امروز به نشت و برخاست با يخ‌ها گذشت، يخ‌رود، يخ‌چال، يخ‌کوه (همان کوه يخ که شاعر به جفنگ آمده). صبح علی الطلوع رفتم پنج دقيقه‌ای هتل برهوتی‌ام و آنجا ايوار که يک عدد راهنما بود يک جفت پوتين داد و کلنگ و يک چيزی که من اسمش را گذاشتم صندل ميخ‌دار. اين طور که پوتين را می‌کنيد توی صندل ميخ‌دار و بندش را می‌بنديد و بعد از يخ بالا می‌رويد. هزار بار در فيلم و اين چيزها ديديدش. کمربند کوه‌نوردی هم بهمان بستند. سه عدد اهل چک هم بودند و دو نفر که به عنوان مليت گفتند شيکاگويی. گفت تا به حال ايرانی نداشته‌اند. ما کنار يک يخچال بوديم. يخچال (يا يخ‌رود که به نظر من اسم دقيق‌تری است) طبق اطلاعات واصله از ايوار نتيجه بارش برف است. نه بابا.
در کوه‌های بلند که بارش برف در زمستان بيشتر از آب شدن برف در تابستان است، به تدريج برف جديد روی برف‌های قديمی سوار می‌شود. در طول زمان برف‌های آن زير له می‌شوند و تحت فشار به يخ تبديل می‌شوند و باز هم تحت فشار يک حالت يخ روان به خود می‌گيرند. آن وقت راه می‌افتند از کوه پايين می‌آيند و عموماً يک دره‌ای پيدا می‌کنند و به شکل يک رود يخی راه باز می‌کنند. البته در اين رود هيچ چيزی حرکت نمی‌کند. يعنی جناب يخچال به نظر يک موجود بزرگ يخی است که جم نمی‌خورد، ولی در حقيقت با سرعت کمی دارد سرازير می‌شود. اينی که ما رويش بوديم با سرعت صد متر در سال پيش‌روی می‌کرد. البته يخچال‌های ايسلند در حال پس‌روی هستند. بعضی‌هايشان با سرعت هزار متر در سال. به خاطر گرمايش زمين آن نوک يخچال‌ها دارد آب می‌شود و يک درياچه‌ای در نوک هر کدام ايجاد شده که سال به سال بزرگتر می‌شود. ايوار گفت البته هزار و خرده‌ای سال قبل که وايکينگ‌ها به ايسلند رسيدند يخچال‌ها بسيار بسيار کوچکتر بودند. بعد زمين سرد شده و اين‌ها پر رو شدند. خلاصه از ديد ايوار، سرمايش و گرمايش زمين مسأله مهمی نبود و ايسلندی‌ها همه‌جورش را ديده بودند.
چهار ساعت يخ‌نوردی کرديم. با اين ميخ‌های ته کفش و کلنگ کار مشکلی نبود. يعنی می‌شد ديوار صاف را هم باهاشان بالا رفت. يک‌جاهايی هم با قلاب‌هايی که به کمرمان بند بودند، خودمان را به طناب‌های ميخ‌شده توی برف بستيم که اگر ليز خورديم دست کم تا ته دنيا نيافتيم. اين قضيه يخچال‌نوردی اکيداً توصيه می‌شود. به خاطرش لازم هم نيست تا ايسلند بياييد. هر جا کوه خيلی بلند هست يحتمل يخچال هم هست. البته شايد تا بغلشان مثل ايسلند جاده نباشد که بشود سياحتی رفت. سطح يخچال شبيه يک اقيانوس مواج است که يخ زده. يعنی يک سری پستی بلندی عريض هستند که برای پيش رفتن هی ازشان می‌روی بالا، هی ميايی پايين. بين‌شان هر از گاهی خاک و خاکستر هم هست که باد آورده. بعد خاک می‌شود عايق نور خورشيد و يخ زيرش سالم می‌ماند و اطرافش آب می‌شوند و در نتيجه آن وسط يک کوه خاکی می‌ماند. هر از گاهی هم از دور دست‌ها صدای رعد می‌آيد که از آسمان نيست و از منبع يخچال است که حين پيش‌روی هر از گاهی می‌شکند و صدای دلهره‌آوری صادر می‌کند.
يخ همان‌طور که در فريزتان موجود است بی‌رنگ نيست. بلکه آبی است ولی حجمش بايد زياد باشد و خالص باشد که رنگش ديده شود. اين‌جا هر دو خصوصيت به خوبی پوشش داده شده بود و نگارنده باز بايد از آبی‌های ايسلند حرف بزند و تعريف کند به قاعده يک کتاب. مخصوصاً جاهايی که شکافی بين يخ بود و چند متری پايين‌تر ديده می‌شد آبی بيشتر خودی نشان می‌داد. هر از گاهی يک جويبار آب هم پيدا می‌شد که به داخل يک چاه‌هايی در دل يخچال می‌ريختند و گم و گور می‌شدند. ايوار بيست سال بود روی يخچال می‌پلکيد. اوايل محض تفريح و بعد هم به عنوان شغل. همه‌ی قله‌های يخ‌کله را هم فتح کرده بود. از يک تکه يخ بلند بالا بردمان که تصوير پانارومايی از يخچال داشت و بعد گفت اينجا بهترين نقطه‌ی دفتر کارم است. اين آتشفشان اِييافياتلايوکيتل که دو سال قبل شلوغ کرده بود را هم نشان‌مان داد (الان ده بار تلفظش را چک کردم و با تقريب خوبی صحيح بايد باشد گمانم). آن موقع يکی از تفريحات ملت تماشای گوينده‌های اخبار بود که سعی می‌کردند به نحوی اسم آتشفشان را بگويند. وقت برگشتن از يخچال هيچ دلم نمی‌خواست برگردم. دفعه بعد که راهم به ايسلند بيافتد بايد تور يک روزه بروم لابد.
به جای اينکه جلو پايم را نگاه کنم ايوار را در مورد زبان و ساگاها سؤال پيچ کردم. معلوم شد زبان مبارک ايسلندی بسيار سخت است. هم تلفظش و هم گرامرش و کمتر خارجی موفق می‌شود درست حرفش بزند. بعد هم درست است که نروژی قديم است ولی خود نروژی (و سوئدی و دانمارکی که هم‌خانواده‌اش هستند) آنقدر عوض شده‌اند که نه آن‌ها می‌فهمند اين‌ها چه می‌گويند و نه برعکس. البته اين جماعت در مدرسه دانمارکی می‌خوانند که لابد يادگار قرن‌ها تحت تسلط دانمارک بودن‌‌شان است. گفت ساگاها را می‌شود اگر به خط اصلاح شده‌ی امروز بنويسندشان خواند، ولی پدرت درمی‌آيد بفهمی‌شان. چون هم نحوه بيان عوض شده و در عين حال ساگاهايشان خيلی پيچيده هستند و مثلاً صد کاراکتر دارند که همه به هم مربوطند. گفت يکبار برداشته نسخه انگليسی يکی‌شان را خوانده که بفهمد کی به کی است. همه‌ی اين ساگاها در حقيقت تاريخ کشورشان است بين حدود سال هزار تا هزار و دويست و بعد از چند قرن سينه به سينه منتقل شدن بالاخره نوشته شده‌اند. داستان حماسه‌ها و قهرمانی‌های وايکينگ‌ها هستند. درست نقطه مقابل يک سری افسانه‌های ايرلندی که وايکينگ‌ها سمبل شر هستند. در مورد يکی‌ از ساگاهای ايسلند که گويا بهترين‌شان است به اسم «نيال سوخته» اعتقاد بر اين است که اولين رمان دنيا است، چون داستانش زيادی بی‌نقص است و نمی‌تواند زائيده چيزی جز خيال باشد. العهده کلاً علی الراوی.
بعد از يخچال رفتم يک درياچه‌ای به اسم يوکولسارلون در پنچاه کيلومتری که از همين درياچه‌های پای يخچال بود. اين يکی خيلی بزرگ بود و پر بود از کوه‌يخ. يک قايقی ما را برد وسط‌شان و ازشان سان ديديم. قايق البته خودش پديده‌ای بود. چون چهار چرخ يک متری هم زيرش داشت و خشکی و آب برايش فرق نمی‌کرد. من نمی‌دانم جز مبهوت کردن به چه دردی می‌خورد يک چيزی هم در آب برود هم در خشکی. در درياچه شايد صد کوه يخ ديديم در ابعاد و اشکال مختلف. هر وقت در يک فيلمی کوه يخ ديديد و قطب جنوب و اين حرف‌ها يقين حاصل فرماييد همين‌ درياچه است. هزار فيلم (از جمله يکی از جيمز باندهای اخير) اسم بردند که آنجا فيلم‌برداری شده. من روی اين مسأله تأکيد می‌کنم چون يقين دارم يک روزی به دردتان می‌خورد.
دو عدد فک هم بود. فک‌ها به نظر من موجوداتی هستند با بغليبيليته بالا، يعنی آدم دلش می‌خواهد بغلشان کند بس که نرم به نظر می‌رسند. آن وسط آب يکی از کوه‌های يخ نصف شد که موجبات سکته چند عدد پير پاتال حاضر در جمع را فراهم آورد. دختر راننده (يا ناخدا يا هر دو يا هر چه) وسط درياچه ترمز کرد (يا لنگر انداخت يا هر چه) و يک عدد يخ آورد به ميان حضار. گفت اين تکه يخ هزار سالش است و همين الان از آب گرفتيمش. در ضمن چون تحت فشار يخ شده هيچ حباب هوايی ندارد و برای همين دير آب می‌شود و عالی است برای توی ويسکی انداختن. يعنی حتی من اگر بی‌خيال بشوم مسايل مربوط به ويسکی من را بی‌خيال نمی‌شوند. بعد هم يخ را شکاند و به هر کداممان يک تکه داد سق بزنيم و مزه‌ی يخ واقعی را درک کنيم. مزه‌اش هيچ فرقی با يخ معمولی نداشت، بی‌خود شلوغش کرده بودند. در ضمن آخرش هم فک گيرم نيامد.
در راه رسيدن به اين‌جايی که هستم کوه زياد ديدم. کوه‌های اين جزيره اکثراً ربطی به آتشفشان‌ها دارند و در نتيجه شکل‌های عجيب و غريبی دارند و نسبت‌شان به کوه‌های معمولی مثل نسبت موسيقی راک (و حتی جاز) به کلاسيک است. يک موجودات غريبی با هيبت‌های نخراشيده‌ای هستند که نپرس. آن وسط يکی بود حاضرم قسم بخورم شعبه اهرام ثلاثه مصر در ايسلند بود، دست کم از طرفی که من می‌ديدم. يک مقدار مناسبی از حاشيه ساحل از بين کوه‌ها و شن‌های سوخته که ديروز عرض شد زيگزاگی بالا آمدم و حتی از يک تونل رد شدم تا رسيدم به اينجا. يک جايی است که حتی ده نيست. اسمش برييدودالسرپپور است و دويست نفر سکنه دارد. ماهی سامون می‌گيرند يا پرورش می‌دهند يا بالاخره يک کاريش می‌کنند. من که سر شام خوردمش. يک جای پرتی است که واقعاً دارد برايم سؤال پيش می‌آيد من اين برهوت‌ها را از کجا پيدا می‌کنم. صاحب هتل کليد را بهم داد کلاً از هتل رفت. قبل از رفتن گفت صبح صبحانه را می‌گذارم و می‌روم. صبحانه را ميل کن و کليد را بگذار روی پيشخوان و برو پی زندگيت. در را هم لازم نيست قفل کنی.


هنوز زنده‌ام. اين خبر مهمی دست کم برای خودم است چون آدم از فردايش خبر ندارد، به خصوص اگر از بلاهت‌هايی که نگارنده مرتکب می‌شود دوری نکند. حالا به بلاهت کمی پايين‌تر می‌رسيم. من در حال طواف جزيره هستم و چون يکی در مرکز اطلاعات ريکياويک گفت پادساعت‌گرد برو، الان جنوب هستم (ريکياويک در غرب ايسلند تشريف دارد). در راه دو آبشار ديدم که خب آب از بالا می‌ريخت پايين. هر وقت آبشاری ديدم که کار ديگری می‌کرد برايتان تعريف می‌کنم. آنقدر اسب ديدم که سهميه اسب‌بينی ساليانه‌ام پر شد. اسب‌هايشان يال افشان دارند و اين‌ها هم کلی کارت پستال ازشان دارند که اسب است و يالش و يک حالت خماری به دوربين نگاه کرده و الخ. البته در نهايت موجودات خوشگلی هستند.
ونسان اعتقاد داشت اين اسب‌ها محض تفنن نگه‌داری می‌شوند. ونسان يکی بود که از سر راه پيدا کردم، يعنی يکی از اين اتواستاپی‌ها بود که می‌ايستند کنار جاده يکی ببردشان شهر بعدی. حوصله‌ام سر می‌رود محض گپ هم که شده سوارشان می‌کنم. اسکاتلند يک زوج بلژيکی به تورم خوردند. ونسان هم فرانسوی بود. خيلی از لسان فرانسه خوشم می‌آيد همه‌جا گيرش می‌افتم. اسکاتلند يک آمريکايی هم پيدا کرده بودم. معضل مشترکی که تمام اين جماعت دارند اين است که بلا استثنا بو می‌دهند. آدم خفه می‌شود. اگر لازم بدانيد برگرديم به قضيه اسب‌ها، گمانم حق با ونسان بود. اسب را که نمی‌خورند، شير و اين چيزها هم زياد ندارد گمانم. تازه من تمام اين چند روز فکر می‌کردم اين ملت در گوشه‌های پرت اين کشور پرت چه می‌کنند حوصله‌شان سر نرود، خب حالا معلوم شد اسب نگه می‌دارند.
گردن همانی که گفت برو پادساعت‌گرد بگرد بشکند. نه به خاطر مخالفت با جريان طبيعی ساعت، به خاطر اينکه يک عکسی به من نشان داد (شبيه اين) برو اينجا را ببين. سنگ‌های بازالت بعضی وقت‌ها بنا بر دلايلی که دست‌کم برای من مهم نيست شکل‌های هندسی می‌گيرند. يعنی می‌شوند يک منشور‌های پنج ضلعی و کيپ کنار هم قرار می‌گيرند. يک جوری که انگار ساخته دست بنی بشر است ولی نيست. عکسی که بهم نشان داد عالی بود و گفت برو اينجا و ببين. رفتم و رسيدم کنار دريا در محل اعلام شده. يک تابلو هم نوشته بود راه برای ديدن بازالت‌ها بسيار خطرناک است و مواظب باشيد. يک صد قدم رفتم و يک غاری از بازالت‌ها ديدم و فکر کردم اين که آن عکس نيست و تازه اين راه کجايش خطرناک است.
اين‌جا قسمت بلاهت قضيه شروع می‌شود. ديدم يک رد پايی در امتداد ساحل می‌رود. رفتم. رد پا از يک حفره‌ای که بايد چهار دست و پا می‌گذشتی رد شد و رد شدم. بعد رسيد به يک سری صخره. گفتم همين قسمت خطرناکش است و رفتم که رفتم. رد پا طبعاً گم شد ولی من در طمع بازالت يک ساعت صخره‌نوردی کردم. يک جاهايی صخره‌ها از آب دريا خيس می‌شدند و می‌رفتم از کوه بالا، يک جاهايی نمی‌شد، منتظر می‌شدم موج عقب بنشيند و روی خط ساحل می‌دويدم و هزار بار هم اشتباه محاسباتی کردم و خيس شدم. خلاصه پدرم درآمد. يعنی باز نمی‌دانم از کجا جرأت پيدا کردم. بعد از يک ساعت ديدم خبری نيست و بالاتر رفتم و رسيدم به لانه‌های مرغ‌های دريايی و تخم‌هايشان. هيچ بازالتی ديده نمی‌شد و به اين نتيجه رسيدم که گور پدر بازالت و برگشتم. وقت برگشت خسته شده بودم و تمرکز لازم نبود و چند بار حسابی کله پا شدم. بدترين‌شان اين بود که سنگ زير پايم خالی شد و آنی که دست انداختم نگهم دارد هم کنده شد و همه با هم ده متری ليز خورديم. سنگ بالايی که عرضش نيم متری می‌شد را حين سقوط نمی‌دانم چرا عين بالشت بغل کرده بود يک موقع در نرود زمين بخورد لابد زخم بشود. در نتيجه مقدار متنابهی خراش و غيره دارم و در ضمن به دوربينم ايمان آوردم، چون اين همه به در و ديوار خورد و چيزيش نشد. له و لورده برگشتم و تازه در ديوار پشتی همان غار بازالت‌ها را پيدا کردم. يعنی به مقياس عکس دقت نکرده بودم و انتظار يک ديوار عظيم بازالتی داشتم. ابله که شاخ و دم ندارد. البته زياد دست خالی هم برنگشتم. آن پشت سه تا صخره سی چهل متری در آب هستند که طی راه ديدم‌شان. برايشان افسانه هم دارند. می‌گويند دو غول شب يک کشتی سه بادبانه را در دريا دزديده بودند و می‌کشيدندش به سمت ساحل. نمی‌رسند قبل از طلوع به خشکی و خورشيد هر دو غول و کشتی را به سنگ تبديل می‌کند.
اين‌ها هم مثل باقی ملت اسکانديناوی ساگا (افسانه) دارند. ساگاهايشان بيشتر در مورد اولين وايکينگ‌هايی است که آمدند ايسلند و ساکن هستند. کلی کتاب در موردشان هم دارند. زبان‌شان هم زياد تغيير نکرده و همان‌طور که ما هنوز شاهنامه را بدون تغيير می‌خوانيم و يحتمل می‌فهميم، اين‌ها هم ساگاها را به همان زبان چند صد سال پيش می‌خوانند. حالا که حرف کتاب شد عرض شود ملت کتاب‌خوانی هستند. بالاترين سرانه‌ی کتاب را در دنيا دارند، يعنی نسبت کتاب به جمعيت. در همان چرخ مختصری که در ريکياويک زدم سه کتاب فروشی جدی و بزرگ ديدم. کتاب راهنما نوشته به خاطر جبران دورافتادگی جغرافيايی اين همه از ملت‌های ديگر می‌خوانند و در ضمن نوشته از هر ده ايسلندی يکی در طول زندگيش يک کتاب می‌نويسد و چاپ می‌کند. اين هتلی که الان درست وسط بر بيابان هستم در کشويش غير از انجيل، دو جلد کتاب از يک نويسنده نروژی به اسم هنريک ايبسن دارد.
بعد از بازالت‌ها که در شهری به اسم ويک بود راه افتادم سمت جايی که الان هستم. بين ويک و شهری به اسم هوفن دويست و هفتاد کيلومتر راه است و اين وسط فقط و فقط يک ده وجود دارد. اسم اين ده عالی است: کِرکيوبَيارکلاوستور که گويا يعنی صومعه‌ی مزرعه‌ی کليسا، که نمی‌فهمم بالاخره يعنی چه. راه هم غريب است. آن ساحلی که بالا نوشتم و صحرايی که بعد از ويک بود از خاک سياه پوشيده شده‌اند. يک جور خاکی است که نتيجه‌ی فرسايش گدازه‌ها است. ساحل سياه که چيز عجيبی است، اين صحرايش عجيب‌تر بود. گمانم حدود چهل کيلومتر جاده مستقيم و بدون کوچکترين پيچی از بين يک صحرای سياه سياه گذشت. جلويم هم کوه‌های برفی بود. نيم ساعت بعد رسيدم به هتل که يکه و يالغوز وسط بيابان است، جنب يخ‌کله‌ی واتنايوکل (همان سومين يخ‌کله‌ی دنيا). تا همين بغل هم يکی از يخ‌رود‌هايش پيش‌روی کرده که فردا قرار است با راهنما و غيره بروم چهار ساعت رويش (يا تويش؟) يخ‌نوردی.


آمده‌ام شمال. خيلی شمال، شمالی‌ترين پايتخت کل دنيا که تازه ياد گرفتم اسمش را چطور بايد بخوانم. ايسلند هستم و رِيکياويک اسم پايتختش است. ايسلند گمانم آخرين ايستگاه اين سفر پر طول و دراز باشد، مگر اينکه عکسش ثابت بشود. اينجا آمدنم چندان طبق برنامه نبود، نه که من اصلاً برنامه‌ای داشتم و دارم اين‌ بار. استانبول داشتم نقشه‌ی کشورهای جزو شنگن را نگاه می‌کردم و ديدم آن بالا يک لکه‌ی سبز هم هست که ايسلند بود. فکر کردم خب چه ايرادی دارد، بروم و آمدم. يک هفته‌ای اينجا هستم که دو روزش گذشته است.
اصولاً جای خلوتی است. يک هوا از ايرلند بزرگتر است، يعنی باز همان اندازه‌ی استان سمنان. جمعيتش ولی سيصد هزار نفر است که يک سومش در همين ريکياويک زندگی می‌کنند. از پايتخت که بيرون می‌رويد آدم اصلاً کم‌ياب می‌شود. خود شهر هم ساکت است. صبح ساکت است، ظهر ساکت است، فقط شب می‌آيند در بارهای کنار پنجره اتاق من سر و صدا می‌کنند من نخوابم. خلوتی البته گمانم تقصير باد است. من در ايرلند و اسکاتلند زياد حرف باد زدم ولی گمانم بايد برگردم عقب تمام‌شان را با نسيم لطيف سحرگاهی جايگزين کنم. اينجا بادش خانمان‌برانداز است، بد وضعی است. طوری که من توريست يک‌دنده را از ديدن بعضی چيزها منصرف می‌کند که حالا فلان‌جا را هم نديدم به جايی برنمی‌خورد، می‌روم می‌نويسم ديدم. شهر جای ساکت و کوتاهی است. برج و اين حرف‌ها ندارند. فقط يک کليسای مدرنی دارند که بلند است و از بالايش شهر را می‌شود ديد. پارلمان‌شان اندازه شهرداری دارقورآباد هم نبود. کلاً شصت نفر نماينده دارند (تازه باز حزب چپ و راست دارند) و نگهبانی پارلمان از نگهبانی موزه‌های فسقلی هم ساده‌تر بود.
خانه‌ها و ساختمان‌ها کمی پراکنده‌اند و کوتاه. از دور شبيه ابرشهر نيست. يک طور خلوتی است. انگار يک دهکده که طبيعت بهش خيلی سخت گرفته است. در سنگ‌دل بودن طبيعت ايسلند شکی نيست. به نظر من نامساعدترين جای کره زمين برای زندگی است. هيچ‌چيز ندارد. به زور ده درصد خاک کل جزيره قابل کشت است. هر چه درخت ديدم (که ده تا نشدند در اين چند روز) کاشته‌ی آدم‌ها بودند. سومين يخ‌کله‌ی دنيا را دارند (اولی قطب جنوب است و دومی گرينلند)، آتشفشان‌های فعال دارند (آخرين فعاليت يکی دو سال قبل يک هفته تمام پروازهای شمال اروپا را لغو کرد)، زلزله دارند، زمستان‌های بلند دارند، شب‌های بلند دارند. بد اوضاعی است. به نظر من به هر ايسلندی بايد يک کاپ پررويی اهدا کرد. آخر اينجا هم شد جا برای زندگی؟ سرد هم هست بی‌انصاف. امروز يک درجه زير صفر شد. رفتم کلاه و دستکش خريدم. اصلاً من از سرما رهايی ندارم. حتی کانادا هم الان گرم شده من بلند شدم آمدم قطب، از سرما هم متنفرم. خب ديوانه‌ام ديگر. اين خيلی شمال بودن (نوک شمالی جزيره می‌رسد به مدار قطب شمال) نتيجه‌اش روزهای بلند تابستان و شب‌های بلند زمستان است. امروز غروب حوالی ده و نيم شب است و طلوع حوالی چهار صبح بود. الان که يازده و نيم شب است هوا حسابی روشن است. نور را می‌شود تحمل کرد، من نگران شب يلدای اين‌ها هستم.
ايسلندی‌ها خيلی مثل اسکانديناويايی‌ها نيستند، يعنی آن قدر بلند و خوش‌جمال و غيره. از لحاظ ژنتيکی سلتی (ايرلندی و اسکاتلندي) و اسکانديناويايی‌اند. موهايشان اکثراً طلايی نيست، يک چيزی بين سفيد و طلايی است، طلايی رنگ‌پريده مثلاً. ولی چشم‌ها آبی آبی. يعنی چشم‌هايی ديدم که ماتم برد. يک پسری بود نمی‌دانم چه می‌فروخت اصلاً جا خوردم مگر چشم هم اين رنگ می‌شود؟ اصلاً اين کجای طيف آبی است؟ نه خونگرم هستند، نه خونسرد. به ديدن توريست دارند عادت می‌کنند. يعنی چند سالی است حسابی توريست می‌آيد سراغ‌شان و تابستان معبد ماجراجوهاست. گويا برای ماه عسل هم زياد اينجا می‌آيند و گمانم بين زوج‌هايی که اينجا می‌آيند يا آن‌ها که می‌روند مالديو بايد تفاوت بسيار بسيار بزرگی باشد.
زبان‌شان نروژی قديم است. يک توفيق اجباری تاريخی است در حقيقت. تاريخ اين‌ها واقعاً خلاصه است. اول قرن هفت ايرلندی‌ها آمدند و پشت سرشان وايکينگ‌ها. يک سری از وايکينگ‌ها اينجا ماندند و بقيه‌شان رفتند آمريکا را کشف کردند (آمريکا بالاخره چند بار کشف شده؟) بعد حوالی قرن سيزده می‌روند تحت پادشاهی نروژ و وقتی نروژ مال دانمارک می‌شود اين‌ها هم جزوشان می‌شوند. می‌مانند تا در جنگ جهانی دوم وقتی دانمارک تحت اشغال بود از فرصت استفاده فرموده اعلام استقلال می‌کنند. همين. اين وسط مقدار بسيار بسيار زيادی يخبندان و برف و آتشفشان و قحطی داشتند و چندين بار نصف جمعيت‌شان را به اين يا آن بدبختی از دست داده‌اند. يک مقدار مناسبی هم برای استقلال به وقتش تلاش کردند. پروتستان هستند ولی در عين حال کتاب راهنما نوشته پنجاه و سه درصدشان نمی‌توانستند ادعا کنند پری‌ها وجود خارجی ندارند و حتی پنج درصد جمعيت می‌گويد در زندگی پری ديده‌اند.
گويا خيلی وطن‌پرست هستند. پرچم‌شان را همه‌جا می‌بينی. می‌گويند آبی پرچم يعنی دريا، سفيدش يعنی برف و قرمزش يعنی گدازه‌های آتشفشان. زبان بسيار پيچيده‌شان را حسابی پاس می‌دارند و کاميپوتر و تلفن را هم ترجمه کردند. خط‌شان طبعاً همان لاتين است با يکی دو حرف بی‌ربط. اين th انگليسی هست که هر از گاهی صدای ð می‌دهد و هر از گاهی θ، خب اين‌ها برای هر حالت حرف جدا دارند. اولی همان ð است ولی دومی را با يک چيز غريبی به شکل þ نشان می‌دهند که لاتين نيست و از خط رونی به جا مانده. هر چه هست چيز هشت الهفت بامزه‌ای است.
ديروز يک چشمه‌ی جوشان آب گرم رفتم به اسم تالاب آبی که حسابی مشهور است. چشمه که نه، درياچه‌ی جوشان بود که سه چهار چشمه داشت که آب داغ به عرصه اضافه می‌کردند. آب درياچه آبی بسيار کم‌رنگ و بيشتر نزديک سفيد داشت و رنگ غريبی بود. اصلاً آبی‌های اين جزيره آبی ديگری هستند. چشمه‌های با خودشان جلبک‌های ذره‌بينی می‌آورند بالا که به محض اينکه از آب جوش به آب سرد (از ديد آن‌ها سرد، از ديد من حسابی گرم بود) می‌رسيدند می‌مردند و می‌شدند خاک سفيد کف تالاب. بهش می‌گفتند سيليکا ولی به نظر من شبيه آرد بود، به خصوص که من هنوز احساس می‌کنم لای موهايم دارم‌شان.
امروز يک مقدار رانندگی کردم. گفتند اينجا شوخی بردار نيست و شاسی بلند بگير. رفتم ريزه‌ترين شاسی بلند (ژيان‌شان) را رزرو کردم. وقت تحويل گفتند نداريم و يک غول بيابانی بهم تحويل دادند. البته پيش غول‌های خود اين‌ها فندق است بدبخت. اين‌ها يک ماشين‌هايی دارند که بدنه شبيه همه‌ی شاسی بلند‌هايی است که ديديم، ولی چرخ‌ها دو برابر چرخ معمولی و تپل. گمانم با اين‌ها اورست می‌شود بالا رفت. جاده‌های معقول و همان طرفی می‌رانند که همه می‌رانند. البته نگارنده بعد از دو هزار کيلومتر رانندگی در آن طرف يک مقدار خارجکی شده و اولش يک مقدار گيج زد. جاده‌های بعضی وقت‌ها از دشت‌های گدازه می‌گذرند. گدازه‌های سرد شده از فوران‌های هزاران سال قبل. خودشان سياه هستند و رويشان يک پوشش سبز رنگ پريده و منظره‌ی دشت به هيچ چيز جز فيلم‌های تخيلی شبيه نيست.
فواره‌های طبيعی‌ای دارند که هر چند دقيقه يکبار يک حوضی پر از آب ناغافل فواره می‌زند آسمان. آبی اين حوض هم مثل باقی آبی‌های اين کشور عالی بود. فواره آب داغ هم بايد بيست متری می‌رفت بالا ولی گمانم امروز سرما خورده بود چون هفت هشت متر بيشتر نمی‌پريد. يک آبشاری هم مشاهده شد عظيم که گفتند با اين هيبت زمستان يخ می‌زند. محل پارلمان قديمی‌شان در يک دشت پرت را هم ديدم. اصلاً نمی‌فهمم چرا رفته بودند وسط بر و بيابان يک سری کلبه ساخته بودند و چند صد سال قبل يک زمان‌هايی جمع می‌شدند در کلبه‌های آن اطراف و شور می‌کردند. خب شهر مگر چه مرگش بوده. طی اين چند صد کيلومتر امروز باد بيچاره کرد. يعنی اين ماشين غول را هم می‌کشيد آن يکی لاين، راه رفتن که يک مبارزه تن به تن بود.
فردا راه می‌افتم ايسلند را يک دور بزنم.


لندن به ديد و بازديد دوستان قديمی و آشناهای ناديده گذشت. به خصوص ديدن دوباره‌ی امين همين امروز و نازنين در روزهای اول خوش بود. بقيه روزها را خيلی فرهنگی مبتنی بر آگهی‌های در و ديوار گالری و تئاتر و غيره رفتم، يعنی خودم را خفه کردم. غير از کارهای معمولی مثل بريتيش ميوزيوم و تيت مدرن و امثالهم رسيدم يک بار هم موزه‌ی محبوبم، ويکتوريا و آلبرت بروم. حقيقتش از دست تاريخ و کوزه و غيره سريع حوصله‌‌ام سر می‌رود و موزه‌های کلاسيک را هميشه می‌روم، ولی به زور می‌روم. از آن طرف اين ويکتوريا و آلبرت اصلاً انگار وقف زيبايی شده است. يعنی هيچ ابژه‌ای آنجا نيست که فقط محض تاريخش آنجا باشد. حتماً و يقيناً زيباست و خلاصه راضيم ازشان. يک تورهايی هم دارند يک ساعت يکبار که داوطلب‌ها اداره‌شان می‌کنند. قسمت من يک خانم ژاپنی بود که گمانم نمی‌دانم کجا استاد بود و هر از گاهی محض تفنن می‌آمد و توريست می‌گرداند. برای يک ساعت ما شش هفت اثر انتخاب کرده بود، از مجسمه‌ی سامسون و قالی اردبيل معروف آنجا و تخت چينی تا مجسمه‌ی شيوا و لباس دربار ويکتوريايی. پای هر کدام با حوصله و مفصل حرف زد و خلاصه تور به اين جالبی قسمت نشده بود که شد و اکيداً توصيه می‌شود.
يک سری گالری موقف هم رفتم، از در و ديوار آگهی‌شان را می‌ديدم. يعنی هيچ شهری من اين همه در ديوار نگاه نکردم. بين‌شان طرح‌ها داوينچی از آناتومی بدن قابل پيشنهاد است که در گالری ملکه است و به درد طراح‌ها و پزشک‌ها بيشتر می‌خورد. يک نمايشگاهی هم رفتم که حظ بردم. در کتابخانه‌ی لندن نمايشگاه موقتی هست به اسم «نوشتنِ بريتانيا» که اثر چشم‌اندازها و ادبيات بر هم را نوشته. اثر شهرهای دودگرفته و يا طبيعت وحشی شمال بر نويسندگان و شاعران بريتانيايی. مفصل نمونه کار گذاشتند از نويسنده‌های مختلف و توضيح داده‌اند اين طور بوده و آن طور. ديگر عرض شود موزيکال شيکاگو رفتم و حوصله‌ام حسابی سر رفت تا تمام شد. در عوض يک نمايش عالی قسمت شد از يوجين اونيل، غول نمايشنامه‌نويسی آمريکايی به اسم «گذشت روز بلند به شب». بازيگر اصلی هم ديويد سوشِی بود، اگر به اسم نمی‌شناسيدش عرض شود همان بازيگر سريال هرکول پوارو بود. يک سری جاهای ديگر رفتم که آن قدری نبودند توصيه بشوند يا مثل شيکاگو نهی بشوند. بعد من بگويم کيفيت زندگی در اين شهر فوق‌العاده است (و گرااان است) شما بفرماييد نه.
صبح از لندن می‌روم.


گمانم اين طور آدم می‌فهمد فرق کرده است، که نشسته باشد وسط لندنی که دوستش دارد، لندنی که هنوز بعد از ديدن اين همه شهر کماکان محبوب‌ترين شهرش است، ولی باز هوس کوه‌های بلند و دشت‌های بی‌انتها کرده باشد.


از شمال برگشتم. سر راه يک قلعه زهوار در رفته‌ای پيدا کردم برای بازديد. قلعه مال قرون وسطا بود که ويران مانده بود تا اوايل قرن بيست که يک لردی خواب‌نما شده بود و آمده بود از جيب خودش قصر را بازسازی کرده بود. اين جناب لرد يک رئيس خاندان هم بوده گمانم. آنجا بهم گفتند خاندان‌های اسکاتلندی (يا قبيله) ديگر معنا ندارند و بيشتر به کار شجره می‌آيند. مثلاً خاندانی که صاحب اين قلعه بوده الان رئيس خاندان ندارد. ولی خاندان جزيره اسکای هنوز يک رئيس پولدار و ملاک دارد. بين‌شان هم هر از گاهی لرد و کنتی پيدا می‌شود، ولی به صورت کلی جزو اشراف محسوب نمی‌شدند. اين رؤسا در قلمرو خودشان حکم شاه داشتند و کتاب قانون داشتند و سلسله مراتب‌شان شبيه قبايل سرخ‌پوستان آمريکا بوده. در ضمن به شکل بی‌ربطی يکی من را روشن کردم قضيه بدنامی درياچه نِس چه بوده. می‌گويند يک هيولا دارد شبيه يک مار بزرگ. ازش يک سری عکس محو و مبهم هم موجود است طبعاً. گفتم يک موقع بی‌اطلاع نمانيد.

ادامه...


جزيره اسکای (همان آسمان با يک e اضافه تهش) که سوژه امروز بود می‌شود يک جزيره‌ی تقريباً به خاک اصلی چسبيده در شمال غربی اسکاتلند. از سر تا تهش يک چيزی حدود يک ساعت رانندگی است. اسمش از نروژی می‌آيد و يعنی جزيره‌ی مه. با يک پل به باقی اسکاتلند بند است و پلش هم از اين تيپی بود که مطلوب نگارنده است. اصولاً پل بايد ساده باشد و اين طور نباشد که با هزار بند و سيم و کابل آويزان و معلق به نظر برسد. پل مذکور يک طاق ساده و بسيار بسيار کشيده بود و نگارنده از مشاهده‌اش کمال لذت را برد و حتی کماکان می‌برد.

ادامه...


مقدار قابل توجه‌ای شمال هستم. يک دهاتی اطراق کردم به اسم کايل (با يای ساکن) و درست قبل از پلی که جزيره‌ی اسکای را به باقی اسکاتلند وصل می‌کند. جزيره سوژه فرداست. مهمترين مشاهده روز اين بود که بر خلاف ايرلند که قلمرو حکمرانی گاوها و گوسفندها جدا بود اينجا به شکل درهم حضور دارند، حتی ديده شد گاوها يک ور جاده باشند و گوسفندها آن ور. دومين مشاهده مهم اينکه گمانم همان‌قدر که ما در هر ده‌کوره‌ای امام‌زاده داريم، اين‌ها قلعه دارند. يعنی زير هر بته‌ای يک قلعه هست. حتی يک قلعه‌ای ديدم که سازمان ميراث فرهنگی‌شان به رسميت شناخته بود و برايش تابلو زده بود، ولی وزارت راه‌شان در نقشه‌ی بسيار دقيقی که دست من هست داخل آدم حسابش نکرده بود و اثری ازش نبود. حالا همه‌شان قلعه‌ی آن چنانی نيستند ها، خيلی‌شان حداکثر يک برجی و بارويی. انگار انتظار داشته باشيد هر امامزاده‌ای مثل شاهچراغ باشد.

ادامه...


امروز نيمکت‌هايشان را دقيق‌تر بررسی کردم. در سی چهل تايی که پيدا کردم بدون استثنا همه از جايی اهدا شده بودند يا به يادبود کسی بودند. اکثراً به ياد پدر و مادر و اين‌ها بودند. از جاهای غريب هم بود. مثلاً از نيرو هوايی آمريکا برای اسکاتلندی‌های مهاجری که در جنگ جهانی کشته شدند. يکی هم از طرف ارکستر فلارمونيک برلين بود که نمی‌دانم چه دخلی داشت. بهترين‌شان هم برای کسی بود که «از اين شهر فستيوالی ساخت.» يک مقدار موزه‌‌گردی کردم. نماد تبليغاتی گالری ملی‌شان اين آقا است که شخصيت محترمی بوده و محض تفريح گفته يک نقاشی حين اسکيت روی يخ ازش بکشند. يک حال فرخنده‌ای دارد و اين‌ها هم خوب نمادی انتخاب کردند، دست کم من را به موزه‌شان کشاند.

ادامه...


زياد اگر حاشيه نروم و خلاصه کلام را بگويم چيزی می‌شود در رديف اينکه الان ادينبورگ هستم. يک جايی می‌شود در اسکاتلند. البته مسايل زيادی در اين ميان بودند که بالاخره بودند و هستند و خواهند بود. بعد از اين جمله خودمتناقض و حتی خوددرگير می‌شود به اين رسيد که ادينبورگ پايتخت اسکاتلند است و يک مقدار جمعيتی هم لابد دارد. اسکاتلند هم بالای انگلستان است و انگلستان بالای اروپا و اروپا هم بعد از آسيا است نرسيده به آمريکا. الان روز دوم است که اينجا هستم.

ادامه...


آدم‌ها ريشه می‌دوانند در جانت. برايت می‌شوند يادگار زندگی، سفر. رفتنت دنيای آن‌ها را به جای اولش باز می‌گرداند، انگار نه انگار.


سوژه‌های در نمک خوابيده زياد شدند. اين نوشته آن‌قدر دراز خواهد شد که محال است به آخرش برسيد. پيشنهاد می‌شود در چند وعده مصرف شود. در سانس اول آبجوها و ويسکی‌ها را مرور خواهيم کرد، در سانس دوم لپرکان‌ها و پری‌ها و غول‌ها و در سانس سوم يک سری متفرقات در باب مهاجران و قحطی و الخ.

ادامه...


اگر يک روزی به من بگويند اين آدرس آخر دنياست گمانم بلند شوم بروم. اين طور که روی زمين صاف خدا که خبری نبود، بلکه در اين منتهی‌اليه‌ها فرجی حاصل شد. صبح رفتم به منتهی‌اليه جنوب غربی کشور به دماغه‌ی ميزِن. باز يک دماغه‌ای بود روی نقشه. رفتم که رفته باشم و بشود گفت که رفتم، ولی عجب رفتم. يعنی خوب شد رفتم. دنيايی بود برای خودش که بايد ببينيد، از پس وصفش اين وقت شب برنمی‌آيم. در آخرين نقطه خشکی فانوس دريايی بود. در حقيقت ايستگاهش بود و خود فانوس چند کيلومتر جلوتر داخل دريا در يک جزيره دو در دو متر بود. آن بالا هم باز بادی بود پيل‌افکن. در عين حال يک کلبه‌ای هم بود که بايد بهش مدال استقامت می‌دادند.

ادامه...


امروز شبه‌جزيره‌گردی کردم و در عين حال آنقدر رانندگی کردم که مردم.شبه جزيره اول اسمش دينگل بود، به همين بامزگی. دور شبه جزيره چهل کيلومتر هم نبود ولی يکی دو ساعتی چرخيدم. بهم گفته بودند زيباترين بخش ايرلند است، کاملاً به جا گفته بودند. کوه دارد فراوان و بين کوه و دريا و صخره‌ها جاده کشيده‌اند و نمی‌دانی دريا را نگاه کنی يا مزرعه‌های روی دامنه‌ی کوه‌ها يا تعجب کنی گوسفند‌هايی که در همان مزرعه‌ها دارند می‌چرند چرا قل نمی‌خورند بيايند پايين. همان‌قدر که ديروز گاو ديدم امروز گوسفند ديدم. چقدر من اين موجودات ابله را دوست دارم، روحم شاد می‌شود می‌بينمشان. اين ملت خودشان هم می‌دانند دينگل نگين‌شان است، هر چند کيلومتر کنار جاده جا درست کردند نگه داری و از منظره لذت ببری. من که وسط همان جاده اگر لازم می‌شد دستی می‌کشيدم عکاسی می‌کردم. نمی‌دانم بعداً اين همه عکس را کی قرار است مرتب کند.

ادامه...


اگر يک روزی بگويند که قربان متأسفانه بهشتی برقرار است ولی اين بهشت همان ايرلند است گمانم اعتراض خاصی نداشته باشم. من امروز پنج شش ساعت رانندگی کردم و لذتی بردم. البته با سليقه من سازگار بود در حقيقت. پر دشت و بيشه و زمين و کوره راه. اوايل اتوبان بود و حسابی حوصله‌ام سر رفت. از يک جايی جی‌پی‌اس زد بيرون و بقيه راه را از جاده‌های روستايی برد. اصلاً رويايی. تا از اتوبان درنيامده بودم اسم مملکت را گذاشته بودم سرزمين گاوها، بس که گاو ديدم. از راه‌های روستايی اسمش را عوض کردم به سرزمين پرچين‌های سنگی. همه‌جا پرچين‌های سنگی بود که تا کمر می‌رسيدند و يک سری سنگ لق با دعا روی هم سوار بودند که بشود مرز زمين‌ها و آسمان‌ها.

ادامه...


قديم‌ترها همين روز
غرور (چهار سال پيش)
تأثيرگذارترين (پنج سال پيش)
کاشی (شش سال پيش)
اميد (هفت سال پيش)
مشکل (هفت سال پيش)
دفتر (هفت سال پيش)

روزی روزگاری ترجمه
«ما به اينجا نرسيديم، خيلی سريع» از جاناتان سافرن فور
«بشقاب پرنده در کوشيرو» از هاروکی موراکامی

آرشيو موضوعی
آنيتا (11)،  ادبيات (5)،  اين طرف آب (19)،  بارگاه (23)،  تله‌ويزيون (10)،  راپورت (23)،  سينما (68)،  عرشه (7)،  قول (94)،  هنگ (18)،  پاراگراف (153)،  سفراستانبول (5)،  اسکاتلند (5)،  اولين سفر (15)،  ايرلند (5)،  ايسلند (3)،  باکو (4)،  شرق اروپا (4)،  غرب اروپا (24)،  غرناطه (1)،  مکزيک (3)،  نروژ (6)،  نيويورک (1)،  چين (11)،  ژاپن (10)، 

آرشيو
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Sep، 
Aug، 
Jul، 
Jun، 
May، 
Apr، 
Mar، 
Feb، 
Jan، 
Dec، 
Nov، 
Oct، 
Nov، 

جستجو

ای‌ميل
peakovsky At gmail Dot com

فيد