيره‌ی تقريباً به خاک اصلی چسبيده در شمال غربی اسکاتلند. از سر تا تهش يک چيزی حدود يک ساعت رانندگی است. اسمش از نروژی می‌آيد و يعنی جزيره‌ی مه. با يک پل به باقی اسکاتلند بند است و پلش هم از اين تيپی بود که مطلوب نگارنده است. اصولاً پل بايد ساده باشد و اين طور نباشد که با هزار بند و سيم و کابل آويزان و معلق به نظر برسد. پل مذکور يک طاق ساده و بسيار بسيار کشيده بود و نگارنده از مشاهده‌اش کمال لذت را برد و حتی کماکان می‌برد.

ادامه...


مقدار قابل توجه‌ای شمال هستم. يک دهاتی اطراق کردم به اسم کايل (با يای ساکن) و درست قبل از پلی که جزيره‌ی اسکای را به باقی اسکاتلند وصل می‌کند. جزيره سوژه فرداست. مهمترين مشاهده روز اين بود که بر خلاف ايرلند که قلمرو حکمرانی گاوها و گوسفندها جدا بود اينجا به شکل درهم حضور دارند، حتی ديده شد گاوها يک ور جاده باشند و گوسفندها آن ور. دومين مشاهده مهم اينکه گمانم همان‌قدر که ما در هر ده‌کوره‌ای امام‌زاده داريم، اين‌ها قلعه دارند. يعنی زير هر بته‌ای يک قلعه هست. حتی يک قلعه‌ای ديدم که سازمان ميراث فرهنگی‌شان به رسميت شناخته بود و برايش تابلو زده بود، ولی وزارت راه‌شان در نقشه‌ی بسيار دقيقی که دست من هست داخل آدم حسابش نکرده بود و اثری ازش نبود. حالا همه‌شان قلعه‌ی آن چنانی نيستند ها، خيلی‌شان حداکثر يک برجی و بارويی. انگار انتظار داشته باشيد هر امامزاده‌ای مثل شاهچراغ باشد.

ادامه...


امروز نيمکت‌هايشان را دقيق‌تر بررسی کردم. در سی چهل تايی که پيدا کردم بدون استثنا همه از جايی اهدا شده بودند يا به يادبود کسی بودند. اکثراً به ياد پدر و مادر و اين‌ها بودند. از جاهای غريب هم بود. مثلاً از نيرو هوايی آمريکا برای اسکاتلندی‌های مهاجری که در جنگ جهانی کشته شدند. يکی هم از طرف ارکستر فلارمونيک برلين بود که نمی‌دانم چه دخلی داشت. بهترين‌شان هم برای کسی بود که «از اين شهر فستيوالی ساخت.» يک مقدار موزه‌‌گردی کردم. نماد تبليغاتی گالری ملی‌شان اين آقا است که شخصيت محترمی بوده و محض تفريح گفته يک نقاشی حين اسکيت روی يخ ازش بکشند. يک حال فرخنده‌ای دارد و اين‌ها هم خوب نمادی انتخاب کردند، دست کم من را به موزه‌شان کشاند.

ادامه...


زياد اگر حاشيه نروم و خلاصه کلام را بگويم چيزی می‌شود در رديف اينکه الان ادينبورگ هستم. يک جايی می‌شود در اسکاتلند. البته مسايل زيادی در اين ميان بودند که بالاخره بودند و هستند و خواهند بود. بعد از اين جمله خودمتناقض و حتی خوددرگير می‌شود به اين رسيد که ادينبورگ پايتخت اسکاتلند است و يک مقدار جمعيتی هم لابد دارد. اسکاتلند هم بالای انگلستان است و انگلستان بالای اروپا و اروپا هم بعد از آسيا است نرسيده به آمريکا. الان روز دوم است که اينجا هستم.

ادامه...


آدم‌ها ريشه می‌دوانند در جانت. برايت می‌شوند يادگار زندگی، سفر. رفتنت دنيای آن‌ها را به جای اولش باز می‌گرداند، انگار نه انگار.


قديم‌ترها همين روز
راکون (چهار سال پيش)
گوشه‌ (پنج سال پيش)
مشکوک (شش سال پيش)
سفيد (هفت سال پيش)

روزی روزگاری ترجمه
«ما به اينجا نرسيديم، خيلی سريع» از جاناتان سافرن فور
«بشقاب پرنده در کوشيرو» از هاروکی موراکامی

آرشيو موضوعی
آنيتا (11)،  ادبيات (5)،  اين طرف آب (19)،  بارگاه (23)،  تله‌ويزيون (10)،  راپورت (23)،  سينما (68)،  عرشه (7)،  قول (94)،  هنگ (18)،  پاراگراف (153)،  سفراستانبول (5)،  اسکاتلند (5)،  اولين سفر (15)،  ايرلند (5)،  ايسلند (6)،  باکو (4)،  شرق اروپا (4)،  غرب اروپا (24)،  غرناطه (1)،  مکزيک (3)،  نروژ (6)،  نيويورک (1)،  چين (11)،  ژاپن (10)، 

آرشيو
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Nov، 

جستجو

ای‌ميل
peakovsky At gmail Dot com

فيد