ده سالی میشود که شهرهايی که ساکنشان بودم را در نور صبح نديدم. هميشه نزديک ظهر بيدار میشوم و روزم قل میخورد تا خود بوق سگ. سالی ماهی يکبار که پيش میآيد صبح زود بيدار شوم از قيافه شهرها تعجب میکنم. نور صبح و نور ظهر يا عصر با هم فرق دارند، هر کدام نمايی از شهر را روشن میکنند. سايههایشان يکشکل نيستند. اگر آن طرف کوچه صبح روشن میشود، همانجا عصر تاريک میماند. تعجبم از تفاوت رنگ و قيافهی شهر در صبح است، از آشنای ناآشنا بودندش. هر قدر هم بدانی نور صبح از شرق میآيد و اين میشود و آن، باز مغلوب تحير میشوی که دانستن و ديدن چه متفاوتند و بیديدن دانستن به هيچ کاری نمیآيد انگار.
آن اوايلِ اين سر اطلس آمدن، هر از گاهی که با چند مو سفيد قديمی صحبت میکردم، ديدی از ايران و آن چه میگذشت داشتم و در مقابل آنهايی که هر مرداد منتظرند نظام تا بهمن برود و هر بهمن منتظرند که تا مرداد بربيافتد با اعتماد به نفس حرفی برای زدن داشتم. از ميان واقعه آمده بودم. اين روزها هم همان بحثها کماکان برقرار است. چند هفته پيش سر همين مسايل امروز ايران وسط گلو پاره کردن و رهنمود صادر کردنهايم، ديدم دارد میشود شش سال که ايران را نديدم. يادم افتاد من که نديدم خرداد هشتاد و هشت چه گذشت، من که نبودم ببينم بر مردم چه گذشت. البته که خواندم و دانستم ولی نديدم. از کجا بدانم چه میخواهند و به چه بايد راضی بشوند يا نشوند. حالا که کار به نسخه پيچيدن میرسد میبينم دانستههايم کافی نيست، ديده میخواهم که ندارم. گوش به زمين چسباندن که هر چه از آن سوی اطلس بيايد را طوطیوار تکرار کنی هم دردی دوا نمیکند. احساس میکنم ايران را مدتهاست در نور صبح نديدم و نمیدانم کجا روشن است و کجا سايه. ديگر نمیدانم.
For a book to exist, it is sufficient that it be possible.
Jorge Luis Borges
- ناخدا، از دريا چه دانستی؟
- که در ميانهاش هر انتظاری جان بازد.

I pray to myself, for myself.
House of Cards
يک ظهر آفتابی، همين دو سه هفته پيش بود. از طبقه بالا صدای غژغژ پارکت میآمد. صاحبخانهام سه ماه زمستان را کوچ کرده اسپانيا پيش دوستپسرش و خانهاش را سپرده دست فليکس که اگر شد اجاره بدهد. فليکس پسرش است و دو کوچه آن طرفتر زندگی میکند. بيشتر علاقه دارد جمعه شبها در خانهی بزرگ مادرش پارتی بگيرد تا پی مستأجر بگردد، ولی چند باری هم وسط هفته آدم ديديم بيايد و برود. از سر و صدا فکر کردم لابد آدم تازه آمده است. تنها بودم، تازه بيدار شده بودم و به سقف نگاه میکردم. خوابآلود رفتم آشپزخانه صبحانه پيدا کنم. نگاهم به حياط افتاد. دری که از خانه به حياط باز میشود يک شيشهی بلند تمام قدی دارد و هر چه نور است و سرسبزی میريزد توی خانه. حياط مال طبقهی من است و اگر صد سال يکبار هم کسی را تويش ببينم همان صاحبخانهام است که دارد يک چيز لابد سبزی در باغچه میکارد. ولی اين بار نه. هوا برای اولين بار بعد از زمستان طولانی امسال گرم شده بود. بهار پيش قراول فرستاده بود. در حياط مردی بود که صندلی سفيد را آورده بود پشت به خانه و رو به آفتاب گذاشته بود. پايش را هم روی ميز کوتاه وسط حياط دراز کرده بود. آفتاب میگرفت. من فقط پشتش را میديدم. جثه معمولیای داشت. موهايش کوتاه و جوگندمی بودند. زير پوليور پيراهن چهارخانهی نارنجی و خاکستریای پوشيده بود که فقط باريکهی يقهاش ديده میشد. رنگ خود پوليور هيچ يادم نمیآيد. يک ليوان دستش بود وهر از گاهی ازش يک جرعه مینوشيد. داشت لذت اولين روز بهار را میبرد. نگاهم زياد درنگ نکرد. همه چيز عادی بود. از از لای کرکرهی حصيرمانند پنجرهی کناری نور آفتاب لکههای روشن روی فرش انداخته بود. چند پرنده بيرون میخواندند. چای گذاشتم. رفتم دست و صورتم را شستم و وقتی برگشتم مرد رفته بود. نه آن روز و نه روزهای ديگری نه او و نه هيچ کس ديگری را در حياط يا در پلکان طبقه بالا نديدم.
اين اواخر کتاب فلسفه اتميسم منطقی (اتميسم همان اتم به علاوه ايسم است و هيچ ايدهای ندارم چی بايد ترجمهاش کنم) نوشتهی برتراند راسل را خوانديم. حالا اين که راسل در اين کتاب چه گفته (و عجب گفته) يک طرف، چطور گفته يک طرف. کلاً نگاهش به کل قضيه فلسفه و نقش خودش در اين عوالم آن قدر خواندنی است که دلم نيامد فقط يکی از برشهايی که انتخاب کرده بودم را بگذارم اينجا. اصل انگليسیشان در نوشته قبلی آمده و من کلاً توصيه میکنم برويد همان را بخوانيد، چون حرف را بايد -اگر شد- به زبان اصلی خواند. حالا اگر به هر دليلی نمیرويد آن را بخوانيد، من تلاش کردم (بی هيچ ادعايي) به فارسی برگردانمشان:
کل نکتهی فلسفه در اين است که از چيزی آن قدر ساده شروع کند که به نظر حتی به بررسیاش نيارزد، و کارش را با چيزی چنان معماگونه تمام کند که هيچ کس باور نکند.
لايبنيتس پيوسته در تلاش بود منطق رياضیای که اکنون داريم را بنيان بگذارد و اين تلاشش به خاطر احترامش به ارسطو مدام به شکست میانجاميد. هر وقت دستگاه منطقی خوبی خلق میکرد، به اين نتيجه میرساندش که منطق ارسطويی غلط است. ولی او هيچوقت نمیتوانست خودش را راضی کند که منطق ارسطويی غلط است، برای همين از نو شروع میکرد. اين نشان میدهد که ما نبايد برای آدمهای سرشناس احترام خيلی زيادی قائل باشيم.
من متأسفم که مشکلات زيادی را حل نشده باقی میگذارم. من هميشه مجبورم همين عذرخواهی را انجام بدم، ولی حقيقتش جهان به نسبت گيجکننده است و اين از کنترل من خارج است.
باور به دنيای فيزيکی به يک حکومت وحشت منتهی شده است. چنان که بايد با هر چه در اين دنيای فيزيکی نمیگنجد با تحقير برخورد کرد. اما اين در حق اين چيزهايی که نمیگنجند بیانصافی است. آنها هم درست به اندازهی چيزهايی که میگنجند در دنيا هستند.
انسان هر چه بيشتر به فلسفه میپردازد، بيشتر به اين نکته واقف میشود که چه به کرات در دام مغالطه میافتد، و کمتر رغبت میکند استدلالی را صحيح بداند که چيزی زياده ظريف يا گريزان، زياده دور از دسترس در خود دارد.
به گمان من تنها تفاوت فلسفه و علم در اين است که علم آن چيزی است که شما کم و بيش میدانيد و فلسفه آن است که نمیدانيد. فلسفه بخشی از علم است که در در حال حاضر افراد عقايدی در موردش دارند، ولی هيچ دانشی در زمينهاش ندارند. بنابراين هر پيشرفت در دانش، فلسفه را از برخی از مسايلی که تاکنون داشت محروم میکند.
فيلسوف طبع ماجراجويی دارد و علاقمند است که در حوزههايی کار کند که هنوز مسايل غير محرزی در خود دارند.
منطق رياضی، فلسفه را بیروح، دقيق و روشمند میکند، و به اين طريق فلسفه را از خصلت خاصی که داشت، يعنی اينکه میتوانستيد آزادانه با آن کلنجار برويد، محروم میکند. من فکر نمیکنم که وظيفه من باشد که از اين بابت عذر بخواهم چون اگر واقعيت اين باشد، همين است. اگر نباشد، طبعاً من به شما يک عذرخواهی بدهکارم. اما اگر همين باشد؛ تقصير من نيست، و برای همين من فکر نمیکند بابت بیروح بودن يا بیمزه بودن دنيا هيچ عذری به کسی بدهکار باشم.
در خود ذوقی برای رياضيات ايجاد کنيد، آن وقت دنيايی بسيار قابل درک خواهيد داشت.
The point of philosophy is to start with something so simple as not to seem worth stating, and to end with something so paradoxical that no one will believe it.
[Leibniz] was always engaged in trying to construct such as mathematical logic as we have now... and he was always failing because of his respect for Aristotle... Whenever he invented a really good system, it always brought out that [Aristotle's logic] is fallacious... He could not bring himself to believe that it is fallacious, so he began again. That shows that you should not have too much respect for distinguished men.
I am sorry that I have to leave so many problems unsolved. I always have to make this apology, but the world really is rather puzzling and I cannot help it.
[The] belief in the physical world has established a sort of reign of terror. You have got to treat with disrespect whatever does not fit into the physical world. But this is really unfair to things that do not fit it. They are just as much there as the things that do.
The longer one pursues philosophy, the more conscious one becomes how extremely often one has been taken in by fallacies, and the less willing one is to be quite sure that an argument is valid if there is anything about it that is at all subtle or elusive, at all difficult to grasp.
I believe the only difference between science and philosophy is that science is what you more or less know and philosophy is what you do not know. Philosophy is that part of science which at present people choose to have opinions about, but which they have no knowledge about. Therefore every advance in knowledge robs philosophy of some problems which formerly it had.
The philosopher has an adventurous disposition and likes to dwell in the region where there are still uncertainties.
[Mathematical logic] makes [philosophy] dry, precise, methodical, and in that way robs it of a certain quality that it had when you could play with it more freely. I do not feel that it is my place to apologize for that, because if it is true, it is true. If it is not true, of course, I do owe you an apology; but if it is, it is not my fault, and therefore I do not feel I owe any apology for any sort of dryness or dullness in the world.
Acquire a taste for mathematics, and then you will have a very agreeable world.
Bertrand Russell, Philosophy of Logical Atomism, 1918
گمانم آن سه مرحله ديگر برای از ما بهتران است، ما که بين خشم و انکار میرويم و برمیگرديم.
راديو دويچه وله در مسابقه وبلاگی امسالش، ميرزا را در شاخهی «بهترين وبلاگ فارسي» نامزد کرده است. من طبعاً متشکرم. برنده از طريق رایگيری عموم تعيين میشود. هر کس میتواند برود و روزی يکبار رای بدهد. گمانم اين نوع رایگيری به جای پيدا کردن محبوبترين وبلاگ بين خوانندگان، بيشتر به درد پيدا کردن وبلاگی که باپشتکارترين خوانندهها را دارد بخورد. به هر حال میتوانيد برويد اينجا و به هر وبلاگی که صلاح دانستيد رای بدهيد. مسابقه يک شاخه عمومیتر «بهترين وبلاگ» در بين تمام زبانها دارد که از وبلاگستان فارسی «مسيح علینژاد» نامزد است.
حقيقتش من زياد تناسخ و اين حرفها سرم نمیشود، ولی اگر زندگی قبلیای در کار بوده، من يقيناً گربه بودم. حالا زندگی قبلی هم نبود، قبلی آن ديگر رد خور ندارد. يک حسی بهم میگويد گربهی خوشبختی هم بودم و حسابی نازم را میکشيدند. اين چند روز به اين نتيجه رسيدم به حتم در استانبول گربه بودم. بس که در اين شهر گربه زياد است و همه خوش و خرم برای خودشان میپلکند. میروی نيم ساعت پيادهروی، بيست تا گربه قبراق و بشاش میبينی، هی دولا شو اين را ناز کن، زير چانه آن يکی را بخاران، به اين يکی التفات کن، نيم ساعت میشود دو ساعت. القصه با اين فرضيه گمانم هم مشکل اينکه کجا گربه بودم حل میشود، هم دليل علاقهی من به اين شهر روشن میشود.

A compass I learnt when I was surveying, it'll... it'll point you true north from where your standing, but it's got no advice about the swamps, deserts and chasms that you'll encounter along the way. If in pursuit of your destination, you plunge ahead heedless of obstacles, and achieve nothing more than to sink in a swamp, what's the use of knowing true north?
Lincoln
- قربان، دشمن را چطور تشخيص میدهيد؟
- شليک میکنم. هر کس افتاد دشمن بود.
In everything uniformity is undesirable. Leaving something incomplete makes it interesting, and gives one the feeling that there is room for growth.
Japanese essay in idleness (Tsurezuregusa), 14th century
قديم قضايا فرق میکرد. آن وقتها مثل الان نبود که فقط يک آفتاب باشد و همه يک روز را از سر بگذرانيم و هر وقت به هم میرسيم فوق فوقش تاييد کنيم روز خوبی است يا نيست. آن موقع هر کس آفتاب خودش را داشت. عموماً میگذاشتيمش تو جيب جلوی پيراهنمان. اصلاً همه پيراهنهای مردانه و زنانه يک جيب مخصوص آفتاب داشت، بهش میگفتيم آفتابدونی. آفتاب هر کس هم با آن يکی فرق میکرد. برای يکی صبح طلوع میکرد برای يکی نصفه شب. خيلی قانون مشخصی نداشت. اصلاً قبل از اينکه به يکی بگوييد صبح بخير يا شب بخير بايد میپرسيديد الان آفتابش کجای کار است. طبعاً زشت است به يکی که وسط شبش است بگويی ظهر بخير. بعد روز هر کس با آن يکی فرق میکرد. آدمها تو آسانسور از سر بيکاری به هم نمیگفتند روز خوبی است، يا مزخرفی است يا هر چه. خب حوصله هم بيشتر داشتيم. میپرسيديم خب شما خانم يا آقا، روزتان چطور است؟ خوب شروع شده؟ هوايتان ابری است يا بارش پراکنده داريد؟ کسوف نداريد ناغافل؟ بعد اصلاً دير آمدن و زود آمدن نداشتيم. هر کس با روز خودش زندگيش را پيش میبرد. قرار با کسی نمیشد گذاشت. ولی حوصلهمان بيشتر بود، صبرمان هم. حرفهايمان را يادمان نگه میداشتيم تا تصادفی آنی که کارش داريم را تو کوچه ببينيم. عجلهای نبود که، مینشستيم به گپ تا روز يکیمان تمام شود. کلاً زندگی راحتتر از اين روزها بود، ما که هيچ اعتراضی نداشتيم.
بغضهای خود را نگه داريد برای زير آب.
1982،